تبليغاتX
تمام نا تمام من
از ياد نبر كه از ياد نبردمت!

 

سلام به همه اونهایی که دیگه کنارم نیستن. من حسابی گیر این زندگی لعنتی افتادم. اصلا حال هیچ کس را ندارم. البته کسی هم کنارم نیست. از تو بی معرفت خبری ندارم. هنوز زنده ای؟؟؟ برو بابا به جهنم. من که حسابی بیخیالت شدم. می دونی چرا؟؟ چون جواب اون همه صبر و تحمل و انتظار هیچ چی نبود. تو بی معرفت بودی و من باید زودتر از اینها به این فکر می افتادم که تو چقدر بی وفایی.

برو به درد همون آدم هایی می خوری که حالتو بگیرن و سرت کلاه بذارن.....

من نه عشق می خوام و نه محبت و نه دوست داشتن.....................

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

آهای تو که ادعای عشق کردی متنفرم ازت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا بزن بازم. بزن بکش. چی را می خواهی ثابت کنی؟؟ می خوای بگی خدایی؟؟ متاسفم برات. خدایا نمی خوامت آره دارم با جیغ و اشک و ناله ایننها را برات می نویسم. خدایا من بریا هیچ کس اینجا نمی نویسم. دارم برای تو می نویسم. آهای خدا حالیته داره چه به روزم می یاد. آهای تو که اون بالایی می بینی ؟؟ اشک هامو؟؟ ناله هامو می بینی یا چشماتو بستی و داری به من می خندی؟؟ خدایا از تو هم متنفرم. دین و مذهبت ارزونی خودت. نخواستم.من مسلمون نیستم. می خوام ببینم چی می شه؟؟ می خوام ولم کنی . بابا من دیگه طاقت ندارم. دیگه کم آوردم. دیگه خورد شدم. دیگه بسه هر چی بلا سرم آوردی. با شرف و خوب زندگی کردن مال خودت و اون بنده های خرابت. من نیستم. مگه منو از لیست آدم هات حذف نکرده بودی؟؟؟

خدایا کم آوردم. خدایا خسته شدم. دارم خورد می شم.........

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني...

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد...

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است....

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 6:19 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

خدایا دلم می خواد شبنم را ببینمش . نمی دونم چرا ولی می خوام.

+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

داداش رضا ممنونم که بهم سر زدی. ببخش که این روزها دیگه به کسی حتی سلام هم نمی کنم. دلم گرفته از همه و از خدا. نمی دونم چی داره می شه. بازم می گم از همه کسایی که می یان و نظر می دن و به همه اون عزیزانی که منتظرن من سر به وبلاگشون بزنم معذرت خواهی می کنم. امیدوارم این دوران سخت بگذره و من آرووم بشم.

شب ها تا صبح بیدار می شینم چون شب ها همه خوابیدن و کسی حرفی بهم نمی زنه. دارم به بی راهه می زنم. به جاده خاکی و پر از دست انداز. دارم نابود می شم. خودم دارم آب شدن خودم را با تمام وجودم حس می کنم. خدایا باید کمکم کنی. می فهمی؟؟ باید و باید کمکم کنی چون می دونی که از اولش با تو معامله کردم ازت کمک خواستم.

توکل به تو که حس می کنم تو هم منو نمی خواهی....

+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

می خواستم از همه اونهایی که لینک کردم اینجا منو ببخشن که بهشون سر نمی زنم آخه زیاد حالم خوب نیست. منو ببخشید.

