دیگه شب ها تا نیمه شب منتظر تلفنت نمی شینم
دیگه وقتی دل درد می گیری بهت نمی گم مواظب خودت باش
دیگه کارت تلفن نمی خرم
دیگه سر کار نمی رم
دیگه پول هامو نگه نمی دارم
دیگه غصه اون یک سال و خورده ای را نمی خورم که هدر رفت
دیگه منتظر نمی شم کسی هم به کزت دل ببنده
دیگه غصه و راز بزرگ دلم را به کسی نشون نمی دم
دیگه نمی گم منم عاشق بودم
دیگه نامه های نیمه شب برات نمی نویسم
دیگه نمی گم من یکی را دوست دارم که براش جون می دم
دیگه منتظر نمی شینم که بیایی
دیگه صدای تلفن را نمی شنوم چون برای همیشه صداشو بستم
دیگه تلفن تو رو جواب نمیدم
دیگه برات دعا نمی کنم
دیگه نمی گم حرص نخور و آرووم باش
دیگه نمی گم خدایا برسونش به من
دیگه برات دعا نمی کنم
آره دیگه تموم شد خیلی از کارهایی که من کردم. می دونی چرا؟؟ چون من هم تمام شدم.......
خسته شدم.
همش باید حواسم باشه از حرفای من کی بدش می یاد من حرف نزنم یا از حرفای من چه برداشته غلطی کرده هی حرص بخورم که بهش توضیح بدم که منظور بدی نداشتم و منظورم این بوده. بابا بی خیال. این که نشد ارتباط و محبت کردن. نمی دونم چی بگم فقط می دونم خسته شدم از دستتوون از بس هی نشستین
ببینین من چی می گم تا ازم ایراد بگیرین. من که از اول گفتم من هیچ چی نیستم برای شماها و صد سال سیاه هم نمی خوام باشم. من فقط خدا
را می خوام. آره من اشتباه کردم. هیچ کس لیاقت نداره. از دیشب همش دارم حرص می خورم که چی برداشت کرده
از حرفای من. اصلا مهم نیست عزیز من
! هر چی دوست داری برداشت کن می دونی چرا؟؟چون منم آدمم و حق دارم که ناراحت باشم و حق دارم دلم بگیره و دلتنگی کنم. من هیچ نیازی به اون چیزهایی که تو داری ندارم. می دونی که وقتی کسی تن به کار بده دیگه نیازی به کسی نداره و می تونه خودش تک و تنها زندگی کنه. آره منم می خوام یکی کنارم باشه که با شادی هام شاد باشه و با غصه هام هم غصه بخوره. همونطوری که من یک سال و خورده ای همین کار را کردم.
من خسته ام اما امیدم به خداست.![]()
خدایا
می دونم کمکم می کنی. مگه نه؟؟؟ قربونت برم خدایا ![]()
امروز دلم گرفته بود. رفتم بیرون و رفتم به یه رفیق
زنگ زدم ولی خوب هم کار داشت و هم اینقدر با محبت
جوابم را داد که دل تنگیم هزار برابر شد. دستت درد نکنه. ممنونم. ......................................................................................................................
خدایا
نا امیدم نکن. باید یه راهی باشه. مگه نه؟؟؟؟پس کمک کن اون راه به زودی زود مشخص بشه.خدایا ممنونم ازت
بعضی وقت ها از خودم می پرسم دارم کجا می رم؟؟
بازم مامان گیر داده
که برو سر کار
و برو دانشگاه. خسته ام
خیلی از این بلاتکلیفی
. امروز بازم برای فرار از خونه رفتم لب دریا. دیگه نوشتن هم کمکی به بی قراری ها و بی تابی های من نمی کنه. من چند ساله زیر ذره بینم برای آدم هایی که هیچ وقت توی زندگیشون موفق نبودن و حالا هم می خوان با تصمیم هاشون بازم منو به یه کاری وادار کنن. همه امیدم به خداست که کمک کنه بتونم برم
. خسته ام
از این وضعیت. یه دوست
قرار بود کاری برام بکنه ولی هنوز حرفی نزده. همه امیدم به اینه که خدا
کمک کنه که اون فرشته نجات من باشه. آره دوست خوبم من امیدم فقط به خداست و خودم. کسی توی این همه سال کاری برام نکرده. همش خودم بودم و خودم. همش داشتم برنامه ها و نقشه های دیگران را درست انجام می دادم. ولی نمی دونم چرا قاطی کردم؟؟ زدم به سیم آخر. دارم کم می یارم. خدایا ![]()
تو که بزرگی، تو که این همه خوبی کمک کن. امروز لب دریا که بودم و تنها بودم، عینک آفتابی زدم و گریه کردم.
