خدایا دستت درد نکنه. بزن بکش منو ببینم خیالت راحت می شه؟؟؟
ببینم دست برمی داری از من؟؟؟ ببینم میذاری یه شب بدون غم و غصه بخوابم. آخه یکی نبود به من بگه تو برای خودت می خواستی غصه بخوری وقت کم می آوردی حالا رفتی عاشق شدی؟؟ خدایا باشه، قبول من غلط کردم. چی بگم؟؟ بگم مثل سگ پشیمونم که اگه بگم دروغ گفته ام. آخه خدا ببین من تنهایی داره نابودم می کنه. خدایا چی بگم؟؟ بیکار بودی من را آفریدی؟؟ خدایا چرا اون مرد؟؟
چرا من زنده موندم؟؟ این سوال را هزار بار از عزیزم پرسیده ام و هر بار می گفت دیگه این حرف را نزن و ناراحت می شد ولی خوب من هم دنبال جواب برای این سوالم می گردم. خدایا گریه امونم را بریده
. بذار یه ذره گریه کنم شاید آرووم بشم. شاید دست برداشتم از سر این خوشبختی و شاد بودن. خدایا عزیزم کجاست؟؟؟؟
آخه من به خودم چی بگم که اینقدر بهش وابسته شدم؟؟ بگم بی شعور، نفهم، آشغال، بدبخت، بیجاره تو دیگه دوست داشتنت چی بود.
خدایا
چی کار کنم؟؟؟؟؟ ![]()
![]()
![]()
خدایا
دستم و بگیر دیگه دارم می افتم. آخ
آخ
دارم کج کج راه می رم. خوب عزیزم امروز هم نیومدی که باهات حرف بزنم. می دونم داری می یایی ولی تو رو جون من منو سورپرایز نکن. آخه من کلی کار دارم. یعنی اگه یه روز ببینم در می زنن و تا بیام در را باز کنم تو پشت درباشی
، همون جا سکته می کنم. آخه من باید خودم را یه ذره برای تو ناز کنم.
درسته این که حق منه، مگه نه. من به کی بگم که دلم برات تنگ شده.
بابا مردم از دوری تو.
هر کی خواست بگه بهم: کولی یا هر چیزی. من حالیم نیست. من می خوامت.
من می خوام بغلت کنم و بگم دیووونتم دیوونه. آره من رو دیونه کردی. یادته اون روزهای اول، وای که من دیگه خسته شدم. خدایا
یعنی تو هم توی دلت غم و غصه داری؟؟ یعنی خودتم عاشق شدی تا حالا یا اینها فقط مال ماهاست. خدایا
باید این بار جوابم را بدی!!! وگرنه میرم جیغ می زنم می گم خدا اون را به من نمی ده. من می گم. اگه ندیدی، آره من نمی خوام دیگه ساکت باشم. خدا،
خدا،
می شنوی؟؟؟ با توام گوش بده.
گوشششششششششش بده، من می خوامش
![]()
خدایا
اون وقتی که من را آفریدی فکر می کردی یه روز اینجوری باهات حرف بزنم؟؟؟ خدایا یا می دی یا همین حالا جیغم در میاد.
من هیچ چی حالیم نیست. خدایا یعنی وقتی مریض می شه
کسی هست که مواضبش باشه؟؟ قرص هاشو به موقع می خوره؟؟ راستی یه شب که خواب بود عزیزم برو در گوشش بگو که من خیلی دوستش دارم.
یه دفعه از خواب بیدارش نکنی. هواست باشه، آخه خیلی خسته می شه از کار که می یاد خونه. راستی خدا دلش هم خیلی درد می گیره وقتی توی محل کارش عصبانی می شه. پس هواشو حسابی داشته باش. خدایا
تو رو خدا، ببین نکنه ملافه از روش رفته باشه کنار و عزیزم سرما بخوره. وای خدایا
نکنه نصف شب تشنه اش باشه. کی آب می ده دستش؟؟ خدایا
من می خوامش. آخه به تو نگم پس به کی بگم؟؟؟ خدا
منو بیشتر دوست داری یا عزیزم را؟؟؟ خدایا
به جز تو هیچ کس را ندارم. ببین بقیه و افراد خانواده چه جوری نگام می کنن.
من تحمل این نگاه ها را ندارم.
من به خدا دارم چندین ماهه زیر سنگینی این نگاه ها می شکنم. تازه کم غصه داشتم تازه غصه برای رفتن هم دارم می خورم. خدایا
می دونی که من باید برای رفتن یه چیزهایی داشته باشم. اما چی کار کنم. خدایا کسی که من را می خواد باید من را با هیچ چی بخواد. خدایا توانایی این را که بشینم با اونها حرف بزنم و بگم برای من .... را باید جور کنین. بابا من خبر مرگم دخترم، خدایا کجایی
؟؟ می بینی
؟؟ می بینی ؟؟ برای این چیزها هم باید مثل سگ بشینم زار بزنم. بابا بسه. به پیر به پیغمبر دیگه خسته شدم. کاش شیلا کنارم بود. حداقل یه ذره باهام حرف میزد. البته می دونم چی می خواد بگه. می خواد بگه توکل به خدا جور می شه. خدایا
اگه قرار دختر من هم اینجوری حرص بخوره اصلاً من بچه نمی خوام.
خدایا
خسته شدم. دیگه دارم دولا دولا راه میرم. دیدی امروز چی حالی داشتم؟؟ خدایا کجایی بیام جیغ بزنم و بهت بگم بابا من دارم می برم. من دارم می افتم. خدایا فقط می گم لعنت به زندگی و دنیا اگه من با دست خالی برم. اون وقته که دیگه شناسنامه ام را پاره می کنم و پرت می کنم توی صورتش و می گم تف به اون فامیل. خدایا
نمی خوام کنارم باشی. این دفعه دیگه بغلم کن. الهی بمیرم
برات شیلا، حالا می فهمم اون موقع ها که می خواستی ازدواج کنی چی کشیدی. خدایا
چی می شد اگه اون موقع من سر کار می رفتم. خودم همه کاری برای خواهرم می کردم. خدایا اینجا هم که شده فقط ناله و نفرین و زجه. خدایا
تو رو خدا یه کاری کن. من چی بگم؟؟ من چی کار کنم؟؟ خدایا می دونی چه آشوبی تو دلم به پا شده. می بینی. می بینی به کجا دارم می رسم. خدایا ........ خودت می دونی که خیلی حرفها دارم ولی نمی تونم بگم اینجا ولی تو که خودت خوب خبر داری از همه چیز. الهی نباشم اگه یه روز نخواهی دستم را بگیری. خدایا
دل کوچیکم داره می ترکه.
خدایا تو می تونی، مگه نه؟؟؟؟ اون دفعه هم معجزه کردی. یادته؟؟ حالا هم می خوام کمکم کنی...
![]()
نمدونم چرا دلم امروز از صبح بهونه گیری می کنه؟؟ امروز روز چهارم است که با عزیزم حرف نزدم و دارم کم کم تلف می شم. اما این بار فرق داره. چرا یکی نیست ناز من را بکشه؟؟؟
امروز باز هم به فرزانه کلی التماس کردم و جون همه را قسم دادم که حرفام را باور کنه. نمیدونم چرا خسته ام. خسته از زندگی، خسته از دوری، خسته از دوستیهای الکی و مسخره که با چند کلمه به هم میریزه. امشب یه شونه میخوام. منتظرم که بابا و مامان بخوابن تا من یه دل سیر گریه کنم. می خوام امشب بازم برم پیش خدا. اگه خدا یه ذره نزدیک تر بود چی میشد؟؟؟ می خوام بدونم چقدر باید برای دوست داشتن تاوان پس بدم، می خوام بدونم چرا خسته ام، امروز یه کتاب گرفته بودم از کتابخونه به نام چراغ ها را من خاموش میکنم. نویسنده اش هم زویا پیرزاد بود. خیلی خوب بود چون چند ساعتی توی این دنیا نبودم. امروز با فرزانه حرف زدم ولی بعدش فشارم اومد پایین از بس حرص خوردم. راستی من خوشحالم که اون دو نفر،فرزانه خانم و آقا ... همدیگه را بازم پیدا کردن. امروز خوب شد با مریم حرف زدم چون نمی دونستم چه چیزهایی باید با خودم ببرم. کمی راهنمایی کرد. مریم جان ممنون.
امروز با یه دوست قدیمی حرف زدم و گفتم که اومدم ببینمت اما شماره تو را به من ندادن. یه دوست دیگه هم که یه شب سرد زمستون کناره یه خیابوون به دادم رسید و من را برد بیمارستان، بهم ای میل زد و خوشحالم که تونستم ازش تشکر کنم. خدایا
میدونی اصلا حالم خوب نیست. توان نوشتن ندارم. ![]()
دلم برای عزیزم تنگ شده.....
![]()
ساعت 8:25 صبح 18/04/2006 است و از صبح تا حالا تو کفم که بدونم به تاریخ خودمون چندمه و چند شنبه است؟؟؟
خیلی دلم گرفته. همش تا می یام پای نت به خودم تف و لعنت می کنم که چرا آدم اینقدر باید برای بقیه دل بسوزونه. خسته شدم از دستت، میدونم که هستی، آره با توام
، تو که دم از مهربونی و رفاقت می زدی پس چی شد جا زدی تا گفتم کمک. پس چه جوری می خواستی بیاریش و بهش کمک کنی؟؟ تو همین جا کم آوردی خدا با داد بعدش برسه............
همه هستي قلبم دو حرف خلاصه ميشه![]()
كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود
دو چشم پر از اندوه واسه دل شكستگيم بود
آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه
تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چي ؟
خدا نخواسته ؟
من تو آغوش تو باشم
قول ميدم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم
همه هستي قلبم دو حرف خلاصه ميشه
عشق تو
بودن با تو![]()
دو نياز زندگيم شه
پرم از ترانه تو گرچه واژه ها حقيرن
خوبه وقتي نيستس پيشم اونا دستمو ميگيرن
راز عشق منو هيچ كس غير مهتاب نمي دونه
تنها شاهد واسه غصه – گريه و تنهاييم اونه
واي اگه من اين نبودم كاش پرنده باشم
تا از اين دور بودن از تو ..
بتونم بلكه رها شم
يه پرنده شم شبونه بكشم پر به خيالت
برسم به لونه تو
بگيرم سر زير بالت
زندگيم رنگ خدا بود
اگه تنها تو رو داشتم
اگه ميشد واسه گريه
رو شونت سر ميگذاشتم...
امشب به احترام یه دوست
با شعری که خودش برام فرستاده بود شروع کردم. نمی دونم غصه هاش مال کیه، اما هر کی هست خیلی خوشبخته. منم امشب عجیب دلم هوای عزیزم
را کرده و نمی دونم چرا دلم می گه توی راهه. دلامون خیلی به هم نزدیک شده. این ها را مدیون خدا هستم. اما خدایا
چرا اینقدر خوبی؟؟؟ چقدر دوستای خوب پیدا کردم. همشون برام عزیزن: کایند، شبنم، عاطفه، مریم، حنا و خیلی های دیگه که اسمشون الان یادم نیست. اما خودشون خوب می دونن به یادشون هستم. دلم هوای عزیزم را کرده. هوای حرف زدن باهاش و خندیدن از ته دل. خدایا
کاش یه ذره بهم نزدیک تر بودی. کاش یه پله می اومدی جلوتر. کاش می ذاشتی بعضی وقتها خودم را بندازم توی بغلت و گریه کنم. صدای اذان صبح داره از مسجد می یاد. خدایا
به حق این اذان، کمک کن که بهتر بشه این بهونه گیریهای من و اون هم دیگه نره سر اون خواسته که من را عذاب میده.
عزیزم
دلم میخواست الان کنارم بودی و اجازه می دادی توی بغلت آرووم بگیرم......![]()
خدایا
می دونی چی میخوام پس یه ذره دیگه کمک کن که زودتر بیاد. ..... ![]()
التماست می کنم....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
راستی عزیزم یادم رفت اینجا هم عید پاک را بهت تبریک بگم
عزیزم
عید پاک مبارک باشه و امیدوارم سال دیگه در کنار هم این
عید مقدس
را جشن بگیریم و سالهای سال به خوبی و خوشی با هم و در کنار هم زندگی کنیم
و هر روز وجود خدا
را در کنارمون بیشتر و بیشتر حس کنیم.![]()
خدایا
توکل به تو، کنارمون بمون
![]()
بازم این دل من شروع کرده به غصه خوردن
. می خوام بدونم چرا آدم ها اینقدر بعضی هاشون خوبن و بعضی هاشون بدن؟؟؟ امروز یه نفر بهم پی ام داد و خواست باهام حرف بزنه، راستش اولش فکر کردم که داره اذیتم می کنه و آشناست. ولی بعدش دیدم نه بابا، یه دختره با یه اسم قشنگ. راستی چقدر خوبه آدم اسمش قشنگ باشه. من که زیاد از این اسمم راضی نیستم. دلم می خواست اسمم ساده باشه. البته نه ساده از نظر حروف و معنی، خود کلمه ساده. بهم بگن خانم ساده ص . خیلی با مزه می شد. از 3 روز پیش با عزیزم حرف نزدم. آخه تعطیل بوده و قرار شده که حسابی استراحت کنه این چند روزه. اما من که نذاشتم یه لحظه آرووم باشه از بس به موبایلش اس ام اس یا زنگ زدم. البته اصلا جواب هم نداده. هی شیطونه می گه: نکنه توی راهه..
