تبليغاتX
تمام نا تمام من
از ياد نبر كه از ياد نبردمت!
 

نمی دونم ساعت دقیقا چنده ولی من الان کافی نت هستم. اصلا شاید اینترنتم امشب قطع نشه ولی خوب من از کسی توقع ندارم که به خاطر من اذیت بشه. دلم برای خیلی از دوستام تنگ می شه. خیلی از عزیزانی که بودن اونها گذروندن این روزها را برام راحت تر کرد.  اول از همه باید تشکر کنم از عزیزی که برای این روزها با بودنش کمک کرد که راحت تر منتظر بمونم. یه دیوار که منو این روزها پشت خودش جا داد که خیلی از آدم ها من را نبینند و بهم چیزی نگن. اینجا دیگه برام فقط یه وبلاگ نیست. شده یه خونه. یه خونه که خیلی وقت ها آرزوی داشتنش را داشتم. من خونه زندگیمو هنوز ندیدم ولی توی این خونه موقت خوب خودمو خالی کردم و خوب به خودم یاد دادم که هر جا که باشم بودن یه نفر در کنارم لازمه.

واقعا عجب دنیایی ساختم برای خودم این چند ماهه. خیلی خوبه که تونستم زنده بمونم توی این همه سختی و مشکل ولی بازم باید بمونم و باید بتونم به خودم فرصت بدم. فقط ۴ روز دیگه تا تولدم مونده ومن فقط ۴ روز وقت دارم که دستام را ببرم به آسمون برای داشتن یه مسافر. ولی خودمونیم سخته توی کافی نت نوشتن. تازه مثلا اینجا بهترین کافی نت جزیره است اما الان من دارم از گرما خفه می شم. با کی برد اینجا هم غزیبه ام انگار. خدا نکنه آدم بخواد از چیزی ایراد بگیره. ولی خوب بازم خدا را شکر که این کافی نت اینجاست.

راستی یه شعر داشتم تا یادم نرفته بنویسم و برم. راستی باید کمی هم حواسم به ساعت باشه چون اینجا دیگه اینترنت خودم نیست.

 

می خواهم بدانی !!

می خواهم بدانی !

چه هراس

از آنکه

بدانی سخت دلبسته توام

چه هراس

از آنکه

بدانی من یاسمن رویید

بر جان  پاک توام

چه هراس

از آنکه

بدانی من شبنم نشسته بر

نگاه خیس توام

چه هراس

از آنکه

بدانی

من خود توام  بی فاصله ی تردید

خود تو

ای عشق

ای زندگی...

 

 

خوب دهنم ببخشین سروی...  شد با این کی برد. من می رم کتابخونه و بعدش هم می رم خونه. همه دوستای خوبم مواظب خودتون باشین

دیوار دل موفق باشی.........................

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

من از فردا اگه خدا نخواست که اینترنت داشته باشم می رم کافی نت. پس بازم هستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

بیا. فقط می گم بیا .....

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

 

مرا به بیگانگی زخویش مرانید

من همان شهره شهرم که عاشقم به مسافرِ ندیده ای

من همانم که تمام هستیم نیست شد

من کیم؟؟ هستم ، نیستم؟؟؟

من چیم؟؟ سنگ، برگ، شمع؟؟؟

سوختم، زرد شدم، مُردم

تو بیا و مرهمی باش عزیزِ راه دور

بگذار این نیمه ی راه

جانی بگیرم

رهایم مکن....

التماس نمی کنم که بیایی

بلکه زندگیم را به پایت می گذارم

چه کردی که این چنین شدم؟؟؟

دریا در پی تو دیگر برام قطره آبیست

نیستی ببینی این شب ها خواب مرا نمی خواهد

نیستی ببینی مرگ بر سر بام خانه مرا صدا می زند

نیستی ببینی چشم هایم بی تو خون گریست

نیستی ببینی لکه ی خون زیبایی چشمم را زدود

نیستی ببینی دیگر کسی سراغم را نمی گیرد

نیستی ببینی چه کشیدم از این نامردمان

نیستی ببینی

نیستی .....

عزیزِ راه دور بیا و جانی دوباره به من هدیه کن

چشم هایم به در خانه سفید شد، آبرویم در گرو آمدن توست عزیز....

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

حرف شکاکانی که می گویند:
تو نمی توانی را باور مکن
و توجه نکن به حرف بزدلانی که می گویند:
مردم چه خواهند گفت؟؟
به احساساتت اعتماد کن
که تو را در مسیرت هدایت می کنند!
به شهامتت اعتماد کن
تا به امکان خودت بودن برسی!!
زندگی ات را به دست گیر!!

 

 

مهربونم می دونی که بهت ایمان دارم. اونقدر مرد هستی که روی حرفت بایستی پس بیا که داره به روزهای با تو بودن نزدیک می شه. این دل کوچیک من حسابی سر به هوا شده، نیستی ببینی چه می کنه. می ترسم براش مشکلی پیش بیاد. می ترسم یادش بره یه روز با یه سلام صورتش سرخ شد. می خوام بیایی و کمکش کنی که هر چی از یادش رفته را به یاد بیاره. مهربونم بیا و رو سفیدم کن میون این همه آدمی که منتظر 4 خرداد، روز تولدم هستن. نمی دونم چی بپوشم که دوست داشته باشی؟؟ اون لباس صورتی بلند و چین دار یا اون لباس طلایی، همون که گفتی باهاش شکل فرشته ها می شم، همون که خیلی ساده بود. همون که گفتی توی این لباس من شروین را می بینم. نه اصلأ بهتره اون پیراهن سرخابی را بپوشم که گفتی شکل لباس عروسک هاست. وای چقدر هول می شم وقتی حرف از اومدنت می شه. اما دلم می خواد قشنگ ترین لباسم را بپوشم برای اومدنت. یادته گفتی گل رز قرمز دوست داری؟؟ برات هر طور شده یه دست گل رز قرمز می خرم. می دونم می یایی. بیا و بشین کنار دلم ببین چی کشیدم این روزها که سرت شلوغ بود. خدا کنارم بود اما تو نبودی و این خیلی سخت بود برام. اما قشنگ من! وقتی بیایی هم تو کنارمی هم خدا. خدایا شکرت که عزیزم داره می یاد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

خدایا دیگه باهات کاری ندارم. اینو جدی می گم. می بینی یه بچه 18 ساله بهم چی می گه؟؟ می گه 4 سال دیگه می شی سی ساله و شاید تا اون موقع خیلی دیر باشه. باشه خدا دستت درد نکنه. فقط بگو من با زهرا چه فرقی برات داریم؟؟ منم بنده تو بودم اما زهرا رفت و من موندم هنوز بعد از 9 ماه.