                                        شروین

+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

خیلی خسته هستم. دیگه می خوام از امروز به هیچ کس سر نزنم و هیچ کس را به دلم راه ندم. می خوام بشم مثل همون تیکه سنگ قشنگی که با پا زدم توش و پرتش کردم یه گوشه کوچه. منم پرت شدم یه گوشه. دیروز کمی از موهام را با قیچی چیدم. دیگه مو نمی خوام. یه حس مسخره داره نابودم می کنه. نمی دونم چه مرگمه. نمی خوامش ولی می خوامش. دوستش دارم ولی دوستش ندارم. چقدر سرم درد می کنه. عاشق شب هام که همه خوابیدن و کسی بیدار نیست. چند وقته از روز و نور خورشید متنفرم. دلم می خواد همش شب باشه و تاریکی. همیشه تنها بودم پس چرا دارم گله از این بخت می کنم؟؟؟ آره شروین خودت بگو. کی تا حالا کسی کنارت بوده؟؟؟

عزیز دلم جات خالی چند وقته موهام خیلی میریزه. یادته می گفتی مواظب موهام باشم و کوتاهشون نکنم؟؟؟ اما چه ساکت بودی وقتی موهام را گرفتم و چیدم. یادته می گفتی دلت می خواد خار به پای من نره؟؟ اما خوب نشستی و دیدی که با کارد دستم را بریدم که بگم اگه نیایی خودم را می کشم و حرفی نزدی. راستی هنوز اون انگشتری که خریده بودم که بهت کادو بدم پیشمه و هر وقت دلم می گیره م یرم و کلی وقت نگاهش می کنم. امروز داشتم می گفتم دلم می خواد دستم تو رو حس کنه. گفتم دلم م یخواد دست بکشم روی صورتت و تو را بیشتر حس کنم. چه ساده می خوامت. چه سخت کنارم می یایی و می ری. دیگه زدم به سیم آخر و می خوام سر همه داد بزنم ول یمی بینی که نا ندارم. اونقدر خسته ام که حس می کنم بهتره منم با همه خداحافظی کنم و عازم رفتن بشم. دلم هوای خاک مژگان را کرده. مژگان جون یادته ا.مدم سر خاکت و گفتم بهم کمک کن که بازم تنهام. مژگان یادته چقدر تنها بودیم؟؟؟ اشکام خشک شده. نمی دونم بعد از اشک از چشمام چی می یاد بیرون. نم یدونم تا کی باید آه بکشم. خیلی وقت ها خسته می شم از بودن. دلم هوای تو رو کرده بازم اما نمی دونم حق دارم بگم بیا یا نه ؟؟؟؟

نمی دونم اصلا دارم چی کار می کنم. بدون هدف دارم می رم جلو و نمی دونم باید کجا برم. شرکتی هم که توش کار می کردم هنوز بعد از ۶ ماه به من حقوق ندادن. کعلوم نیست این اداره بیمه و اداره کار چی کار می کنن؟؟؟

حوصله دیدن مامان و بابام را ندارم. دلم عجیب هوس کرده درس بخونم و برم دانشگاه. اما می دونم که نم یشه. آخه یکی نیست بگه شروین مگه این اولین چیزی بوده که خواستی ولی ازش مجبور شدی دست بکشی؟؟؟ نه والا آخریش هم نبوده چون خدا انگار ول کن ما نیست. خوبه هنوز چند نفری هستن که به خاطر خودشون به ما سر می زنن وگرنه کسی با من کاری نداره. کاش یکی کمکم می کرد. واقعا هیچ کس به جز خدا نمی تونه. خدایا توکل به تو البته با این که باهات قهرم ولی خوب بازم می تون یکمکم کنی.................

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

اینم از فال حافظ امشب

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي       دل بي تو به جان آمد وقتست كه باز آيي

روح غزل :

حافظ مژده مي دهد كه « لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي » بنابراين به زودي خواسته ي شما برآورده مي شود اما يادتان باشد كه « در دايره قسمت ما نقطه تسليميم ». اگر هم در ظاهر خواسته شما برآورده نشد. ما از خداوند طلبكارنيستيم وبهترآن است كه جهت آرامش روحي تان به موهبتهاي الهي بينديشيد نه به محروميتهايتان.