وای خدایا
شکرت. شکرت که هستی و بودنت را من بارها و بارها حس کردم. بمون همیشه کنارم و بهم کمک کن. راستی امروز به
حنا
یه چیزی گفتم، گفتم: حنا یادته داستان حنا دختری در مزرعه را همه دوست داشتن. برو ببین چی داشت اون دختر که هم اسمت بود، که اینقدر همه دوستش داشتن. بعدش خودم رفتم توی فکر که واقعا کاش من با نوشتم حرفام بتونم به کسی کمک کنم. به خودم که خیلی کمک کردم چون وقتی می نویسم کمی آرووم می شم. راستی الان شیلا ( خواهرم ) زنگ زد و گفت که فردا اون بسته که قرار بود بفرسته را می فرسته. خدایا
من انتخابم را ماهها پیش کردم و می دونم که بالاخره کسانی هم هستن که اطرافم باشن و انتخاب بهتری از من کرده باشن در ظاهر، ولی همه اون لحظه ها که اونها کنارم هستن یادم بیار که ارزشهام برای انتخاب عزیزم چی بوده. همیشه دلم می خواست یه جورهایی زندگیم مثل زندگی اون سریال ایرانی یعنی پدر سالار باشه. یه خانواده پر از احترام متقابل. البته اون خانواده ایرادهایی هم داشت که من همه اونها را پاک می کنم و یه خانوائه خوب و موفق برای خودم و شوهرم و بچه هامون می سازم. من می دونم که خیلی ها به موقعیت من شاید حسرت خوردن ولی به خدا من خیلی برای داشتن عزیزم سختی کشیدم. و حالا که به اینجا رسیدم تازه فهمیدم برای رسیدن به عزیزم باید از چیزهای دیگه ای چشم پوشی کنم. و شاید چیزهایی را از دست بدم. من از بچه گی دلم می خواست یه آدم استثنایی شوهرم باشه. یه آدمی که اطرافم مثل اون نباشه. حالا هم همون شد. چون هیچ کس نمی دونه من چقدر عزیزم
را دوست داشتم و به خاطرش از خیلی چیزها گذشتم. من دارم گذشته ام، بچه گی ام، خانواده ام، شهرم، کشورم، مقدساتم، دلبستگی هام و همه چیزهایی که دوست داشتم را می ذارم و می رم. چون می خوام به عزیزم برسم.
می بینی خدا ؟؟؟ این هم زندگی من
. اما فکر نکنی که می ذارم زندگی من را شکست بده. من می خوام به تو ثابت کنم که من می تونم کوه را جابجا کنم.
دیدی که تا حالا با حرفای همه که می خواستن ناامیدم کنم، اوومدم و ادامه دادم و تا آخرش هم میرم. فقط از حالا نمی دونم چرا از مرگ می ترسم؟؟ راستش می دونم باید یه ذره روش کار کنم تا با خودم کنار بیام و بفهمم که اگه مطمئن باشم به وجود خدا
و اینکه بهترین را برای ما می خواد پس جایی برای شک و ترس و تردید وجود نداره. خدایا
شکرت که تو را دارم.
یادمه کوچیک که بودم، تا یاد گرفتم انشا بنویسم، معلم گفت: بنویسید علم بهتر است یا ثروت؟؟
من اون روزها که کوچیک بودم نوشتم علم، اما بعد ها که بزرگتر شدم دیدم کسی که ثروت نداره جایی براش توی زندگی نیست. یه روز به خودم اومدم دیدم ای بابا
من که از هر دوی اونها گذشتم. آره من معلمم یه کلمه را جا انداخت. چون باید می گفت: بنویسید علم بهتر است یا ثروت یا محبت و دوست داشتن. حالا من می گم با محبت از علم و ثروت گذشتم. البته نمی گم الان کامل هستم. اما خوب حالا با این عقل کمم می گم خدایا
محبت عزیزم را هیچ وقت از من نگیر و کاری کن محبت من همیشه توی
دلش بمونه و همیشه براش جدید و تازه باشه.
خوب من می رم بعدا بازم می نویسم
خدایا
شکرت به خاطر همه چیزهایی که دارم
عزیزم دلم
برای دیدنت داره پرپر می کنه. بیا و شب تولدم
را با وجودت شیرین ترین تولد زندگیم بکن.
خدایا
توکل به تو ![]()
نمی دونم درسته یا نه ولی من خودم عاشق فال و طالع بینی هستم. الان داشتم ایمیلم را چک می کردم که برخوردم به یه ایمیل که فال هفته برام فرستاده بودن توش. منم تصمیم گرفتم بنیوسم اینجا تا شاید یکی به دردش بخوره.
فروردين ماه: تجديد نظرهايى كه سعى كرده ايد در رفتار خود خصوصاً نسبت به خانواده و دوستان نزديك داشته باشيد، بسيار مثبت بوده و نتايجش را در روحيه خود مشاهده مى كنيد. سعى كنيد به همين روند ادامه دهيد و تغييرات رفتارى خود را درونى تر كنيد. موفقيت هاى شغلى شما همچنان ادامه خواهد داشت، فقط مواظب غرور باشيد كه گريبان ترقى شما را نگيرد.
ارديبهشت ماه: براى چندمين بار در باورهاى ذهنى خود تجديد نظر كنيد. در هر دو حالت به اصطلاح سياه و سفيد ذهنى در زندگى خود به فلسفه هاى عقلانى - البته توأم با احساس - مستحكم و باثبات نرسيده ايد و از هر دو سو امكان سقوط هست. كافى است همين نكته را بپذيريد به اين دليل كه قابليت تحول بنيادين و عالى در شما به كمال هست.
خرداد ماه: دوستى ها و صميميتهاى نزديك به درد شما خواهد خورد. در حفظ آنها بكوشيد. خوشبينى بد نيست، البته در همه جا و نسبت به همه چيز و همه كس توصيه نمى شود، ولى شما احتياج داريد براى رسيدن به پنجره هاى تازه تر - خصوصاً عاطفى - خوشبين تر باشيد. اين نكته باعث خواهد شد خصوصيات مثبت بيشترى از شما به اطرافيان اثبات شود.
تيرماه: در رد و بدل شدن احساسات در هنگامه هاى عاطفى صبورتر باشيد. اين نكته باعث خواهد شد كمك بيشترى از دست شما براى طرف مقابلتان بربيايد، همان كارى كه مصر و علاقه مند به پياده شدنش هستيد. سعى كنيد زود از كوره در نرويد و شرايط را از ابعاد همه جانبه بنگريد.
مردادماه: بزودى تغيير و تحول هاى كارى در زندگى شما رخ خواهد داد. براى اين ماجرا مهيا شويد و نسبت به ابعاد مختلف آن خود را آماده كنيد. آرامشى تقريباً درونى چندى است كه احساس خوشايندى به شما بخشيده است.به ريشه هاى آن فكر كنيد تا به شكلى پايدار، همه لحظه هاى شما را احاطه كند.
شهريورماه: تلاش نكنيد لحظه ها به هم وصل شوند يا اينكه لحظه ها را به هم وصل كنيد. سعى كنيد كمى عادى تر به قضايا و كلاً زندگى نگاه كنيد. تفاوت، البته خوب و ستودنى است، ولى گاهى باعث احساس بيهودگى مى شود، هرچند كه همين تغيير زاويه ديد هم كار ساده اى نيست و اصلاً شايد خواسته اى نابجا باشد. ظاهراً انتظار براى اتفاقى عجيب و كارساز و شادى بخش بيهوده است.
مهرماه: براى شما همه چيز دوره مى شوند. براى اين نمى توانيد جلو اين تكرار تقريباً آزارنده را بگيريد كه از ابتدا به يك مسأله اساسى - عميقاً - نپرداخته ايد؛ نگاه به همه بعدها. اگر اينگونه مى شد، راههاى خطا را به هزار اميد و آرزو، امتحان نمى كرديد و همين طور آدم ها را. تقويم اگر در بى رحم ترين رفتار، به دل ما نيست، اين خاصيت را دارد كه مى شود از آن درس و راهكار گرفت.
آبان ماه : سعى كنيد از خودتان استقلال ذهنى داشته باشيد. موقعى كه تفكر در آگاهانه ترين شرايط به استقلال رسيد، به صورت ناخودآگاه، استقلال عمل را هم در پى خواهد داشت. در خريدهاى خود دقت بيشترى به خرج دهيد. شرايط زندگى شما به صرفه جويى اقتصادى احتياج دارد. كمى آهسته تر راندن، رسيدن به هدف را قطعى مى كند.
آذر ماه: از دنياى پيرامون خود بيشتر از گذشته لذت مى بريد. در شرايط تحصيلى و شغلى و زندگى شما تغيير خاصى به وجود نيامده، منتها چون به لحاظ وجودى، متعالى تر شده ايد، احساس فتح قله هاى نگاه تازه به پيرامون در شماست. حالا به قله هاى مرتفع تر فكر كنيد. هيچ انتهايى متصور نشويد كه به قول حافظ «مقصد بس بعيد» است.
دى ماه: اشتباهات گذشته را تكرار نكنيد. البته اين آگاهى در شما هست، ولى آدمى گاهى اوقات متوجه اشتباهات رفتارى خود نيست. انگار دلش مى خواهد يا حتى لازم است يكى از محيط خارج او را نسبت به برخى نكات آگاه كند. به هر حال احتمال دارد كه آينده با اين خطاها تحت الشعاع قرار گيرد و بسيارى از كانالهاى روشن ارتباطى شما را تيره كند.
بهمن ماه: حس مثبتى كه در شما حضور دارد و خود هم به تقويت آن بها مى دهيد، هميشه باعث خواهد شد پنجره هاى موفقيت به روى شما باز باشند. در زندگى مشترك نمى شود آنقدرها آرمانى نگاه كرد. به هر حال بپذيريد كه سرنوشت شما و شخص ديگرى آميخته و تقسيم شده است. به خصوصيات فرد روبروتان احترام بگذاريد و مرور زمان را براى تغيير آدم ها فراموش نكنيد.
خوب امیدوارم هر کی اینها را خوند خوشحال بشه
. البته یادتون باشه که همیشه هر جور فکر کنی همون اتفاق می افته پس همیشه در بدترین شرایط هم باید سعی کنید
که به نکات مثبت فکر کنین
و امید داشته باشین که همه چیز به خوبی و خوشی انجام می گیره.
در ضمن یادتون باشه تا خدا
کنارتون هست نیازی به غم و غصه و حرص خوردن نیست چون درست زمانی که انتظارش را نداری براتون بهترین اتفاق خواهد افتاد. پس لبخند
و شاد بودن
یادتون نره.
امشب دلم عجیب گرفته. نه می خوام گله از نبودن عزیزم کنم و نه از نداشتنش. می خوام از این گله کنم که چرا من نمی تونم بهتر از این باشم؟؟ قصه از اینجا شروع شد: من یه روز رسیدم به یه وبلاگ قشنگ که منو برد به یه جای دور، همون جایی که عزیزم هست. همون جایی که من برای رفتن به اون دارم پرپر می زنم. من برای صاحب وبلاگ چند خط از دلم نوشتم که ای کاش من و تو جامون عوض می شد. تا اینکه باهاش آشنا شدم و فهمیدم یه دل پر از غصه داره. من از غصه هام گفتم و اونم قصه دلش و کمی از زندگیش گفت. دو تا سنگ صبور که دیدار را گذاشتن به قیامت چون نیازی به دیدن هم نداشتن. اما یه روز فهمیدم این سنگ صبور بازم عاشقه و دل بسته به یه نفر که بیشتر شبیه دو راهی یه . من با اون هم کمی حرف زدم و فهمیدم موضوع چیه. منم به سنگ صبورم گفتم جریان چی بوده و تو باید کمک کنی به عزیزت تا پا بگیره. اما اون گفت: نه. پشت کرد به همه چیز و رفت. من به عزیزش گفتم من بهش کمی گفتم که بدونه نباید دیر بجنبه و باید کمکت کنه. اما اون ها بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم از من دلخور شده بودن. من بدون هیچ دادگاهی محاکمه شدم. اما حتی نتونستم از خودم و دلم دفاع کنم. خئب حالا دیگه اون دو تا مهربون رفتن و من فقط یه خاطره و شاید بشه گفت یه جمله از اونها برای خودم نگه داشتم. اون را می گم که شما هم یادتون بمونه :
اگه مطمئنی، نگران نیستی و اگه نگرانی، مطمئن نیستی....
خوب من چند روز بود که خیلی سعی کردم اونها با من حرف بزنن ولی جوابم را ندادن. باشه قبول.