خدایا  کجایی بیام باهات تصفیه حساب کنم. خدایا خسته شدم از بس قاب عکساشو بغل کردم و خوابیدم. خسته شدم از بس هر شب اشک ریختم. خسته شدم از بس نگران شدم که بیشتر از این تنها نشم. خسته شدم از این بی کسی. خدایا امروز پنجشنبه بود و من باز بدون عزیزم ساعت ها را گذروندم. می دونی که پنجشنبه ها همیشه کلی شاد بودیم. خدایا خسته شدم از دستت.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

خدایا خسته ام خیلی خسته. بازم قرص های آرام بخشم داره تموم می شه. بازم دچار سرگیجه و حالت تهوع شدم.بازم اون سردرد های میگرن به اوجش رسیده. مامان می گه آرام بخش بخور تا آروم بشی. می دونم آرامبخش من فقط عزیزمه.خدایا می بینی خیلی ها توی شهری که عزیزم زندگی می کنه بودن اما ته دلم می گم روز تولدم می رسه. اون روز عزیزم برات لباس عروسی می پوشم. مگه قرار نیست بشم عروس زندگیت. پس بیا و ببین دارم کم کم از بین می رم.شاید منم بدون تو نمونم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

ای روزگار! بزن، بکش، بجنگ...

به خدا من که 25 ساله دارم باهات مدارا می کنم ولی تو هر بار خواستم کمرمو صاف کنم با لگد زدی تو کمرم. حالا دیگه از این شونه ها و کمر برام فقط چند تا استخون شکسته مونده. کاش یه روز می شد زخم های دل آدما را وزن کرد اون وقت می گفتم بهت روزگار که از هر چی بهم کم رسید تو این دنیا اما تو خوب پارتی بازی کردی. من ازت مگه چی خواستم؟؟ خواستم یکی بیاد که بهم نگه وظیفته! بهم نگه تو چی داری! بهم نگه تو هیچی نیستی! بهم نگه بمیر! بهم نخنده! اگه می گم دلم تنگه، روشو نکنه اون ور و بره.

راستی روزگار سهم سختی ها و بدبختی ها رو چه جوری تقسیم می کنی بین آدما؟؟ نمی دونی؟؟ اما من بهت می گم، یه روز خدا این زمینو آفرید و یه مشت آدم، تو و چند تا فرشته دیگه. قرار شد آدمها به صف بشن که شما فرشته ها هر چی خدا بهتون داده را بین ماها تقسیم کنید. اما نمی دونم که من کجای این صف شوم بودم که تو بار خودتو که زجر، اشک، بدبختی، تنهایی، تاریکی و غصه بود گذاشتی روی شونه های من و گفتی اینو بگیر تا من سهم آدمها را بدم. آره تو هم نامردی کردی روزگار. سهم این همه آدمو گذاشتی روی شونه ی من و گفتی: صبر کن. اما خبر نداشتی من له شدم زیر این همه بار. حالا شدم یه دختر ضعیف و خسته. حالا دیگه ازت بدم می یاد. نه تنها تو. حالا دیگه از همه بدم می یاد. هر کی می یاد فکر می کنه من مُردم دیگه. هر کی می یاد یه فاتحه برام می خونه و می ره. حالا هنوز نخندیه برام اشک می ریزین. باشه بزن، بکش، بجنگ. اما یادت باشه منم یه روز یه دختر کوچولو بودم.خودتم خوب یادته، می خوای بگم زندگیم چه جوری بود تا پیش این همه دختر کوچولو که توی این دنیا هست خجالت بکشی؟؟ می خوای بگم بهشون که من چند تا عروسک داشتم؟؟ می خوای بگم با چی بازی می کردم؟؟ می خوای بگم چند تا هم بازی داشتم؟؟؟ یه پسر بچه را می شناسم که همبازیهاش چند تا مورچه بودن و مطمئنأ اونم خوب یادته. کی باورش می شه که تو به این بچه ها رحم نکردی؟؟ تف به اون غیرتت روزگار که اونها را تنها و چشم انتظار گذاشتی. نمی خوامت. بابا دست از سرم بردار. حالا با 25 سال زندگی وقتی به یه مغازه عروسک فروشی می رسم اشک تو چشام جمع می شه چون تو، تو ای روزگار لعنتی همه اون روزهای قشنگو خراب کردی. الهی خدا از سرت نگذره. الهی به تعداد اون قطره قطره اشک های من خدا زجرت بده. حالا دیگه می خوام فقط نفرین کنم. مگه نه؟؟ تو هم همینو می خواستی؟؟ می خواستی منو به این روز بندازی؟؟ باشه !!! بازم این روزگار لعنتی داره منو زجر می ده. دیدی همیشه نمی تونی تو ببری؟؟ دیدی هر ماه با حقوق کمی که می گرفتم برای اون چند تا بچه عروسک خریدم؟؟ دیدی که چه جوری لبخند می زدن، آره نذاشتم اونها را مثل من زجر بدی. اما تو که اون بالایی، چی بود اسمت؟؟؟ خدا بودی؟؟ آره انگار خدا بودی. من تو رو هم نمی بخشم. اگه دلخوشی زندگی مو ازم بگیری. من می دونم باید بگم خدایا هر چی خیره برام پیش بیار ولی دیگه نمیخوام چون تو هم سوء استفاده کردی از این حرفم. حالا نمی گم اگه سلاحه برش گردون چون خودت دیدی که از اولش چقدر التماست کردم که یه آدم خوب، پاک، نجیب و اهل کار و زندگی بیاد تو زندگیم ولی تو اینو کنارم نگه داشتی. یا علی مگه نمی گن هر کی بهت توکل کنه همه چیز درست می شه؟؟؟ پس تو نکن، تو مثل روزگار باهام بد نکن. یا علی می خوام یه زندگی بهم بدی که شاد باشم و بگم خدایا شکرت که اینقدر خوشبختم. نکنه تو هم می ترسی یه ذره خوشبختم کنی ازت کم بشه. باشه نخواستم هر چی شادی و لبخنده ارزونی خودتون. اما اگه کاری نمی کنیین چرا می گین بهتون توکل کنم؟؟ اگه نمی تونستی از همون اول می گفتی من که گدای محبت و شادی ام نیام دم خونت بشینم التماست کنم. ای روزگار چه می کنی؟؟ می بینی بازم برگشتم سر خونه اولم. برو بپز، بشور، کار کن. آره می بینی که من دارم انجام می دم هر چی تو خواستی اما تو عرضه نداشتی خوشبختم کنی. تف به این زندگی که من 25 سال ازتون هیچ چی ندیدم. هی خوشبختی، هی شادی، هی لبخند شماها به من چی دادین؟؟ خدایا به تو نمی گم چی کشیدم این همه سالها چون خودت خوب می دونی چه خبر بود تو این ویرونه ی دلم. می بینی دیگه جون ندارم. حالا وقتی یک کلمه از عزیزم حرف میزنن دستام میلرزه.چشمام دیگه نمی خوان باز بشن. می خوان بسته باشن تا روزی که عزیزشون می یاد. باشه خدا تو هم بزن، بکش، بجنگ!!