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

امروز هم کمی با عزیزم حرف زدم البته خیلی آرووم شدم. اما خدایا من آرامش اینجوری نمی خوام. دلم می خواد برم یه جای دور یه جایی که من باشم و یه مشت آدمی که نمی شناسمشون یا اصلا هیچ کسی نباشه. همش کارم شده نشستن پای نت و گشت زدن توی وبلاگ ها و خوندن اونها. یا پاک کردن ایمیلهایی که اصلا بعضیهاش را نخوندم. امروز خونه خواهرم مهمونی دعوت بودن همه و من هم که چند روزه آخره شب می یام اینجا. دیروز حالم بعد از حرف زدن با عزیزم بد شده بود. داشتم از پا درد و استخون درد می مردم. رفتم ۲ تا قرص خوردم و بعدش رفتیم برای خرید مهمونی بیرون. من حالم هی داشت بدتر می شد تا اینکه از اثر آرامبخش اون داروها توی ماشین حدود ۱ ساعتی خوابیدم. بعدش هم رفتیم خونه پدر شوهر خواهرم شام خوردیم و بعد از دیدن این سریال مسخره کانال ۳ به اسم نرگس برگشتیم خونه. به نظر من همه این بازیکن ها توی این فیلم یه مشت روانی هستن. من که ۱ بار بیشتر ندیدم ولی اعصابم خورد شد. کی آخه به اینها میگه فیلم بسازین که هی فیلم های چرت و پرت می سازن؟؟؟

همه خوابیدن ولی من هنوز بیدارم و دلم می خواد یکی اینجا بود ....

خدایا نمی دونم چرا اینقدر خسته ام؟؟ باید وقتی رفتم کیش زود برم سره کار و خودم را مشغول کنم چون خیلی ذهنم مشغوله.

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

خسته ام!
حتما تا به حال
هزار مرتبه اين كلمه را
در كتاب شاعران ديگر اين شعر ديده اي!
من از آنها خسته ترم!
باوركن!
امشب پرده تمام پنجره ها را كشيده ام!
مي خواهم بنشينم و يك دل ِ سير،
برايت گريه كنم!
اين هم از فوايد ِ مخصوص ِ فلات ماست،
كه دل شاعرانش
تنها با گوارش ِ گريه سير مي شود!
ار گريه هاي بي گناه گهواره به اين طرف،
تا دمي ديدگانم به سمت و سوي دريا رفت
صدايي از حوالي پلكهاي پدرم گفت:
«-مردها گريه نمي كنند!»
حالا بزرگ شده ام!
مي دانم كه پدرم نيز
بارها در غم تقويمها گريه كرده است!
حالا مي دانم كه هيچ غمي غم آخر نخواهد بود!
هوس كرده ام كه اين دل بي درمان را،
به درياي گريه بزنم!
هوس كرده ام ديده ام را،
به ديدار دريا ببرم!
بايد حساب تمام بغض هاي فروخورده را روشن كنم!
حساب ترانه هاي مرطوب را!
حساب گريه هاي گم شده را...
خيالم راحت است!
خانه ما پر از دلايل دلتنگي ست!
در چهارچوب همين آينه ترك دارد،
يك آسمان ابري پنهان است!
مثلا ً موهاي سفيد پدرم،
كه او با خيال بارش ِ‌برف
در مقابل آينه مي تكاندشان!
يا چشمهاي منتظر ماردم،
كه صداي زنگ ِ مرا،
در ميان هزار زنگ ِ بي زمان مي شناسد!
يا خستگي ِ خواهرم، كه امروز
«بر باد رفته» را براي بار دهم خوانده است!
البته جاي عزيز تو هم،
در تارك ِ تمام ترانه ها
و در درگاه تمام گريه ها محفوظ است!
آخر ِ قصه مرا دستهاي تو خواهد نوشت!
مطمئن باش!
هيچكس نمي تواند راه خيال تو را،
در عبور از خاطر من سد كند!
هيچكس نمي تواند راه ِ زمزمه تو را،
در عبور از زبان من سد كند!
هيچكس نمي تواند...
(-هاي!
چه مي كني؟ سود ساز ِ بي افسار!
پرده رستم و اسفنديار مي خواني؟
انگار نفست از جاي گرم در مي آيد!
تو كه هستي كه در همسايگي سكوت،
از صداي صاعقه ياد مي كني؟
كه هستي كه نام تگرگ و برگ را كنار هم مي نويسي؟
كه هستي كه همبال پروانه ها،
از پي پيله و پونه پرس و جو مي كني؟
اصلا به تو چه ربطي دارد،
كه ديگر كسي در تدارك توليد بادبادك نيست،
به تو چه ربطي دارد
كه ماست ِ تمام قصه هاي بي غصه دوغ است؟
به تو چه ربطي دارد،
كه جمله «كبريت بي خطر» روي قوطي ها دروغ است؟
به تو چه ربطي دارد،
كه قصه فيل و كبوتر ِ كتاب دبستان هم دروغ بود؟
تو كلاه كوچك خودت را بچسب!
حتماً يادگاري آن يوغهاي قديمي را از ياد برده اي!
يا شايد نمي داني كه داس به دستان ِ عجول،
با كلاه تنها بر نمي گردند!
بگو! نمي داني؟