خوب حالا از این چند روزه بگم. پری روز تا ساعت حدود 11 شب با عزیزم حرف زدم و خیلی خوشحال بودیم که پنج شنبه را به خوبی و خوشی گذرانده بودیم. خیلی روز خوبی بود و من فقط خدا را برای داشتن عزیزم شکر می کردم. آخره وقت که عزیزم سرش شلوغ شد گفت فردا عید پاک است و شاید من نتونم زود بیام سر کار، برای همین تو بمون تا من موقع رفتن ازت خداحافظی کنم. ازش اجازه گرفتم و گفتم اگه اجازه بدی خداحافظی کنیم و من با مامانم برم پیاده روی کنار دریا. با هم خداحافظی کردیم و قرار شد فردا من برم دریا و ساعت پنج بعدازظهر که برمی گردم باهم باشیم تا شب. با مامان رفتیم پیاده روی و برگشتیم خونه. من یه دوش گرفتم و خوابیم. البته قبل از خواب زهرا دوستم زنگ زد و گفت داره ازدواج می کنه و خیلی سردرگم بود برای همین خواهش کرد که فردا برم پیشش. من هم برنامه دریا رفتن را کنسل کردم. صبح که بیدار شدم ضبحانه خوردم و زنگ زدم به زهرا. قرار شد بعد از 3 بعدازظهر برم خونشون. ناهار مامان جوجه درست کرده بود. تازه سارا هم زنگ زد و می خواست ناهار بریم بیرون ولی گفتم الان نمی تونم و باید برم خونه کسی. بعد ار ناهار سریع لباس پوشیدم و رفتم پیش زهرا. البته خواب بود و داداشش در را باز کرد و گفت زهرا داره استراحت می کنه و خوابیده. اما همون موقع صدای زهرا اومد که گفت نه من بیدارم. رفتیم توی واحد بغلیشون. شروع کرد به صحبت. جالب بود که هر حرفی که می زد و هر غصه ای که برای ازدواج داشت درد من بیچاره هم بود. ولی خوب سخت بود که کاری از دستمون بر نمی امد برای حل اونخا فقط تنها خوبی این بود که درد هردومون بود. من تصمیم داشتم ساعت 4 یا 4.5 برگردم خونه ولی ساعت 7.5 شب تازه زنگ زدم به مامان که بیا دنبالم و تا رسیدم خونه پای نت ساعت شد 8. یعنی من تازه ساعت 8 شب کانکت شدم به اینترنت. اما هر چقدر صبر کردم عزیزم نیامد. حدود ساعت یازده شب با مامان رفتیم پیاده روی بازم. بعدش هم اومدم خونه یه دوش گرفتم و خوابیم به امید اینکه فرداش که یعنی امروز باشه با عزیزم حرف بزنم. البته می دونم که حالش خوبه چون بهم حسابی اطمینان داده که خدا مواظبش هست و همیشه هم ماله منه. بعد از ناهار حدود ساعت 4 بعدازظهر اومدم پای نت ولی بازم عزیزم نیومد. البته میدونم که یا سرش توی محل کارش شلوغه یا اینکه از خستگی کار رفته خونه استراحت کنه. خدایا اما خودت می دونی چقدر دلم براش تنگ شده.راستی امروز عصر چند دقیقه ای با مامانم رفتیم داداشام را برسونیم کلاس زبان که دیدم شرکتمون شروع به کار کرده ولی به من نگفته بودن. خدایا هر کاری میخوان بکنن مهم نیست برام.اما نذار حقوق من را کم بدن و یا ازش بزنند. خدایا همه توکلم به تو است. میدونی که چقدر به حقوقم نیاز دارم. امشب هم دنباله فیلم ارباب حلقه ها را برای چندمین بار دیدم ولی همش به فکر عزیزم بودم. دلم براش تنگ شده. الان هم که دارم مینویسم می شه گفت از امروز گذشته و وارد فردا شدیم چون ساعت حدود 3:51 شب است. پس باید گفت رفتیم وارد فردا شدیم. خدایا چه امروز چه فردا و چه هر روزی که تو می پسندی. فقط بذارکنار عزیزم باشم و خوشبختی را با همه وجودم حس کنم. خدایا امروز فکر کنم 26 فروردین باشه. داریم کم کم به اومدن عزیزم بیشتر نزدیک می شیم. کاش این روزها به خوبی و خوشی بگذره. خدایا مواظب شیلا، مامان، داداش کوچولوهام، عزیزم، زهرا، مریم، کایند، عاطفه، شبنم، کوه الوند، ترنم، بچه کوههاب سیاه و همه اونهایی که دوستشون دارم باش.
خدایا کمکم کن که بهترین باشم و نمونه کامل از یه دختر ایرانی خوب.....
خدایا برسونش زودتر به من.
خوب بخوابی عزیزم
الان حوصله ندارم که با فونت بهتری بنویسم. چون فقط می خوام چند کلمه ای بنویسم که تو و تو . نه ببخشید قرار شد بگم خانم شما و آقای شما . آره می خوام کمی با شما حرف بزنم البته می دونم دوست ندارین حرفای من را بشنوین ولی من دوست دارم بنویسم و بگم که متاسفم براتون که درباره من اشتباه کردین. نمی دونم چرا حاضر نیستین حرفهای من را هم بشنوین. خوب ایرادی نداره ولی خدا خودش خوب می دونه که هیچ کدوم از اون فکرهای کثیفی که توی ذهن شما بود به ذهن من نرسید. من را واقعا نشناختین. بازم متاسفم ....
شما اشتباه کردین درباره من و خدا خودش خوب خبر داره که من هر دوتون برام عزیزین
باشه شما می گین وقت خداحافظیه من هم باید قبول کنم ولی یه کم بهتر و مهربونتر خداحافظی می کردین.
حوصله هیچ کس را ندارم. نمی دونم چرا اینها اینقدر بدجنس شدن. من نمی خواستم اینجوری بشه چون مطمئن بودم که اون با این حرفها از فرزانه خانم جدا نمی شه ولی خوب اون فکر کنم کمی قهر کرده البته بعدش چیزهای جالب تری بهم نسبت داده شد که من می خواستم با تلفن کردن و حرف زدن اونها را از هم جدا کنم واقعا متاسفم که این فکر را کردند درباره من.
می خواستم امروز صبح با دیدن پی ام های دو تا فرشته
که همدیگه را دوست دارن خوشحال بشم و بگم خدایا
شکرت ولی نه اگه خبری از پی ام نبود دلیل بر نبودن خدا نیست شاید خدا می خواد کمی دوری از هم را تجربه کنند ولی خدایا
خواهش می کنم بسه دیگه ببین فرزانه خانم چه حالی داره. دیگه قراره نگم فرزانه
از این به بعد باید یه کلمه خانم و آقا قبل از اسمشون بیارم.
فرزاته خانم امیدورم خدا برای کمک به من هم که شده عزیزت را برگردونه.
![]()
خدایا
شکرت. امروز پنج شنبه بود و من و عزیزم
امروز را از دست ندادیم. امروز روز خوبی بود و خیلی به من و عزیزم خوش گذشت. صبح با صدای مامان بیدار شدم و مثل برق گرفته ها
لباسهام را پوشیدم که بریم پیاده روی، خیلی تند از اتاقم پریدم بیرون و دیدم مامانم توی آشپزخانه وایساده داره کارها را می کنه. گفتم بریم پیاده روی ؟؟ یه دفعه مامانم گفت ساعت 10 است کجا بریم؟؟؟ من نمی دونستم چرا اینقدر خوابیدم. گفتم پس چرا من را بیدار نکردی؟؟؟ گفت صبح رفتم مدرسه شمیم برای همین بیدارت نکردم و رفتم خودم و تازه اومدم. من یه نفس راحت کشیدم که امروز از دست این پیاده روی کشنده راحت شدم. ![]()
تا ظهر که خواستیم ناهار بخوریم من پای نت بودم یعنی حدود یک ساعت بعدش رفتم ناهار خوردم و ظرفها را شستم. بعدش رفتم پای نت دیدم عزیزم
اومد و کمی حرف زدیم بهش گفتم بذار من برم حموم و برگردم البته راستش می خواستم موهام را رنگ کنم. رفتم تند تند دادم مامان موهام را رنگ کرد و تازه یادم افتاد آبگرمکن را روشن نکردم. بعدش شهرام رفت روشن کنه ولی برگشت و گفت گاز نداره. من داشتم از عصبانیت
منفجر می شدم. رفتم با آب سرد
دوش گرفتم. تا برگشتم دیدم عزیزم پای نت هست ولی مشغوله، من هم موهام را خشک کردم و براش پی ام دادم که من برگشتم که دیدم جواب داد. گفت صدای کامپیوتر را بسته بودم و متوجه برگشتنت نشدم که اومدی. خلاصه شروع کردیم به حرف زدن. می گفت پنج شنبه قبل را از دست دادیم و با هم حرف نزدیم و شاد نبودیم. گفتم: اشتباه نکن دومین پنج شنبه بود که کنارم نبودی. خلاصه خیلی خوب بود
. بعدش حدود ساعت یازده شب گفت بره کمی کارهاش را بکنه و برگرده . قبل از رفتن به خونه با من حرف می زنه. گفتم: اگه اجازه بدی خداحافظی کنیم و بذاریم برای فردا چون مامان می خواد بره پیاده روی، من هم می خوام باهاش برم. خلاصه از عزیزم خداحافظی کردم و رفتیم با مامان پیاده روی لب دریا. خیلی باد می اومد و حسابی به من فشار اومد. برگشتم خونه و یه دوش گرفتم و با زور شکور را از پای کامپیوتر بلند کردم و نشستم و با آی دی قدیمی رفتم ببینم چه خبره. فرزانه اومد و حالش بد بود. کمی حرف زدیم و خواهش کردم که شماره تلفنش را بده ولی نداد. سعی کردم به دوستش زنگ بزنم ولی تلفنش جواب نمی داد. فکر کنم فرزانه یه شیشه را تموم کرده بود چون حال بدی داشت. امیدوارم اشتباه نکنه.راستی قبلش هم زهرا زنگ زد. گفت براش خواستگار اومده و داره شوهر می کنه. خوب به سلامتی و دل خوش. امیدوارم زهرا تصمیم درست بگیره و خوشبخت بشه. با فریبا مرتضوی هم حرف زدم و اون هم حالش خوب نبود. امشب همه قاطی کردن. من هم که حال خوابیدن ندارم. نمی دونم عزیزم الان کجاست ولی میدونم هر جایی که هست خدا مواظبشه. راستی خدایا شکرت که خوبی و هستی. کنارم بمون. راستی امشب خیلی مواظب فرزانه، فریبا مرتضوی، عاطفه، مریم، فرانک، اسما... باش و تنهاشون نذار. خدایا فردا زهرا قراره بیاد تا با من کمی درباره خواستگارش حرف بزنه. کاش بتونه درست تصمیم بگیره. مواظبش باش. خدایا دلم برای همه دوستام تنگ می شه وقتی برم. راستی مواظب عزیزم باش و کمکش کن که بتونه به راحتی بیاد و کارهامون درست بشه و به خوشی با هم بریم خونه خودمون زندگی کنیم.
عزیزم شب بخیر
![]()
شیلای خوبم، خواهرم شب بخیر ![]()
زهرا جونم شب بخیر
فرزانه جون شب بخیر ![]()
مریم جوون شب بخیر ![]()
عاطفه جون شب تو هم بخیر
و شب همه اونهایی که دوستشان دارم بخیر باشه
همگی خوب بخوابین و خوابهای خوب ببینین ![]()
دلم گواهی می ده که بالاخره روزهای خوب در پیشِ و عزیزم می یاد. امروز بعد از نوشتن مطالب پست قبلی دیگه نتونستم بیام بنویسم چون می خواستم دوباره برم دریا و با یکی از همکلاسی های دوران دبیرستانم که حالا برای خودش معلم شده هم قرار داشتم توی پلاژ. صبحانه درست کردم خوردیم و من اومدم توی اتاقم که کارهایم را بکنم. سعی کردم هر طوری شده مایو بپوشم ولی خیلی هنوز پشت گردنم و بازوهام می سوخت. به قول خواهرم دارم می شم رنگ سوسک. وسایلم را برداشتم و رفتم منتظر شهرام شدم که بیاد و من را برسونه دم پلاژ. وقتی رفتم دیدم اون گوشه پلاژ که دید زیادی نداره تخت نیست برای همین رفتم و از مسئول پلاژ اجازه گرفتم که تخت را ببرم اون سمت. وقتی گفت مشکلی نیست ببر، تشکر کردم و رفتم یه تخت و یه صندلی بردم اونجا و یه دفعه رفتم توی آب و بعدش خوابیدم روی تخت. چتر هم که برده بودم چون اون قسمت پلاژ سایه بوون نبود. کمی که دراز کشیدم حس کردم داره خوابم می بره، توی همون حال بودم که یه دفعه دیدم یه نفر داره از کنارم رد می شه و یه ذره برام آشنا بود از پشت. کمی که دقت کردم دیدم دوستم سارا است که باهاش قرار داشتم ولی چون چتر روی سرم بود من را ندیده بود. خلاصه صداش زدم و گفتم بیا پیش من. اومد و با هم کمی رفتیم توی آب و بعدش هم کمی حرف زدیم. بعد سارا گفت بیا چند تا عکس بگیریم چون من دوربین دیجیتال آوردم، البته خیلی جون کندیم تا تونستیم عکس بگیریم چون هم می خواستیم کسی نفهمه و هم می خواستیم که کسی اون اطراف نباشه که بیفته توی عکس. فکر کنم حدود پنج تا عکس از من گرفت و بعدش دوباره رفتیم توی آب دریا که خیلی خیلی سرد بود. توی آب که بودیم تلفن سارا زنگ زد، تا گوشی را جواب داد دیدم انگار داره با یه آشنا حرف می زنه که من را می شناسه چون بهش گفت که من هم کنارش هستم. بعد گفت ندا است و من هم تلفن را گرفتم و با ندا حرف زدم. قرار شد که بیان دریا پیش ما. البته چندین بار بهش زنگ زد تا ندا با مهنا اومد. کمی هم من نشستم کنارشون و حرف زدیم ولی باید به مامان زنگ میزدم که بیاد دنبال من. وقتی زنگ زدم مامان توی راه بود برای همین من کارهام را کردم که برم و سارا و مهنا و ندا موندن توی پلاژ. با زور نشستم روی صندلی ماشین چون بدنم خیلی درد می کرد و می سوخت. اومدیم خونه. میخواستم برم دوش بگیرم ولی آب نبود برای همین رفتم پای نت تا به عزیزم بگم من میرم یه دوش می گیرم و برمی گردم.
