تبليغاتX
تمام نا تمام من
از ياد نبر كه از ياد نبردمت!

 

Life's changing every moment,

Life is now a shade, life is now sunshine,

Live life to the fullest whatever time you have is yours,

For tomorrow might never come.

Someone to love you with all his heart

Is difficult to come by

Should be someone like that he's the one for you,

Be sure his hand you must take

For all you know tomorrow might be.

In the realm of your eyes

Should someone get close to you?

Try a million times to control your crazy heart

But it shall continue to beat wildly

But think it over, this the moment

This legend might not exist tomorrow...

 

هر لحظه وساعت زندگي درحال تغيير است 

زندگي گاهی سايه وگاهی آفتاب است

پس هر لحظه تا جايی كه ميتوانی زندگي كن 

چون لحظه ای كه وجود دارد شايد فردا نباشد

كسی كه تو را از صميم قلب بخواهد 

به سختی در دنيا پيدا ميشود

پس چنين انسانی اگرجايی هست

فقط اوست كه از همه بهتراست

پس تو آن دست را بگير

چون آن مهربان شايد فردا نباشد

پس هر لحظه تا ميتوانی زندگي كن 

چون لحظه ای كه وجود دارد شايد فردا نباشد

برای استفاده از سايه ی پلكهای تو

اگر كسی نزديك تو آمد

اگر صد هزار بار هم مواظب قلب ديوانه ی خود باشی

باز هم قلب تو به تپش در خواهد آمد

ولی فكر كن اين لحظه ای كه هست

داستان آن شايد فردا نباشد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 6:53 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 مرا به خا طر شكايتهايم ببخش 

       و زماني كه ناشكري كردم

              به آرامي به من يادآوري كن

                     از تو بخاطر آنچه برايم مقدركرده اي متشكرم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

عشق کلید رهایی از زندان روزگار است...

 

انسان باید عشق ورزیدن را یاد بگیرد و برای نیل به این هدف باید رنج های بسیاری را تحمل کند... و این خود سفری به سوی روح موجودی دیگر است...

 

عشق ورزی همان شهامت است.

.THE LOVING Are The Daring…

 

عشق چه دادنی باشد چه گرفتنی، در هر حال مطلوب است.

.ALL LOVE Is Sweet, Given or returned.

 

در زندگی تنها یک سعادت وجود دارد: عاشق شدن و عاشق بودن.

THERE IS ONLY one

happiness in life, to love and be loved.

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

اگرخدا کفیل روزیست                              غصه چرا؟

اگر رزق تقسیم شده است                             حرص چرا؟

اگردنیا فریبنده است                                      اعتماد به آن چرا؟

اگر بهشت حق است                                    تظاهر به ایمان چرا؟

 

اگرحساب است                                        جمع مال حرام چرا؟

اگر قبرحق است                                    ساختمانهای مجلل چرا؟

اگر قیامتی هم هست                              جنایت چرا؟

اگر دشمن انسان شیطان است                        پیروی از او چرا؟

اگردنیا وسیع است                                           حقارت چرا؟

اگر محبت زیاد است                                           کم لطفی چرا؟

اگر صداقت خوب است                                       دروغ چرا؟

 

اگر تاوان پس دادن سنگینه                             حماقت چرا؟

اگر ندامت هست                                   جنایت چرا؟

اگر خوبی هست                               بدی چرا؟

اگر راه زندگی دراز است                           رفتن چرا؟

اگر لبخند هست                                       اخم چرا؟

اگر شادی هست                                             غــم چرا؟

اگر گذشت هست                                              انتقام چرا؟

 

اگر عشق تباه کننده است                             تکرار آن چرا؟

اگر دوست داشتن هست                            تنفر چرا؟

اگر انتخاب کردن هست                         انتخاب شدن چرا؟

اگرخواستن هست                               تحمیل و اجبار  چرا؟

اگر تو نیستی                                       بودنه من چرا؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

چشمام داره می افته روی هم، بازور دارم تایپ می کنم اما به عزیزم قول دادم که تا برمی گرده دفتر منتظرش بمونم ولی هنوز نیومده. ساعت 12:47 شب است و من سعی می کنم به اینکه قراره اینترنتم را قطع کنه فکر نکنم. همه چیز را طبق معمول سپردم به خدا و خواستم کمکم کنه تا به راه نادرست نروم. امروز روز سختی بود. با تینا داشتم حرف می زدم که یکی از بچه ها اومد و یکی هم زنگ زد و من مجبور شدم حرف زدن با تینا را قطع کنم. تینا رفت و دوباره بعد از نیم ساعت آن لاین شد ولی باز هم نتونستم باهاش حرف بزنم، فکر کنم داشت درباره اینکه حالش بد بوده و رفته سرم وصل کرده برام می گفت ولی من حالم بد بود و حواسم به حرفای اون نبود. بعد از کلی صبر کردن برای من، آخرش نشد با هم حرف بزنیم برای همین تینا رفت و من موندم با یه دنیا فکر و خیال درباره آینده.

آخ جونم، عزیزم اومد، باهاش خداحافظی کردم. خیلی خسته بود و فکر کنم به خاطر مشکلات محل کارش خیلی اعصابش خورد بود. با این که خیلی منتظرش شده بودم ولی وقتی دیدم حالش خوب نیست و اجازه خواست که فردا حرف بزنیم من حرفی نزدم که باهاش مخالفت کنم و گفتم باشه. گفتم مواظب خودت باش و به مشکلات هم زیاد نباید فکر کرد چون به خوبی درست همون موقع که انتظارش را نداری حل می شه. و بهش گفتم مواظب خودت باش عزیزم. اون هم رفت .