انگار پنجره ها را خوب نبسته بودم!
حالا فهميدي كه از بين تمام قصه هاي قديمي،
تنها قصه شاخ گوزن و شاخه درختان حقيقت داشت؟
ديگر بايد يك تُك ِ پا تا سوسوي سوال و سكسكه بروم!
زود بر مي گردم، اما...
تو بيدار نمان! بي بي باران!
تنها چراغ اتاق مرا روشن نگه دار!
به اميد ِ ديدار!?

                                         یغما گلرویی

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو مي لرزد!

نمي دانم چرا
وقتي به عكس ِ سياه و سفيد اين قاب ِ طاقچه نشين
نگاه مي كنم،
پرده ي لرزاني از باران و نمك
چهره ي تو را هاشور مي زند!
همخانه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك ِ كدام كبوتر است،
كه در بام تمام ترانه هاي تو
رد ِ پاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم،
لبخند مي زنم
و مي بارم!

                               یغما گلرویی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

يادم نرفته است!
گفتي : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خاكاب نكن!
گفتي : پيش از غروب ِ بادبادكها برخواهم گشت!
گفتي: طلسم ِ تنهاي ِ تو را،
با وِردي از اُراد ِ آسمان خواهم شكست!
ولي باز نگشتي
و ابر ِ بي باران اين بغضهاي پياپي با من ماند!
تكرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!
بي مرزي ِ اين همه انتظار با من ماند!
بي تو،
من ماندم و الهه ي شعري كه مي گويند
شعر تمام شعران را انشاء مي كند!
هر شب مي آيد
چشمان ِ منتظرم را خيس ِ گريه مي كند
و مي رود!
امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهايم را به پنبه پوشانده ام،
تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم!
بگذار الهه ي شعر،
به سروقت ِ شاعران ِ‌ديگر ِ اين دشت برود!
مي مي خواهم خودم برايت بنويسم!
مي بيني؟ بي بي ِ دريا!
ديگر كارم به جوانب ِ جنون رسيده است!
مي ترسم وقتي كه - گوش ِ شيطان كر! -
از اين هجرت ِ بي حدود برگردي،
ديگر نه شعري مانده باشد،
نه شاعري!
كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم،
به جاي تو دلواپس شوم،
حتا به جاي تو بترسم!
چون هميشه كنار ِ مني!
كنارمي، اما...
صد داد از اين «اما»!

        یغما گلرویی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

امروز بازم یکی از اون روزهای سخت زندگیم بود که با همه وجود از خودم خجالت کشیدم. خدایا من می ترسم از آینده. خدایا ببین این همه آدم دور و برم هستن ولی هیچ کدوم نمی فهمن چی می گم آخه من با عزیزم زندگی کردم. خدایا اون خودش نیست ولی تو که هستی. یادته به امید دیدنش چه جوری کار کردم؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

 ببین! تو که ازم دوری و عاشقم کردی برو به جهنم............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

تف به غیرت تو امام حسین که کمکم نمی کنی...