فکر کنم داره همه روزهای بچه گی تموم می شه. می گن باید زندگی جدید را شروع کرد ولی من فکر کنم جنگ باشه نه زندگی. من از حالا جا زدم و اگه راهی برای برگشت بود بر میگشتم. امشب عجیب دلم هوای یه دوست را کرده که بهش می گفتم کوه. چقدر خوب من را آروم می کرد. امشت یه دنیا غم توی دلم جمع شده. کمک می خوام از خدا. من می ترسم از آینده خیلی. خدایا خودت باید کنارم باشی و تنهام نذاری. نکنه یادم بره که چقدر دوستش داشتم. نکنه فراموش کنم که چقدر برای رسیدن بهش اشک ریختم. خدایا خودت کنارم بمون. امروز درباره مسایلی با عزیزم حرف زدیم ولی من نمی دونم چرا یه دفعه زدم زیر گریه و دلم شکست از دست این روزگار. راستی چرا من نباید پیش مامان باشم یا پیش خواهرم شیلا؟؟؟ خدایا دیدی چند شب پیش وقتی رفتم حمام توی حمام گریه ام گرفت آخه من می ترسم از دوری و از نداشتن مامانم. همیشه آخه کنارم بوده و همیشه تکیه گاهم بوده. عجب زندگی سخته. تازه من هنوز وارد زندگی نشدم خدا به داد این برسه که من برم. خدایا می ترسم. فرانک، مریم من می ترسم. کاش خدا هم توی قسمت نظرها برام یه چیزی می نوشت. خدایا کمکم کن. می ترسم.کاش شیلا باهام می اومد....
دیروز عزیزم نیومد پای نت و وقتی بهش زنگ زدم دیدم خونه است. گفت دیشب تا دیر وقت شرکت بوده و امروز می خواد استراحت کنه. گفتم باشه عزیزم ایرادی نداره. گفت: فردا می یام باهات صحبت می کنم. بهش گفتم مواظب خودش باشه و خداحافظی کردیم. شب هم با مامان رفتیم پیاده روی و برگتشم من یه دوش گرفتم و رفتم که بخوابم اما داشتم از غصه دق می کردم. آخه دلم برای عزیزم خیلی تنگ شده. دلم می خواست جیغ بزنم و بگم بسه دیگه خسته شدم از این همه فاصله. در حالی که به عکس عزیزم نگاه می کردم خوابم برد. امروز صبح هم با صدای شمیم بیدار شدم که برم برای پیاده روی ولی دوباره خوابیدم. تا اینکه مامان اومد باز صدام زد. این دفعه دیگه باید بیدار میشدم. وقتی از خواب بیدار شدم کمی گیج بودم و نمی دونم چرا یاد یکی از دوستام افتاده بودم. همش اسم کایند می اومد توی ذهنم. بالاخره با جون کندن لباسم را پوشیدم که برم. البته بدنم می سوخت چون دیروز رفته بودم دریا از صبح ساعت 11 تا ساعت 4 بعداز ظهر. کمی سوخته بودم ولی خوب باید بازم برم که حسابی جزغاله بشم. راستی نمی دونم جزغاله را درست نوشتم یا نه؟؟؟ وای که چقدر دلم برای عزیزم تنگیده. خلاصه با مامان رفتیم کنار دریا پیاده روی، حدود 3 کیلومتر راه رفتیم. وقتی برگشتیم خونه من داشتم از خستگی می مردم ولی یه دوش گرفتم و اومدم پای نت. رفتم سراغ آی دی قبلی و آف های دوستام را چک کردم. دیدم یه نفر که نمی شناختمش برام آف گذاشته بود که من کی ام. خلاصه دیدم ان لاین نیست منم براش نوشتم: من همونم که توی وبلاگم نوشته بودین که باهام حرف دارین. خلاصه دیدم به به ، آن لاین شد. شروع کردیم به حرف زدن و دیدم وای چقدر مهربونه. کلی با هم حرف زدیم و من اصلا یادم رفته بود که قراره برم صبح ساعت 10 دریا. خلاصه فرانک گفت من باید برم بیرون من هم گفتم وای منم باید می رفتم. خلاصه خداحافظی کردیم و من خوشحال بودم که با فرانک حرف زدم. از دیروز به جز خودم، دارم برای فرزانه، برای ترنم زندگیه یه دوست، حرص می خورم. نمی دونم چی می شه و نمی دونم باید چی کار کرد، من نه راضی به دلتنگیه مهرد... هستم و نه اسما.... . خدا کمک کنه به همه. خلاصه بعد از خداحافظی با فرانک، شهرام اومد و رفتیم که من را برسونه پلاژ و خودش بره دنبال کارهاش. نمی دونم چرا یه چند روزه با من خوب شده؟؟ البته از قدیم گفتن سلام گرگ.. . باید ببینم چه خوابی برام دیده. ساعت حدود 11 صبح دریا بودم. رفتم یه گوشه زیر یه سایه بوون، یه تخت پیدا کردم و دراز کشیدم. کلی هم که خودم را چرب و چیلی کرده بودم. آدم هر کسی را می دید برق می زد از بس کرم و روغن به خودشون مالیده بودن. منم تنهایی یه گوشه واسه خودم بودم. چند باری بلند شدم از روی تخت و رفتیم زیر دوش هایی که لب ساحل بود و دوباره برگشتم روی تخت البته چند دفعه هم رفتم توی آب. آب خیلی سرد بود و پر از ماهی. من هم که اصلاً خوشم نمیاد دور و برم پر از جک و جونور باشه اومدم بیرون یعنی راستش من از آب خیلی می ترسم. برای ناهار هم می خواستم ساندویج بخرم که تمام کرده بود و مجبور شدم یه چیبس برای ناهار بخورم البته می شد زنگ بزنم برام بیارن ولی راستش حوصله خوردن هم نداشتم. تا عصر حدود ساعت 4 که به مامان زنگ زدم و قرار شد بیاد دنبالم. راستی لب دریا یکی از بچه های قدیم را دیدم البته حدود 3 سال از من کوچیکتر بود. داشتم لب ساحل راه می رفتم دیدم یکی داره برای کاریش می گه: اون سالهای اول که ما اومده بودیم کیش نون نبود برای همین ما می رفتیم اون ور مثلاً تهران نون می خریدیم و برمی گشتیم کیش می آوردیم. و حرفای دیگه که برام آشنا بود. من برم صبحانه بخورم برمیگردم. تا بعد ...
چند روزه درست با عزیزم حرف نزدم. نمی دونم چرا اینقدر سرش شلوغه. دلم براش تنگ شده. می دونم داره روزهای دوری تمام می شه. امروز زنگ زدم به دفتر تهران، اما خانم بیتا م گفت فعلاً خبری از کار نیست و باید منتظر بمونم تا خبرم کنند. من هم دلم گرفت اولش چون هنوز بهم حقوق چندین ماه پیش را هم ندادند. خیلی دلم می خواد اسم مدیر عامل اصلی شرکت را بنویسم اینجا که یه روز ببینه که چقدر من ناراحت بودم که چرا بهم بعد از این همه ماه پول ندادند ولی می گم نه، خدا خودش کمکم می کنه و همه چیز را سپردم به خدا. عزیزم دیروز باهام حرف زد. داداشم هی می گه برو موهات را مش کن خیلی خوشگل تره، اما خوب عزیزم طبیعی دوست داره برای همین من به رنگ اصلی موهام دست نمی زنم. البته امروز صبح با مامان رفتیم بازار من 2 تا رنگ مو خریدم و می خواستم امروز موهام را مشکی کنم ولی نشد چون منتظر عزیزم هستم. امروز با دوست خوبم مریم کمی حرف زدم و خیلی لذت بردم. خیلی مثل خودمه اما می دونم که از من عاقل تره. من خیلی وقت ها کم می یارم. راستی امروز عصر داشتیم می رفتیم دنبال داداش کوچیکام که از کلاس زبان آنها را بیاریم خونه، توی راه زهرا و آذر را دیدم. زهرا را با زور سوار کردیم تا برسونیمش خونه. دلم براش تنگ شده بود خیلی و بعدش که زهرا را رسوندیم رفتیم بهداری تا من آمپولم را بزنم. آخه این مدت خیلی ریزش مو پیدا کردم. البته همش از اعصاب که من فعلاً اعصاب درست و حسابی ندارم. خلاصه دکتر داروخانه سوها یه سری ویتامین داده که یک روز در میان باید بزنم. ناگفته نمونه که من خیلی از آمپول می ترسم و از درد هم بدم می یاد ولی به خاطر اینکه عزیزم موهام را خیلی دوست داره باید مواظبشون باشم.
من می خوام یه چیزی امروز بنویسم، دلم می خواد همه برام![]()
![]()
من 4/3/84 تولدمه.
عزیزم
![]()
![]()
پس به امید بودن
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تا حالا شده به چیزهایی که اطرافتان است روح بدهید
دخترها حتماْ این کار را در بچگی شان انجام دادن (جان بخشیدن به عروسک)
خیلی راحت با عروسکشان حرف می زنند
برایش قصه می گویند و یا تو کارها و مشکلاتی که به نظرشان بزرگِ (کوچلو)
کمک می خواهند .من هنوز هم به بعضی چیزها روح می دهم
مثل کتاب هایم ، وقتی که دیگر خسته می شوم و نمی دانم چیکار کنم
سراغ کتابخانه مان می روم و اولین کتابی که به چشمم خورد
را بر می دارم و می خوانم باورتان شاید نشود ولی به من کمک می کند
می دانی چیه؟ یکبار وقتی درمانده شدی
از یکی از عزیزترین اشیا ئی که داری کمک بخواه
ببین چطور با تو ارتباط برقرار می کنند
این هم یکی دیگر از الطاف آفریدگار ما است
اینها را امروز یه دوست خوب برام نوشته بود توی وبلاگ خودش. کاش این دوستای خوب وقتی که رفتم باز هم با من باشند. دلم می خواد خیلی از این دوستها را ببینم.
کوه الوند، عاطفه http://tanhaeiyeman.blogfa.com/،
مریم http://deltanghi.blogfa.com/،
کایند http://www.kindmahi.blogfa.com/،
شبنم http://kharabati5.blogfa.com/ ،
و دوتا
دوست دیگه که من به داشتنشون افتخار می کنم (http://darjostejuyeyekrangi.blogfa.com/ ) و (http://dokhtarepaeiz.blogfa.com/ ). البته باید بگم که این دوتا وبلاگ به زودی صاحبهاشون هم خونه می شن یعنی عشقولانه می شن و با هم ازدواج می کنن. و واقعاً خیلی وقتها وجود این مهربونها من را نگه داشت که از دوری عزیزم نشکنم. خوب عزیزم هم حالش خوبه ولی سرش شلوغه هنوز. البته می دونم خدا خودش همه کارها را درست می کنه. عزیزم به زودی کنارمه. امشب هم یعنی تا 2 یا 3 ساعت دیگه هم قراره بهم زنگ بزنه و من کلی خوشحال بشم. کلی هم ناز کنم براش. خدایا شکرت که عزیزم را دارم. دوستش دارم و مال خودمه. پس حواست باشه نگاه چپ بهش نکنی ها. زود زود هم برسونش به من. راستی امشب بابا یه حرفی زد که من گریه ام
گرفت و کلی گریه
کردم. مامانم داشت می گفت عزیزش می یاد به زودی اما بابام با یه حالت بدی با خنده گفت: آره چندین ماهه قرار بیاد اما نیومده. و من خیلی دلم
شکست. گفتم خدایا چه جوری دلت می یاد من جلوی همه خجالت بکشم.
خدایا
کمکم کن. می دونی که دوستش دارم.