همش به من می گه بچه چون گریه می کنم ولی وقتی آدم کاری ازش بر نمی یاد مجبوره گریه کنه. وقتی بخواهی ولی نذارن، وقتی نتونی کاری که دوست داری را بکنی باید راهی برای رفتن باشه. خدایا
به اون چله ای که گرفتم قسمت می دم کمکم کن درست بشه به زودیه زود.خدایا
من می دونم و ایمان دارم که تو می تونی کمکم کنی پس یا علی.
از همه حالم بهم می خوره.
اره از همتون.
من هیچ کس را نمی خوام.
اره من شکستم.
خورد شدم.
مردم اما همش خودم بودم.
خودم تا آخرش پاش وایسادم و دل به کسی نبستم تا خودش بگه نمی خوام.
من له شدم.
من مردم.
من نابود شدم. ولی هر چی بودم ساده بودم نه مثل خیلی از شما ها دو رو و نارفیق.
از همتون متنفرم.
تنهام بذارین تا بسوزم به درد خودم و خلاص بشم از همه و از این زندگی.....
خود کرده را تدبیر نیست........
کثافت
لجن
حیون
آشغال
بی غیرت
بی شرف
نا مرد
بیرحم
زندگیمو نابود کردی و رفتی![]()
![]()
......................................................
تاریخ همه چیز زندگیم را باطل کردی و رفتی............![]()
![]()
![]()
مگه آدم چند تا جون داره که من اینقدر باید تحمل کنم. دیشب خوشحال بودم که داره درست می شه ولی هنوز بهم حرفی نزدی. نمی دونم دارم چی کار می کنم. امروز انگار حالش خوب نبود. حس می کنم بازم دلش تنگ شده و از چیزی ناراحته. اما خوب به من دیگه حرفی نمی زنه. دیگه من اون شروین رفیق نیستم. حالا شدم یه آدم دیگه. می دونم منو قبول نداری ولی خدایی دلم می خواد بخندی و شاد باشی چون این حقه تو است که از زندگیت استفاده کنی. مگه نمی خواستی پسرت را برات بیارم پس چرا اینقدر بی قراری و ناراحتی؟؟؟؟
خودم هم نمی دونم چرا دارم باهات حرف می زنم. من خودم خورد تر و خسته ترم. باور کن. منم از بارون خوشم می یاد، از تاریکی خوشم می یاد، از نور متنفرم و خیلی چیز های دیگه ولی می دونم که دوست داری یکی دیگه جای من باشه. راست می گی چون منم دلم می خواد تو خوش حال باشی ولی چی کار کنم؟؟؟ از کجا اونی که تو می خواهی را بیارم؟؟؟ هنوز جوابم را نگرفتم. بهم گفتی شروین داری با من و خودت چی کار می کنی؟؟؟ نمی دونم چرا ترسیدم از این جمله و هنوزم دنبال جواب می گردم که ببینم منظورت چی بوده؟؟
می ترسم از روزگار. می ترسم ....
اما نه همه امیدم به خداست که کمکم کنه و می دونم کمک می کنه......
خدایا توکل به تو. تنهام نذار........
نه ....
تحمل تنهایی
از گدایی
دوست داشتن
آسان تر است...
دیشب حال بدی داشتم
. البته ساعت از 3 گذشته بود. راستش حرف از چیزی زده شد که من ماه ها و سال هاست که دارم برای رسیدن بهش غصه می خورم. ان شاء الله
که درست می شه ولی باید بگم خوشحالم که اگه خدا بخواد، توی سفر تنها نیستم. بعد از خداحافظی حدودا ساعت 4 بود که رفتم بخوابم. زهرا هم آخر شب sms زده بود و قرار برای امروز گذاشت که بریم کتابخونه ولی صبح ساعت 9 نیامد و من خودم تنها بودم. چند تا کتاب خوندم البته از هر کدام اون قسمتی که دوست داشتم بعدش هم ادامه کتابی که زهرا بهم داده بود را شروع کردم به خوندن. دیشب ساعت 4 که رفتم توی تخت و دراز کشیدم حس کردم هر چی فکر و خیال توی دنیاست ریخته توی مغزم
. بالشت را از زیر سرم برداشتم، البته بالشم که از پَره خیلی نرمه ولی سرم درد می کرد و حس می کردم انگار تختم یه جوری شده و سرم را گذاشتم روی سجاده ( که جانماز و چادرم لای اون بود ). ولی بازم فکرم مشغول بود. تسبیحات اربعه را روی یه کاغذ کوچولو نوشته بودم و کنار سجاده بود، برداشتمش ولی اتاق خیلی تاریک بود. بلند شدم نشستم و نور موبایل را انداختم روی کاغذ، دیدم و دوباره دراز کشیدم. یک بار تسبیحات اربعه را خوندم
ولی دلم آرووم نشدم. شمیم از خواب بیدار شد و آب می خواست، رفتم براش آوردم. وقتی که خورد لیوان را گذاشتم روی میز توالتم و گفتم اگه بازم خواستی آب اینجاست. آخه 2 شبه که با شکور میان توی اتاق من می خوابن. نمی دونم چرا؟؟ شاید حس کردن که روزهای آخره و من دیگه موندنم فایده نداره. الهی بگردم که چقدر دوستشون دارم، شکور قشنگم! همه زندگیم! می گفت:" پس کی میری انگ......" الهی من بمیرم که اینقدر زندگی کثیف و بیرحمه.