تف به اون شام غریبانت

کی گفته اما حسین حاجت می ده؟؟ 

کی گفته حضرت رقیه حاجت می ده؟؟؟

کی گفته بگیم یا علی؟؟؟؟

کی گفته امامزاده صالح حاجت می ده؟؟؟؟؟

من دیگه به هیچ کدومشون اعتقادی ندارم...................................................

خدایا تو رو هم دیگه نمی خوام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

خدایا امروز بهم فهموندی که از یه حیوونم ارزشم برات کمتره. منم گفتم از خدا متنفرم.....

خدایا نابودم کنی نمی خوامت...................

.....................

...................................................

....................

...................................

........................................................................................................

....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

مي دانم!
تمام اهالي اين حوالي گهگاه عاشق مي شوند!
اما شمار ِ آنهايي كه عاشق مي مانند،
از انگشتان ِ دستم بيشتر نيست!

                                                    یغما گلروئی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 6:55 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

مهربونم دیروز عصر زنگ زدم و کمی باهات حرف زدم. نمی دونی چقدر دلتنگی هام بیشتر شد آخه منه بیچاره چی خواستم که خدا نمی ده بهم. خدایا یه نگاه به این پایید بندازی می بینی دستام دیگه توانایی ندارن. خدایا نذار به راه غیر از اونی که باید برم. خدایا التماست می کنم. تمنا می کنم. خواهش می کنم. من دیگه هیچ کس را به جز اون نمی خوام. خدایابه چی قسمت بدم که بیاریش و بذاریش کنار من. خدایا من حاضرم هر کاری بگی بکنم ولی ببینمش. خدایا خسته شدم ازاین زندگی و تنهایی. خدایا چی می خواهی از جون من؟؟

عزیزم چقدر خواهش کنم؟؟؟؟

بیا عزیزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 5:56 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

هیچ وقت اینقدر خسته نبودم. وقتی باهات حرف می زنم خسته می شم یعنی حس می کنم اونقدر خسته ای که خستگی هات به منم منتقل می شه.

خدایا دیگه هیچ کس حتی به این وبلاگ هم سری نمی زنه.

ای دیر دست آمده بس زود برفتی......

چه زود تنها شدم. البته تنهایی انگاری با من و زندگیم عجین شده. چون من همیشه تنها بودم از بچگی. تنهایی هم یه عالمیه واسه خودش. همیشه تنهایی و با خودت حرف می زنی. من خیلی وقت ها با خدا توی دلم حرف می زنم و همیشه بهش غر میزنم که چی می شه بالاخره آخر این تنهایی ها؟؟؟

خدا هم عجب صبری داره. خدایا با همه وجودم می گم من حاضرم همه زندگیم را بدم ولی به جای من چند تا از دوستام حالشون خوب بشه. اول ازهمه این عزیزی که یه رفیق قدیمی بوده و ما را قابل نم یدونه برای رفاقت و موندن و جنگیدن. بعدش اون عزیزی که یه روز بهترین کادو را به من داد. کادویی که تا حالا از هیچ کس نگرفته بودم.

خدایا بیا و این بار هم بزرگی کن و نگهشون دار.خدایا خواهش می کنم.

