مهربونم عاطفه جان
مهربونم آرش جان
مهربونم الوند جان
مهربونم کایند جان
مهربونم ساسوشا جان
مهربونم ......
....
...
...
....
خدایا شکرت که این همه آدم های خوب کنارم هستن
خدایا منو ببخش به خاطر این روزها که با بی قراری هام کلا فه ات کردم
من خسته ام
منو ببخش
خدایا دلم می خواد به همه کمک کنم
دلم می خواد برای اون که می دونی کیه یه عالمه چیزهای خوشگل بخرم
دلم می خواد پول بدم اون بتونه خونه بخره
دوست دارم اونقدر دستم پر بود که آرزوی همه دوستام و عزیزانم را برآورده کنم
اما خوب من دستام خالیه و نمی تونم کاری بکنم براشون پس خواهش می کنم تو کمکشون کن تا برسن به همه اون چیزهایی که بهش نیاز دارن
خدایا من نمی دونم چه جوری باید بگم منو ببخش
خدایا همیشه بمون کنارم چون بهت نیاز دارم
خدایا ممنونم ازت که تونستم بیام تهران و عزیزانی را که می خواستم ببینم
البته خیلی از دوستام را نتونستم ببینم ولی بازم خدا را شکر
مژگان عزیزی که دیگه کنار من نیستی . دلم برات تنگ شده. نمی دونی وقتی رفتم دیدن مامانت چه جوری به جای دختر ناکامش منو بغل کرد. نمی دونی من چه حالی شدم
خدایا همه عزیزانم که نیستن و هستن را کمک کن که شاد باشن و بخندن و به من هم کمک کن که اشتباه نکم
نمی تونم دیگه تصمیم درست بگیرم
دارم بزرگ می شم هر روز اما هر روز دارم ضعیف تر می شم
خدایا بودنت برای من نیاز و نعمته
خدایا بمون کنارم
خدایا شکرت که خدای من تو هستی
از افسانه عزیزم هم خداحافظی کردم. بغلم نکرد موقع خداحافظی. بوسم کرد و دست به پیشونیم کشید و یه دعایی توی دلش خوند. خدایا کمکش کن و نذار دلش دلتنگ یه غزیبه بشه ولی بهش بگو که این غزیبه بهش از یه همخون نزدیک تر بود همیشه.......
خدایا خیلی حرفا دارم از اولین نفری که توی این وبلاگ برام نظر گذاشت تا همه اونهایی که اسمشون الان یادم نیست
خدایا هستم پس تو هم باش و نذار تنها بمونم...
خدایا
خدایی کن برای من..
...
سلام به همه دوستای خوبی که با بودنشون این مدت سختی دوری از عزیزم را آسون کردن برام.
از همه ممنونم
از امین که حالا دیگه از خدا می خوام عزیز اون را هم برگردونه. این روزها توی این تهروون شلوغ و پر از بی رحمی و بی وفایی پا به پای من اومد و هر لحظه امید داد بهم. شماها که دارین اینها را می خونین نمی دونیین چی می گم ولی خدا خودش این مدت باهام بود و دید که از امام زاده صالح تا جاهای دیگه منو همراهی کرد و نذاشت تنها بمونم. فقط دلم می خواد از اینجا یه چیزی بگم به اون دختری که امین را تنها گذاشته. می خوام بگم سحر جان. فرشته زندگی امین . دختر خوشگلی که امین هر لحظه از مهربونی هات و قشنگی هات و پاک بودنت می گه. به خدا امین هنوز هم منتظرته پس چرا نامهربونی می کنی؟؟؟؟ نمی دونم سحر خانم کی هستی و کی بودی فقط می دونم خونتون توی آریا شهره . پس تو رو خدا برگرد و امین را بیشتر از این چشم انتظار نذار و بدون هر جایی برای برگشتن تو نذر کرده و با امامزاده صالح هم قهر کرده و تا روزی که تو برگردی دیگه با خدا هم قهره. پس سحر خانم خوشگل برگرد پیش امین و حداقل بهش بگو چرا تنهاش گذاشتی. ما دخترها هیچ وقت نمی تونیم بی رحم باشیم پس تو هم امین را ببخش. البته با تعریفهای امین می دونم که یه فرشته ای ولی نذار بیشتر از این عذاب بکشه.
از شبنم که مهربون تر از هر مهربونی بود
از مهدی که دیوار دلش این روزهای آخر دلتنگی هامو کم می کرد و تحملم کرد
از آرش که دلش با دلم همزبون بود و توی لحظه های سختی که دیگه امیدم از خدا هم بریده شده بود کمکم کرد و با همه وجودم می گم برای اون دختری که یه روز تنهاش گذاشت متاسفم که نفهمید چه فرشته ای را تنها گذاشت...
ازفرزانه عزیزی که ترنم زندگی یکی از دوستام بود و می دونم هست
از عاطفه عزیزی که شعراش توی لخظه های دوری آروومم کرد
از تینای خوبم که با حرفاش مایه آرامش دلم بود
از مریم خوبی که امید بهم داد
از کایندجونم که همیشه مهربونتر از همه بود و می دونم که همین روزها خبر عروسی اش با مهی جان را می ده بهم
از ساسوشا عزیز که کلی با بودنش امیدوار شدم به ادامه دادن راهم
ازهدا عزیز که بهم سر زد و نوشته های منو خوند
از فرانک عزیزم
از مرواریدعزیزی که نوشته هاش آرومم کرد
دیدین گفتم پیداش می کنم ![]()
خوب بابا من نگفتم امین گفت برام پیداش می کنه
پیداش کردم
البته خدا خواست چون خیلی سمج بودم
پس شما ها هم خدا را ول نکنین البته کمی با مشکل برخورده عزیز دلم ولی به کوری چشم حسود ها یه روزی بالاخره بهش می رسم![]()
خدایا اگه کمکم نکنی دیگه نمی خوامت.............
خدایا باید کمکم کنی........................................
اگه خدایی باید کمکم کنی................
وای که چقدر دلم برای عزیزم تنگ شده.