هر چی عروسکه تو این دنیا مال خودت اما یادت باشه یه روز از من دریغ کردی ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

اينجا ماييم و خشکسالي عشق و دستي که به دامان رفيق آويختهايم پس اي دوست مردانه رفاقت کن وکمي هم براي سرزمين دل من باران باش.....

                                                       رفيق باش..........

                                                                                      مرد باش...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

 

اينگونه باش:

شاد اما دلسوز، ساده اما زيبا، مصمم اما بي خيال، متواضع اما سربلند، مهربان اما جدي، سبز اما بي ريا، عاشق اما عاقل

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

یه نفر به اسم سارا اومده تو وبلاگم چند تا نظر داده و رفته. من خیلی سعی کردم که پیداش کنم اما نشد. خواهش می کنم یه جوری، یه راهی نشونم بده تا باهاش حرف بزنم. باشه سارا جان !! منتظرتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

:-؟؟ چی کار کنم تا زودتر بیایی؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

 

منتظرتم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

 

 شُکـر

 

خدایا  شکرت به خاطر این 9 ماه زندگی. که شیرین  بود و تلخ. اما تلخی هاش هم قشنگ بود. من هنوز منتظر ادامه این زندگی ام.

تنهام نذار خدا ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

مانند خودش نبود، عاششق شده بود           بيــچاره چـه زود عاشق شده بود

افتـاد شکـست زير بـاران پوســيد           آدم که نکشته بود عاشق شده بود 

 

 

یادگاری از   پروانه ی قشنگ زندگیم

گفتم:  این حرف کی به کیه؟؟ گفت: حرف عاشقا  به اونهایی که حس ندارن  ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

باورش سخته ولی من کم آوردم  . شدم یه دختر بهونه گیر و نق نقو. الانم پشت مانیتور  خودم را قایم کردم که منو نبینن. من نمی دونم کی باید کمکم کنه ولی خدا  بهم یاد داد اگه بخواد همه چیز می شه. مگه نه خدا؟؟  یادته اون شب ها که می اومدم مسجد؟؟ مامان بازم از اون خواستگار پولدار  حرف زد. از اون که اصلاً نمی دونه حس یعنی چی! اون که اصلاً نمی دونه چشم های من چه رنگیه!   اما نمی دونم چرا خودم هم دیشب خوابش را دیدم. خدایا  اذیتم نکن. آزمایش بسه. من می خوام عزیزم تلفن کنه و بگه توی راهم. خدایا  مامان سر ناهار گریه کرد برای من، نمی خوام کسی برام گریه کنه.  می دونم برمیگرده. خدایا  این بار شک ندارم که تو می تونی به سرعت باد به من برسونیش. ببین چشماش  چه برقی می زنه. چقدر قشنگ به من می خنده. وای که چقدر من دوستش دارم. من بهش افتخار می کنم. یا امام حسین  امیدم به تو هم هست. شام غریبان یادته؟؟؟ شمع روشن کردم و ازت خواستم کمکم کنی. خواستم همه این سختی ها را از بین ببری. یا امام حسین  من امروز غریب تر از توأم   پس به داده دل من هم برس. یا امام حسین  دیگه بدنم جون نداره. همش دارم خودم را با زور می کشونم. من می خوام همین روزها بهم ثابت کنی هر کی بهت توکل کنه بی جواب نمی مونه. یا امام حسین!! می بینی چی کار دارم می کنم با خودم، با زندگیم و با چند تا دوست. همه ازم فراری شدن. خودم می دونم. زهرا دیگه زنگ نمی زنه. دوستای وبلاگم هم دیگه نمی یان سراغم. انگار نحس شدم. نکنه نحس بودم و خودم خبر نداشتم. دیشب تا دم سحر  یه دوستی را عذاب دادم، کاش منو ببخشه. کاش حلالم کنه. منو ببخش  که خیلی بدم. خودم هم می دونم پروانه...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

اندکی صبر

                        سحر نزدیک است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

 

باید برم تهران. باید برم ببینم من این همه وقت زندگیم را با کی تقسیم کرده بودم. می دونم رو سفیدم می کنه. ( داداشم عطسه کرد، یا صاحب صبر کمکم کن ) می دونم با دست پر و خبر های خوب برمی گردم. می دونم که درست می شه. می دونم که پیداش می کنم. من دخترم. یه دختر که توی تمام زندگیم خدا همیشه کنارم بوده. حالا هم ازش می خوام تنهام نذاره. می خوام مرد باشم، مثل یه مرد می رم دنبال اون کسی بگردم که دوستش دارم.

یا امام حسین  ، ای خدای بزرگ  ! کمکم کنید خانوادم برای رفتن به تهران موافقت کنند و بذارن به راحتی برم. نمی خوام مثل یه آدم ضعیف بشینم و بگم ازش خبری ندارم. اون سر دنیا هم که باشه پیداش می کنم. من به خدا  قول دادم همیشه کنارش باشم و نمی ذارم یه تار مو ازش کم بشه. شما دوست های خوب هم برام دعا کنین که خدا  و امام حسین  تنهام نذارن و پشت و پناهم باشند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

مگر چه گفته ام ترا ؟؟؟

که اینچنین ز هر طرف

یکی به ترکه می زند

یکی به طعنه می زند

یکی به رسم دشمنان به تازیانه میبرد؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

خداوندا !

دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال. يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان  يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتني خالي کن....  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

مهربونم. قشنگم. خوشگلم. مرد من. می دونی دوستت دارم ؟؟؟

این روزها از هر طرف بهم حرفایی زدن و گفتن تو خوب نیستی ولی مهم نیست چون من می دونم تو  خوبی   پس زود بیا و کنارم باش

   my dear hubby

i miss u so much   ,i need u . what happen????  i have to know dear what did u do.

come soon to kish and make me happy dear .

i love u so much    and i am so proud of u    dear

 

 your wife,shervin   

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

عزیزه راه دورم    

آرزو به دلم نذار  . بذار برای یک بار هم که شده ببینمت. بذار بدونم کی بود که شده بود همه ی زندگیم.  عزیزم نکنه یادت بره که ۴ خرداد تولدمه !!!!

امروز ۱۸ اردیبهشته....  می دونی چند روز تا تولدم مونده؟؟؟ 

۱۷ روز دیگه توی بغلم باش  

۱۷ روز دیگه کنارم باش   

۱۷ روز دیگه امیدم باش   

۱۷ روز دیگه نجاتم بده   

۱۷ روز دیگه شوهرم باش  

۱۷ روز دیگه من را زنده کن .....  

 

عزیزم هر جا که باشی. هر کسی که باشی برای من عزیز هستی .

چشم انتظارتم

چشم به راهتم  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

این چند روزه اینقدر ضعیف شدم  که دیگه توان حرف زدن با هیچ کس را ندارم. چقدر بده که وقتی آدم مشکل داره و تنهاست بقیه هم فراموشش می کنن. دیشب تا ساعت 4 صبح بیدار بودم و داشتم برای یه دوست از این 9 ماه می گفتم. نمی دونم چی می خواد بشه. آخره شب هم یه اس ام اس به مدیر پروژه محل کار قبلی ام، آقای مهندس محسن کامرانی پور زدم و خواستم که کمی به حرفام گوش بده. یادمه اون روزها که سر کار بودم خیلی بهم کمک می کرد. دیشب شیلا خواهرم هم اومد پای اینترت و باهاش حرف زدم اما خجالت کشیدم  بگم از عزیزم چه حرفایی بهم زدن و این چند روزه بهم چی گذشت. دلم می خواد برم یه مسافرت. یه جای دور. مشهد، شمال . نمی دونم هر جا که من باشم و هیچ کس ندونه من یکی را دوست دارم. اینقدر دیشب گریه کردم   که چشمام پف کرده ولی جالب که وقتی صبح از خواب بیدار شدم هیچ کس نفهمید چه مرگم شده و چرا چشمام پف داره. حتماً مامانم بدش نمی اومده بگه تا صبح نمی خوابی معلومه چشمات پف می کنه. متأسفم  شروین برات که مامانت هم نفهمید که شکستی و داری نابود می شی. راستی مامان یعنی همین؟؟؟  دیشب شیلا خیلی سعی کرد از دهنم بشنوه که چی شده اما نگفتم. هنوز غرورم اجازه بهم نداده که سکوتم را بشکنم. خدایا صبرم بده.  از دیروز تا حالا که زهرا بهم گفته اون خانم فال گیره چی گفته دیگه بهم زنگ و اس ام اس نزد. باشه، شما را به خیر و ما را به سلامت.  من که چیزی نگفتم. من عادت دارم به این بی معرفتی ها.

شیلا صبح بازم برام توی اینترنت پی ام گذاشته بود که: شروین! من و تو تا اونجا که می تونستیم و می تونیم دعا کردیم.  باید همه چیز را بسپری دست خدا.  ببینیم چی پیش می یاد. به خدا  بگو با اینهمه دعا باید معجزه کنی،  حالا هر طور که خودت می دونی همون کار را بکن.    

 یه ذره نیاز به گریه دارم بازم. راستی من چرا این همه گریه  کردم این چند روز؟؟ عمر خوشی های من همین قدر بود؟؟؟ نمی دونم. راستی اینترنتم هم تا آخر این ماه تموم می شه. خدا می دونه بعدش چه بلایی سرم می یاد. شاید خدا می خواد بگه دیگه باید برم!!! خدایا  خودت می دونی اگه می خواهی عمرم هم تموم بشه زیاد کش نده. همین حالا تمامش کن. دیگه نمی تونم به وسایلی که برای رفتن با عزیزم خریدم نگاه کنم. همش منو می سوزونه.  خدا  می بینی؟؟؟ من به جای تو از خودم خجالت می کشم. می دونی چرا؟؟ چون خودت خوب می دونی من هیچ وقت به عنوان یه دختر دامن نمی پوشیدم و همش یه مشت لباس بود که بیشتر به پسر ها می خورد تا دختر. یادته  با چه ذوقی رفتم این همه دامن های خوشگل خریدم؟؟ یادته  با چه هیجانی رفتم اون همه پیراخن خریدم. راستی خدایا یادته  اون روز اون پیراهن زرشکی بلنده را که می خواستم بخرم مامانم بهم چی گفت وقتی توی اتاق پرو من را دید؟؟ گفت شدی مثل عروسک هایی که یه لباس بلند می پوشن و موهاشون فرفری سیاه است، فقط یه فنر نیازه که تو را بکنه یه پرنسس کوچولو. یادته گفتم مامان: کاش از این لباس رنگ مشکی می گرفتم، اما مامان گفت:  دختر می خواهی عروس بشی، مگه می خواهی بری عذاداری.آره خدا  دارم عذا داری می کنم، واسه ی خودم. واسه ی دلم. هفته ی پیش چمدان لباسهام را جمع کردم و تصمیم گرفتم آماده بشم کامل برای رفتن.

خدایا  یادته اون سالها که می رفتیم خونه آقای ......  می گفتم وای بیچاره دخترشون ..... سالشه و هنوز توی خونه است؟؟؟ اما ببین حالا خودم چند سال از اون موقع اون دختر بزرگترم   اما هنوز توی خونه مامان و بابامم و دارم دوباره آشپزی می کنم، دوباره دارم ظرف می شورم، دوباره دارم ......    