من هم حالا دارم برای شما تایپ می کنم که بدونین حتی وقتی عزیزم نیست من بهش فکر می کنم و دوست دارم حتی وقتی که در کنارم نیست حضورش را بیشتر حس کنم. خدایا مواظب عزیزم باش و کمک کن که اینترنتم قطع نشه. خدایا بازم امیدم به توِ، تو هم یه کاری کن که بازم بگم خدایا شکرت که اینقدر به فکر منی و دوستم داری.

شب بخیر، بقیه اش را فردا می نویسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

داره کم کم بوی عید می یاد و من هم شادم و هم غصه دار، آلان من باید کنار یه عزیزی باشم اما خوب هنوز خدا نخواسته ولی می دونم توی هر کار خدا یه حکمتی هست. دیروز بعد از چندین روز بالاخره با تأخیر اومد پای اینترنت و من باهاش حرف زدم اما خیلی دلم گرفته بود و حسابی عذابش دادم ولی به خدا دست خوم نبود. چندین بار افتادم به گریه و اون ناراحت شد ولی خوب دیگه خیلی بی قرار دیدنشم، نه تنها دیدنش بلکه بودن کنار اون و تا ابد داشتن اون. بهش گفتم بازم رفتم لباس خریدم، از همونهایی که تو دوست داری. گفت: ببینم، اما من بهش گفتم: نه اگه دوست داری ببینی بیا اینجا. می دونستم که الان کار داره و سرش شلوغه ولی خوب داریم کم کم به روزهای اومدنش نزدیک می شیم. بعد از چند ساعت حرف زدن اجازه گرفت که بره خونه. منم گفتم: باشه برو چون می دونستم داره از حرفام عذاب می کشه. بهش گفتم باید به من هر شب زنگ بزنی، گفت: من خیلی دوست دارم هر روز صداتو بشنوم ولی می ترسم به خاطر اختلاف ساعت از خواب بیدارت کنم. من گفتم: دوست دارم بهم زنگ بزنی. نمی دونستم زنگ می زنه یا نه؟؟ خداحافظی کردیم و اون قرار شد بره خونه. من هم بعد از رفتن او، شروع کردم به خونه تکونی اتاقم برای عید. امسال خواهرم و شوهرش می یان پیشمون و می دونم که نه تنها عید بلکه با بودن اونها سال خوبی خواهیم داشت. چون همیشه قدمشون خیر بوده برای ما. پرده های اتاق را باز کردم و بردم انداختم که شسته بشه و بعد هم مدل اتاق را عوض کردم ولی خوب می خواستم جوری بچینم که اگه اون هم امروز دید خوشش بیاد ولی نمی دونستم چه جوری. بالاخره به نظر مامان اتاق را تغییر دادم ولی همش تو فکر عزیزم بودم که الان کجاست. طبق معمول هم اشتهایی برای شام خوردن نداشتم و یه نارنگی که میوه مورد علاقه منه را برداشتم و رفتم توی اتاقم. همه رفت بخوابن. فکر کنم ساعت تقریباً نزدیک 2 شب بود. واکمنم را آوردم و دیدم یه نوار توش هست. منم روشنش کردم و چراغ خواب را هم روشن کردم. جای عزیزم خیلی خالی بود. یه اتاق، یه نور کم، یه دختر عاشق، یه آهنگ فرهاد و یه نسیم ملایم و خنک که پرده ها را خیلی آرووم و قشنگ تکون می داد. همه چیز بود اما عزیزم نبود که این زیبایی را تکمیل کنه و بدون اون هیچ زیبایی برای من معنا و مفهومی نداره. آروم روی تختم دراز کشیدم و به عکسهای اون که توی یه قاب عکس ساده و چوبی کنار بالشم بود نگاه کردم. سعی می کردم آرووم باشم و به چیزهای خوب و کمک خدا فکر کنم. تا اینکه خوابم برد.

بازم با صدای زنگ موبایل بابا که کنارم بود از خواب پریدم، تلفن را برداشتم و با شنیدن صدای اون عزیز آنچنان شاد شدم که حس می کردم اصلاً خواب نبودم. باهاش حرف زدم، طوری با من حرف میزد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. خیلی شاد بود وقتی باهام حرف میزد، می دونست نقطه ضعفم چیه و هی تکرارش می کرد و می گفت می خواهی بیام دفتر باهات حرف بزنم ؟؟؟ من که خیلی خندم گرفته بود گفتم نه، اما اون می گفت اگه بیام فلان می کنم و بهمان می کنم. من که غش کرده بودم از خنده از دستش.بازم گفت بیام دفتر گفتم: نه الان نصفه شبه گفت: پس فردا تلافی می کنم که نذاشتی بیام دفتر من هم گفتم باشه. بهم گفت: برو بخواب عزیزم و خوب استراحت کن. وقتی خداحافظی کردم حس می کردم واقعاً من را جادو کرده چون بی هوش شدم و آروم خوابم برد تا صبح که با صدای در اتاق که برادر کوچولوم سعی داشت بازش کنه از خواب پریدم. چشمام افتاد به عکس هاش که کنارم بود و لبخند زدم. دلم می خواست می تونستم تمام روز به عکسش خیره بشم و هیچ کاری نکنم. اما باید می رفتم سر کار چون امروز اون آقای سهام دار شرکت می خواست بیاد اینجا و ما هم کلی براش حرف داشتیم. با زور کارهامو کردم و تاکسی گرفتم و رفتم سر کار. خوب اجازه بدین یه ذره استراحت کنم بعداً بازم می نویسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

                         ...Love is

آزادی در پی گیری آرزوها

    The freedom to pursue your desires

و تقسیم تجربه ها با دیگران

    While sharing your experiences with the other person

بالیدن من و تو با هم و در کنار هم

    The growth of one individual alongside of

عشق سر چشمه کامیابی است.