خدایا چه جوری دلت می یاد با من این کارها را بکنی؟؟؟؟؟
من هنوز تهرانم. نرفتم کیش. دلم گرفته . دیشب یه دل سیر گریه کردم. خدایا من می خواستم یه مسیحی را مسلمان کنم اما کاری داری می کنی که خودم هم برم دست به دامن مسیح بشم.
خدایا متاسفم.....
دلم برای عزیزم تنگ شده
خدایا می فهمی چی می گم؟؟؟؟؟ دلم براش تنگ شده. همه حقوقی که یک سال کار کردم داره تموم می شه. اومدم تهران پیداش کنم اما هنوز به جایی نرسیدم. یه عزیزی داره کمکم می کنه. یه دوست خوب و مهربون
خدایا اگه کمکم نکنی می رم مسیحی می شم......
دلم گرفته
می ترسم از خدا
یکی بهم بگه چی می شه. یه ادم درویش مسلک بهم گفت کارت را درست می کنم اما چهارصد هزار تومن می گیرم
باشه خدا تو هم با پول به این ها کمک می کنی.....
خدایا من اینقدر پول ندارم
خودت هم می دونی ولی باید کمکم کنی چون نیاز دارم
خدایا کمکم کن
خدایا
خدایا
اگه تو کمکم نکنی کی بکنه؟؟؟؟؟؟؟
من تهران هستم. برام دعا کنین. می ترسم از خدا
اما باید کمکم کنه.
باید تنهام نذاره
باید نجاتم بده.......
خوشحال می شم همه ی دوستانم که تهران هستن را برم و ببینم.
شبنم جان تینا جان مریم جان عاطفه جان ......
همه را دوست دارم ببینم
برای روز میلادم اگر تو
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احســـاس شیرین
بشه بی تو غم فرســـودن من
نمی خوام از گلای ســـرخ وآبی
برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزش های ایثار محبت
به پایم اشک خوشحالی بباری
بذاراز داغی دستای تـــنها
بگیری هرم گرم و بستر من
بذار با تو بســـوزه جسم خستم
ببـینی آتـش و خاکــستر مـن
تو ای تنها نـــــیاز زنده موندن
بکش دست نـــوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محــبت
اگـــه خواستی بیای به دیدن من
خدایا آره ببین، ببین با من چی کار کردی. دیگه از دست تو هم خسته شدم. دیگه به کی و کجا التماس کنم؟؟؟؟ می بینی که هیچ کس نمی تونه کاری بکنه پس چرا تو کمکم نمی کنی؟؟؟ خدایا من می خوام بدونم چرا می بری اون بالا و یه دفعه از او بالا آدم را پرت می کنی پایین؟؟؟ خدایا می گن تو عادلی، درسته؟؟؟ اینه عدالتت؟؟ اینه که من اینجا بشینم و زجه بزنم و تو اینجوری کنی با من؟؟ اصلا تو که نمی تونی چیزی را برای آدم نگه داری چرا می دیش که یه روزی بگیریش؟؟؟ خدایا من نمی خوام کوتاه بیام. تو می دونی هیچ چی ندارم که دلم را بهش خوش کنم. خدایا یادته چی گفتم ؟؟ گفتم می رم خودم را می اندازم توی آب. می رم خودم را می کشم که از دست تو هم خلاص بشم. خدایا همیشه اینجوری بودی؟؟؟؟ خدایا دستام بهت نمی رسه وگرنه نمی ذاشتم اینجوری بکنی با من. خدایا چه جوری دلت اومد با من این کار را بکنی؟؟؟ فقط می خوام بدونم چه جوری دلت اومد؟؟؟ من الان از کافی نت اومدم خونه ولی مامان و شهرام خونه نیستن البته می دونم کجان. رفتن برای تولد من کادو بخرن. خدایا الهی من بمیرم که تو با من دیگه از این کارها نکنی. خدایا من این زندگی را نمی خوام. خدایا این همه مدت پس کجا بودی که حالا یادت افتاد از من دورش کنی؟؟؟ خدایا اگه عادلی باید برسونیش فردا. خدایا چی را می خوای ثابت کنی؟؟ من که یه بنده ام و مثل تو یه دنیا را ندارم هر کسی هر چی ازم بخواد بهش می دم اما تو که خدایی نمی تونی منو خوشبخت کنی؟؟ خدایا دارم می میرم از خستگی، از تنهایی و از بی معرفتی تو..............
خدایا ببین من ساکم را هم بستم که عزیزم که می یاد زود باهاش برم. پس چرا نیومده تا حالا؟؟؟ یعنی فردا می یاد؟؟ آره حتمأ می یاد. خدایا تو خودت تو قرآن گفتی به اونها که صبر کنن هر چی بخوان می دی؟؟؟ خدایا من 10 ماه صبر کردم پس چرا اینقدر طولش می دی؟؟ خدایا تو می دونی من توی چه وضعی هستم. خدایا خسته شدم از این نگاه ها و از این همه سوال بی جواب. خسته شدم از این زندگی، خسته شدم از بی کسی. خدایا تو که بخشش داشتی پس چرا اینجوری می کنی با من. خدایا از بس این مدت آرام بخش خوردم هیچ چی یادم نمی مونه و هیچ چی نمی تونم درست به یاد بسپرم، باشه تو خدایی و من قبول دارم ولی مگه نگفتی ضعیف کشی نباید بکنیم پس خدوت چرا داری با من این کارها را می کنی؟؟ خدایا زود باش، من دیگه هیچ چیزی حالیم نیست چون می دونم تو می تونی منو خوشبخت کنی. خدایا چه گناهی کردم که اینه تاوانش؟؟
خدایا ...
خدایا..........
خدایا.............
خدایا...................................
خدایا
خدایا
خدایا
خدایا
خدایا
خدایا
خدایا
خدایا
خدایا
خدایا
خدایا
دیدی امروز شمیم بهم چی گفت؟؟ گفت مگه قرار نبود برای روز تولدت کنارت باشه پس چرا هنوز نیومده؟؟؟؟
خدایا دستت درد نکنه که خوب داری ثابت می کنی اونها که بالاتر هستن حق دارن پایین تر ها را زجر بدن.
خدایا
خدایا
خدایا
خدایا
خدایا
خدایا
خدایا
خدایا
خدایا
خدایا
...................................