دلم برای این دوتا خیلی تنگ می شه.
خدایا
یادته شکور وقتی بچه بود چون بیشتر کنار من بود، به من می گفت مامان. الهی بگردم دورت داداش عزیزم، منو ببخش که می خوام برم ولی به خدا موندن داره نابودم می کنه. می دونم رفتن هم چیزی بهم اضافه نمی کنه و هر روز وقتی غروب می شه دلم برای اتاقم و همه خاطراتم تنگ می شه
و تو که چند سال با تمام بچگیت همدم من بودی
. ولی خوب زندگی نخواست من زیاد شاد باشم. الهی
وقتی بزرگ بشی بفهمی برای چی رفتم و الهی
تا اون وقت اینقدر برای خودم بزرگ و موفق شده باشم که نذارم سختی هایی که من کشیدم تو بکشی. الهی
همیشه مثل الان ساده و بی ریا و صادق و مهربون باشی. مامان همیشه بهت می گفت: تو شروین کوچولویه من هستی.
ولی داداش عزیزم یادت باشه تو زندگیت را مثل من نسپار به دست باد. فقط یه آرزو دارم برات مهربونم. آرزو دارم
همیشه مثل اسم قشنگت شکور و شاکر باشی چون هیچ کسی نمی تونه کمکت کنه.
خلاصه رفتم که وضو بگیرم ولی دیدم آب قطع بود. منم یه شیشه آب معدنی برداشتم و رفتم وضو گرفتم. برگشتم توی اتاق، سجاده و چادر نمازی که زهرا برام از مکه آورده بود را آوردم و اولین نماز را با اونها خوندم. یه حس غریبی داشتم. نمی دونم چرا ؟؟؟؟؟ 2 رکعت نماز امام زمان خوندم و بعدش نگاه کردم به ساعت حدود 5 صبح بود. نماز صبح را هم خوندم و رفتم توی تختم تا چشمام را بستم خوابم برد.
امروز صبح ساعت 8 تلفن را کوک کرده بودم زنگ زد. بلند شدم خاموشش کردم و همونطوری که تلفن توی دستم بود خوابم برد تا ساعت 9 صبح. ساعت 9 صبح مثل برق گرفته ها از خواب پریدم و زود صورتم را شستم و کارهایم را کردم و رفتم وایساده یه صبحانه خوردم و به مامان گفتم من می رم کتابخونه از ساعت 30/9 کتابخونه بودم ولی انگار کسی به جز من توی این جزیره کیش نبود که بیاد کتابخونه. چند بار sms زدم به زهرا ولی جوابی نداد. تا ساعت 11 موندم بعدش بلند شدم که برم خونه. تا رفتم از درب کتابخونه بیرون زهرا زنگ زد. گفتم قراره با آذر برم ساعت 12 پلاژ و اگه تو می یایی کتابخونه قرارم را با آذر کنسل می کنم. خلاصه زنگ زدم به آذر و گفتم بذار برای فردا و برگشتم توی کتابخونه. چند دقیقه بعد زهرا اومد و تا ساعت 2 با هم توی کتابخونه حرف زدیم. زهرا از غصه هاش و منم از درد های دلم گفتیم. قراره من و آذر برای زهرا یه کادوی عروسی بخریم البته به نظرِ خود زهرا. زهرا یه روتختی دیده بود که فکر می کرد حدود 70 هزار تومن باشه که با هزار شرمندگی گفت اونو بخرین ولی من فکر کنم اون روتختی حدود 300 هزار تومن باشه. کاش می تونستم براش بخرم ولی خوب فعلا که سرکار نمی رم و دارم کم کم اون یه ذره حقوق را هم خرج می کنم. زهرا خیلی ناراحت بود از دست خانوادش و به من حق داد برای اولین بار وقتی حرف از رفتنم زدم. زهرا جونم الهی تا نرفتم بتونم عروسی تو ببینم عزیزم. یعنی می شه من تو رو توی لباس عروسی ببینم دوست خوبم، عزیزم، خواهرم و همه وجودم. تا ساعت 2 بعد از ظهر هی حرف زدیم و بعدش اومدیم بیرون. زهرا با من تا دم مسجد خاتم، لب دریا اومد و بعدش تاکسی گرفت و رفت خونه. من هم اومدم خونه. ناهار درست کردم و بعدش اومدم تا کمی بنویسم. خدایا ممنونم. چله هنوز به 10 روز نرسیده که داری منو به حاجتم می رسونی. خدایا ممنونم ازت. به امید تو همه چیز درست می شه. خدایا