     And together with the growth of another individual love is the source of success

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 6:30 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

سلام ...
سلامی به گرمیه نفس های تو
سلامی به بلندی تنهایی من
سلامی به زیبایی لبهای زیبای تو
سلام به تو ای آشنای تنهایی من
تنهایی من با گرمی حضور تو سر سبز می گردد .با وجود تو منِ من معنایی تازه و نو به خود می گیرد
انگار که تازه متولد شده ام ، دنیا را متفاوت با آنچه بود می بینم ، پس مرا دریاب
نیاز به محبتت دارم ، محبت بچه گانه
و تو اینگونه هستی ای همه هستی من
مرا در آغوش بگیر و از محبتت مرا سیراب کن تا طعم زندگی نو را بفهمم
سلامت می کنم به وسعت همه جهان
سلامی از ته دل برای تو که بهترین و زیباترینی
تو مرحم این دل ویران منی پس بساز ، بساز این دل ویران مرا با عشق نهفته در دل عاشق خویش
...

 http://nikah.blogfa.com/

 

این نوشته قشنگ را یه نفر که نمی دونم کیه توی قسمت نظرها برام نوشته بود. دقیقاً توی اون قسمت که فکر می کردم خیلی حرفهای تلخی زدم اما به خدا اون آدم حقیر که اصلاً ارزش نداره اسمش آورده بشه چندین ماه است که چندین نفر را داره عذاب می ده اما همه ما با جون و دل براش کار کردیم و در آخر هم به چند نفر تهمت زد که اونها از شرکت می دزدیدند اما من و خود اونها و خدای اونها شاهده که یکی از اونها از خانواده و زندگیش می زد تا بتونه شرکت را حفظ کنه. نمی خواستم اسمی از اونها ببرم اما دلم می خواد اسم 2 نفر که توی این شرکت صادقانه کار کردن را بگم که اگه یه روزی، یه جایی چشمتون بهشون افتاد بدونین که چه آدمهای خوبی هستن. یکی از اون عزیزان مهندسیه به نام محسن ک و یکی دیگه هم حمید رضا ن. می خواستم اسم اونها را کامل بنویسم اما خوب خدا خودش می دونه به آدمهای خوب که دعای خیلی ها پشت سرشون هست چه جوری محبت کنه. پس خدایا همونطوری که بدی های مسعود را به خودت سپردم حالا خوبی های اینها را هم خودت جبران کن. بازم ممنونتم خدا و امیدوارم همیشه کنارم بمونی و هیچ وقت تنهام نذاری....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 6:1 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

خدا چقدر زود به درد و دل من گوش می ده. دیروز وقتی اون مسعود حیوون حقوقم را کم داد یعنی می شه گفت یک سوم حقوقم را داد از ته دل غصه خوردم، حس می کردم دیگه توانایی راه رفتن ندارم. اومدم نشستم روی صندلی و تا چند لحظه نمی تونستم تکوون بخورم. دیروز برام روز سختی بود چون این ناراحتی که سر کار برام پیش اومد را به همه منتقل کردم و باعث شد خیلی عزیزه دلم از دستم ناراحت بشه ولی به خدا خودش می دونه اگه اصراری دارم برای کار کردن یکی از بزرگترین دلائلش اونه. الان به گفته یه منبع موثق خبراتی درباره شرکتمون شنیدم که خیلی خیلی خوشحال شدم. خبر این بود که کار شرکت تعطیل شد. یعنی مسعود باید بره سر کوچشون بشینه گدایی کنه. من با وجود اینکه حق و حقوقی از این شرکت طلب دارم ولی خوشحال شدم از این خبر چون مسعود جون به قول اصفهانی ها دُکووونش تخته شد. و دیگه خبری از پول تو جیبی چند میلیارد تومنی نیست. تا حالا این همه از نابودی یه نفر لذت نبرده بودم. اما آدمی که حق آدمهای دیگه را اینجوری ضایع کنه بیشتر از این باید بکشه. امروز شرکت یه مهمون مهم داره که یکی از سهام داران اصلی شرکت است، مسعود خره نمی ذاره ما باهاش حرف بزنیم اما من امروز می خوام بگم که این مدت ما چی کشیدیم و این حیوون (مسعود خره ) چه عشق و حالی کرد اینجا با پول زحمات بچه ها. خیلی دلم می خواست اسم و فامیل اون را هم کامل می نوشتم چون می دونم نه در اصفهان و نه در تهران بلکه شاید همه ایران این آقای سهام دار را بشناسن اما خوب من می دونم این مرد خیلی با اصل و نصبه چون پدر بزرگه خودم حسابدار یکی از برادرهای این آقا بوده توی بازار و باید به احترام پدربزرگم، حرمت این آقا را نگه دارم. اما تو مسعود زبون نفهم و دزد، فکر نکنین من اینها فقط حرف دل خودمه نه به خدا، این حرف شاید 50 نفر باشه که زن و بچشون چشم به دست اونها دوختن اما مسعود بی همه چیز، حق همه اونها را نابود کرده. خوب تا حالا مسعود پادشاهی کرد اما حالا نوبت ماهاست که حقمون را ازش بگیریم. پس به امید بی آبرو شدن و عقب نشینی این موجود پست و کثیف....