دیگه هیچ کس را نده که یه روزی از من اینجوری دورش کنی. خدایا من چی کارت کردم؟؟؟ خدایا تو که خدایی چرا؟؟؟ مگه خوشبختی من چی ازت کم می کنه؟؟؟خدایا دیگه نمی خوامت. فهمیدی؟؟؟ تو چه خدایی هستی که نتونستی اونو برسونی؟؟؟ خدایا برو بچسب به همون بنده هات که چادر سر می کنن و پشت اون چادر هزار تا کثافت کاری می کنن. آره برو. دیگه هم به من کاری نداشته باش. خدایا تو منو آفریدی پس تو هم باید به فکر من باشی. لعنت به منی که دستم به آسمون بود. نه من دیگه نمی خوامت. تا برنگردونیش من نمی خوام اسمتم بیارم. دیگه خسته شدم از دستت. آخه چقدر ظالمی؟؟؟می بینی مامان اومده بهم چی می گه؟؟؟ می گه باید زود یه کاری کنی چون سنت که کم نیست. باشه خدا بشین اون بالا و بخند به من. اما من دیگه هیچ چیز ازت نمی خوام. چقدر اومدم تو مسجد گریه کردم و گفتم برسونش به من؟؟؟ خدایا چی از جون من می خوای؟؟؟ خدایا بسه، دیگه هیچ کسو نمی خوام همشون مال خودت.داشتم توی همون زندگی پر از گند و کثافتم روزهامو می گذروندم اما تو اونو گذاشتی جلوی پای من که چی بشه؟؟ که یه روز بشینم اینجوری بهت التماس کنم. نه من دیگه نمی خوامت. تو هم برو و دیگه تا اون برنگشته نیا. خدایا زورت توی این همه آدم به من رسید فقط ؟؟؟ چرا اگه می خواستی بگیریش زودتر نگرفتیش؟؟؟ خدایا اون بهم قول داده بود که می یاد برای روز تولدم اما نرسید.
خدایا باید کمکم کنی که پیداش کنم......
خدایا فردا تولدمه و قرارم با عزیزم.
باید بیاد. تو قول دادی. تو می تونی پس کمکم کن. عزیزم همیشه می گفت هر چی کی خوای باید از خدا بخوای نه از بقیه. پس ما که باهات اینجوری بودیم تو چرا با ما اینجوری می کنی؟؟؟؟؟؟؟
نوشته های دیروز را پیدا کردم. و امروز گذاشتم اینجا. یعنی نوشته قبل که خیلی طولانی بود همون حرفای دیروزم بود. خوب امروزم حرف زیادی ندارم فقط می تونم بگم دلم می خواد فردا نیاد اگه عزیزم قراره کنارم نباشه. راستی الان زلزله اومد اینجا. یادش بخیر اون دفعه که قشم زلزله اومده بود عزیزم نصفه شب زنگ زده بود. خدایا کاش بازم زنگ می زد الان. خدایا می دونی این گذروندن وقت بدجوری داره منو عذاب می ده. چمدانم را بستم و منتظر اومدنش هستم. خدایا باید بیاد. من آماده سفرم. یا امام رضا قبل رفتن من و عزیزم را هم بطلب تا یه ذره پیشت آرووم بگیرم. خدایا دلخوشی من تویی پس کمکم کن.
خدایا التماست می کنم......
در تنگناي گريز و گلوله...
مي خواستم جور ِ ديگري برايت بنويسم!
مي خواستم طوري بنويسم كه برگردي!
بايد قانون قديمي قلبها را ناديده گرفت!
بايد دهان هر كسي را كه گفت: « دوري و دوستي» گِل گرفت!
بايد به كودكان دبستان ستاره گفت:
جواب يك و يك هميشه دو نمي شود!
آه! معناي يكي شدن
نيمه سفر كرده!
آخر چرا پيدايم نمي كني؟?
به نام پادشاه دلم KING ARTHER
چه جوری بگم چی شده؟؟؟
خوب از اولش بگم یا از آخرش؟؟؟
خوب خدا تو خودت بهشون بگو، آخه من خسته ام
قلبم درد گرفته
دستام دیگه نوشتن از عزیزم خستشون کرده
خدایا فقط می گم: کمکم کن.
کمکم کن...
سلام
خوب بازم یه تولد دیگه رسید، خدایا چند تا دیگه از این تولدها باید بیاد و بره که من زندگیم عوض بشه. خدایا قصه زندگی ماها را کجا نوشتی؟؟؟ توی دفتر؟؟؟روی سنگ؟؟ روی یه تیکه یخ؟؟؟ اما من یه حسی بهم می گه توی دفتر سرنوشتم فقط چند تا خط خطی هست از یه دل کج و کوله.
خدایا من بنده ام و تو خدا، پس نذار حق دلم را کسی دیگه بخوره.