دیشب دیدی که چه جوری سجده شکر به جا آوردم از این همه مهربونیت. یکی داره کمکم می کنه برای رفتن. باورت می شه یه غریبه اینجوری بیاد کمک کنه؟؟؟ نمی دونم چرا ولی خوب قول می دم تا اونجایی که بتونم تلافی کنم وقتی رفتم اونجا. مواظبش باش تا من برم اونجا. خدایا
دلم داره می لرزه،![]()
می بینی شروین کوچولو می ترسه از راه. جالبه من که همیشه عاشق جاده بوده ولی حالا جاده داره منو می بره به یه جایی که دیگه برگشتی توش نیست. خدایا می دونی که وقت رفتن گریه ![]()
![]()
خواهم کرد ولی نه به خاطر دلتنگی برای این آدم ها، نه ، به خاطر اینکه منم می تونستم مثل خیلی های دیگه همین جا خوشبخت باشم ولی نذاشتن.....![]()
امشب با آذر و زهرا رفتیم بیرون. برای آذر کادوی تولد خریدم برای زهرا هم یه کادوی کوچولو خریدم. دلم گرفته بود. بعدش هم رفتیم دم خونه نامزد زهرا تا اونها همدیگه را ببینند.
امشب بعد از اون حرفا و تحویل گرفتن های زیاد یه نفر خیلی طرف چپ بدنم درد گرفته .بی خیال نوبت من هم می رسه.
یغما گلرویی
من دارم میرم اما به کجا؟؟؟ زندگی فکر کنم فقط این ها نیست. من که نمی خواستم اینجوری باشه اما خوب اینم یه جور زندگیه.
امشب با من بد اخلاق بودی
باشه ما هم خدایی دارم. یادت باشه گفتم من خمت می کنم و قول دادم که این کار را می کنم ولی نه به شیوه ی اون هایی که تنهات گذاشتن. اونقدر مرد هستم
که تا خودت منو جواب نکنی از کنارت نرم. نمی دونم می گی حتما چسبیدم بهت
. نترس نگران نباش. بابا خیلی بی معرفتی! خوبه دیدی چند ساعت به خاطرت پای نت بودم که بیایی ولی بعدش که اومدی رفتی به بهونه ی حساب و کتاب. با من از این شوخی ها نکن خوب
. فهمیدی؟؟
راستش دلم می شکنه و نیستی که اشکامو ببینی. بازم امشب وقتی این کار را کردی به کف دستام نگاه کردم.![]()
![]()
![]()
این چه عادتیه پیدا کردم؟؟؟؟ چرا هی به کف دستام نگاه می کنم؟؟؟؟
خودم ته دلم می دونم چرا ولی خوب بعضی وقت ها آدم حتی رویش نمی شه به خدا حرفاشو بزنه.
خدایا امشب با چه ذوقی اومدم پای نت ولی اینجوری کرد .
خدایا
کمکش کن همیشه شاد باشه و هیچ کس ناراحتش نکنه. من هم پاهام را از گلیم خودم درازتر نمی کنم. قول میدم ![]()
بازم سرم درد می کنه. امشب با مامان رفته بودم بیرون. خسته شدم از این وضع. هر ثانیه برای زندگی من یه تصمیمی می گیرن. واقعا آخرین باری که خودم تصمیم گرفتم کی بود؟؟؟ نمی دونم ولی می دونم می خوام برم. یک سال از زندگیم به پای یکی سوخت که امروز که داشتم بهش فکر می کردم دیدم اصلا نمی دونم کی بود و چی بود. خدایا ممنونم که منو تنها نذاشتی. خدایا ولی حالا می خوام زود همه چیز را درست کنی چون خسته ام. از خیلی ها و خیلی چیزها. خدایا یعنی تا حالا پشیمون شده؟؟؟ من که دیگه بر نمی گردم ولی یادت باشه آهای تو که منو فراموش کردی بهت بگم یه چیزی دلت بسوزه : کلی دوست خوب دارم و یه خدای بزرگ که تو اون را نداری. بالاخره اون نامه کذایی رسید به مقصد ولی باید منتظر این باشم که هی بگه: شروین خیلی بچه ای!