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 5:26 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

خاک تو سرت مسعود، اگه می تونستم با دستهای خودم الان خفت می کردم. راسته که می گن خدا خرش را شناخت و بهش شاخ نداد. خدا می دونست بلد نیستی پول خرج کنی که بهت پول نداده. آخه گوساله تو که سر تا پات 000/10 تومان ارزش نداره چه جوری اومدی شدی مدیر عامل یه شرکت بزرگ؟؟؟؟ تو اصلا تا حالا توی عمرت 000/1 تومنی دیدی؟؟؟ خدا وکیلی خیلی بی شرفی. هر چی حیوون خدا آفریده یه طرف تو هم یه طرف. حالم از هر چی آدم که بخواد مثل تو دم از دین و ایمون بزنه ولی بعدش حق و حقوق کارمندهاشو نده بهم می خوره. یادته توی تابستون رفتی وایسادی توی گرما نماز آیات خوندی؟؟؟همون نماز بخوره الهی توی کمرت، فکر نکنی شوخی می کنم ها!! نه از ته دل گفتم. من که حتی اگه اینم بهم ندی برام مهم نیست اما اون بیچاره ها که نیاز داشتن چی؟؟؟ خدایا می بینی یه آدمی که بلد نیست حرف بزنه داره چه عشقی می کنه توی این شرکت. حیف اون همه کاری که ما برای شرکت کردیم. امیدوارم خیلی زود بی آبرو بشی. تصمیم داشتم اسمت و همه مشخصاتت را اینجا بنویسم که حسابی بی آبرو بشی اما بعدش گفتم نه این اصلاً فایده نداره برای همین به خدا گفتم خدایا این گ.ساله را می سپرم به تو، دوست دارم جوری بی آبروش کنی که مرغهای آسمون به حالش گریه کنند. امیدوارم باشم و اون روز را ببینم که چه جوری به همه اونهایی که امروز یک سوم حقوقشان را دادی، التماس می کنی که حلالت کنند. می دونم هر کی از حقش بگذره خدا نمیگذره از حق بنده هاش. پس باش و ببین که چه جوری خدا آدمت می کنه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 4:58 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 دیشب موقع خواب دوباره یه فال حافظ گرفتم و نیت کردم درباره عزیزِ دلم. بازم جواب حافظ خوب بود و بازم گفته بود صبر کنم اما خیلی دلواپس بودم .

دستام را بردم سمت آسمون  و گفتم خدایا  فقط تو می تونی جوابم را بدی پس بهم کمک کن من دلواپسم، آخه اون کجاست ؟؟؟؟؟ بازم گریه ام گرفت، من هر روز می دیدم که دوستام چه جوری با اونی که دوست دارند حرف می زنند یا باهاش میرن بیرون اما من چی؟؟؟ من هنوز آرزوی دیدن اون را داشتم. دلم نمی اومد بخوابم، عکس هاش که همه زندگیم هستند را گذاشتم کنارم و دستم را گذاشتم روی یکیش و زل زدم به یکی دیگه اش. آرزو کردم هر چه زودتر بهم زنگ بزنه. حس می کردم دارم می میرم، داشتم واقعاً جون می دادم از دوری اون. نمی دونم چه جوری خوابم برد اما یه دفعه با صدای زنگ تلفن بابا که گذاشته بودم کنارم از خواب پریدم، حس می کردم که نصفه شبه اما نمی دونستم ساعت چنده، قدرت این که بلند بشم و بشینم را هم نداشتم، همون طور که دراز کشیده بودم تلفن را جواب دادم، خودش بود، آره عزیزه دلم بود، همه زندگیم بود. با شنیدن صداش افتادم به گریه ، فهمید که دارم گریه می کنم گفت: منو ببخش هنوز حالم بده و خوب نشدم، گفتم من ترسیدم و خیلی نگرانت بودم، کجا بودی ؟ چرا تلفنت را جواب نمی دادی ؟ گفت رفتم دکتر، دکتر هم یه سری قرص داد و گفت برو خونه استراحت کن و از خونه هم بیرون نیا، گفت بعدش اومدم خونه گفتم کمی استراحت می کنم و بعدش می یام شرکت باهات حرف می زنم اما خوابم برد تا حالا. گفتم دلم برات تنگ شده، دیگه خسته شدم، دیگه می خوام کنارم باشی. گفت: بهت نیاز دارم، خیلی زیاد و بیشتر از هر روز. گفت دلم برات تنگ شده، منو ببخش که چند روزه نتونستم باهات حرف بزنم. من با شنیدن این حرفاش بیشتر گریه ام گرفت. گفت تو رو خدا گریه نکن، حالم بدتر می شه. گفت دلم می خواد بخندی، گفت می دونم خیلی حرفها داری که بهم بزنی ولی بازم می گم من را ببخش. گفت: باهام حرف بزن; اما من دیگه گریه امانم نمی داد و دیگه نمی تونستم حرف بزنم. گفت: به خدا فردا هر طوری شده می یام باهات حرف بزنم. گفتم: نه استراحت کن، من دلم می خواد بیایی اینجا و کنارم باشی، دیگه از این دور بودن ها خسته شدم. خلاصه با هزار جون کندن باهاش خداحافظی کردم و وقتی تلفن را قطع کردم دیدم ساعت 4:15 صبح. یه نگاه از پنجره به بیرون به سمت آسمون کردم و گفتم خدایا شکرت و همون طور که اشک از چشمام می اومد، عکسش را محکم بغل کردم و خوابیدم.

این حرفها را دیشب بعد از تلفن دلبندم می خواستم بنویسم ولی خیلی خسته بودم. تصمیم گرفتم صبح که می یام سر کار اول از همه اینها را بنویسم. الان هم سر کارم و دارم در حال نوشتن اینها به دیشب و به اینکه چقدر خدا دوستم داره فکر می کنم. بازم خدا یه کاری کرد که بدونم تنهام نذاشته و کنارمه. کاش هیچ وقت هم تنهام نذاره.