خدایا امروز 2 خرداد سال 1385 است و من 2 روز دیگه تولدمه. الان دارم اینها را توی خونه می نویسم و بعدأ می رم کافی نت و می ذارم توی وبلاگم. راستی خدا یه روز تو هم بیا یه چیزی بنویس توی این وبلاگ. خدایا دلم گرفته، یه دنیا غم دارم. یه دنیا درد داره من را از بین می بره. خدایا حس می کنم توی همین یک ماه پیر شدم. دلم پر از درده و هر چی می خوابم آرووم نمی شم. راستی خدا یادته اون موقع ها که کوچیک بودم وقتی دلم می گرفت و غصه دار بودم می گرفتم می خوابیدم؟؟؟ خدا یادته قرارمون چی بود با عزیزم؟؟ قرار بود برای روز تولدم کنارم باشه و روز تولدم به بزرگترین آرزوی زندگیم برسم. خدایا چی کار داری می کنی با من و زندگیم؟؟؟ حواست نیست؟؟؟ خدایا جوهر خودکارت وقتی داشتی فصل خوشبختی و شادی و خنده کتاب زندگیمو می نوشتی تموم شده بود؟؟؟ یا نکنه اصلأ دیگخ کاغذ نبود که بنویسی؟؟؟
عزیز دلم ناراحت نباش من پیدات می کنم. می دونم می تونم. شروین وقتی یه چیزی را دوست داشته باشه باید بهش برسه. وای الهی من بمیرم، نباشم که تو بغض کنی. نباشم که تو غصه بخوری. می یام پیدات می کنم. نترس. خدا قول داده بود تنهامون نذاره پس باید به قولش عمل کنه. عزیزم راستی 2 روز دیگه کنارمی ! مگه نه؟؟؟ فدای اون بله گفتنت بشم. راستی ناهار خوردی؟؟ یادت که نرفت چی گفته بودم؟؟ گفته بودم: فدای نفسات! غذا را آرووم بخور و خوب بجو که بعدأ دل درد نگیری. خوب فدای اون چشمات. الهی قربونت بشم. من بازم رفتم کلی لباس خریدم که تو که می یایی کلی خوشگل باشم هر روز برات. هر روز یه لباس می پوشم که بگی خدا زن گرفتم یا فرشته. عزیز دلم اتاقمو می بینی چقدر به هم ریخته شده؟؟؟ پر از برچسب لباس و پلاستیک لباسهاییه که خریدم. اما دلم نمی خواد جمعشون کنم. دلم می خواد توی همین شلوغی اتاقم یه وجب جا باز کنم و بشینی روی زمین بعدش من بیام کنار پاهات دراز بکشم و سرم را بذارم روی پاهات و آرووم آرووم اشک بریزم. تو رو خدا بازم نگو: فدای اون چشمای قشنگت گریه نکن. باشه عزیزم؟؟ آخه دلم خیلی این چندین ماه خیلی پر شده. قلبم درد می کنه و یه ذره بعضی وقت ها که بهونه تو را می گیرم تیر می کشه. راستی قبل از مردنم می رسی؟؟؟ آره می دونم می رسی. راستی برای تولدم مامان می خواست منو خوشحال کنه و یه تولد بزرگ برام بگیره ولی دلم می خواد روز تولدم برم کنار دریای سر کوچمون و بشینم رو به دریا توی ماسه ها، بعدش بگم خدایا من اینجا منتظر می شینم. دلم می خواد وقتی می یاد، پا برهنه توی این گرما، روی این همه مرجان و صدف که از شیشه تیز تره، بدوم به سمتش و جیغ بزنم بگم خدایا شکرت. شکرت که مسافرم سلامت رسید. دلم می خواد وقتی رسیدم بهش بشینم جلوی پاهاش و جلوی پاهاش سجده کنم و بگم خدایا برای رسیدن مسافرم شکرت. دلم می خواد بدونه چقدر دوستش دارم. راستی خدا عزیزم چه شکلیه؟؟؟ چشماش شکل همون عکسه می مونه که بزرگ کردم و گذاشتم توی قاب چوبی و شب ها بغلش می کنم و می خوابم؟؟؟ خدایا مثل همون عکسه بهم می خنده؟؟؟ خدایا راستی من قیافم خوبه؟؟؟ تو رو خدا کمکم کن یه لباس ساده و قشنگ برای روز اومدنش انتخاب کنم. آخه همیشه دوست داشت ساده باشم. من از اون سالها که بچه بودم دلم می خواست اسمم ساده باشه نه شروین. ولی خوب این مامان و باباها که به دل من و تو کاری را نمی کنند. وای خدایا روزی که بیاد به همه سلام می کنم. به همه لبخند می زنم. به دریا، به ساحل، به صدف ها، صخره ها، به خرچنگ ها، به ماهی ها، به درخت ها، به جاده ها، به ماشین ها، به آسمون، به ابرها، به باد، به پرنده ها، به آدم ها، به عابر ها، به خورشید، به کوچمون، به خونمون، به ماشینمون ( راستی ماشین! یادته پارسال که می رفتیم فرودگاه دنبال عزیزم چه جوری برمی گشتم سمت تو و دوباره سوار می شدیم و بدون عزیزم بر می گشتیم خونه. وای یادته چه حالی بودم؟؟؟ یادته از تو هم خجالت می کشیدم؟؟ یادته وقتی می خواستم از ماشین پیاده بشم و برم توی فرودگاه، برگشتم سمت تو و آرووم گفتم ماشین خوبمون! برام دعا کن که آرووم باشم. نمی دونم چی شد که خدا این قسمت زندگیمو با جوهر سیاه نوشت. ) آره می خوام به همه سلام کنم. به خونمون، به اتاقم، به تختم، به آینه توی اتاقم، به قاب عکس های خودت که هر شب کنارم روی تخت می خوابیدن. راستی ببین روی قاب عکسات پر از لکه هست، اینها جای اشکامه. آخه شب ها که گریه ام می گیره عکس هاتو بغل می کنم و صورتم و را می چسبونم به صورتت. دیگه این دقیقه های آخر می سپرمت به خدا و دستام را بلند می کنم و می گم خدایا بیار بذارش کنارم. کنار دلم که براش کلی تنگ شده.
یاد نوشته های مریم حیدرزاده افتادم که توی وبلاگش خونده بودم:
می خوام از عشقم براتون قصه بگم :
وبلاگ پروانگی . پروانگی . پروانگی .
.............................
راستی می دونی پروانه ها چه جوری دعا می کنن :
پروانه روی گل نشسته .
پروانه داره دعا می کنه :
الهی شاد بشی .
الهی تر نشه چشمات .
الهی که تو بخندی به همه غمای دنیا .
الهی که من بمیرم ولی غصه تو رو نبینم .
الهی هر جا که باشی . رویاهات هر جا که باشه :
بخنده لب قشنگت .
الهی قشنگ بشی .
............................
تورو به جوون بارون
تورو به جوون گلای سرخ
تورو به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه
تورو به جون بارووووووووووووووووووووووون
اگه دور و برتون دختر یا پسری بود که ادعای عاشقی می کرد .
از حرفاش ساده نگذرید .
تاحرف می زنه بهش نگید باز شروع کرد .
اگه دلتنگی می کنه نگید دیووونست.
تو رو به جون من .
به جون کتاب سفید ( کتاب دلتنگی ):
باور کنید مسوووولیم .
اگه یه دختر و یا یه پسر به خاطر دوست داشتن .
توی این دنیا تنها بشن . یا احساس کنن که تنهان .
بیایید اگه باری از رو دوش پروانه ها بر نمی داریم
بارشون رو هم سنگین تر نکنیم .