خدایا
من را بکش که اینقدر بدم. خدایا
چرا نمی تونم مثل بقیه باشم. امروز با چند بار زنگ زدن به عزیزم ناراحتش کردم. خدایا
این دوست داشتن داره اذیتش می کنه. خدایا کمکم کن. خدایا
خودت می دونی که من دوستش دارم و نمی خوام ناراحتش کنم. ولی نمی تونم ببینم که ازش چند روز بیخبر باشم. شاید من اشتباه می کنم که خیلی دوستش دارم. الان زنگ زدم اما خواست که فردا با هم حرف بزنیم. می دونم چرا ناراحت بود. از وقتی تلفن را قطع کردم گریه امانم را بریده. خدایا
کاش می دید چه جوری وقتی می فهمم ناراحتش کردم گریم می گیره. خدایا
من خیلی دوستش دارم. کمکم کن. بعدش براش یه اس ام اس و گفتم من را ببخش که نتونستم آرومت کنم اما باور کن خودم هم خجالت می کشم وقتی نمی تونم کاری کنم.
کاش بتونم آرومش کنم. خدایا
می دونی که خیلی خیلی خیلی دوستش دارم. نمی دونم شاید من خیلی بدم. شاید من واقعاً لیاقت هیچ چیز ندارم. خدایا
من دوستش دارم. شاید این گناه منه. ولی من ناراحت نیستم اگه این گناهه. با تمام وجود هم می گم:
عزیزم
دوستت دارم و می خوام کنارت باشم. ![]()
خدایا یه دوست جدید
پیدا کردم که خیلی دوستش دارم. همزاد خودمه
. متولد خرداد سال ۵۸ .
عزیزم دلم برات تنگ
شده. دیگه حوصله این قایم موشک بازی ها را ندارم. نمی دونی دیشب چه شب بدی بود. دیشب برادرم را بردیم بیمارستان، خیلی بد
بود. من اصلاً بیمارستان را دوست ندارم. آخه یاد خودم افتادم. شاید می شه گفت من کمی می ترسم
.
وای گند بزنن به این کیش
. کلی نوشته بودم ولی برق رفت و همه اش پرید. داشتم از بیمارستان کیش می گفتم، گفتم اگه تا حد مرگ رفتید بازهم پاتون را نذارید توی بیمارستان کیش. اینجا بیمارستان نیست. اینجا یه کشتارگاه واقعی است
. دیشب که رفتم خیلی حالم گرفته شد. هنوز هم حالم خرابه. یه خانم خودکشی کرده بود با قرص، اصلاً کسی محلش نمی ذاشت. پرستارها هم که هر کدومشون دنبال کار خودشون بودن. خیلی مسخره است. پیشنهاد می کنم هر کسی حرفم را قبول نداره یه دفعه فقط بیاد خودش را به دکتر نشون بده و فقط یک چکاپ ساده بکنه. من مطمئنم صد هزار درد و مرض می بندن به شما و کلی قرص و آمپول براتون می نویسن. خدا نکنه کسی بخواد توی این بیمارستان عمل کوچکی داشته باشه. یعنی اول بهتره وصیت نامه تان را بنویسید بعدش برین توی اتاق عمل. دفترچه بیمه هم که معنی نداره. یه نفر را دیشب می گفتن با چاقو زدنش، البته آدم مهمی بود فکر کنم. چون دیگه این سمت بیمارستان که مریضهای دیگه بودن خبری از دکتر و پرستار نبود. همه رفته بودن اون سمت ببینند چه خبره. هر کسی که بوده خدا نجاتش بده ولی کسی که بیاد توی این کشتارگاه دیگه بیرون رفتنش با خداست.
خیلی دلم گرفته ![]()
. کلی توی وبلاگهای مختلف پرسه زدم و از هر کدوم چند خطی خوندم ولی هیچ کدوم آرووممم نکرد. امروز هم که چندین بار برق رفت. تا من چند خطی می نوشتم برق می رفت. عصر هم که بازم برق رفت به مامان گفتم بیا بریم بیرون. رفتیم بازار. دیگه هیچ شوق و ذوقی برای خرید کردن ندارم. نمی دونم خدا چه صبری داره که می تونه زجر کشیدن من را ببینه. اما خدایا من این چیزها حالیم نیست. من توی این جزیره لعنتی خیلی چیزها نداشتم که هم سن های من همه داشتن پس حداقل حالا بعد از این همه کمبود، بیا و عزیزم را زود به من برسون. آخه چه جوری دلت می یاد؟؟؟ الان چندین ماهه که من آه و ناله ام به گوشت می رسه. وقتی با مامان رفتیم بازار، رفتیم فیلم هایی که عید گرفته بودیم را از عکاسی بگیریم. جالب این بود که مامان فیلم های سفر من به شیراز را هم داده بود که ظاهر کنند. این دانشگاه رفتن من هم داستان داره. همه زندگیم شده داستان. خلاصه از دیدن عکسهای شب عید امسال کلی ذوق کردم. چون توی تمام عکسها در کنار من، قاب عکس عزیزم
هم هست. وای من چقدر خوشحالم که عزیزم
را دارم. خیلی فکر این کله پوک من را پر کرده و می شه گفت بدترینش درباره حقوقم است. آخه این شرکت پکیده ما هنوز حقوق مهر ماه و چند ماه دیگه من را نداده
. عیدی هم که خبری نبود. این برنامه چه می دونم اداره کار و بیمه تأمین اجتماعی همش چرت و پرت. به من که چیزی نرسید. جالب که ما شرکتمون پول بیمه همه ی پرسنل را از کارفرما می گیره ولی از ما هم پول بیمه می گیره. خدایا من اصلاً هیچ جا نباید آرووم باشم؟؟؟؟ دلم می خواد برم مدیرمون را با دستام خفه کنم. حال آدم از ازش بهم می خوره. خدا ازش نگذره اگه بخواد حقوق من را نده. چون می دونی که من به حقوقم نیاز دارم.
خدایا دلم برای عزیزم
تنگ شده. تو رو خدا
برسونش به من. ببین چندین ماهه دوری اش را تحمل کردم. تو رو خدا
بسه دیگه. خدایا
کمک کن عزیزم بیاد و همه کارهامون به راحتی جور بشه. بیشتر از همه دلواپس پول رفتن هستم. می ترسم دم آخر بهم پول ندن. ولی می دونم و اطمینان دارم که عزیزم اصلاً این چیزها براش مهم نیست. خدایا
اما نذار اونجوری بشه که من خیلی خجالت می کشم. خوب من هم دخترم و آبرو دارم پیش عزیزم. وااااااااااااااااااااااااای. دلم براش تنگ شده. سرش خیلی شلوغه. خدایا
کمک کن وقتی می یاد مدیرش حرفی بهش نزنه و به خوبی و خوشی همه کارهامون جور بشه. خدایا کمک کن. خواهش می کنم ازت. خدایا
من عزیزم را از تو می خوام. برسونش به من![]()
. می خوامششششششششش
. مثل بچه کوچولوها شدم. دیگه تحمل ندارم. عزیزم هم می دونم کارش سنگین شده اما خوب من هم حق دارم توی این زندگی
. خدایا
اگه تو کمک کی همه کارها به خوبی جور می شه. مثل اون دفعه. یادته خدایا
؟؟؟ شکرت که عزیزم را به من برگردوندی.
خدایا
من دوستش
دارم. وای داداشم الان عطسه کرد. یا صاحب صبر کمکمون کن
.
من می خوامش. من دوستش دارم و دیگه نمی تونم دوری اون را تحمل کنم.![]()
![]()
![]()
می گن اینجا ثبت نام کنیم یه لب تاپ مجانی می دن. شما هم امتحان کنین
http://notebook.GustoNetwork.com/index.php?mid=613642
سلام به خدا و به تو. می گم خدا چون خدا تو را به من داده. اما تو مرد مهربونم، نمی گی این دل کوچولوی من دیگه بی قرار دیدن روی ماهت شده؟؟؟ نمی دونی چقدر دلتنگتم. نمی دونی چقدر برای دیدنت روز شماری می کنم. راستی مهربونم می خواستم از سیزده بدر برات بگم. پری روز صبح با صدای مامان بیدار شدم که می گفت پاشو چقدر می خوابی. چشم هامو که باز کردم دلم می خواست تو کنارم بودی. از روی تخت بلند شدم و رفتم از اتاقم بیرون دیدم فقط من و مامان خونه هستیم و بقیه رفته بودند که جا پیدا کنند برای امروز . مامان گفت: بیا صبحونه بخور و یادت باشه باید بری میوه بخری. آخه دیروز که رفتیم میوه بخریم میوه فروشه گفت فردا میوه تازه می یارن. من هم به مامان گفتم بذار من فردا می یام و می خرم. خلاصه یادم افتاد نوار هم می خواستم برای امروز ضبط کنم. صورتم را شستم و رفتم پایین. دلم یه ذره گرفته بود چون دلم می خواست شیلا و رضا و عزیزم هم کنارمون باشن.جای خالی شیلا را خیلی حس می کردم و دوست داشتم باز هم کنارمون می موند. شیلا نمی دونی چقدر دوست دارم برگردیم به اون سالها که کوچیک بودیم. یادته چقدر خوش می گذشت؟؟ یادمه ار همون بچگی هم خیلی می فهمیدی و خیلی خوب وقتهایی که مامان نبود من و شهرام را آروم می کردی. خلاصه رفتم صورتم را شستم و رفتم پایین. مامان همه کارها را کرده بود. چند لقمه ای صبحانه خوردم و رفتم سر نوار ضبط کردن البته جونم هم بالا اومد تا تونستم نوار ضبط کنم. بعدش هم بابا اومد و گفت بریم میوه بخریم و برگردیم. با بابا رفتیم که میوه بخریم ولی هنوز نیاورده بود. برگشتیم خونه و به مامان گفتم نیاورده بود. و قرار شد وقتی که خواستیم بریم بیرون سر راه بریم و بخریم. بابا کمی غرغر کرد که یه ذره زود باشین. خلاصه من وسایل را گذاشتم توی ماشین و راه افتادیم. رفتیم سر راه میوه خریدیم و رفتیم. سبزه را هم بابا صبح برده بود. خلاصه تا رسیدیم دیدم خیلی هوا خوبه ولی من دلم می خواست شیلا و رضا و عزیزم هم کنارمون بودند. اون وقت دیگه همه بودند. می دونم مامان هم دلش می خواست شیلا هم باشه. وسایل را گذاشتیم بیرون و من هم مانتو ام را در آوردم و راحت با یه بلوز آستین کوتاه چسبون که شیلا بهم داده بود (بلوز آبی با گلهای ریز برجسته) و یه شلوار لی برمودا و یه صندلِ لا انگشتی که روز قبلش خریده بودم را ه می رفتم. کسی هم حرفی نمی زد. بعد از چند دقیقه ای شهرام گفت من می خوام برم خونه چون اونجا ببخشید دستشویی نبود. ما هم بقیه وسایل را برداشتیم و شهرام سوار ماشین شد و یه دفعه پاش را گذاشت روی گاز. تیر های چراغ برق که کنار خیابان بود را برداشته بودند و به جای هر کدام چهار تا پیچ کلفت و بلند از زمین بیرون مونده بود. البته اونها روی یه برآمدگی بود. شهرام هم رفت روی اونها و دید که ماشین گیر کرده بازم شروع کرد به گاز دادن. و یه دفعه جیغ بابا در آمد چون سپر ماشین از جا در آمد و یه طرفش شکست و ول شد. من داشتم سکته می کردم بابا هم که دیگه رنگش پریده بود. خلاصه از ماشین پیاده شد و دید بله کلی گنده کاری کرده. بابا کلی شاکی شده بود. من هم کلی حرص خوردم. البته من باید فکرم را با این چیزها مشغول نکنم چون من خودم به اندازه کافی موضوع برای غصه خوردن دارم. خلاصه بابا سپر ماشین را با یه طناب بست و داداشم رفت خونه و برگرده. بعد از چند دقیقه یکی از دوستای بابام که قرار بود باهاشون بریم سیزده بدر اومدن و داداش کوچولوهام کلی خوشحال شدن. شروع کردن بازی با بچه های اونها. من هم که انگار توی فضا بودم چون اصلاً حواسم با اونها نبود. دخترشون که از من یک سال کوچیکتر بود اومد و تا آخرش با من بود. البته قبلش به من سفارشاتی شده بود که باید خیلی خوب برخورد کنم باهاشون. اما خوب من برام اصلاً بود و نبود اونها فرقی نمی کرد. بعد از گذشت نیم ساعت یه زنگ زدم به عزیزم و گفتم که بیرون هستیم. عزیزم گفت: یه تاکسی بگیر و برگرد خونه که پیش من باشی. اما خوب من نمی تونستم برم چون امسال آخرین سیزده بدری بود که من در کنار خانواده بودم. گفتم سعی می کنم عصر زود برگردیم. خلاصه شماره تلفن بابا را گفت بهش دادم چون شماره توی حافظه اون یکی تلفنش بود و خودش زنگ زد بهم. حدود ده دقیقه ای حرف زدیم و بعدش قرار شد که قطع کنه و منتظر من باشه. گفت: وقتی رسیدی خونه زود برو توی اتاقت و درب را ببند و کامپیوتر را روشن کن و یه اس ام اس به من بزن که من بدونم آن لان هستی و من هم می یام که با هم باشیم. گفتم: عزیزم دلم برایت خیلی تنگ شده. فقط خدا می دونه چقدر کلافه هستم و نیاز دارم که وضعیتم زود مشخص بشه. خلاصه ناهار بابا جوجه درست کرد و بعدش هم من با دختر دوستمون یاسی کمی رفتیم لب دریا و من چند تا عکس انداختم. بعدش هم تا عصر همینجوری به حرف زدن و وقت تلف کردن گذشت تا اینکه هوا تاریک شد و مامان آش رشته ای را که درست کرده بود را گذاشت روی آتش که گرم بشه. آش رشته را هم خوردیم و بالاخره وسایلمان را جمع کردیم و رفتیم خونه. تا رسیدیم خونه من با عجله وسایل را جمع و جور کردم و گذاشتم سر جاش و بعدش از مامان پرسیدم دیگه کاری نداری؟؟ مامان هم گفت نه. من هم رفتم توی اتاقم در را بستم و رفتم پای اینترنت و شروع کردم با عزیزم حرف زدن تا آخره شب. راستی بیرون که بودیم سبزه خودمون و سبزه یاسی را بردیم توی آب و من سبزه اونها را گره زدم و اون هم سبزه ما را گره زد و انداختیمشون توی آب. اینم از سیزده بدر امسال ما.