به امید دیدن او که همه زندگی منِ ...

+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 5:40 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

ارزش!

Value!

ارزش يک خواهر را،
از کسي بپرس
که آن را ندارد.

To realize
the value of a sister
Ask someone
who doesn't have one.

ارزش ده سال را،
از زوج هائي بپرس که
تازه از هم جدا شده اند.

To realize
the value of ten years:
Ask a newly
Divorced couple.

ارزش چهار سال را،
از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.

To realize
the value of four years:
Ask a graduate.

ارزش يک سال را،
از دانش آموزي بپرس که
در امتحان نهائي
مردود شده است.

To realize
the value of one year:
Ask a student who
has failed a final exam.

ارزش يک ماه را،
از مادري بپرس که
کودک نارس به دنيا آورده است.

To realize
the value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby.

ارزش يک هفته را،
از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.

To realize
the value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper.

ارزش يک ساعت را،
عاشقاني بپرس که
در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

To realize
the value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to meet.

ارزش يک دقيقه را،
از کسي بپرس که
به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

To realize
the value of one minute:
Ask a person who has missed the train, bus or plane.

ارزش يک ثانيه را،
از کسي بپرس که
از حادثه اي جان سالم به در برده است.

To realize
the value of one-second:
Ask a person who has survived an accident.

ارزش يک ميلي ثانيه را،
از کسي بپرس که در مسابقات المپيک،
مدال نقره برده است.

To realize
the value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.

زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.
قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

Time waits for no one. Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when you can share it with someone special.

براي پي بردن به ارزش يک دوست،
آن را از دست بده.

To realize the value of a friend:
Lose one.

 

اين نوشته را به دوستان خود يا هر کسي که برايش آرزوي خوشبختي داريد، ارسال کنيد. صلح، عشق و کاميابي ارزاني همگان باد.

Forward this letter to friends, to whom you wish good luck. Peace, love and prosperity to all.

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 4:35 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

امروز دوست عزیزم  زهرا از تهران برگشت، امتحانش را داده بود و باید حالا منتظر خبر قبولی اون باشی. وقتی زنگ زد، گفت برام یه کادو برای عید خریده، من یه دفعه جا خوردم آخه من هم تصمیم داشتم برای عید براش یه کادو خوب بخرم اما نمی دونستم چی می تونه خوشحالش کنه. به هر حال خوشحالم که برگشت و می تونم هر روز باز هم صداشو بشنوم و با شنیدن خنده هاش شاد باشم. کاش همه یه دوست خوب مثل زهرای من داشته باشند. راستی می گفت شاید بخواد بره یه سفر توی اردیبهشت، من که کلی به جای اون ذوق کردم. امیدوارم بتونه برود.

خوب امروز نتونستم  ببینمش بازم. نمی دونم داره چه اتفاقی می افته ؟؟ هر چی که هست می دونم همش حکمت خداست. خدایا تو رو خدا یه کاری کن امشب بهم زنگ بزنه و با من کلی حرف بزنه. باشه!!!!!

دلم براش تنگ شده.

خدایا  همیشه به حرف دلم گوش دادی این یه دفعه هم گوش بده. تو رو خدا ، خواهش می کنم. قربونت بشم خدا جونم که این همه مهربونی و همیشه به فکر من هستی....

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

سلام به تو

 به تو که برای دیدن تو دارم کم کم از همه زندگیم می گذرم. دیگه زندگیم شده چند تا نقطه...

تا حالا شده از خودت خجالت  بکشی؟؟ تا حالا شده بگی خدایا غلط کردم اما تو درستش کن؟؟ تا حالا شده از دروغ گفتن به بقیه خجالت بکشی؟؟ من دارم می میرم از شرم، از این همه فشاری که داره به دلم، ذهنم، مغزم، احساسم و زندگیم می یاد. اونقدر دوستش دارم که نمی تونم خودم را راضی کنم که نسبت به اون بی تفاوت باشم. می دونین چی دلم می خواد؟؟؟ دلم می خواد چشمام را ببندم و آرووم آرووم دستام را بکشم روی صورتش و با چشم های بسته اون را حس کنم. خیلی دیگه این مدت طاقت آوردم که حرفی نزدم اما دارم کم  می یارم. اون هم سرش به کار گرمه و خوب اون یه مرد است و من یه دختر که خیلی عاشقم اما به خدا این دلیل نمی شه برای اینکه من اینجوری عذاب بکشم.

خدایا اشک های من را می بینی یا نکنه دیگه برات مهم نیست یه نفر اینجوری داره التماست می کنه؟؟؟ خدایا مگه نگفتی وقتی چیزی را با ایمان بخواهیم، بهمون می دی ؟؟؟ مگه نگفتی همه بنده هات را دوست داری؟؟ پس من را تنها نذار که به خدا دارم از غصه می میرم. دیشب یه تفأل به حافظ زدم و خوب اوومد اما گفته بود باید صبر کنی تا به مرادت برسی، باشه من هم صبر می کنم اما ببین چند ماه گذشته !!!!

خدایا دلم براش تنگ شده. خدایا می خوام ببینمش. می خوام ببوسمش. می خوام نوازشش کنم. می خوام بغلش کنم. می خوام بوش کنم. راستی یه عشق چه بویی می ده؟؟؟ خدایا یادته اون روز بهش چی گفتم؟؟؟ گفتم اگه اون مدت که توی بیمارستان بودی من کنارت بودم خودم هر وقت دستشویی داشتی کمکت می کنم و خودم می شورمت. می بینی خدا؟؟ آدم وقتی یکی را دوست داشته باشه هر کاری می کنه برای عشقش. خدایا اون روز را نیار که من مریضی اون را ببینم اما کاری کن که همیشه کنارم باشه و من هر روز بگم خدایا شکرت که اینقدر بزرگی.