هی  روزگار چی بهت بگم؟؟؟؟؟

باید برم ناهار درست کنم تا قبل از 11:30 مامان گفته ناهار باید آماده باشه.

خدایا  این چند روزه توی چشمام  نگاه کردی ببینی دیگه چشمام رنگ براش  نمونده. لکه ی خونی توی چشمم این چند روزه بزرگتر شده، یادمه دکتر می گفت خطرناکه و نباید بزرگتر بشه. اما مامانم نفهمیده این چند روزه که این لکه بزرگتر شده. خدایا  هیچ کس پیدا نشد که توی چشمام نگاه کنه و نگه که چشمام قشنگه. ولی حالا این چشم ها هم مال تو. دلم را که شکوندی، چشمام را هم کور کن.  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

 عزیزم  منو ببخش که دلگیر شدم ازت. هنوزم  منتظرتم. بیا و بذار این خرابه ی دلم با بودن تو برام کاخ بشه.  مرد خوبم  زود بیا که  شروینت  بی قرارته...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

عاشق شدم کاش ندونه دست دلم رو نخونه...اگه بدونه می دونم...:ديگه با من نمی مونه!

عاشق شدم کاش ندونه دست دلم رو نخونه...اگه بدونه می دونم...:ديگه با من نمی مونه!

اون که پيشش دل من گيره...اگه بدونه می ذاره می ره!

اگه بدونه ديوونم کرده...می ره و ديگه بر نمی گرده!

عاشق شدم کاش ندونه دست دلم رو نخونه...اگه بدونه می دونم...:ديگه با من نمی مونه!

عاشق شدم دلواپسم ...گرفته راه نفسم...دلهره دارم که بهش می رسم يا نمی رسم!

چشمای اون سر به سرم می ذاره...دست از سر من بر نمی داره...

داره بلا سرم مياره...اما خودش خبر نداره...!

دستام اگر که رو بشه...دلم بی آبرو بشه...راز نگو بگو بشههههههههههههههههههههههه!

عاشق شدم کاش ندونه دست دلم رو نخونه...اگه بدونه می دونم...:ديگه با من نمی مونه!

 

امروز اومدم از این بازی های روزگار بنویسم که چرا ماها اینقدر زود دل می بنیدیم. کاش یکی می فهمید چی می گم. خدایا می یام اون بالا باهات دعوا می کنم پس بابا یه ذره بیشتر حواست باشه به من. ندیدی این چند ماهه چی شد؟؟ ندیدی چی کارها که براش کردم؟؟ اما حالا چی؟؟

زهرا می گه اون خانم گفته: ........................................................................................

خدایا دستت درد نکنه! خوب آب پاکی را ریختی روی دستم.

خدایا بزن بکش ببینم دیگه چی کار می خواهی با من بکنی.

من برم به کی بگم اگه تو کمکم نکنی؟؟؟

برم به کجا دخیل ببندم که صدام به تو برسه؟؟؟؟

لعنت به هر چی عشق و عاشقیه.

تف به اون زندگیت اگه حرفاش درست باشه.

اگه حرفاش درست باشه گل می گیرم دلمو.

لعنت به هر چی عشق و عاشقیه......

لعنت به زندگیت

لعنت به همه ی خانوادت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

شروین که عاشق شده منتظر عشقش می مونه   و شروی همون دختره  که چشم به در چندین ماه منتظر نشسته تا عزیزش  از راه برسه.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

یه روز دلم نشست با خودش فکر کرد
به خودش گفت:
از این به بعد
سنگ میشم
سنگ شد
رفت میونه سنگها نشست
اما اون دیوونه عاشق سنگها شد!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

سكوت را سنگ
ابر را باد
و خاطره را
انسان بر دوش مي کشد...

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

باز خودخواهانه دلم اسم تو می خواند و یاد از تو می جوید

دلتنگ گوشه ای می نشینم به گل های مسخره رو فرش نگاه می کنم

تا شب بگذرد...

 

حس منی را که " تو " ندارد، دارم...

بعد از تحریر:

 

مرا
لا به لای کدام خاطره جا گذاشته ای
که این قدر بوی تو را می دهم ؟!

 

مرا
به کدام آرزو پیوند داده ای
که این قدر
احساس سنگینی می کنم ؟!

 

مرا
برای کدام تنهایی
نگاه داشته ای؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

برف می بارد٬
آرام... آرام...
این جا که من هستم جایت بدجوری خالی ست.
ای کاش آن جا که تو هستی
 همه چیز خوب باشد...
همین.

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

با هم بازی می‌کردیم
خسته شدیم
من اومدم پایین؛
آدم شدم
اون رفت بالا؛
خدا شد!
این بازی‌ جدید ما بود...

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

همين يک شب کنارت هستم
نزديک تر از هميشه!
فقط کافيه بخواي گوش بدي
تا صداي گريه هام رو بشنوي
گريه هايي که همش دلتنگي هاي دوري و نبودنت بود.

 

من در کنارت هستم
نزديک تر از هميشه!
فقط کافيه بخواي
تا صداي گريه هام رو بشنوي

 

کافيه که دستت رو چشمام بکشي
تا اشکام رو که از نبود تو بود رو لمس کني

 

من در کنار تو هستم
نزديک تر از هميشه!
اگر بخواي ميتوني صداي نفسم رو بشنوي
که چطور هر دم اسمت رو صدا ميزنه

 

من در کنارتم
نزديک تر از هميشه!
فقط کافيه که دستت رو دراز کني
تا سردي دستام رو با گرماي وجودت از بين ببري

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

نمي دانم که دانست او دليل گريه هايم را؟
نمي دانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را؟

 

 و مي دانم که مي دانست ز عاشق بودنش مستم
وجود ساده اش بوده که من اينگونه دل بستم

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

آرزو هایم را برای خودم، در دل حبس می کنم

آرزوهایم را که برای تو هست...