عزیزم ممنونم ازت. بازم امروز قشنگ ترین هدیه را بهم دادی. امروز سیزده به در بود و تو با تلفن زدن به من قشنگ ترین سیزده بدر عمرم را بهم هدیه دادی. می دونم که سال دیگه کنار همدیگه هستیم و من کار همسر عزیزم به خوبی و خوشی روزها را می گذرونم. می دونم که خوشبخت می شیم چون من و تو هر دومون این را از خدا می خواهیم. عزیزم دوستت دارم و بازم می گم خدایا شکرت که من عزیزم را دارم و می خواهیم به همه آرزوهامون عمل کنیم. عزیزم امروز بهت گفتم که می خوام یه دوربین عکاسی دیجیتال بخرم ولی تو گفتی نخرم و تو خودت برایم می خری و می فرستی. بهت گفتم که تو قول دادی برای تولد من کنارم باشی و یادت باشه حدود 50 روز تا تولد من باقی مونده. گفتم: چی می خواهی برام بفرستی ؟؟؟ گفتی دوربین را خودم برایت می خرم و می فرستم قبل از اینکه بیام کیش. عزیزم می دونم داری می یایی تا این دختر کوچولو را به همه آرزوهای قشنگش برسونی. مهربونم نمی دونی چقدر شکرگذار خدا هستم که تو را دارم و می تونم باهات بهترین لحظه ها را داشته باشم. نمی دونی چقدر بهت نیازمندم. نمی دونی چقدر برای در آغوش گرفتنت بی قرارم. مهربونم راستی می دونی چقدر دوستت دارم؟؟؟ راستش من خودم هم نمی دونم چون اینقدر دوستت دارم که دیگه هیچ کس نمی تونه اون را اندازه بزنه وفقط می دونم که همه زندگیم شدی و من دارم برای رسیدن و دیدن تو روزشماری می کنم ومیدونم که همین روزها می یایی و من را شاد می کنی. عزیزم وقتی که برای بار دوم از تو سوال کردم که به نظر تو کجا دوربین ارزانتر است برای خریدن و تو گفتی معلومه دبی خیلی بهتره چون او اینجا خیلی گرونه و گفتی وقتی خودت بیایی اینجا می بینی که چقدر اینجا گرونه. من هم گفتم من اصلاً دوست ندارم که تو خیلی پول بدی و من راضی نیستم. تو هم گفتی عزیزم اصلاً نگران نباش من خودم یه کاری می کنم. وای نمی دونی چقدر لذت می برم وقتی که من را اینقدر دوست داری. می دونی من کاری کردم که شاید ارزشش بیشتر از اینها باشه ولی خوب، من اصلاً بهش فکر نمی کنم. عزیزم من خیلی دوستت دارم و از داشتن تو، هزار بار شکر خدا را می کنم. الان کار داشتی و گفتی صبر کنم که بری و برگردی و من هم با کمال میل برای برگشتنت صبر می کنم و می دونم که تو بهترین هستی. راستی امروز بهم گفتی: تو بهترین و خوب ترین همسری هستی که من می تونم داشته باشم. نمی دونی چقدر دلم می خواد این روزها زود بگذره و تو در کنارم باشی. نمی دونم خدا چه آینده ای برامون در نظر داره ولی می دونم بهترین را برای من و تو انتخاب کردهو عزیزم به حق اون عزیزانی که توی اون تصادف از دست دادی همیشه کنارم باش و هر روز بیشتر و بیشتر از روز قبل دوستم داشته باش و اجازه بده که هر روز برات تازه و قشنگ باشم و هیچ وقت از من و بودنم و عشقم خسته نشو بدون همیشه می خوامت.
خدایا من عزیزم را تا حالا ندیدم پس کمکم کن که این انتخاب مایه افتخارم باشه همیشه و هیچ وقت ذره ای از این انتخابم رو بر نگردونم چون می دونی که از ته دل عزیزم را می خوام و با همه وجودم بهش افتخار می کنم.
امروز صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم که می گفت بابا تلفن را می خواد. منم با زور چشم هامو باز کردم و یه نگاهی به تلفن باب کردم دیدم عزیزم دیشب زنگ نزده. با خودم گفتم حتماً خیلی خسته بوده البته قبل از اینکه خوابم ببره شب قبلش حدود ساعت سه نیمه شب خودم بهش زنگ زدم. عزیزم گفت که داشتم بهت فکر کردم. گفت اجازه بده کمی به کارهام برسم و بعدش بهت زنگ می زدم. من هم گفتم باشه و رفتم توی تختم. اما خوابم برد و نمی دونم بعدش چی شد.
من الان باید بخوابم بقیه اش را فردا که رفتم سر کار می نویسم
خدایا من خیلی سالهاست که سبزه گره می زنم ولی امسال دلم می خواست وقت گره زدن تو هم دستات را بذاری روی دستام و بگی: من هستم، نگران نباش.
نمی دونم چرا بعضی وقتها اینقدر نسبت به همه چیز حساس می شم. بعضی وقتها دل شوره من را می کشه. دیروز کلی وقتی داشتیم با هم حرف می زدیم گریه کردم.بعدش هم بازم نشستم و یه دل سیر گریه کردم. نمی دونم کدوم یکی از بچه هام برای اولین بار این وبلاگ را می خونه چون من این وبلاگ را برای اونها نوشتم که بعد از سالها این را بخونند و بفهمند که من چقدر پدرشان را دوست داشتم و به خاطرش از همه زندگیم گذشتم. نمی دونم دخترم بعد از گذشت سالها چه نظری درباره من خواهد داشت؟؟ نمی دونم حق را به من می ده یا به پدرش؟؟ نمی دونم از نظر اونها من کار درستی کردم یا انتخابم اشتباه بوده؟؟؟ کاش خدا هیچ وقت تنهام نذاره و بدونه که همیشه بهش احتیاج دارم. واقعاً نمی دونم فقط می دونم من دلم می خواد تا آخره این راه را برم و دلم می خواد همیشه خوشحال و شاد باشم. خدایا
می دونم اگه تو کنارم باشی همه کاری ممکن می شه. خدایا
کمک کن وقتی می رم اونجا دوستان پاک و خوبی پیدا کنم . من را با آدمهای بد روبرو نکن. کمک کن که عزیزم همیشه با من روراست باشه و همیشه برای من بهترین باشه.
خدایا
توکل به تو
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم».
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهرفرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته انرا خواند: «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است».
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند. پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند. ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
آن ميلمن
تنم را بکشم به لب هات
میسوزم؟
يا آب میشوم؟
بگذار برات کتاب بخوانم
بنشين اينجا
کتاب را بگير توی دستهات
ورق بزن
دستم را دورت حلقه میکنم
از بالای شانهات میخوانم کتاب
نفس میکشم
لای موهات
ورق بزن.
اگر توی گوشت گفتم:
دوستت دارم
و فرار کردم چی؟
از پلههای کودکی
بالا میآيم
تاب میخوری در تنهايی من
عاشقت میشوم
نگاهت مرا مرد میکند.
دلتنگیام را
به کی بگويم وقتی نيستی؟
تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟
مثل يک جاده
...
نيستی که!
من هم عادت نمیکنم
آقای من!
همين.
کتاب را بالا بگير ببينم
گاهی هم برگرد و بوسم کن.
حواست به داستان هست؟
نه
بيا از اول شروع کنيم.
ديدی؟
ديدی باز عاشقت شدم؟
عزیزم
آزارم نده با این درخواستت. می دونی که دوستت دارم...
![]()
If you live to be a hundred,
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.
-- Winnie the Pooh
اگر می خوای صد سال زندگی کنی
من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم
چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.
Don't
walk in front of me,
I may not follow.
Don't walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and
be my friend.
-- Albert Camus
جلوی من قدم بر ندار،
شايد نتونم دنبالت بيام.
پشت سرم راه نرو،
شايد نتونم رهرو خوبی باشم.
کنارم راه بيا و دوستم باش
I'll lean on you and
you lean on me and
we'll be okay
-- Dave Matthews
من به تو تکيه می کنم و تو به من
و اونوقت همه چيزمون مرتبه
عزیزم داری عذابم می دی؟؟
![]()
خودت می دونی داری باهام چی کار می کنی یا نه؟؟؟
![]()
من می ترسم از روزی که نتونم تحمل کنم...
![]()
فکر کنم این حرفت یکی از اون هزارها حرفی بود که به من زدی و تن و بدنم را تکون دادی.
یادته سر شب که داشتیم حرف می زدیم گفتی دریا خوش گذشت؟؟ گفتم خوب بود ولی جای تو خیلی خیلی خالی بود. گفتم چند تا عکس گرفتم با تلفن بابام و الان می فرستمش توی کامپیوتر و بهت نشون می دم. بعدش رفتم که از داداشم سی دی مخصوص اون برنامه را بگیرم که نصب کنم ولی داداشم اون را نداد و گفت سی دی نداره. در صورتی که من می دونم داره.
اومدم توی اتاق و گریه ام
گرفت چون من اون عکس ها را برای تو گرفته بودم
و دوست داشتم بهت نشون بدم. ولی تو گفتی: گریه نکن عزیزم. چون به زودی من کنارت خواهم بود و اون وقت تو دیگه همه چیز خواهی داشت.
خدایا می دونی اون موقع چه حالی داشتم و تازه دلم می خواست بازم گریه کنم. خدایا شکرت
که عزیزم را دارم و خیلی به وجودش افتخار می کنم. بارها و بارها هم این را بهش گفتم: عزیزم من خیلی به داشتنت افتخار می کنم.![]()
خدایا
شکرت به خاطر همه خوبی هات و تمام لحظه هایی که کنارم بودی.
عزیزم
منتظرتم زودتر بیا
و زندگیم را قشنگتر بکن.![]()
![]()
![]()
![]()
مهربونم. خواهرم. امیدم. همه زندگیم داره می ره.![]()
چقدر زود این تعطیلات عید گذشت.
خدایا
من خیلی دلم براش تنگ می شه. خواهش می کنم کمکشون کن و تنهاشون نذار. آدم برای بودن با یه نفر با تمام وجود انگار از بقیه غافل می شه. آخه من این چند روز نتونستم به عزیزم زیاد برسم. امیدوارم
اون هم هر چه زودتر بیاد و من را با خودش ببره.
خدایا
تنهام نذار.