وای خدا من چقدر ضعیفم در برابر اون. چقدر من بهش احتیاج دارم. چقدر دلم می خواد بهت التماس کنم که زود اون را به من برسونی. خدایا می بینی همه می گن خوشگلی اما آخه این خوشگل بودن دردی از من دوا نکرد. خدایا تو رو خدا به حق همه اون آدم های خوبت، بهم کمک کن که دیگه دارم می افتم زمین. دارم به زور خودم را سر پا نگه می دارم که مامان نفهمه که دارم از درون خورد می شم. دارم نابود می شم. اما دلم نمی خواد کم بیارم. دلم می خواد دستم را بگیری و بهم لبخند بزنی و بگی پاشو که خیلی راه داریم، برای نشستن آلان زوده. خدایا می ترسم اما نه از بد بودن اون، از بد بودن زمونه و از آدم های بد. ا

ما نه ! خدایا من تو را دارم و می دونم کمکم می کنی که به اوج برسم همونطور که خیلی جاها بهم کمک کردی. خدایا من بدون تو هیچ چی نیستم پس بذار بهت تکیه کنم تا روزی که زنده هستم. می خوام همیشه کنارم باشی، نه جلو تر از من برو و راه را نشونم بده. اصلاً نه کنارم باش و نه جلوی من. می دونی دلم می خواد کجا باشی؟؟؟ دلم می خواد توی دلم باشی، توی ذهنم باشی، توی وجودم باشی. آره اینجوری همیشه با من هستی و من هیچ وقت نمی ترسم. خدا جونم من اون را می خوام اما باید بهم بیشتر کمک کنی. دلم می خواد یه نفر کمکم کنه. اما می ترسم از دست کسی کاری بر نیاد. باید یه نفر را خودت بفرستی، یکی که به من نارو نزنه و صادقانه به من خسته کمک کنه و منو از این همه عذاب نجات بده. یعنی کی می یاد به من کمک کنه ؟؟؟؟

خدایا توکل می کنم به تو چون می دونم اگه تو بخواهی همه چیز درست می شه پس بازم می گم خدایا هوای من را داشته باش و بدون من به جز یه بنده ضعیف هیچی نیستم و به تو نیاز دارم.

خدایا من دوستش دارم ، کمکم کن....

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري  سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد
خونسرد  و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و
آهو با يک الاغ ازدواج کرد.

 شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد :
علت طلاق????
آهو گفت:
توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت:
شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت:
آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت:
مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت:
اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت:
تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت:
از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره .
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من
خرم .
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

خدایا   فکر کردی می تونی من را شکست بدی ؟؟؟

 

نه اشتباه می کنی، من عقب نشینی نمی کنم. من هم حق دارم عاشق بشم و حق دارم دلم برای یه نفر تنگ بشه. خدایا دیدی بازم رفتم کلی لباسهای خوشگل خریدم و اومدم خونه به امید اینکه اون من را ببینه ولی کسی نیست که بگه خوشگل شدی. امشب بعد از خریدن اون چند تا لباس ... و یه لباس صورتی خوشگل وقتی برگشتم خونه رفتم توی اتاقم و اونها را پوشیدم و با آهنگه خوشگلی که گذاشته بودم وسط اتاقم چند دفعه چرخیدم و  .....

دامن خیلی بلند و گشاد بود، خودم که خیلی خوشم اومد. خدایا  ....................................

دیگه حرفام همه اش به چند تا نقطه ختم می شه. خدایا امشب بهش زنگ زدم اما شروع کرد به سرفه کردن. خدایا نکنه یه روز دستم را ول کنی، نکنه یه روز حواست پرت بشه و من گم بشم، نکنه یادت بره که من بی تو هیچم، خدایا من را محکم بچسب، نذار یه لحظه تنها بمونم، امشب با این که دیر شده بود از مامان خواهش کردم یه سری بریم پیش زهره. وقتی زهره را دیدم دلم داشت براش پر می کشید، طبق عادت همیشگی مون اومد بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم از عزیزت چه خبر؟؟ خندید و گفت تا همین حالا داشتیم حرف می زدیم. من خیلی خوشحالم که زهره و حمی... خوشحال هستند. همون موقع سر زهره شلوغ شد و زهره به من گفت تو جواب بده تلفن من را، منم جواب دادم. حمی... بود، بیچاره تعجب کرده بود حسابی اما من زود بهش گفتم که زهره سرش شلوغ بود و من جواب دادم. ازش خواستم که عید بیاد کیش، میدونم زهره هم خوشحال می شه اگه حمی... بیاد پس امیدوارم که بیاد و این فرشته ناز نازی را که من بهش معرفی کردم ( منظورم زهره عزیزمه ) خوشحال بکنه. البته من هم خوشحال می شم ببینمش ولی وقتی بیشتر خوشحال می شم که ببینم در کناره زهره شاد و آروومه. خدایا دیدی مامان امشب بهم چی گفت ؟؟؟؟ گفت اینقدر برای بقیه دعا می کنی چرا ؟؟؟؟؟ گفت تو که خودت وضعت بدتر از بقیه است، اما من خدا را دارم و می دونم اون برام کافیه. خدایا مامان می گفت هر کسی لیاقته زهره را نداره و اگه کسی مرد باشه هیچ وقت زهره را از دست نمی ده. من یه لحظه دلم گرفت  به خاطره همه این فاصله که بین آدمهاست. مامان می گفت کاش همه این قید و شرط ها یه روز برداشته بشه.