باشه بابا من بچه ام و دوست دارم همین جوری بچه بمونم پس هی به من نق نزن و خودت را به رخ من نکش.
شب ها که می خوابم دلم می خواد یه خواب خوب ببینم که همه چیز درست شده و من دیگه تنها نیستم و راه زندگیم مشخص شده. البته امشب منتظر شنید حرفای یه دوست خوبم که با خوندن نامه من منو کلی مسخره بکنه. خدایا ولی به خدا این نامردیه بهم بگه بچه. آخه من که بچه نیستم. آره کی می تونه این همه درد را تحمل کنه. چند تا از این دوست های خوبم این چند ماه اخیر دردها و اشک هامو دیدن. مگه نه انجل؟؟؟ مگه نه مرد کوچیک؟؟؟ مگه نه دیوار؟؟؟؟
خدایا یه قرص آرام بخش گذاشتم جلوم ولی نمی خورمش همون طوری که چند ماهه قرص هامو کنس کردم و می خوام درد را حسابی با بند بند بدنم حس کنم و یادم نره که یکی منو تا سر حد جنون برد. چقدر بیچاره و درمونه آواره ی تهران شدم ولی خدا عمر بده به آنجل که کنارم بود. آره آنجل یادته؟؟؟ یادته رفتیم امامزاده صالح؟؟ یادته رفتیم اون یه امامزاده که تو گفتی قبلا می رفتی؟؟ یادته رفتم کلیسا؟؟؟؟
چه زود گذشت و چه سخت گذشت.....
وقتی باران می آید
من دلم می خواهد خودم را بریزم بیرون و
فریاد بکشم
و نمی دانم از خوشحالی یا از غم.......
كم كم دارم به این نتیجه مي رسم که خدا همين نزدیکی هاست و من تا حالا داشتم جون می کندم و دست و پا می زدم که به چی برسم وقتی خودش کنارم بوده؟؟؟ من هستم اما یه ذره دلم می گیره بعضی وقت ها که چرا من که اینقدر همیشه با همه رو راستم سرم کلاه می ره. خوب حالا بی خیال چون الآن آروومم.البته به ظاهر و دارم سعی می کنم اون زخم های کهنه که توی دلم جا گذاشتن را آرووم کنم. می دونی چرا آروومم خدا جونم؟؟ چون تو کنارمی و من هنوز چند تا دوست خوب دارم که دارن بهم امید بودن و زندگی کردن می دن.
وای یه چیز خوب و هیجان آور، 2 تا از دوستام عقد کردند . یکی زهرا جونم که تازه هم ازمکه اومده و کلی برام سوغاتی آورده و یه دوست دیگه، بله تینا خانوم تو رو می گم. به به تو هم که عروس شدی و دیگه اصلا وقت برای این دوست های قدیمی نداری. خدایا شکرت که دوستام الآن آروومن و یکی هست که کلی دوستش دارن.
منم می خوام. خدایا خودت می دونی که من کلی حسودم توی این چیزها.
خدایا شوخی کردم هول نشو.
زهرا از مکه کلی برم سوغاتی آورده و من چند روزه با مفاتیحی که برام آورده سرگرمم و دارم شب ها با خوندن اون خودم را آرووم می کنم. یه تذر بزرگ کردم برای خودم و دارم شب ها یه چیزی می خونم.یعنی چله گرفتم برای رسین به این آرزوی بزرگ که باعث آرامشم هم می شه. راستی زهرا یه کتاب خیلی جالب دیگه هم برام آورده که من کلی با خوندنش شاخ در آوردم. این کتاب برای همه دختر و پسرهایی که می خوان دوست یا کلا طرف مقابلشون را انتخاب بکنن خوبه. من به نتایج جالبی رسیدم توش. مثلا یه چیزی داره به اسم ضریب هوشی عشق. با اجازتون من فهمیدم که خیلی کودن هستم بعد از حل کردن تست های اون کتاب.راستی اسم تاب این بود: آیا تو آن گمشده ام هستی؟؟؟؟
هنوز وضعم مشخص نیست. نمی دونم اینجا می مونم یا می رم اصفهان ول یهر چی هست می دونم اون لاشخور منتظره تصمیم بعدی منه تا بازم روزگارم را بهم بریزه ولی من دیگه نمی ترسم ازش چون همه چیز را سپردم به خدا و گفتم خدایا هر بلایی سرم می یاد تو می تونی کمکم کنی ولی هر وقت کمکم نمی کنی حتما باید زجر بکشم پس بزن بکش و حال کن از آزار این شروین بیچاره.