سلام به عزیزم
می دونم الان سر کار هستی و سرت شلوغه. خبر نداری اینجا چه خبره؟؟؟ خوبه که نداری وگرنه همین حالا می اومدی اینجا و من را می بردی. یکی از دوستهای برادرم امشب فهمیدم که چند ساله خواستگار من است و امشب هم بازم من و اون همدیگه را دیدیم. ولی واقعا من هیچ حسی بهش نداشتم و ندارم. اما خدا می دونه که چقدر دلم برای بودن با عزیزم تاپ تاپ می کنه. امشب تولد علی رضا است . دوست داداشم را می گم. امشب فهمیدم این جوجه از من خوشش می اومده البته اصلا بعید می دونم این جوجه ژولدار بدونه زن گرفتن یعنی چی.ولی اینقدر پولداره که حد و اندازه نداره. البته مال باباشه و خوب شاید من اگه زنش می شدم خوب بلد بودم درستش کنم و اما من عزیزم را با این جوجه پولدار که عوض نمی کنم. خدایا شکرت که من عزیزم را دارم. خدایا داره روزهای دیدار نزدیک می شه. همون روزهایی که من هشت ماهه منتظرش هستم و می دونستم خدا هیچ وقت تنهام نمی ذاره و الحق که هیچ وقت خدا تنهام نذاشت. شیلا و رضا فردا روز آخره که کنار ما هستند. خدایا یه کاری کن فردا هر ثانیه به اندازه هزار سال بگذره.
frdi ha
سازنده ترین کلمه گذشت است
پر معنی ترین کلمه ما است
عمیق ترین کلمه عشق است
بی رحم ترین کلمه تنفر است
سرکش ترین کلمه هوس است
خودخواهانه ترین کلمه من است
ناپایدارترین کلمه خشم است
بازدارنده ترین کلمه ترس است
با نشاط ترین کلمه کار است
پوچ ترین کلمه طمع است
سازنده ترین کلمه صبر است
روشن ترین کلمه امید است
ضعیف ترین کلمه حسرت است
تواناترین کلمه دانش است
محکم ترین کلمه پشتکار است
سمی ترین کلمه غرور است
سست ترین کلمه شانس است
شایع ترین کلمه شهرت است
لطیف ترین کلمه لبخند است
حسرت انگیزترین کلمه حسادت است
ضروری ترین کلمه تفاهم است
سالم ترین کلمه سلامتی است
اصلی ترین کلمه اطمینان است
بی احساس ترین کلمه بی تفاوتی است
دوستانه ترین کلمه رفاقت است
ستاره ی درخشان من
عشق ما را فراموش کرده ای
زیباترین کلمه راستی
زشت ترین کلمه دورویی
ویرانگرترین کلمه تمسخر
موقرترین کلمه احترام
آرام ترین کلمه آرامش
عاقلانه ترین کلمه احتیاط
دست وپاگیرترین کلمه محدودیت
سخت ترین کلمه غیرممکن
مخرب ترین کلمه شتابزدگی
تاریک ترین کلمه نادانی
کشنده ترین کلمه اضطراب
صبورترین کلمه انتظار
بی ارزش ترین کلمه انتقام
ارزشمند ترین کلمه بخشش
تمیزترین کلمه پاکیزگی
رساترین کلمه وفاداری
محرک ترین کلمه هدفمندی
و هدفمندترین کلمه موفقیت است.
در شبي از شب ها خدا را ديدم كه در حال بازرسي پرونده ها بود يكي را بر داشت و رو به من گفت :
آدم كشتي؟ گفتم تو مرا قاتل كردي.
گفت دزدي كردي؟گفتم تو مرا محتاج كردي
گفت در كوچه نيمه شب با كسي سخن گفتي؟
گفتم تو مرا عاشق كردي پس از اندكي سكوت گفت تو تنها بنده اي هستي كه حقيقت زندگي را در يافتي.
دوباره این دل کوچولو دلش می خواد از عزیزش بنویسه و بگه که خیلی دوستش داره. شیلا و رضا هنوز کنار ما هستند ولی متأسفانه جمعه می خوان برن. من که دلم براشون خیلی تنگ می شه. خدایا کاش بتونم قبل از رفتن براشون کاری انجام بدم و کمکشون کنم. خدایا دارم به دیدار عزیزم نزدیک می شم و هر روز بیشتر و بیشتر بهت نیاز دارم.خدایا شکرت به خاطر همه خوبی هات و نعمت هایی که به من دادی. خدایا نمی دونم چرا هی دوست دارم لباس و چیزهای خوشگل بخرم تا وقتی عزیزم می یاد اونها را براش بپوشم و اون خوشحال بشه و من را بیشتر و بیشتر دوست داشته باشه.
الان داریم می ریم بیرون بعدا بازم می نویسم....
هميشه حواسم به بي صبري اين دل ساده بود!
نه وقتي براي رج زدن روزهاي رد شده داشتم،
نه حتا فرصتي
كه دمي نگاهي به عقربه ثانيه شمار ساعت بيندازم!
با آرزوهاي آنور ِ ديوار زندگي كردم!
با خوابهاي برباد رفته!
منتظر بودم روزي بيايد،
كه همه در خيابان به يكديگر سلام كنند،
چراغ ِ تمام چهار راهها سبز مي شود
و همسايه ها،
خواب ِ پرايد ِ سفيد و موبايل بدون ِ قسط
و كابوس ِ چك برگشتي نبينند!
چاقو تيز كن ها بادكنك بفروشند
و سر و كله تو
از آنسوي سايه سار فانوسها پيدا شود!
هنوز هم منتظرم!
از گريه هاي مكررم خجالت نمي كشم!
سكوت بيمارستان ِ بيداري را رعايت نمي كنم!
كاري به حرف و حديث اين و آن ندارم!
دِكارت هم هر چه مي خواهد بگويد!
من خواب مي بينم،
پس هستم! ?
دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو مي لرزد!
خدایا
چی بگم از همه این روزهایی که گذشت و من فقط غصه خوردم که عزیزم کی می یاد و من را با خودش می بره به غربت. اما حالا می گم خدایا
دل مامان چرا اینقدر غصه
داره؟؟؟ مامان همیشه مثل یه کوه بود و نگذاشت ما خیلی از کمبود ها را حس کنیم. حالا که به اینجای زندگی رسیدم می گم خدایا مامان را می خوام داشته باشم اما می دونم دارم ازش دور می شم. کی باورش می شه یه زن، یه آدم بعد از این همه سال هنوز برای خودش لحظه ای زندگی نکرده و فقط و فقط به فکر ما بوده. مامان اگه من برم می دونم دلت می گیره چون من و شیلا را به چیزهای توی زندگی رسوندی که خودت هیچ وقت اونها را نداشتی. خدایا دلم می خواد قبل از رفتن برای خواهرم کاری بکنم پس کمکم کن این لحظه های آخر بتونم کمکش کنم که بتونه کمی آرووم بشه. چه خوبه که شیلا پیش مامان می مونه. من وقتی برم می دونم مامان به اندازه همه غصه های دنیا غم می شینه توی دلش ولی خوب من باید برم. من خودم خواست برم. خدایا یادته اون روزها را که ارزو داشتم برم از این کشور و خودت خوب می دونی دلیلم برای رفتن چی بود. فکرش را نمی کردم یه روز عاشق یه نفر باشم که اونور باشه. همش اون روزهای اول یادم می یاد که بدون هیچ منظوری با عزیزم آشنا شدم و شروع کردم به حرف زدن و تا به خودم آمدم دیدم دارم از دوری عزیزم هلاک می شم. خدایا
من دوستش دارم و امیدوارم مامان بعد از رفتن من زیاد دلتنگی نکنه.
خدایا
خوبه تو را دارم و می دونم همیشه کنارم هستی.
فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تو را
از سر نويس ِ تمام نامه ها
و از تارك ِ تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم!
به پرسش و پروانه پشت كردم
و چشمهايم را به روي رويش ِ رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان ِ بي ستاره نخواندم،
حجره ي حنجره ام از تكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد ِ كوچه ي شما،
صداي آواز هاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت،
با عطر ِ آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل ِ در به در!
با بي قراري ٍ ابرهاي باراني...
باور كن به ديدار ِ آينه هم كه مي روم،
خيال ِ تو از انتهاي سياهي ِ چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري ِ دستها و ديدارها مطرح نيست!
همنشين ِ نفسهاي من شده اي! خاتون!
با دلتنگي ِ ديدگانم يكي شده اي!
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهايم را به پنبه پوشانده ام،
تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم!
بگذار الهه ي شعر،
به سروقت ِ شاعران ِديگر ِ اين دشت برود!
مي مي خواهم خودم برايت بنويسم!
مي بيني؟ بي بي ِ دريا!
ديگر كارم به جوانب ِ جنون رسيده است!
مي ترسم وقتي كه - گوش ِ شيطان كر! -
از اين هجرت ِ بي حدود برگردي،
ديگر نه شعري مانده باشد،
نه شاعري!
كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم،
به جاي تو دلواپس شوم،
حتا به جاي تو بترسم!
چون هميشه كنار ِ مني!
كنارمي.... ![]()
![]()
خدایا
داشتم می رفتم که بخوابم اما دلم خواست برگردم و این جمله را اینجا بنویسم. البته شاید هیچ وقت اون نتونه اینجا را بخونه ولی هر کس به عزیزم
یه روز رسید بهش بگه که من اینجا چی نوشتم.
مهربونم ![]()
به اندازه همه اون ستاره های آسمون
خدا
دوستت دارم
و التماست
می کنم
که زود بیا
و برای همیشه کنارم
بمون...
![]()
![]()
![]()
من به دو چيز عشق
مي ورزم يكی تو
و ديگری وجود تو ![]()
به دو چيز اعتقاد دارم يكی خدا
و ديگری تو![]()
من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكی تو
وديگری خوشبختی تو![]()
من اين دنيا را برای دو چیز ميخواهم يكی تو
و ديگری برای با تو موندن ![]()
تا هميشه دوستت دارم
![]()
امشب اگه ننویسم واقعاً منفجر می شم. امروز عصر عزیزم
نیومد پای نت و من بعد از زنگ زدن بهش با خواهرم و شوهرش رفتیم بیرون. بعد از گشتن توی یک بازار و کمی خرید کردن رفتیم قرار شد شوهر خواهرم بره پیش برادرم و من و خواهرم با هم بریم یه بازار دیگه را هم با همدیگه بگردیم. کلی خوش گذشت لحظه های که کنار خواهرم بودم. یه چیز جالب که خیلی دوست داشتم امشب اینجا بنویسمش تا سالهای بعد هر دومون با خوندنش شاد بشیم
این بود که رفتیم با هم توی یه مغازه که البته مغازه یه آشنا بود ولی اصلاً به روی مبارکش نیاورد
که مبادا بخواد تخفیف بده. خلاصه با خواهرم توی اون مغازه کلی خندیدیم. و من برای خواهرم یه عروسک دایناسور صورتی کوچولو خریدم البته بهش نگفتم. بعدش که از مغازه اومدیم بیرون عروسک را از پلاستیکش آوردم بیرون و به خواهرم گفتم: شیلا این عروسک را بده به بچه ات وقتی به دنیا اومد و بگو این را خاله برات
خریده چون شاید نتونیم زیاد همدیگه را ببینیم. یه دفعه خواهرم یه عروسک که پشتش قایم کرده بود را بیرون آورد و گفت این هم مال تو. وای نمی دونین
چه حالی بودم دلم می خواست بغلش کنم اما رویم نشد و فقط دلم خیلی گرفت و شیلا برای من یه عروسک خر
خریده بود. آخه ما خیلی اون خره که توی کارتون شرک هست را دوست داریم. بهم گفت من اینو برات خریدم که بعدها یادت بیفته که ما چقدر خر بودیم. می دونین رویم نشد بگم شیلا من همین الان می دونم که خرم و نیازی به گذشت زمان نیست. نمی دونم چرا یه حالی هستم از سر شب تا حالا، یه حس عجیب، حس می کنم می خواد بیاد و من دارم دلشوره پیدا می کنم. خدایا
قسمت می دم به همه خوبی هات که مواظبش باش. خدایا
من از ته دل می خوامش و ازت می خوام اون چیزیکه دیروز ازم خواست که دنبالش بگردم را فراموش کنه و حرفش را پس بگیره چون من نمی تونم. خدایا
نمی دونی چه حالی شدم. نمی دونی با چه ذوقی اومدم وبلاگم را چک کنم. دیگه سراغ ایمیل هام نمی رم چون اینجا همش حرفای دلمه. یه نفر، یه فرشته که نمی دونم کیه و چه شکلیه امشب برام توی وبلاگ نوشته بود که :
سلام...
من کلی عقب موندم...
با چه سرعتی آپ میکنی دختر...
من خیلی یادت می افتم ..نمیدونم چرا ..
اما زیاد به یادتم..
شاد باشی..راستی سال نو هم مبارک!
خدایا
من اصلا نمی دونم این فرشته کیه ولی شعرهاش را خیلی دوست دارم و هر بار که شعر جدیدی منویسه من کلی ذوق می کنم. کاش همیشه این دوستای خوب کنارم بمونن و تنهام نذارن. این آدرس وبلاگشه ، می نویسم که بدونین من چرا شعرهاش را دوست دارم.
http://tanhaeiyeman.blogfa.com/
من خیلی سعی کردم که چند خطی از شعرهاش را اینجا کپی کنم اما نشد برای همین الان چند خطش را می نویسم:
دل بارانی
باران که می بارد
بوی خاک باران خورده که بلند می شود
به خاک حسودی می کنم....
واقعاً چرا بعضی آدم ها اینقدر مهربونن.
یه عزیز دیگه هم برایم نوشته بود که وقتی رفتم منم چند خطی توی وبلاگش بنویسم با خوندن نوشته هاش گریه ام گرفت.
یادم باشه باز به این وبلاگ قشنگ
سر بزنم چون خیلی دوستش دارم.