اما خدایا  کاش اون زودتر بیاد من خسته شدم.

من خیلی دلم می خواد ببینمش و بغلش کنم و بگم خیلی دوستت دارم ....

خدایا  زودتر برسونش به من که هلاکه دیدنشم ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

امروز صبح امتحان فوق لیسانس بود. زهرا جونم هم امتحان داشت ولی من نتونستم بهش زنگ بزنم. آخه خدایا دیدی که این چند روزه چی کشیدم. می دونم زهرا قبول می شه.

زهرا جونم دوستت دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

بهم گوش بده ...

 

امشب می خوام از همه بگم، از همه اونهایی که دوستم ندارند و همه اونهایی که من دوستشان دارم. اول از همه بگم به اونی می گن عاشق که از گفتن دوستت دارم هیچ وقت نترسه. من خودم بارها و بارها این کلمه را به st گفتم و میدونم که همیشه این کلمه را باید تکرار کرد. شما چند بار تا حالا بهش گفتید ؟؟؟

چند روز پیش 2 تا دوست که برام یه دنیا ارزش داشتن را به هم یه جورهایی پیوند دادم و سعی کردم همیشه براشون دعا کنم که اشتباه نکنند. اما خوب من تو دل اونها نیستم ببینم چی فکر می کنند. اما از خدا می خوام اگه به صلاح اونهاست حالا حالاها از هم جدا نشوند.

خدا  هیچ کس را از اونی که دوست داره دور نکنه. خدا   هیچ وقت کاری نکنه که بشینی یه گوشه اتاقت و سرتو بذاری به دیوار و ناله کنی، خدا  هیچ وقت کاری نکنه تمام اون لحظه های سختی که من داشتم را تجربه کنی، خدا  فقط کاری کنه که به هر کی دوست داری برسی. کاش خدا بیشتر مهربون بشه.

من خیلی وقته زندگیم قاطی شده، می شه گفت 8 ماه است که یادم رفته خونمون چه شکلیه چون از سر کار که می یام یه راست می یام توی اتاقم و تا شب ساعت 12 یا 1 بیدارم بعدش هم میرم می خوابم. دیگه با همه کاملاً غریبه شدم، دیگه یادم رفت چه جوری باید زندگی کرد، دیگه یادم رفت چه جوری اون وقتها با مامانم حرف میزدم، اما نه من هیچ وقت با مامانم حرف نمی زدم. خواهرم تا وقتی خونه بود حرفی براش نداشتم اما وقتی ازدواج کرد یه دنیا دلم گرفت ، اینها را حالا دارم مینویسم و دلم می خواد هر کسی این را می خونه یادش باشه تا وقتی که هست حرفاتو بهش بزن چون اگه بره دیگه برنمی گرده، نکنه حرفاتو نزنی، نکنه بهش نگی چی توی دلت می گذره.....

نمی دونم توی دل  زهره و حمی....  چی می گذره ولی دلم میخواد بدونی اگه دوستش داری از دستش نده چون اگه بدونه صادقی از جونش برات می گذره و اجازه نمی ده هیچ وقت احساس تنهایی کنی. زهره یه چیزی توی دلش داره که هیچ کس نداره، نمی دونم چی بگم که بفهمی؟؟؟ چون خودت باید آدم ها را بشناسی ولی یادت باشه بعضی آدم ها را نباید وقتی از دست دادی دوستشون داشته باشی و قدرشون را بفهمی، آره زهره را تا هست دوست داشته باش .....

چند روزه که از عزیزه دلم زیاد خبری ندارم چون سخت مریضه و من فقط از خدا می خوام برای من و آینده من اون را حفظ کنه چون من خیلی دوستش دارم و خدا خودش خوب می دونه چی می گم ...

راستی اگه یه مسابقه بذارن ببینن توی دوست داشتن و عاشقی کی اول می شه، تو فکر می کنی چندم  بشی ؟؟؟؟؟ اما بهتون یه چیزی می گم که بدونین همتون آخرین توی این مسابقه چون من اول می شم ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

فرشته ها   

 

دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند. فرشته پير درديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته جوان از او پرسيد: چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد: همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند. شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد: چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد. فرشته پير پاسخ داد: وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم.

همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند و

                                     ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم.

 

منم باید بیشتر درباره تو فکر کنم چون خیلی وقتها قضاوتم درباره تو اشتباه بود.

 منو ببخش...

معجزه زندگی من  دوستت دارم....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

کار کردن صادقانه = خواری، خفت، حقوق کم، توقع زیاد و هزار مورد از همین قبیل

 

دیگه امروز نمی خوام سلام کنم چون حالم داره از این کسانی که برایشان کار میکنم بهم می خورم. بعد از 5 ماه دیروز خواستن حقوق بدن ولی چه حقوقی تا آنجا که می تونستن از همه کم کردند. به من هم گفتند حدود 000/500 تومان علی الحساب گرفتی. من هم که دیگه شوکه شده بودم گفتم نه به خدا و خلاصه کم کم حرف ها بیشتر شد و با کمال وقاحت به من گفت یه حرفی میزنم که ناراحت بشی حواست به خودت باشه. من هم که تا حالا در بدترین شرایط نازکتر از گل به اونه نگفته بودم بهم خیلی بر خورد و بلند شدم و گفتم من با شما که قرارداد غیر قانونی با من می بندین قرارداد نمی بندم. کیفم را برداشتم که از در برم بیرون که یه لحظه به فکر قرارداد افتادم برگشتم و قرارداد را از روی میزش برداشتم ولی تا اون اومد به خودش بجنبه من برداشتم. گفت بده ، منم گفتم : قرارداد غیر قانونی به کسی نمیدم و رفتم. رفتم به آقای ن زنگ زدم و گفت می یام، گفت برو .....