راستی خودم و غم ها و مشکلاتم را فراموش کردم. دیگه شروین مرده برای خودم و برای بقیه. و این جالب ترین قسمت زندگیم بود و هست. من برای هیچ کس تا حالا نبودم. هر کسی یکی بود که باشه کنارش. اما من فقط یه رهگذر بودم. نمی دونم شاید بشه با خدا این بار هم معامله کرد. رفتن همیشه من به جای اون .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

نمی دونم چی بگم بهت. دیشب تا دیر وقت به خاطر حرفات و نوشته هات گریه کردم. راستش یکی از دوستام هم کلی گریه کرد و خلاصه دلم می خواد خوب بشی. می دونم من ارزشی ندارم برای تو ولی خواهش می کنم خوب بشو. یادت نره من قراره یه جایزه بهت بدم وقتی خوب شدی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

خدایا هستی؟؟؟

چقدر خسته ام. امشب اومدم خونه شیلا تا بشینم پای نت ولی چه فایده؟؟؟ چون اونی که می خوامش نیست. فردا روز پدره و روز مرد اما مرده من کنارم نیست تا براش کادو بخرم و با عشق بغلش کنم.

خدایا می خوام آروومم کنی.

می ترسم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

چقدر من این آهنگ و ریتمش را دوست دارم. دلم یه زندگی به آروومی ریتم این آهنگ می خواد.....

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He doesn't play for the respect
He deals the cards to find the answer
The sacred geometry of chance
The hidden law of probable outcome
The numbers lead a dance

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart

He may play the jack of diamonds
He may lay the queen of spades
He may conceal a king in his hand
While the memory of it fades

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart
That's not the shape, the shape of my heart

And if I told you that I loved you
You'd maybe think there's something wrong
I'm not a man of too many faces
The mask I wear is one
Those who speak know nothing
And find out to their cost
Like those who curse their luck in too many places
And those who smile are lost

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart
That's not the shape of my heart

 

sting

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

دلم برای یه زندگی آرووم تنگ شده. واقعا هیچ وقت به اندازه اون روزهایی که عزیزم کنارم بود شاد نبودم. دلم برای خودم هم تنگ شده. کاش یکی بود کنارم. اما کسی نیست. خسته ام. دلم یه هم زبون می خواد. دلم یه نفر می خواد که منو بفهمه و بدونه که من چی می گم.

حالم داره بهم می خوره. چقدر فشارم اومده پایین ولی به کسی نمی گم. البته برای کسی هم مهم نیست که دارم آب می شم. خدایا کمکم کن و بذار یه نفر بیاد و کمکم کنه تا منم آرووم باشم......

خدایا خجالت می کشم از گفتن این حرفا ولی کم آوردم و دیگه از دست خودم کاری برای خودم بر نمی یاد دلم می خواد دور بشم از اینجا و برم زندگیم را وقف پرستاری از یه نفر دیگه بکنم....

خدایا یادته یه روز می خواستم استاد دانشگاه بشم؟؟؟

خدایا یادته یه روز می خواستم با تابلوهای نقاشی ام یه نمایشگاه بزنم؟؟؟؟

خدایا یادته یه روز می خواستم برم دانشگاه و درس بخونم؟؟؟؟

خدایا شکرت که برای بدست آوردن اینها کمکم نکردی.......

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

خدایا سرم خیلی درد می کنه. خسته شدم از این فشارهای خونه و از بس حرف زور شنیدم. دیگه دارم کم می یارم.

خدایا کاش من تنها نبودم ....

خدایا کاش یکی باهام حرف می زد...

بيا بيا دلدار من، دلدار من
در آ در آ در کار من، کار من
تويي تويي گلزار من، گلزار من
بگو بگو اسرار من ، اسرار من
بيا بيا دلدار من، دلدار من
در آ در آ در کار من، کار من
تويي تويي گلزار من، گلزار من
بگو بگو اسرار من ، اسرار من
تويي تويي هم کيش من، هم کيش من
تويي تويي هم خويش من، هم خويش من
هر جا روم با من روي، با من روي
هر منزلي محرم شوي، محرم شوي، محرم شوي
روز و شبم مونس تويي، مونس تويي
دام مرا خوش آهويي، خوش آهويي
اي شمع من بس روشني، بس روشني
در خانه ام چون روزني، چون روزني

خدایا کاش یکی منو دوست داشت.....