چرا وقتی به وجودت نیاز دارم در کنارم نیستی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست استخونمه
یه دم که نبینمت یه دنیا دلتنگت می شم نگاه دریایی
تو ، آبی رو اتیشم
واست دلم
واست تنم
واست تمام زندگیم
از
تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگیم
نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه
هم نفس قسمت من دوست دارم یه عالمه قشنگترین خاطرهام با
تو و از تو گفتن
ارامش وجود من صدای
تو شنفتنه
نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه
هم نفس قسمت من دوست دارم یه عالمه قشنگترین خاطرهام با
تو از تو گفتن
ارامش وجود من صدا
تو شنفتنه
تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست استخونمه
یه دم گه نبینمت یه دنیا دلتنگت می شم نگاه دریایی
تو ، آبی رو آتیشم
واست دلم
واست تنم
واست تمام زندگیم
از
تو دوباره من شدم با تو تمام شد خستگیم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

چقدر چشم ‌هام را ببندم
و حضور دست ‌هات را
بر تنم نقاشی کنم؟
می‌ترسم آقای من!
می‌ترسم دست ‌هام
از دلتنگيت بميرد.

چقدر بی تو
از خواب بپرم
شيشه‌ی آب را سر بکشم
و چيزی از پنجره بپرسم؟
چی بپرسم ديگر؟
خواب مرا نمی‌برد
می‌آورَد
تو را می‌آورَد
بی آنکه باشی.

حالا
تو خوابی
و حسرت سير نگاه کردنت
در دلم بيدار شده.
می‌دانی هميشه اينجور
خوابت می‌کنم
که بنشينم نگاه کنم
تو را سير.

وقتی به تو فکر می‌کنم
سال من نو می‌شود
توپ در می‌کنند
توی قلبم
و ماهی قرمز تنگ بلور
پشتک می‌زند
برای خنده‌هات.

ببين!
دلتنگيت را ببين
توی بغلم!
...

باهاش چکار کنم؟

ببين!
دلتنگيت را ببين
توی بغلم!
...
باهاش چکار کنم؟

من دنبال دست‌هات می‌گردم
روی تنم.

جوری عاشقی می‌کنم
در آغوشت
که هردو شعله‌ور شويم
مثل خورشيد
و می‌چرخم دور کهکشانی
که دست‌های
تو
سامانش می‌دهد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

خدایا دیدی یه بار نوشتم اما نشد ثبت کنمش

حالا دوباره اومدم که بنویسم

خدایا خدا نیستی اگه نابودم کنی

الهی زمین و آسمونت خراب بشه اگه حرفای اون درست باشه

اگه کمکم نکنی نمی خوامت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

عاشقم من ، عاشقی بی قرارم   

کس ندارد، خبر از دل زارم

آرزوئی جز تو در سر ندارم

من به لبخندی از تو خرسندم    

مثل تو ای من آرزومندم

بر تو پایندم

از تو وفا خواهم من ز خدا خواهم

تا به رهت بازم جان

تا به تو پیوستم از همه بگسستم

بر تو فدا سازم جان...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

مهربونم امشب بازم اومدم نشستم کنار کامپیوترم و منتظرتم. انتظار اصلاً خوب نیست. راستی تا حالا منتظر من شده بودی؟؟ نه می دونم من همیشه به موقع می رسیدم سر قرارمون. عزیزم  من می خوامت. امشب بازم دست به دامن شدم. نمی دونی چقدر آروم شدم. حال خرابی داشتم، خرابِ خراب . عجب مرهمی برام آورده زهرا. خدا الهی  به حق این ساعت و به حق این سکوت شب، به حق همه نجابت زهرا، به حق همه مهربونی زهرا جونم و به حق همه اونهایی که خوبن، هر چه زودتر وضعم را مشخص کنه.

چقدر دلم می خواد یکی از همین شبها که شمارشش بیشتر از انگشت های دستم نشه، بیایی و بفهمی که چقدر بهت نیاز دارم. ساعت 12:10 شب است. نمی دونم کجایی ولی می دونم مال منی. مال من چون من و خودت خواستیم که خدا ما را برای هم نگه داره.

عزیزم به آغوشت، به وجودت، به همه چیزت نیاز دارم. نمی خوام سرد و بی احساس باشی. می خوام از عشقم بسوزی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

من اسیر کسی شدم که ندیدمش و اون خوب می دونه من بدون اون هیچم. آره عزیزم نوبت تو است که بتازونی و من دارم به هر چه تو می گی می رقصم اما بدون نوبت من هم میرسه و منم می بینم روزهایی را که تو به من محتاجی. خدایا کاری کن که هر روز به منم بیشتر و بیشتر وابسته بشه و لحظه ای نتونه از من دور بشه. عجب قصه ای است این عشق و عاشقی. راستش دیشب با یه دوست آشنا شدم که شاعر بود. خیلی خوشم اومد ازش. راستش نمی دونم چرا یاد کتابی که چنر روز پیش خوندم افتادم. کتاب یاسمین را می گم. از مودب پور. و تصمیم داشتم باهاش بیشتر آشنا بشم ولی کمی که حرف زد حس کردم دوست دارم باهاش درباره خیلی چیزها بحث و گفتگو کنم. و جالب  این بود که نثل من از گل زرد خوشش می اومد. و من را اد کرد و من هم گذاشتمش جزء آدمهای مهم، آخه می گفت من خیلی مهم هستم. ولی خدا وکیلی مهم باشی و تنها باشی چه فایده؟؟؟ خلاصه امروز آن لاین بود ولی نمی دونم چرا باهاش بعد از چند کلمه حرف زدن بحثم شد و ولی خوب برام جالب بود خیلی. می دونم به زودی بهم بازم پی ام می ده. هنوز خبری از عزیز دلم نشده و من همچنان منتظر لطف خدا هستم.

خدایا کمکش کن که زود بیاد که این دل دیونه داره براش می میره...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

سلام به مهربونم. اما این بار مهربونم دیگه منظورن عزیزم نیست. منظورم همونی است که عریضه بهش رسید و نذاشت حتی یک ساعت بگذره. خدایا شکرت. داداش زهرا داشت می رفت کربلا، من هم که حسابی دلتنگ و خراب بودم یه عریضه نوشتم و گفتم برام ببره که امام حسین شاید به دادم برسه. دو شب پیش که داداش زهرا اون را انداخته بود توی حرم حدوداً کمتر از یک ساعت بعدش عزیزم بهم زنگ زد. البته من حالم زیاد خوب نبود ولی خوشحال شدم که تونسته بودم صداش را بشنوم. نمی دونم چرا حس می کردم دلش گرفته بود و اونم غصه داشت. همون صدای شاد و خوشحال همیشگی نبود. دلم می خواست حالم خوب بود و بهش می گفتم عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده، تو رو خدا زود بیا. بهش نگفتم می خوام برای روز تولدم که کنارمه یه لباس خوشگل بپوشم و حسابی دلش را ببرم. من که هر لحظه دارم واسه دیدنت روزشماری می کنم. حالا می تونم بگم یا امام حسین کاری ندارم کی چی می گه و کی چی می خواد فقط می گم کمکم کن. نذار بیشتر از این تنها باشم. کمک کن همه چیز به خوبی پیش بره. خدایا، یا امام حسین کمک کن زود بیاد که خرابشم.