راستی فردا یه ذره مهمه آخه اون نمه کذایی می رسه به یه دوست و من کلی از حالا خجالت می کشم که اون نامه را می خونه. اصلا موندم من با چه عقلی این همه چیز توی اون نامه براش نوشتم و همه زندگیم را به قول خودش ریختم روی دایره؟؟؟خودم شاخ در آوردم. البته راستش اگه بهش گفتم بیندازش توی سطلا آشغال آخه می دونی خدا من شروین کوچولو و بعضی حرفاشو اون تو نوشته بودم و می ترسم بازم یکی دیگه بهم بگه کزت. راستش من اصلا کزت نیستم تازه مگه کزت چشه؟؟؟ راستی بعضی وقت ها دلم هوای کارتون های دوران بچگی ام را می کنه و دلم می خواد بازم بشینم و همه اش را ببینم. هنا دختری در مزرعه، کزت، خانواده دکتر ارنست، هاج زنبور عسل، آن شرلی دختری با موهای قرمز.
بعضی از دوسام به من می گن کزت
کزت بودن هم عالمی داره. چون همیشه همه می گن تو اون پایینی و چیزی برای بودن نداری ولی کزت زندگی کرد حتی با داشتن سختی ها و دردسرها تا بلاخره یه روز ژان وال ژان اومد به کمکش و زندگیش را تغیر داد.
راستی من عاشق کارتون سیندرلا هم هستم. چند ماه پیش که رفته بود متهران رفتم و از شهر کتاب توی بوستان( میدان پونک) کارتون سیندرلا را برای خودم خریدم و کلی با دیدنش دوق کردم به قول معروف خر کیف شدم. یادش بخیر عجب روزگاری داشتیم وقتی بچه بودیم. می دونی تا راهنمایی که اومدم هر چقدر هم سخت یمی کشیدم چیزی حالیم نبود و در اصل مثل یه گاو بودم که هیچ چی نمی گفتم اما بعدش که بزرگ تر شدم گفتم خدایا زورت به من رسیده؟؟ ولی خوب آدم هر چی بزرگ تر می شه و بیشتر می فهمه بیشتر سخنی می کشه. دلم می خواد هر چه زودتر وضع زندگیم مشخص بشه و بچسبم به کار و بعدش هم درس خوندن. البته یه ذره فرق می کنه با قبل اینکه الان یه کم خسته شدم از بس یه لاشخور زندگی ام و برنامه هاش را بهم زد. مامان می گه امیدت به خدا باشه و بدون خدا کمکت می کنه. می گه تو خوبی. تو یه چیزی داری که کسی نداره . گفتم آره مامان منم مثل تو یاد گرفتم ساکت باشم و مطیع و ئم از درد و سختی نزنم. واقعا مامان چه صبری داشته. همیشه آماده به کار و همیشه بهترین نقطه امید ما بوده. تا حالا ندیدم نا امید بشه و حرف بدی بزنه. مامان همیشه می گفت صبر داشته باش چون خدا می دونه من آرزو دارم که خوشبخت بشی. مامان می گه تو از خیلی دختر ها بهتری ولی راستش من که چیزی ندارم که بهتر از بقیه باشم. این رزها وقتی زیاد فکر می کنم خسته می شم و سمت چپ صورتم و دست چپم و پای چپم درد می گیره.دلم می خواد یه روز از ته دل بگم خدایا شکرت که کمکم کردی ولی خوب من مثل مامان اینقدر امیدوار نیستم. مامان بعد از این همه سال هنوز ذره ای خسته نشده و همیشه می گه خدا را شکر کنید و سعی کنید که خودتون باشیو و سعی نکنین تظاهر به خوبی بکنین و همین که خودتون باشید کافیه. من که از خودم هم یه چیز اون ور ترم ول یخوب می دونم می تونم مثل مامان باشم. یادمه وقت یکوچولو بودم، دبستان بودم کارهای خونه بین من و شیلا خواهرم تقسیم می شد تا به مامان کمک کنیم. بیشتر وقت ها جارو کردن خونه می رسید به من و من متنفر بودم. حالا خوبه جاروبرقی بود زمان ما وگرنه من حتمالا سکته می کردم. خلاصه بعضی جاها که معلوم نبود را نمی کشیدمف مثلا پشت پرده ها و زیر مبل ها ولی مامان همیشه مچم را می گرفت می گفت تو دختری و باید