توی این سفرکسل کننده و مسخره شده بودم کارگر اینها. هی چمدون بیار هی چمدون ببر. به یه بنده خدایی پیشنهاد دادم که من حاظرم بیام پرستارت باشم و اون فقط خندید ولی من کاملا جدی بهش گفته بودم. اون هم مثل من فکر می کنم تنها باشه ولی من کاملا بهش جدی پیشنهاد دادم. می دونی خدا حیف که از من دوره و اگه همین نزدیکی ها بود حتما می رفتم کنارش می موندم و پرستارش می شدم.چند وقت پیش هم به مامانم می گفتم دوست دارم برم پرستار بشم و از یه نفر مواظبت کنم. مامانم می گفت توی ایران نم یشه ولی اگه رفتی هر کاری دوست داری بکن.

نمی دونم چی می خواد بشه. چند وقته ترس از آینده داره نابودم می کنه. اونقدر سرم درد می کنه که حس می کنم الان غش می کنم از فشار پایین و سردرد.

خدایا من خیلی چیزها نداشتم توی زندگیم و خودت هم خوب می دونی پس به جای همه اون نداشتن ها یه آدم را بیار توی زندگی من که هم دوستم باشه و هم همه زندگیم باشه. دلم می خواد یکی بغلم کنه و بذاره من براش حرف بزنم. دلم می خواد سرم را بگیره توی بغلش و بذاره من یه دل سیر گریه کنم. من خیلی خسته ام و خیلی سنگین شده شونه هام. یکی دیشب بهم زنگ زد و یه چند خطی برام خوند که من خیلی خوشم اومد. ازش پرسیدم خودت نوشتی گفت من نوشته هام همیشه مال خودمه. دلم می خواست اون لحظه کنار من بود و بازم از اون ها برام می خوند و حرف می زد.

خدایا این عدالت نیست که من اینقدر غصه داشته باشم. خسته ام خیلی. این سفر لعنتی هم کاری برای من نکرد و نتونست آروومم بکنه.

خدایا کمک....

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

خدایا شکرت

دیرزو رفتم پیش سمانه و حرفهایی زد که من کمی شوکه شدم. به من از عزیزم گفت و گفت مشکل کاری داره باید بهش بازم فرصت بدی. گفت تا آخر شهریور بهش وقت بده بازم......

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

سلام

من جلفا هستم نزدیک مرز بازرگان به همراه خانواده. دارم منم به جاده عادت می کنم. بازم به پول نیاز پیدا کردم ولی همه اونهایی که بهشون یه روز کمک کردم جا زدن و گفتن شرمنده. اما اگه من بودم از زیر سنگ هم بود پیدا می کردم. بیخیال تا من باشم دیگه از این کارها نکنم.از تهران رفتم اصفهان و از اصفهان هم با خانواده تهران و سفر به شمال و از کنار نوار دریای خزر اومدیم تا آستارا و حالا هم جلفا هستیم. کلی فیلم گرفتم. اما به کی باید نشون بدم؟؟؟؟ دیگه کسی را ندارم.

خدایا می خوام یه چیزی بگم: من امیدوارم خیر نبینه توی زندگیش اونی که زندگیمو نابود کرد و رفت..............

خدایا اگه جای حق نشستی کمکم کن

دیگه دل و دماغ ندارم برای هیچ چیزی. کاش بتونم تحمل کنم. کاش کم نیارم.......

 

جاده اسم منو فریاد می زنه

می گه امروز روز دل بریدنه..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 7:26 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

امروز روز بدی بود. خوب ۲ نفر که ادعاشون می شد را خوب شاختم. خاک تو سر من که این همه بهشون محبت می کردم. لیاقت هیچ چی ندارن.

خدایا دیدی که امروز چی کشیدم؟؟ هزار بار مردم و زنده شدم. پس کمکم کن.......

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

و گه گاهی دو خط شعر گویایی همه چیز است و خود ناچیز......

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

 

خدایا کاش وقتی می خوام بمیرم آرووم باشم.