خدایا  تنهام نذار که بی تو هیچم به خدا....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

خدایا شکرت که عزیزم دیشب زنگ زد.

خدایا تنهام نذار

این روزها دلم عجیب نگرانه. چند تا دوست پیدا کردم که دلولپسیهام را کم می کنن اما خوب خدایا فقط خودت مهمی. خودت بمون کنارم.

مواظب عزیزم هم باش که خیلی نگران آیندمونه. خدایا  اون هم می ترسه. کنارش باش و تنهاش نذار....

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

ساعت ۲:۳۳ نیمه شبه. من دلم برات تنگ شده اما نمی دونم چرا از صبح تا حالا آروومم. نمی دونم چرا. شاید دیگه ترس با گوشت و خونم یکی شده. نمی دونم. اصالا نمی فهمم چی داره می شه. خدایا فقط خودم را می سپارم به تو. حوصله هیچ کس را ندارم. شب ساعت حدود ۱۱ زنگ زدم به زهرا ولی تلفن را جواب نداد. بعد از ۲ دقیقه زنگ زد. گفت: بازار هستم رفتم خونه بهت زنگ می زنم. گفتم: باشه من منتظرتم. گفت: پس خودت گوشی را بردار. منم تصمیم گرفتم برم حموم. قبلا اگه ولم می کردن دلم می خواست همون توی حموم زندگی کنم و بخوابم و غذا بخورم. ولی حالا چند روزه حال حمام رفتن ندارم.

عزیزم دلم برات تنگ هم نشده امشب. نمی دونم چه مرگم شده. شاید اینجوری برات بهتره. من عادت دارم به مردهای زورگو و نفهم و بی لیاقت. تو هم می تونی یکی از اونها باشی. این را جدی می گم. تو هم برو توی همون صف. هر وقت خواستی بیایی من بهت یاد می دم من کی ام. شاید باید زودتر از این یادت می دادم. خوب اشکالی نداره الان یادت می دم که خوب توی ذهنت بمونه.

الهی به حق اون آسمون و اون بارون که امشب شب قشنگی برام ساخت اونقدر عاشقم بشی که یک ثانیه نتونی ازم دور بشی.

خدایا کمکم کن.....

.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

خزان عشق وقتی فرا خواهد رسید

که عشق در دلها بمیرد

من خزان عشق را باور ندارم

بیا با بهاری دیگر

بیا با طلوعی دیگر

بیا و همسفرم باش

ستاره ای باش

در شبهای بی ستاره ام....

 

 

بمیرم برای مامانم. دلم بعضی وقتها بد جوری براش می گیره. بازم اون که نمی دونم بهش اینجا چی بگم شروع کرده به عرعر کردن. منم نمی تونم از مامان طرفداری کنم چون زندگیم را سیاه می کنه. دلم گرفته خیلی چون خدا خودش می دونه تنها راه رهایی من رفتن و با عزیزم بودنه. امروز هم داره تموم می شه، یعنی روز یازدهم. بازم می گم درسته مامان خیلی جاها باهام همدردی نمی کنه ولی من دلم براش می سوزه. دلم نمی خواد اینجوری بمونه. باید یه راهی باشه برای رهایی. مامان عجب صبری داری. عجب زندگی داشتی این همه سال. سرم درد می گیره با صدای این حیوون. خسته شدم از این همه فشار و زور. می دونم نباید یه خانواده اینجوری باشه. این خونه داره من را روانی می کنه. دوبراه یاد این آهنگ افتادم و همش دارم با خودم زمزمه اش می کنم.

 

عزیز راه دورم

بی تو چه سوت و کورم

بی تو به مفت می ارزم

بی دنیا زیر قرضم....

 

کاش دیگه دست از این موش و گربه بازی برداری. کاش می دونستی چقدر زندگی بدون تو سخته. می دونم هیچ وقت تو بدون من نبودی اما عزیز به این که نمی گن زندگی. این شکنجه است و هیچ چیز به جز این نمی تونه باشه. حدود 9 ماه است که زندگیم را عوض کردی و یه نقطه امید برام درست کردی. اما این نقطه امید باید توی قلبم باشه پس بیا و کنارم بمون. عزیزم دوستت دارم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

توکل به خدا  ، توکل به اونی که تا حالا آبروم را خریده، خدایا  مواظب فرزانه باش. مواظب عزیزش هم باش. کمک کن که خیلی زود کاهاشون درست بشه و به هم برسن. خدایا  مواظب شیلا هم باش. چقدر دلم می خواد راحت بشه. اما خدایا  انگار ما باید همش حرص بخوریم. خدایا  آبروم را حفظ کن و نذار حرمت عشقم و دلم شکسته بشه. خدایا  موظب همه ی دوستام و عزیزانم باش.

عزیزم دوستت دارم.  می دونم تلفن می کنی و می یای که ببینمت.....

زماني كه عاشق هستي
رهايش كن اگر عاشقت باشد برمي گردد
و اگر باز نگشت بدان او هرگز دوستت نداشته است ...

 

دلتنگي

دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد

دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال با من رفت
و در جنوب ترين جنوب با من بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي كه .....