بازم بگم جووووووووووووووووون
باروووووووووووووووون
تموم شد . . .
چقدر قشنگ نوشته بود. کاش مریم هم یه روزی از همین روزها که بیشتر از انگشتای دستم نیست به عزیزش برسه. وای این قسمت را هم بخونین. اینها هم مریم نوشته بود. اما همه حرفای مریم مثل حرفای دل من بود.
شعرا که قابل نداره
اما همش واسه خودت
فقط نوشتم اینارو
به خاطر تولدت
این قشنگ ترین صدای عالمه:
این صدای یه صورت قشنگه
این منم:
عاشق بارون
عاشق نم نم بارون
عاشق صدای بارون
عزیزم کاش که بدونی
این منم :
عاشق بوی بارون
نمی دونم کجایی.
نمی دونم الان صدای من رو می شنوی.
نمی دونی چقدردلم می خوادکه تو اینجا باشی.
نمی دونی چقدر دلم می خواد که تو صدام رو بشنوی.
یه عالمه دعا بوده
حاصل این احساس من
که تو بیای تولدت
من نمی دونستم
که بفرستم نامتو
برای کدوم نشونی
سپردمش دست خدا
من مثل یه نور دلم روشنه
که خدا نامه رسونه خوبیه
وخدا پروانه ها رو دوست داره
حالا می خوام داد بزنم
یه عشقو فریاد بزنم
عزیزم
هزار دفعه
قد تموم گریه ها
قد تموم خنده ها
قد تموم پونه ها
قد تموم لحظه ها
قد تموم عاشقا
قد همه شقایقا
قد هر چی که بوده وهر چی که هست
عزیزم
قشنگ بشی الهی:
تولدت مبارک
مث اون موج صبوري كه وفا داره به دريا
تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رويا
چه قدر تازه و پاكي مث ياساي تو باغچه
مث اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم اخر
تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون ابي كه رسمه بريزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته
مث پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبي كه مي اد اخر هفته
مث اون حرفي كه از ياد در و پنجره رفته
مث پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه
مث اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه
تو مث چشمه ابي واسه تشنه تو بيابون
مث يه اشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
تو مث يه سر پناهي واسه عابر پياده
مث چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه
چشمه چشماي نازت مث اشك من زلاله
مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
يه روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره
توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره
تو يه عمره مي درخشي تو يه قاب عكس خالي
اما من چشمام و دوختم به گلاي سرخ قالي
تو مث باد بادك من كه يه روز رفت پيش ابرا
بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطاي عجيبي
مث شاگرداي اول كمي مغرور و نجيبي
دل تو يه اسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني
تو مث اون كسي هستي كه ميره واسه هميشه
التماسش مي كني كه بمون اون مي گه نمي شه
مث يه تولدي تو مث تقدير مث قسمت
مث الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت
مث نذر بچه هايي مث التماس گلدون
مث ابتداي راهي مث اينه مث شمعدون
مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو شب يلدا
بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره مي ميره موندش و صرف نظر كرد......
آخ که چقدر شروینت دلتنگ شده. دلتنگ روزهای با تو بودن. دلتنگ خنده های تو، دلتنگ حرفای تو، دلتنگ صدات، دلتنگ اون شیطونی ها و خنده های بعدش، دلتنگ اون روزی که تب داشتم. راستی یادته اون روز وقتی فهمیدی سرمای سختی خوردم و کلیه هام درد گرفته چی گفتی؟؟ گفتی: عزیز دلم باید خیلی مواظب خودت باشی. هر چی باشه تو می خوای بعدأ مامان بشی پس خیلی مواظب سلامتیت باش. گفتی: یه لباس گرم بپوش و برو دراز بکش روی تختت و یه کیسه آب گرم بذار روی کلیه هات تا خوب گرم بشن. گفتی: قرص هاتو با آب میوه بخور. سوپ گرم هم که مامانت می یاره برات تا تهش را بخور. گفتی: می دونم شاید دلت نخواد چیزی بخوری ولی به خاطر من بخور، بخور تا بدونم که وقتی هم که حالت بده دوستم داری. گفتی: باید خوب بخوابی و استراحت کنی. یائته گفتی: وقتی بیایی پیش خودم باید خوب مواظبت باشم که سرما نخوری آخه اینجا هوا خیلی سرده و دوست ندارم یه روز تو رو مریض ببینم. یادته گفتی: می ریم شمال برف بازی. یادته گفتم: می شه یه آدم برفی بسازم؟؟ گفتی: تو قول بده مواظب خودت باشی من تا آخر عمرم هر سال می برمت یه جایی که برف باشه و با هم آدم برفی می سازیم....
آخ خدایا چقدر دلم گرفته. خدایا بیا و ببین چی کشیدم این روزهای، خدایا می دونم می یاد. هنوز 2 روز تا قرارمون وقت داره. خدایا کمکش کن به موقع برسه. راستی خدا چقدر عکس های عید امسال کنار عزیزم قشنگ شده بود. خدایا یادته اول که می خواستم برم سر سفره عید برای سال تحویل می ترسیدم قاب عکسش را ببرم که کنار خودم باشن.اما یه دفعه مامان که قاب عکس را توی دستم دید گفت بیارش که از همین امسال سال تحویل کنارمون باشه. برای لحظه سال تحویل من تنها نبودم. من و عزیزم کنار هم بودیم. سال که تحویل شد یه نگاه به قاب عکسش انداختم و گفتم عزیزم عیدت مبارک! الهی که هزار تا از این عیدها بیاد و بره و من و تو کنار هم جشن بگیریم. راستی عزیزم برای کریسمس کلی چیزهای خوشگل خریدم که آویزون کنیم به درخت کاج خونمون. باید یه جشن حسابی بگیریم. می دونم که تو هم مسلمون باید بشی ولی دلم می خواد همون طوری که تو به دین و عقیده و ارزش های من احترام گذاشتی من هم به حضرت مسیح احترام بذارم و درخت کریسمس بذارم و جشن بگیریم. می دونی عزیزم همه آدمها با هر دین و قوم و رنگی که باشن مهم اینه که هممون می دونیم اول آخره همه این خوب ها به یه جا ختم می شه، به یه معبود و به یه مقصود. می دونی عزیزم من خیلی خوشحالم که تو را دارم. راستی خدایا بازم شکرت. خدایا مواظبش باش. بازم دلم براش تنگ شده و داره بیقراری می کنه.