کارهای خونه را خوب یاد بگیری ولی راستش من از اون موقع ها دوست داشتم پسر باشم و مثل پسر ا بیرون کار کنم. مثلا دوست داشتم برم توی تعمیر گاه و کارهای اونجوری یاد بگیرم. ولی هی باید مثل بچه های مردنی توی کارهای خونه کمک مامان می کردم. مامان همیشه می گفت شروین مرد منه. آره راستم می گفت. خیلی شب ها وقتی از آباد بر می گشتم خونه توی اتوبوس تنها دختربودم و برام مهم نبود . تازه خیلی پررو هم می رفتم می نشستم پشت سر راننده و تا اصفهان مثل خرس بعضی وقت ها می خوابیدم ولی بعضی وقت ها که مشکلات دیگه خیلی اذیتم می کرد بیدار بودم و فقط به جاده نگاه می کردم بدون کلمه ای حرف زدن. خیلی جاده را دوست داشتم. دلم می خواست جاده تموم نشه و منو ببره به یه جای دور که بتونم از سختی ها دور باشم ولی خوب انگار حدود 2 سال از زندگیم ر محکم بودم که توی اون شهرستان خراب شده باشم و با دیدن اون آدم های به درد نخور زجر بکشم. من جام اونجا نبود ولی خوب چه کنم که بعضی وقت ها بی عقلی و بی شعوری یه نفر یه خانواده را نابود می کنه. مامان همیشه می گفت درس بخون تا واسه خودت کسی بشی ولی من از اونجا متنفر بودم. اه اصلا یادآوری اون روزها منو سخت آزار می ده. حس می کنم الان دستام داره می لرزه از یادآوری سختی ها و درد های اون روزها. من 2 سال به شهری رفتم که ازش متنفر بودم و با کسانی هم خوابگاه بودم که کثیف تر از اونها خدا نیافریده توی این دنیا. از خیلی هاشون زخم دارم توی دلم ولی خوب شاید اون زخم ها باعث شد من حالا دیگه از هیچ کس انتظار کمک و مهربونی نداشته باشم. دارم آهنگ های مسعود فردمنش گوش میدم و حس می کنم قلبم داره می لرزه از فشار و استرس وقتی به گذشته فکر می کنم. دوست دارم خدا هر چه زودتر اون معجزه را بکنه و من کمی آرووم بشم. می دونم دلتنگ می شم، خسته می شم ولی خوب من 25 سال از زندگیم را بیوده تلف کردم. یادمه یه روز می خواستم بشم استاد دانشگاه ولی حالا چی؟؟؟؟
خدایا کمکم کن و مهربون تر باش با من این روزها.....
واسه منی که دلتنگم
از زندگی دلگیرم
بهتره سفر کردن
وگرنه اینجا
می میرم........
خیلی حالم بده
. اونقدر سرم درد می کنه که حس می کنم الان می میرم.
حالم از جیغ و داد و دعوا بهم می خوره. دلم یه جای آرووم می خواد. دارم خودم با دست های خودم می افتم توی یه مرداب. خیلی خسته ام. احتیاج شدید به آرامش دارم و یکی
که با حرفاش منو آرووم کنه. دلم بد جوری امروز گرفت. گفتم الانه که سکته کنم. حس کردم فشارم در عرض ۵ دقیقه اومد پایین و بدنم یخ کرد.
امروز با یکی حرف زدم که از دستم حسابی شاکی بود
ولی تونستم بهش بفهمونم که اگه حرفی هم زدم از ترس بود
و نگرانی که تو هم بفهمی من کزت هستم
. راستش این مدت زیاد این لقب بهم داده شد. هر چی داره می گذره دارم ایمان پیدا می کنم که ژان وال ژان
باید بیاد تا من بتونم آرووم بگیرم. امروز ازم پرسید چرا می خوای بیایی اینجا؟؟؟ من خیلی دلیل داشتم ولی
نمی دونستم دقیقا چی بگم و فکر می کنم دلیل من براش قانع کننده نبود. خوب راستش من حوصله بحث ندارم و دلیل آوردن. خوشحالم که تمام اونهایی که نمی خواستم را از دورم دور کردم. دیگه کسی نیست به جز یه نفر که می ترسم ازش.......![]()
![]()
این میگرن لعنتی آخرش منو می کشه
...... آخ سرم درد می کنه
.......