بقیه اش را بعداْ می نویسم آخه سرم شلوغ شد.....

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

عزیز  راه دورم ....

عزیز راه دورم، بی تو چه سوت و کورم

بی تو به مفت می ارزم، به دنیا زیر قرضم

قربونت برم الهی، شاپرک سفیدم

روزنه ی امیدم، خورشی دل طلاییم

قصیده ی رهاییم، حالا که حرف دل و راه دلامون یکی شد

آسمون پر ستاره ی شبامون یکی شد

هر چی که دارم مال تو، باقی عمرم مال تو

شعرهای عاشقونم، اگه نمردم مال تو

مال و منالی ندارم، مال و منالی ندارم

اما ستاره ها رو، هر چی که باختیم پای تو

                                     هر چی که بردم مال تو

قربونت برم الهی، عزیز راه دورم

حالا که ما روز و روزگارمون یکی شد

شبهای میتابی و شبهای تارمون یکی شد

روزگار شبهای تارش مال من

شبهای مهتابی و صبح سپیدش مال تو

روزگار سردی و یأسش مال من

همه سرفرازی و عشق و امیدش مال تو

عزیز راه دورم

حالا که عطر نفسهاتو برام ارزونی کردی

با من نامهربون این همه مهربونی کردی

زندگی، صدای چلچله های سبزه زاراش مال تو

غرش و پنجه ی ببرهای درنده اش مال من

زندگی، نم نم بارون و عطر شالیزارهاش مال تو

آفتاب داغ کویر و تیغ برنده اش مال تو

پر پرواز پرنده های عاشق مال تو

چشم جغد و زهرِ مارهای کشنده اش مال من

عزیز راه دورم بی تو چه سوت و کورم ....   

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

الهی !!!  

 

آرامش درونم را سپاس 

راحتی ذهنم را سپاس

آسودگی جسمم را  سپاس

شادی درونم را سپاس

 صمیمیت و عشقم را سپاس

هماهنگی  و اعتدالم را سپاس

سلامتی ام را سپاس

تندرستی ام را سپاس

نیت پاکم را سپاس

روشنی ذهنم را سپاس

همسر مهربانم را سپاس

 معجزه زندگیم را سپاس

تولد دوباره زندگیم را سپاس

این همه شایستگی را سپاس

میل به تحولم را سپاس

رضایت درونم را سپاس

آگاهی روزافزونم را سپاس

تحول امروزم را سپاس

انسان بودم را سپاس

توانگری الهی را سپاس

والدین خوبم را سپاس

گذشت و بخششم را سپاس 

توفیق سپاسگزاری خدای عاشقم را سپاس 

شادی درونم را سپاس

زیباییم را سپاس 

این شوق درونی را سپاس 

رزق و روزی فراوانم را سپاس 

انسان بودنم را سپاس

امیدواری به خدای مهربانم را سپاس 

مهربانیم را سپاس

همکاران مهربانم را سپاس 

حجب و حیایم را سپاس ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

بازم سلام!                                                                                                                             نمی دونم چرا زیاد نمی تونم خودم را راضی کنم که اون زن ...... آخه من بهش اطمینان دارم. مامان داره به خونه تکونی عید می رسه و من اینجا توی اتاقم دارم می نویسم چون جرات بیرون رفتن از اتاقم را ندارم. نمی دونم وقتی مامان من را با این چشمهای قرمز  ببینه چی می گه؟؟؟

وااااااااای نه اصلاْ نمی تونم با اون روبرو بشم. خدایا می دونم همیشه کمکم می کنی پس این دفعه هم تنهام نذار و بگو که همش اشتباه بوده و اون خیلی زود یکی از همین روزها می یاد و من می دونم که دیگه غصه هام داره تموم میشه...

توکل به تو....

یه نفر می یآد که من منتظر دیدنشم

   یه نفر می یآد که من تشنه بوییدنشم...

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

Free soul

 

Zero 0
this is the weight of a soul.
This is a soul's original value.
When you empty the vessel of your soul and make it zero,
then you can create what you want with the empty vessel.

The vessel of the soul is like magic.
If you want a flower, there will be one,
and if you want a bird, one will fly high.

Always keeping the soul at zero status
is a self discipline.
The scale of the soul should point to zero all the time.
The scale can rest when its hand points to zero.

Only when you unload all of your baggage, you can take a rest at zero status.
Only a free soul can relax.

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 5:12 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

THE PERFECT DRESS

 

 

Jennifer's wedding day was fast approaching. Nothing could dampen her excitement -- Her mother, who had recently gone thru a nasty divorce, had just found the PERFECT dress to wear and would be the Best dressed mother-of-the-bride ever!

A week later, Jennifer was horrified to learn that her father's new young wife had bought the exact same dress! Jennifer asked her to exchange it, but she refused.

"Absolutely not ". I look like a million bucks in this dress, and I'm wearing it," she replied. Jennifer told her mother who graciously said, "Never mind sweetheart. I'll get another dress. After all, it's your special day."

That weekend, Jen and her Mom went shopping and did find another gorgeous dress. When they stopped for lunch, Jennifer asked her mother, aren't you going to return the other dress? You really don't have another occasion where you could wear it." Her mother just smiled and replied, "Of course I do, dear. I'm wearing it to the rehearsal dinner the night before the wedding!"

 

NOW I ASK YOU; IS THERE A WOMAN OUT THERE, ANYWHERE, WHO WOULDN'T ENJOY THIS STORY. SEND IT TO EVERY WOMEN YOU KNOW!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 4:32 قبل از ظهر  توسط شروین  |