خدایا می بینی همه بهم می خندن می گن: این دیوونه عاشق شده!
خدایا خودت بهشون بگو من عاشق نیستم، من محتاج اونم. اون برام یه نیازه. منم برای رسیدن به نیازم نازشو می خرم. خدایا هیچ کدوم از این آدم ها نمی دونن من برای چی می خوام که بیاد و منتظرشم. اما خدا تو می دونی. مگه نه؟؟؟ خدایا می دونم تو هم به من حق می دی که منتظر بمونم. خدایا ممنونم ازت که این همه خوبی و عزیزم را به من دادی که یادم بره این دل کوچیکم پر از زخمه. ممنونم که یه هم نفس برام فرستادی. و شکرت که خیلی دوستش دارم. خدایا شکرت، شکرت، شکرت.
خدایا این جمله را یادته؟؟ زهرا ازم پرسید این جمله چیه؟؟ آخه کمی جلو و عقب کلمه هاشو می گفت. من مبهش گفتم این جمله درسته:
هيچ وقت به دنبال کسي نگرد که با اون زندگي کني هميشه به دنبال کسي بگرد که نتوني بدون اون زندگي کني
خدایا یاد گذشته ها بخیر. راستی خدا یادته یه روز توی این وبلاگ گردی ها رسیدم به این نوشته ها در این وبلاگ * بچه کوههای سیاه *
خدا ...
نمیدونم تا حالا تو موقعیت مرگ و زندگی بودید یا نه . اونجائی که زندگی تون به خاطر چیزی یا افرادی یا اصولی که براتون مهمه در خطر قرار بگیره و به قولی مرگ جلوی چشمتون باشه . آدمها به چند دسته تقسیم میشن که من به باقی شون کار ندارم . من فقط به اونهائی کار دارم که پل دلشون در یه همچین شرایطی مستقیم به خدا وصل میشه . میتونند خدا رو ببینند . مستقیم باهاش حرف بزنند . به هر زبونی . به هر سمتی و با هر لباسی و خدا هم صداشون رو میشنوه و بهشون آرامش عطا میکنه . حالا اگه قسمت به رفتن باشه سربلند میروند و اگه قسمت به موندن باشه سر فراز می مونند .
همه ما به خدا اعتقاد داریم اما نکته جالب اینجاست که اعتماد نداریم ! یعنی اینکه اگه الان یه آتیش درست کنه و بگه هر کی منو قبول داره رد شه (خیلی بی تعارف عرض کنم!) همه مون میگیم مگه دیوانه ایم؟ اعتماد یعنی اینکه گاهی وقتها حتی فکر هم نکنی و رد شی . یعنی آقا یا خانومی که نگران فردائی اگه به خدا اعتماد داری برای چی الکی فکر میکنی ؟
کارها اصولا دو دسته اند:
۱ آنهای که وظایف تواند .
۲ آنهائی که به خدا بستگی دارند . مثلا تو باید درس بخونی . یا باید بری سر کار٬ این وظیفه تو است برو و خوب انجامش بده اما اینکه نتیجه چی میشه دست خداست و توی وظایف خدا حق نداری دخالت کنی .
یعنی اینکه:
اگه مطمئنی ٬ نگران نیستی
و اگه نگرانی ٬ مطمئن نیستی ...
وای خدایا یادته اون نویسنده چقدر قشنگ نوشته بود؟؟؟ من با اون نویسنده آشنا شدم و هر از چند گاهی به حرفام گوش میکرد و اونم از دل شکسته اش حرف میزد و از فرشته ای که اومده بود که آرومش کنه. و عجیب دلم با خوندن این قسمت از نوشته هاش لرزید چون من به تو اعتقاد دارم اما ترس داشتم و نمی دونم شاید به قول این بچه کوهای سیاه من اعتماد به خدا نداشتم. خدایا این نوشته ها خوب می تونن بهت بگن چی داره سرم می یاد. خدایا کمک کن که نشکنم. شکستنم با نبودنم یکی می شه.
خدایا می دونی الان چی توی دلمه پس خواهش می کنم کمکشون کن. حالا که دارم می نویسم اشکام داره کم کم به هق کردن تبدیل می شه، کی تا حالا عاشق شده؟؟؟
کی می فهمه من چی می گم؟؟؟؟؟
از خودم و حتی از تو خدای بزرگ خجالت می کشم!!!!
خدایا تنهام نذار، می دونی که هیچ کس را ندارم، خدایا مگه من چقدر طاقت دارم؟؟؟؟
مگه من کیم که می خواهی من را امتحان کنی؟؟؟
تو رو خدا شما به خدا بگین من فقط یه بنده هستم و طاقت زجر کشیدن ندارم، خدایا یادت رفت؟؟؟؟
یادت رفت چقدر اوومدم مسجد گریه کردم؟؟؟؟؟
خدایا یادت رفت چقدر صبح تا شب ناله کردم؟؟؟؟
خدایا با من اینجوری معامله نکن ، خدایا بیا اینم دستام، ببین ، ببین دستام خالیه هیچ چی ندارم تویه دستام ، مگه یه بنده چقدر می تونه تحمل کنه؟؟؟؟
خدایا با من اینجوری نبودی، خدایا حالا با دفعه های قبل فرق می کنه!!!
خدایا مامان و بابا و بقیه خبر دارن تو رو خدا به من رحم کن، یه کاری نکن بی آبرو بشم.
خدایا به تمام اوون اشک های شبهام قسمت می دم بهم کمک کن.
من نمی خوام سرم را بندازم زیر، خودت می دونی توی چه جوری رفتار می شه اگه اوونی که می خوام نشه، خدایا می بینی ؟؟؟؟
این روزگارمه ....
خدایا هر چی حقوق می گرفتم دادم پول تلفن یا پول اینترنت، خدایا می بینی که همه خرجم هم با خودمه.
خدایا می شکنم اگه تنهام بذاری.
خدایا نمی دونم دیگه چی بهت بگم .....