کاش به این یه آرزوم رسیده باشم. آره آرزوم دیدن عزیزمه

خدایا اونقدر لطف و کرم داری که بتونی این آرزوی من را به راحتی بر آورده کنی. 

خدایا کاش وقتی می میرم برام هیچ مراسمی نگیرن چون وقتی زنده بودم هیچ کس سراغم نیومد. هیچ کس نیومد بپرسه که حالم خوبه یا نه؟؟؟

خدایا کاش وقتی می میرم بدن بی جون من را بسوزونن و خاکستر مونده از بدنم را به باد بدن تا شاید این خاکسر به عزیزم برسه.

خدایا کاش خرج ..........................................

خدایا مردم از بس حرف توی دلم بود ولی نشد به کسی بگم......................

خدایا شکستم

خورد شدم

آب شدم

مردم

... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

خدایا یه حس بدی دارم از سر شب تا حالا. دلم خیلی گرفته نمی دونم چرا ولی حس می کنم عزیزم خوشحال نیست چون همیشه وقتی یه مشکلی یا کاری و نگرانی داشت من حس می کردم. خدایا هر جا هست مواظبش باش. دلم عجیب گرفته. امشب خودم خودم را دعوت کردم خونه خواهرم. آخه امروز صبح برگشتم خونه خودمون ولی راستش تحمل هیچ کس و هیچ جا را ندارم. از همه فراری ام. از همه خسته ام. دلم فقط یه چیز می خواد این که خدا بهش بفهمونه که چقدر بهش نیاز دارم و برسوندش به من.

خدایا می بینی چی می کشم. امروز اون داداش گوساله ام گوشی تلفن را نداد به من که زنگ بزنم به عزیزم منم یه عالمه گریه کردم. داشتم می ترکیدم از ناراحتی و غصه . گفتم خدایا  زورت می رسه ؟؟؟قبول. اما قرار نیست بشینی و به من بخندی. گفتم خدایا می دونی چی دارم می کشم. دیدی که امروز شیلا خواهرم بهم چی گفت؟؟؟؟ دلم شکست یعنی درست گفت من باید توی زندگی خودم را از خیلی چیزها محروم بدونم ولی آخه این عدالت و انصاف نیست. منم مثل بقیه دخترها آرزو دارم به یه چیزهایی برسم. خدایا چرا ازم لطفت را دریغ می کنی؟؟ خدایا خودت می دونی چی می گم و توی این وبلاگ نمی تونم بنویسم چون خیلی از حرفها را نمیشه نوشت چون فقط باعث می شه که من وجودم و شخصیتم و روحم کوچیک بشه آخه من که گناهی ندارم اگه یه کمبودهایی دارم. خیلی وقت ها به خیلی ها حسرت می خورم. یادش بخیر یه دوست داشتم که یکی را مثل من دوست داشت اما اونها همدیگه را تنها گذاشتن. همیشه با خودم می گفتم " سیب سرخ مال دست چلاقه" اما این بار اینجوری نشد چون اون دو تا از هم جدا شدن. البته دختره خیلی سر تر از پسره بود ولی خوب اصل دوست داشتنه.

کاش این دوری ها از عزیزم تموم بشه.

کاش من به جای مژگان اون سال توی تصادف مرده بودم....

خدایا دارم تموم می شم.

توی یکی از همین روزها می رسم به تهش ولی می ترسم. امروز نمی دونم چرا یه حس بدی داشتم یه حس ترسناک که منو می ترسوند. حس می کردم خونه خواهرم آروم می شم ولی طبق معمول شیلا خسته و اخمو بود.

خدایا می ترسم نتونم ادامه بدم.....

خدایا می ترسم اون راهی را که نباید پیدا کنم و تمومش کنم.........

خدایا کمکم کن که خیلی تنهام و بهت نیاز دارم.....

خدایا کاش منو می کشتی چون دیگه تحمل ندارم.........

دیگه این زندگی را نمی خوام......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط شروین  |