دلم دیشب خیلی گرفته بود. رفتم توی اتاقم و نشستم یه دل سیر گریه کردم. توی خیالم با یکی دو نفر حرف زدم ولی خوب همش خیال بود. دلم خیلی تنگ شده بود. می دونی خیلی تنها شدم. داشتم به یه سری آهنگ های مورد علاقم توی تاریکی گوش می کردم که رسیدم به این آهنگ
همه رفتن کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست......
دیگه اینو که شنیدم داشتم ناله می کردم به جای گریه. خدایا شکرت که همین قدر خواستی زجر بکشم اگه هوس می کردی من بیشتر سختی بکشم دیگه چه بلایی سرم می اومد. یه هدیه کوچولو فرستادم دیروز برای یه دوست ولی بعدش ترسیدم از این که درباره من چی فکر می کنه. دیروز تنها دوست و همدم این روزهام هم محلم نداشت. یه زنگ زدم که ببینم حالش خوبه یا نه و تا صداش اومد و گفت الو من قطع کردم. یعنی همین برام بسه وقتی بدونم حالش خوبه. خوشحالم که خوبه. منم که توقی ازش ندارم فقط چند روز ازش کمک می خواستم ولی راستش نمی دونم چی کار کنم. یه نذر کوچولو کردم که شاید یکی که بهش می خوام متوسل بشم کمکم کنه. رفیق یادته گفتی خدا معجزه می کنه؟؟؟ آره منم نشستم چشم انتظار معجزه های خدا. عجب زندگی دارم من. هی ساده چقدر پیر شدی.آره خیلی پیر شدم. خسته ام. تنهام. و می ترسم از آینده.
۲ روزه دارم می رم دریا که خونه نباشم و تنها باشم. هوا هم که جون می ده برای سوختن. البته خوبه چون می رم جوری خودم را می سوزونم که دردهای توی دلم یادم می ره یه ذره. امروز عصر زهرا جونم می یاد دیدنم ولی خوب زهرا ازدواج کرده و دیگه تموم شد همه اون درد و دل ها و دوران خوب....
کاش می شد بازم برگردم به عقب اما نه دیگه تحمل سختی کشیدن را ندارم. دیگه توانایی تحمل سختی را ندارم. باید کمی آرووم بگیرم تا زخم های کهنه بسته بشه....
خدایا این شب ها که تا دم صبح اشک می ریزم یاد ۲۵ سالی که گذشت می افتم
۲۵ سال بی فایده و پوچ
متاسفم برات که زندگی مو سیاه کردی.......
کی می شه برات سیاه بپوشم.......
من دیگه نم یخوام اون شروین سابق باشم....
احتیاج به آرامش دارم و یه زندگی بی دردسر فقط همین می تونه دردهای کهنه را آرووم و خاموش کنه...
آهای تو که یه دختر کوچولوی تنها هستی. ترنم جان. فری جون.زندگی سخته ولی سخت تر از همه اینه که بتونی به بقیه حالی کنی چی می خواهی. برو بشین تکلیف خودت را مشخص کن. ببین می خواهی یا نمی خواهی.نمی دونم چی بهت بگم. می دونم داری زندگی خوبی را می گذرونی چون مثل من حقارت و پستی را تحمل نکردی. منم خیلی حرفها دارم ولی یادت باشه من دیگه خسته شدم از این حرفا و بحث ها. دیگه هم نمی یام پای نت مثل قبل. اینترنت را جمع کردم. نمی خوام زخم های کهنه ام بازم سر باز کنه. شب ها هنوز اشکام تا دم صبح با من هستند و اونها تنها چیزهایی است که دارم. بهم ایمیل بزن و اگه دوست داشتی بگو.من گوش می دم ولی ازم نخواه مثل قبل باشم و جونی برای همدردی و درد و دل داشته باشم چون خسته ام و الان خودم بیشتر نیاز به همدردی دارم......
نمی دونم برا یکی بنویسم فقط می گم از همه کسایی که می یان اینجا و چیزی می نویسن معذرت می خوام چون من هنوز قدرت روبرو شدن با کسی را ندارم اینجا ولی ممنونم که هنوز یکی دو نفر هستن که دلم را به نوشته هاشون خوش کنم.........
سلام به خودم
من هستم اما هیچ کس کنارم نیست. یه حس غریب دارم.... یه دوست خوب یه جای دور دارم که با بودنش همه نامردی ها را دارم آرووم آرووم فراموش می کنم.
دلم می خواد زود خوبه خوب بشی و بذاری معجزه های خدا روزهای قشنگ تری را بهت نشون بده.....
بمان با من در این شب های تنهایی......
اون که رفت نفهمید چی را از دست داد.......