******
یک نفر.... يک جايي و در هر شرایطی.....
تمام رؤيايش لبخند
توست
وزماني که به
تو فکر ميکنه
احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهايي کردي
اين حقيقت رو به خاطر داشته باش

 

يک نفر ... يک جاي... در حال فکر کردن به توست

 

 I Have Nothing

Share my life
Take me for what I am
Cuz I'll never change
All my colors for you
Take my love
I'll never ask for too much
Just all that you are
And everything that you do
 
I don't really need to look
Very much farther
I don't wanna go
Where you don't follow
I don't hold it back again
This passion inside
Can't run from myself
There's nowhere to hide
 
Don't make me close one more door
I don't wanna hurt anymore
Stay in my arms if you dare
Must I imagine you there?
Don't walk away from me
I Have Nothing
Nothing
Nothing, if i don't have you (you-oo, you-oo, you)
 
You see through
Right to the heart of me
You break down my walls
With the strength of your love (mm..)
I never knew
Love like I known it's with you
Will the memories survive?
One I can hold on to
 
I don't really need to look
Very much farther
I don't wanna go
Where you don't follow
I don't hold it back again
This passion inside
Can't run from myself
There's nowhere to hide
You're the love I remember forever
 
Don't walk away from me
Don't walk away from me
Don't you dare walk away from me
I have nothing
Nothing
Nothing, if I don't have you
You, if I don't have you
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

خدایا  شکرت. بازم دستام را بردم به سمت آمونت و گفتم خدایا شکرت. اما این بار نه به خاطر خودم، بلکه به خاطر عزیزهایی که بالاخره بعد از مدتی دوری به هم رسیدن.

خدایا  اشکام چقدر با من همدلی می کنن.  خدایا دلم گرفته. عزیزم کجاست؟؟

خدایا  دستم به آسمونت نمی رسه ولی می دونی که چقدر التماست می خوام بکنم.

خدایا  عزیزم را برسون به من. نگرانشم خیلی. خدایا  خواهش  می کنم. کمکم کن بازم ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

تکه نان دل:

 آموختند تکه های نان را از سر راه برگیریم

اما

فراموش کردند

که بیاموزندمان، دل تکه نان خداست، نباید خرد و

هزار پاره شود. این برکت خدا را، از جنس گندم عشق است

و حرمتش از هر نانی واجب تر!!

 

 

گاه واژه ی مهرآمیز روزی را دگرگون

می سازد

و حتی زمانی سرنوشتی را....

 

 

گاه می توان اندوه را تجربه نمود

و گرسنگی را تحمل

اما بی مهر و مهرورزی!!

نمی توان بسر برد....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

عزیزم  امروز دیگه نمی دونم چی بنویسم؟؟ چی بگم؟؟؟  باورت می شه حرفام تموم شده. دلم خسته شده. باورت میشه یه عریضه نوشتم و دادم داداش زهرا که ببره برام بندازه کربلا. آه چقدر خسته ام. تو رو خدا، من نمی بخشمت اگه بیشتر از این من را منتظر بذاری. من باید بدونم کجایی؟؟؟ می دونم که همین جاها هستی ، چون من دارم بودنت را حس می کنم. خدایا می دونی چقدر غصه دارم. دیگه روم نمی شه با کسی حرف بزنم. میدونی که چه زجری دارم می شکم. خدایا!!!

عزیزم امروز صبح دیر از خواب بیدار شدم چون دیشب آرام بخش خورده بودم. و وقتی بیدار شدم رفتم کتابخونه. بعدش هم زهرا گفت برم خونشون چون برام آش پشت پای داداشش را گذاشته بود. الهی خوشبخت بشه زهرا جونم. بعدش دلم نمی خواست برگردم خونه. می خواستم بمونم و برنگردم که نگاههای بقیه را ببینم. خدایا  کمک کن زود برسه و زنگ بزنه. خدایا  می سپارمش به تو. توکل می کنم به تو.

خدایا تنهام نذار که بی تو هیچم.

 

غم میون دو چشمون قشنگت خونه کرده

شب تو موهای سیاهت خونه کرده.....

دوتا چشمون سیاهت، مثل شبهای منه   

سیاهیای دو چشمت مثل غمهای منه

وقتی بغض ازمژه هام پایین میاد، بارون میشه        

سیل غمها آبادیمو، ویرونه کرده

وقتی با من میمونی تنهائیمو، باد می بره               

دوتا چشمام بارونه، شبونه کرده

بهار از دستایه من پر زد و رفت                        

گل یخ توی دلم جوونه کرده

چی بخونم جوونیم رفت و صدام رفته دیگه           

گل یخ توی دلم جوونه کرده   

تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم                    

ای شکوفه توی این زمونه کرده...

 

عزیز راه دورم  تو دلم نمی دونی چه غوغایی به پا شده. همش از نشنیدن صدای تو، ندیدن تو ......

بیا و کم کن غصه های این دل تنگ و تنها را.

خدایا می شنوی ؟؟؟؟

خدایا  با چه رویی با من این کارها را می کنی؟؟؟

نذار بگم من در ازای نداشتن چه چیزهایی از تو یه زندگی خوب خواستم.

نمی دی؟؟؟؟ تو خدایی و می دونم که می دی....

عزیزم زود باش دارم می شکنم. .....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

عزیزم زنگ بزن ببین چقدر دلتنگی ها داره منو خورد می کنه. بمیرم واسه ی تو که تنهایی و کسی نیست که برات غذا درست کنه و ازت مواظبت کنه.

مهربونم نمی دونی چقدر سخته گذروندن زندگی بدون شنیدن صدای تو.

خدایا شکرت که عزیزم داره می یاد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

امیدم را مگیر از من خدایا  خدایا  خدایا

دل تنگ مرا مشکن خدایا  خدایا  خدایا  

من دور از آشیانم

 سر به آسمانم

بی نصیب و خسته

 ماندم جدا ز یاران

از بهای طوفان

بال من شکسته

امیدم را مگیر از من خدایا خدایا  خدایا

دل تنگ مرا مشکن خدایا  خدایا  خدایا  

از حریم دلم

رفته رنگ هوس

روز و شب به که گویم

در درون قفس آه در درون قفس

وه که دست قضا

 بسته بال مرا

روزوشب ز گلویم

ناله خیزد وبس آه ناله خیزد و بس

می زنم فریاد

هر چه بادا باد

وای از این طوفان

وای از این بیداد آه وای از این بیداد

امیدم را مگیر از من خدایا  خدایا  خدایا

دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدای

من دور از آشیانم

 سر به آسمانم

بی نصیب و خسته

 ماندم جدا ز یاران

از بهای طوفان

بال من شکسته

از حریم دلم

رفته رنگ هوس

درد خود به که گویم

در درون قفس آه در درون قفس

وه که دست قضا

 بسته بال مرا

روز و شب ز گلویم

ناله خیزد وبس آه ناله خیزد و بس

می زنم فریاد

هر چه بادا باد

وای از این طوفان

وای از این بیداد آه وای از این بیداد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط شروین  |