خدایا به خدا من تحمل ندارم.
خدایا حاضرم زانو بزنم ، التماست کنم مثل اوون دفعه، یادته؟؟؟؟
یادته سجده کردم و گفتم:" خدایا اون را از من نگیر" . تو هم بالاخره بعد از 7 یا 8 روز برام ازش خبر آوردی که تصادف کرده بوده.
خدایا بازم می خوام کمکم کنی مگه من به جز تو کی را دارم؟؟؟؟؟
مگه به جز تو می تونه کسی به من راهه نجات را نشون بده؟؟؟؟؟؟
یا صاحب صبر الان داداشم عطسه کرد پس یا صاحب صبر تو هم به خدا بگو که من دیگه دارم له می شم ، دارم می شکنم !!!
خدایا می بینی ؟؟؟
خیلی بی قرارم، خیلی دلم گرفته آخه من دوستش دارم و از این که بگم دوستش دارم خجالت نمی کشم.
خدایا التماست می کنم من را بکش اما نذار جلوی خانواده و بقیه شرمنده و بی آبرو بشم!!!!!!!!
خدایا من به کی دل بستم؟؟؟؟؟ به امید کی دارم روز و شب کار می کنم؟؟؟؟ خدایا اوون کیه؟؟؟؟ خدایا می ترسم، می ترسم کم بیارم، خدایا کاش من یه ذره مثل مامان قوی بودم، خدایا تو رو خدا، به جون من ، به همه اون اشکام قسمت می دم تنهام نذار آخه من دوستش دارم ، مگه گناه من چیه؟؟؟؟
خدایا من که به جز محبت به اون کاری نکردم. خدایا مگه من از تو چی می خوام؟؟؟؟؟؟
خدایا جیغ می زنم آآ ؟؟؟ می شنوی چی می گم؟؟؟؟؟؟؟ جیغ می زنم می گم آی مردم که صبح تا شب چشمتون به آسمونه! خدا به حرف هیچ کدومتون گوش نمیده پس دیگه ازش چیزی نخواین. جیغ می زنم و می گم آی مردم! خدا داره با من می جنگه. می گم خدا داره ضعیف کشی می کنه.
من می ترسم ولی می خوامش .............
خدایا من توی این دوست داشتن از همه چیزم گذشتم، خدایا خودت می دونی چی می گم، مگه نه؟؟؟؟؟
خدایا من می میرم اگه اوون نباشه، خدایا تنهام نذار، خدایا خیلی خسته ام و خیلی ضعیفم.
می بینی که چه جوری دارم گریه و ناله می کنم ؟؟؟؟. خدایا برسونش برای روز تولدم
خدایا ! خدایا ! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا !
دستهایم را به سمت آسمان تو بلند می کنم
می خواهم بدانی دستانم خالیست،
می خواهم بدانی یک عاشق به جز یک دل اسیر
پس تو مرا به جرم بی سلاح بودن به تیره زمانه نشانه نگیر....
خدایا خوب می دونی این حرفهای دل یه دختر کوچیکه که به جز خدا هیچ کس را نداره.یه دختر که دلش می خواد تو ساده صداش کنی. ساده چشم های امیدش به دستا و کرم و محبت و بخششه تو مونده. خدایا بذار بارم بهت التماس کنم چون اصلأ ناراحت نمی شم که برای داشتن عزیزم در روز تولدم التماس کنم. خدایا التماست می کنم دست رد به سینه من نزن. خدایا التماست می کنم همین الان صدای زنگ تلفنمون را در بیار. بعدش که من میرم گوش را برمی دارم می بینیم صدای عزیزم می یاد که می گه: عزیزم من با پرواز ساعت ..... دارم می یام. خدایا شکرت. نمی خوام بذارم عزیزم بیاد و بعد بهت بگم شکرت. می خوام از حالا بگم که بدونی خیلی شکر گذارتم که عزیزم را بهم می رسونی. خدایا بذار دست بذارم روی زانوهام و بگم یا علی و بلند بشم و خودم را برای دیدنش آماده کنم. خدایا شونه هام سنگینی می کنن. کمرم داره خورد می شه زیر بار این همه درد.
خدایا صد هزار بار شکرت. خدایا وای وای وای وای که چقدر تو خوبی. خدایا یادته اون عکس دومی که عزیزم از خودش برام فرستاده بود را داداشم از توی کامپیوترم پاک کرده بود و من دیگه نداشتمش. یادته اون روز که عکس را پاک کرد من چقدر گریه کردم؟؟ یادته تا صبح اشک ریختم؟؟ یادته گفتم خدایا یه عکس هم نذاشتی بمونه تا وقتی نیستش نگاش کنم؟؟؟ اما الان داشتم چند تا فلاپی را چک می کردم که این نوشته ها را بریزم توش و ببرم کافی نت و بذارم توی وبلاگم، که یه دفعه اولین فلاپی که باز کردم همون عکس را دیدم توش. خدایا صد هزار بار شکرت. خدایا پیدا کردن این عکسو حالا که اینقدر بهش محتاجم به فال نیک می گیرم و می دونم داره می یاد. خدایا شکرت، شکرت، شکرت ....
خوب خدایا مهربون الان کم کم کارهامو می کنم تا یه سری برم کافی نت و این ها را بذارم توی وبلاگم. اگه شد بازم شب یه سری می رم کافی نت. خدایا سرم درد گرفته. می بینی بعد از این همه سال هنوز ارزشی برام قائل نیستن. من ازشون توقع ندارم ولی دیگه آدمو له نکنن. دیگه این روزها وقتی می رم از خونه بیرون دلم می خواد یکی من را بدزده که دیگه نتونم برگردم خونه. وای که چقدر دلم پره از درد و غصه. خدایا آبروی این ساده ی کوچیک را حفظ کن. خدایا منتظرتم که بهم برسونیش.
خدایا روسفیدم کن ......
عزیز راه دورم! فدای قدمات بشم. فدای اون دل پاکت بشم. فدای اون همه محبتت بشم. فدای اون خنده های قشنگت بشم. فدای همه وجودت که برام هر ذره از وجودت یه دنیا ارزش داره. مهربونم منتظرتم.
عزیزم دیدار من با تو، پس فردا روز تولدم.....