دلم تنگ شده برای خیلی ها، اول از همه برای خدا چون حس می کنم دلم می خواد ببینمش ولی حق دیدنش را ندارم. بعدش برای عزیزم که می دونم داره می یاد چون دارم اون را با همه وجودم حس می کنم. خواهرم گرفته خوابیده الان هم شوهر خواهرم اومد. بهتره بقیه حرفام را بذارم برای فردا. ولی خدایا
می خواستم بگم خیلی دوستت دارم و فقط می خوام کنارم باشی و تنهام نذاری. همش حرف از جنگ و این جور چیزها دارم می شنوم ولی به روی خودم نمی یارم چون به این دنیا اجازه نمی دم که به کارهاشون من و عزیزم را از هم دور کنن. من می خوام عزیزم را ببینم و می دونم داره برای اومدن اماده می شه و همین روزها می یاد. خدایا کمک کن که زودتر بیاد. توی خونه دارم تحت فشار قرار می گیرم. البته خوب حق دارن چون من دارم زندگیم را به کسی می بخشم که نمی دونم چه شکلیه. خدا توکلم فقط و فقط به تو است و خودت خوب می دونی که بهت نیاز دارم.
عزیزم دوستت دارم
تو رو خدا زود بیا و کنارم بمون
....
روش ها ي
عاشقانه
زيستن ...
1. به همسر خود يادآوري كنيد كه هميشه بجاي اينكه بگويد مال من بگويد مال ما.
2. نخستين احساساتتان را شفاهاًَ بيان كنيد.
3. وقتي سرگرم ديدن يك برنامه ورزشي هستيد با همسرتان هم صحبت كنيد.
4. زماني كه در يك بعد از ظهر سخت به خانه مي آيد از او با يك موسيقي كلاسيك پذيراتي كنيد.
5. بعد از اتمام كارتان با عجله خود را به منزل برسانيد تا ساعات بيشتري در كنار يكديگر باشيد.
6. در مورد نويسنده و مؤلف مورد علاقه اش آن طور كه دوست دارد صحبت كنيد.
7. همه روزهايي كه براي او مهم و ارزشمند است را برايش جشن بگيريد.
8. اتاق خودتان را به طور عاشقانه اي تزئين كنيد.
9. يكي از غذاهاي سنتي كه همسرتان از آن خاطره دارد برايش بپزيد.
10. يك عكس او را در كيف پولتان بگذاريد.
11. آنقدر پيام هاي عاشقانه برايش بفرستيد كه در دلش انقلابي برپا شود.
12. براي رشد و بارور شدن استعدادهاي معنويش تشويقش كنيد.
13. عطر مورد علاقه اش را برايش بخريد.
14. نامه عاشقانه اي در جيب لباسش پنهان كنيد.
It's going to be okay
روزگار بهتري از راه مي رسد
Just give tings a little time
كمي شكيبا باش
And in the meantime…
و تا آن زمان ...
Keep believing in yourself;
خود را باور بدار
Take the best of care;
هماره هوشيار باش
Try to put things in perspective;
بكوش تا دورنماي همه چيز را در نظر آوري
Remember what's most important
مهمترين ها را به ياد بسپار
Don't forget that someone cares;
فراموش مكن كه ديگري نگران توست
Search for the positive side;
درجستجوي جنبه مثبت (هرچيز) باش
Learn the lessons to be learned;
بياموز درسهاي اموختني را
And find your way through to the inner qualities;
به سوي گنجينه هاي درون راه بگشا
The strength, the smiles,
با تكيه بر توانايي ، لبخند
The wisdom and the optimistic outlook
خرد و خوشبيني
Those are such special parts of you
اينهاست پاره هاي يگانه وجودت
It's going to be okay
آري روزگار بهتري فرا مي رسد
بارين تيلور
دلم برات تنگ شده
دلم برات تنگ شده خیلی وقته لحظه دوری ازتو خیلی سخته
نمی دونی چه تلخه بی تو بودن چه معنی داره بی تو شعر سرودن
دلتنگی هام فراون دل دیگه بی تو داغون دنیابا اون بزرگیهاش بی تو برام یه زندون
هوای چشمام بارون
هیچکس جزتو ندارم که سر رو شونش بزارم باز مثل ابرای بهار باسش یه دنیا ببارم
به سرهوای تودارم اینجوری داغونم نکن من که اسیر عشقتم بیا و زندونم نکن
زندگی بی تو مشکل خودت اینو خوب میدونی بیا و این آخر عمر بگو همین جا میمونی
مهربونم، عزیزم چه جوری بگم دلم می خواد کنارم باشی؟؟ می گفتی پانزدهم به بعد سرت خلوت می شه ولی شلوغتر شده و من هر روز دارم بیشتر و بیشتر بهت نیاز پیدا می کنم. نمی دونی چقدر دلم می خواد کنارم باشی. نمی دونی چقدر دلم می خواد بغلم کنی. عزیزم چرا نمی یایی ؟
دیروز بهت زنگ زدم ولی نیومدی پای نت، البته گفتی که اومده بودی. الان هم رفتی ناهارت را بخوری. بهت گفتم می ترسم اینقدر دخترهای خوب و خوشگل اطرافت هستن من را ... ولی گفتی که من را خیلی دوست داری و من کامل ترین دختری هستم که می تونم به عنوان همسر تو تا آخرین لحظه با تو زندگی کنم.
بهت گفتم یادته بهم قول دادی که قبل از تولدم کنارم باشی؟؟ تو هم گفتی آره خوب یادمه. خیلی خوشحال شدم و کلی هم ذوق کردم. خدایا می دونی که چقدر می خوامش پس برسونش هر چه زودتر به من. راستی سایز پاش را پرسیدم پاخه چند وقت بود دلم می خواست بدونم سایز پاش چنده. یادم باشه بپرسم چه عطری می زنه و برم همون عطر را بو کنم و بفهمم عزیزم چه بویی می ده. خدایا چقدر خوب و بزرگی. خدایا شکرت به خاطر همه خوب هات و همه بزرگی و عظمتت. خدایا می دونی چقدر این مدت دلم هواشو کرده؟؟؟ پری شب رفتیم سینما و فیلم آکواریوم را دیدیم، من خیلی گریه کردم توی سینما، آخه اون فیلم من را خیلی ترسوند ولی بعدش با خودم گفتم تا اینجا اومدم. بقیه اش را هم می رم و می دونم که خدا کنارمه و تنهام نم ذاره. خدایا داره کم کم به روز دیدار نزدیک می شه. فقط توکل می کنم به تو و خودم و عزیزم را می سپرم به دست خودت چون می دونم هیچ کس به جز تو نمی تونه کمکمون کنه.
عزیزکم، مرد زندگیم، مهربون ترین فرشته روی زمین! نمی دونی چقدر بی تو بی ارزشم. می خوام بمونی همیشه چون می دونم هیچ کس به خوبی تو من را نشناخت.
با تو
تا نهايت زمانه
تا انتهاي عالم فاني
عاشقانه خواهم ماند
با تو
از كران تا كران
تا بلنداي قله هاي سفيد خوشبختي
با دو بال نازك عشق
به پرواز در خواهم آمد
تجربه اولين عشق
با تو
شيرين شد
با تو گل خوشبختي
در اعماق وجودم
جوانه زد
با تو
جرقه هاي عاشق شدن
در آتشكده متروك قلبم
شعله كشيد
ترانه هاي عاشقانه ام
با تو
به حقيقت رسيد
انجماد رگهاي يخ زده ام
در شراره آغوش سوزانت
ذوب شد
و
با تو
و
وجود متبرك توست
كه مي خواهم بمانم
تا
هميشه و هميشه
در كلبه عشق
ميزبان نفس هاي عاشقانه ات
خواهم ماند
دوستت دارم!
مهربونم، عزیزم، مردِ زندگیم دوستت دارم و تا آخرین لحظه عمرم کنارت می مونم
خدایا مدتهاست عزیزم با من درباره موضوعی صحبت می کنه ولی من نمتونم راضی بشم پس از تو می خوام که اون را راضی کنی که بی خیال بشه چون من خیلی عذاب می کشم و نمی تونم خودم را راضی کنم.
خدایا
من دوستش دارم پس کمکم کن....
تا تو با منی زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است
تو بهار دلکشی و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است
یاد دلنشینت ، ای امید جان !
هرکجا روم ، روانه با من است
ناز نوشخند صبح اگر تو را است
شور گریه ی شبانه با من است
امروز با عزیز دلم
حرف زدم. وقتی اومد پای نت خیلی دلم می خواست کمی اذیتش کنم اما مگه دلم می یاد ناراحتش کنم. می دونم که منو
دوست داره. خدایا
نمی دونی چقدر خوشحالم چون دارم کم کم به روزهای اومدن عزیزم نزدیک می شم. خیلی دلمون برای دیدن هم پر می کشه. راستی وقتی عزیزم بیاد حتماً اگه اجازه بده یه عکس می گیرم و می ذارم اینجا توی وبلاگم. امیدوارم همه به عشقشون برسن.
خدایا
شکرت چون تا حداکثر 2 ماه دیگه عزیزم را می بینم چون تولد من 4 خردادِ و عزیزم قول داده برای تولد من کنارم باشه. خوب پس تا 4 خرداد
من می تونم بگم خدایا
شکرت که داره می یاد.
مرا ببخش...
دلتنگی ات
در طاقتم نيست
بی رحمانه از خود می گذرم
تا لبانت را به تبسمی شيرين
ببينم...
دلگيرانه...
های کجايی !!!...
ای که بی تو دلم می گيرد
ای که نبضم به هوای تو می زند
های کجايی!!!...
چقدر بی تو امشب غمگينم
و چقدر بی تاب
های کجا بيابمت!!!...
که تو در وجودم خانه داری
که شور و شوق و تپش قلبم
از ميزبانی توست...
های چگونه بگويمت !!!...
که تو ناگفتنی ترين
راز زندگی
در گفتن های پنهانی
های چگونه نپرستمت !!!...
که مرا بندگی غير تو
هرگز هرگز ...
تو را امشب
به نام تو می خوانم
به نام تو
و
به مقدس ترين کلامی که
هميشه خواستنم را تکرار کنان
در گوش زمان زمزمه می کند...
عشق من!
بیا تا من و تو نیز همانند آنان،
کمی با عشق، بازی کنیم،
و آیا ما حق داریم کمی عشق بازی کنیم...
امروز رفتم لب دریا با خواهرم و شوهرش و داداش کوچولوهام و همش در حالی که توی ساحل راه می رفتم توی فکر
عزیزم بودم و چشمام به شن های ساحل بود. یه دفعه رسیدم به یه قلب که نمی دونم کی اون را روی شنها کشیده بود ولی من خیلی با دیدنش خوشحال
شدم. چون فهمیدم یه نفر دیگه هم قبل از من اینجا بوده و داشته به عزیزش فکر می کرده.
بازم این وروجک ها اومدن توی اتاقم و می گن پاشو. امشب قراره بریم همگی با هم فیلم ببینیم البته سینمای اینجا مثل بقیه جا ها نیست. یعنی سینمای اینجا سقف نداره و بهش می گن سینما روباز. امشب هم فکر کنم فیلم آکواریوم را داشته باشه. باید کم کم پاشم کارهامو بکنم. از عزیزم
هم خداحافظی کردم و رفت به کارهاش برسه چون امروز پنج شنبه است و سرش خیلی شلوغه. دلم داره برای دیدنش
پر می کشه. فقط خدا می دونه که چقدر دوستش دارم. خوب من می رم که آماده بشم اما اگه شد بازم شب برمی گردم که کمی بنویسم.
خدایا!
عزیزم
را زود به من برسون، کمکش کن که بتونه کارهاشو ردیف بکنه و زود بیاد و من را ببره.
خدایا
شکرت ...
دلم گرفته
یه ذره البته دروغه اگه بگم یه ذره چون خیلی دلم ![]()
تنگه برای عزیزم. با شیلا و رضا رفته بودیم بیرون. وقتی برگشتیم زنگ زدم گفت دارم از دفتر می رم بیرون. من هم رفتم شام خوردم اما همش تو فکرعزیزم بودم. شام را زود خوردم و برگشتم توی اتاقم و زنگ زدم به عزیزم اما هنوز توی دفتر کارش بود و نشده بود بره خونه. گفتم دلم برات تنگ شده.
خیلی خسته بود کاش من الان اونجا بودم. خودم خستگی را از تنش در می آوردم. دلم نمی خواد بدون من احساس تنهایی کنه. خیلی خسته ام.هر چی پول داشتم برای شیلا و رضا خرید کردم آخه من به جز اونها کسی را ندارم.
خدایا
دلم می خواد ببینمش.
خدایا
می دونم امشب کنارم هستی چون خیلی غصه داره دلم.
خدایا
یه کاری کن خیلی خیلی دلش هوای من را بکنه و هر چه زودتر بیاد کیش.
خدایا
تو رو خدا!
تو رو خدا!
برسونش خیلی زود به من.
خدایا
خدایا ![]()
اگه تو بخواهی همه چیز امکان پیدا می کنه پس کمکم کن.
عزیزم
دلم برات تنگ شده
. نمی دونی چقدر بی قرارتم
که ببینمت و بهت بگم تنهام نذار.
سراغ مرد کوچولو
را گرفتم گفتی
خوابیده. خوشحالم که تو را دارم. اما خواهش می کنم بیا. شاید باورت نشه ولی دلم می خواد بهت التماس
کنم که بیایی و من را ببری پیش خودت...
خدایا
توکل به تو ....