خدایا کمک....
خدایا به این می گن شانس؟؟؟
کلی توی خونه نوشتم ولی الان که اومدم کافی نت دیدم فلاپی خالیه.![]()
![]()
خدایا
امشب شب آخر اینترنتم بود ولی از سر شب دلم بدجوری گرفته بود و فقط منتظر بودم کسی چیزی بهم بگه منم بزنم زیر گریه. البته یه نم نمی بیرون ریخت از چشمام ولی خوب باید خودمو نگه می داشتم و دلمو زدم به دریا و زنگ زدم به کسی که ازش اینترنت می گرفتم و خواستم چند ساعتی بیشتر استفاده کنم اون هم گفت باشه. من هم تونستم به واسته این چند ساعت بیشتر نشستن با چند تا از دوستام خداحافظی کنم و خوشحالم که امشب خدا بازم به حرفای دلم گوش داد ولی خدایا بیا و روسفیدم کن و کمک کن که عزیزم زود بیاد. راستی یه دوست خوب برام یه قالب جدید ساخته بود ولی امروز دیدم این قالب توی یه وبلاگ دیگه است. خوب پس حالا باید ببینم اینجا را بیشتر دوست دارم یا اون یکی. خوب پس باید بازم فکر کنم. من اصولا جابجایی را دوست ندارم. برای همین ترجیح می دم کمی بیشتر بمونم ولی خوب اون قالب هم خیلی قشنگ بود پس تصمیم گرفتم نوشته هامو به اون یکی هم منتقل کنم. پس هر نوشته ای که دارم از امروز به بعد هم اینجا نوشته می شه هم توی این خونه ی جدید، یعنی اونجا هم یه شروین هست که منتظره یه نفره، یه نفر که خیلی خوبه. امشب دلم می خواد خدا به همه دوستایی که این مدت تنهام نذاشتن کمک کنه تا به آرزوهاشون برسن. همه گی اونهایی که خوب دردمو فهمیدن. نمی دونم درسته اسم بیارم یا نه؟؟ ولی خوب اگه اسم کسی را فراموش کردم منو ببخشه: آقا مهدی که خیلی خیلی اصل رفاقت را برای ما بجا آورد، آقا آرش که توی بدترین شرایط به داد من رسید و کمکم کرد تا بتونم به راحتی روزها را سپری کنم، البته کسی نمی تونه بفهمه که چقدر این کمکشون برای من توی اون شرایطی که داشتم خوب بود و من می تونم بگم یکی از بهترین آدمهایی بود که تا حالا دیده بود. بعدش یه ترنم زیبای زندگی که نمی دونم چی شد که از یه رفیق کمی فاصله گرفت. ولی می دونم خیلی مهربونه و خیلی دوست داشتنیه. یه دوست دیگه که جزء اولین دوستای من بود به واسطه این وبلاگ پیدا کردم و مثل یه برادر و بچه ی از کوههای سیاه به حرفای من گوش داد و خیلی از حرفاش و راهنمایی هاش من استفاده کردم. دلم می خواد اگه یه روزی گذرش به این وبلاگ خورد بدونه که اشتباه کرده که اینجوری از اون عزیز دور شد و هنوز هم وقت هست که برگرده. چند تا دوست دیگه که هر کدومشون بهم یه جوری لطف و محبت داشتن. عاطفه جان، فرانک خوبم، کایند مهربونم که الهی به مهی جونش هر چه زودتر برسه، یه مریم مقدس، یه شبنم پاک و خیلی از دوستای دیگه که بودنشون منو از این روزگار نامهربون کمی جدا کرد. راستی حرفام شده شبیه یه وصیت نامه انگار. البته من اگه بخوام بمیرم چیزی ندارم که به کسی بدم، فقط یه چمدون بزرگ لباس نو دارم که همشو این مدت برای روزهای خوبی که عزیزم کنارمه با حقوق خودم خریده بودم. واقعا آدم با خودش هیچ چی نمی بره اون دنیا. چند تا دوست دیگه هم بودن که وبلاگ ندارن ولی دلم می خواد ازشون اینجا تشکر کنم، تینا جونم که خیلی مهربونه و با خوبی هاش منو همیشه شرمنده کرده و خودش می دونه چقدر دوستش دارم، نمی دونم چی بگم راستش نمی خوام هیچ کدوم از این عزیز ها را با هم مقایسه کنم چون می گن هر گلی یه بویی داره. و تشکر می کنم از یه آدم بزرگ که یه روز گوشه یه خیابوون منو رسوند بیمارستان و چه دلسوزانه چندین ساعت بالای سر من بود توی یه شهر غریب و با این که همسفری هم داشتم ولی بهتر از پرستارهای بیمارستان به من رسیدگی کرد و البته چند وقتی درگیر مشکلات خودش بود و بعد از مدتی که پیداش کردم برای سپاسگذاری و تشکر به خاطر اون شب، بازم افتاد توی زحمت و حالا داره برای رسیدن به عزیزم برام کارهایی می کنه. البته اومدن عزیزم که دست خداست ولی می خوام بگم که این آدم شریف و بزرگ با همه درگیری های خودش منو فراموش نکرد و همچنان پی گیر کارهای منه. آره آقا امین کاش یه روز بتونم جبران کنم.
راستی چند تا از دوستای خوبم می خواستن بدونن اون مطلب چند پست قبلی به نام عزیز راه دور را کی برام نوشته یا از کجا آوردم باید بگم خودم نوشتم البته چیزی نیست که قابل گفتن باشه در برابر شاعرانی مثل عاطفه جون و بقیه دوستام ولی خوب این ذهن کوچیک من بیشتر از این قد نداد ولی هر حرف این قسمت از ته دلم بود. الهی که بیاد و آبروی منو بخره با اومدنش. خدایا روسفیدم کن. خوب بهتره کم کم تمومش کنم و بذارم بقیه حرفا را برای روزهای دیگه. الان ساعت 4:16 صبح دوشنبه اول خرداد سال 1385 است و فقط 4 روز تا تولدم و قرارمون با عزیزم مونده.
نمی دونم چی بگم درباره اون روز، فقط می تونم بگم: خدایا
! عزیزم
! روسفیدم کنین.