هنگام دلتنگی یه وقت نگی ای خدا مشکل بزرگی دارم، بگو:
ای مشکل من خدای بزرگی دارم......
از مسجد که اومدم بیرون این سه روزه اومد جلوی چشم که چه زود تموم شد. نمی دونم شاید اگه توی مسجد های ما هم مثل کلیسا ها خادم زن قبول می گرفتن منم می رفتم خادم می شدم. خیلی تجربه جالبی بود که آدم نتونه حتی از سالن مسجد بره توی حیاط مسجد و فقط برای غسل کردن و وضو گرفتن و دستشویی رفتن می شه رفت توی حیاط مسجد. روز اولی که رفتم توی مسجد وسایلم را گذاشتم حس عجیبی داشتم. هم غریب بودم و هم آشنا. دلم می خواست زود بگذره تا ببینم چه اتفاقاتی می خواد بیفته. زهرا با شوهرش رفته بودند لب دریا روی اون اسکله کنار مسجد و من توی مسجد منتظرش بودم. تا وارد سالن مسجد شدم همه جا تاریک بود و یه خانمی که با شوهرش اومده بودن برای اعتکاف هم توی سالن بودند. البته سعیده خوابیده بود( خانی که با شوهرش آقا سعید) آمده بودند اعتکاف. بعد از چند دقیقه از خواب پرید. حس کردم ترسیده، بلند شدم رفتم جلو و سلام کردم و گفتم منم اومدم برای اعتکاف. البته سعیده با دوستم زهرا از قبل آشنا بود. بعد از کمی زهرا اومد و ما تقریبا با هم آشنا شده بودیم ولی تازه بعد از نماز صبح نشستیم کنار هم و شروع کردیم به حرف زدن. سعیده از من کوچیکتر بود. یه دختر مومن که حس می کردم خیلی به دلم می شینه. کم کم با سعیده جور شدم و سعیده اونقدر منو دوست داشت که یه حس خاصی پیدا کرده بودم. یه آدم کاملا غریبه در عرض چند ساعت چنان با من جور شد که حد نداشت. این سه روزه اونقدر با سعیده و زهرا خوش گذشت که حد نداشت. از وضو گرفتن گرفته تا ظرف شستن که همه اش با زجر بود ولی وقتی با هم بودیم خیلی شیرین بود برامون. موقع نماز اولین کسی بودیم که می رفتیم می نشستیم سر سجاده هامون. وقت افطار کردن تا نماز و دعامون تمام نشده بود چیزی نمی خوردیم. توی اون هوای گرم و با اون وضع سرویس های بعداشتی و حمام ها، رفتیم با سختی غسل شب بیست و هفتم را کردیم و برگشتیم توی مسجد و مثل بید از سرما زیر کولر ها لرزیدیم. بعد از اذان صبح و نماز، دعا می کردیم و بعدش کمی حرف می زدیم و ساعت 8 می خوابیدیم تا 10 صبح. قبل از افطار هم اگه می شد حدود یک ساعت می خوابیدیم و بقیه اش بیدار بودیم. روز دوم سر افطار کلی با هم خندیدیم. اونقدر شاد بودیم که حد نداشت. سفره افطار و سحری مون یه چپیه تمیز مشکی بود که مال سعیده بود. سفره شوهرش هم یه چپیه سفید بود. شوهر زهرا هم که هر روز برامون نون تازه می خرید و می آورد می داد دم در سالن مسجد به زهرا. خیلی خوش گذشت. راستش زیاد حالم خوب نیست که همه اش را بنویسم. فقط دلم می خواست روز اخر که خداحافظی کردیم از سعیده و از مسجد اومدیم بیرون هیچ وقت تکرار نمی شد. چون من وقت رفتن گریه کردم. سعیده هم که دیگه ما را از رو برد از بس اشک ریخت. دلم می خواست کنارش می موندم توی مسجد. دیروز رفتم عصر کمی میوه و خامه و مربا و عسل و هویج و انار و سیب و گوجه و خیار که می دونم دوست داره، البته از خودش این سه روزه توی مسجد شنیده بودم، خریدم و بردم دم مسجد دادم بهش. دلم براش تنگ شده بود. بغلم کرد و چند تا ماچ محکم بهم کرد. صفای سعیده را با هیچ کس عوض نخواهم کرد و می دونم هیچ کس نمی تونه بفهمه که چقدر آرووم بودم توی مسجد و یه حس خوبی داشتم. راستی سعیده متولد 3 خرداد است. خیلی برام جالب بود چون حس می کردم کارهاش شبیه منه. منم که 4 خرداد هستم. خدایا چه عشق پاکی بین سعیده و شوهرش آقا سعید بود. وقتی می رفت میوه ها را برای خانمش می شست و می گفت نوش جونت عزیزم یا حرف های دیگه اش را می نوشت روی کاغذ و می داد به سعیده، من ته دلم می خواست منم یه عشق پاک داشته باشم. همیشه فکر می کردم این رابطه مال خواب و رویاست، اون رابطه ای که من دوست دارم با طرف مقابلم داشته باشم ولی دیدم که سعیده و شورهرش درست همون چیزی بودن که من همیشه دوست داشتم داشته باشم. حالا هم که دارم می نویسم یه حس خوبی بهم دست می ده وقتی بهشون فکر می کنم. خوب خدایا قسمت همه بکن این عشق و محبت صادقانه و بی ریا را.
بقیه حرف هامو بعدا می نویسم........
خدایا خیلی حرف دارم ولی چی بگم؟؟ دلم می خواد جیغ بزنم و بگم نکنه دوستامو که التماس دعا داشتن را فراموش کنی. خدایا من خودم بنده ی خوبی نبودم و نیستم. خودت از همه ی گناه های من خبر داری و من این چند شبه خیلی رو سیاه بودم وقتی می اومدم مسجد. خدایا دیدی حاج آقای مسجد چی گفت:
اِلهی اَنتَ رَبی وَ اَنَا عَبدُکَ
آره منم بنده گناهکارم ولی ازت کمک می خوام. می خوام به همه ی دوستام که گفتن شروین دعا کن کمک کنی. به امین سحرشو بده. به مهدی هر چی دلش می خواد بده. به آرش سلامتی و همون چیزها که گفتم بهت. به امین خوشبختی و سلامتی و همه ی آرزوهای دلشو که باعث شد من این شب ها با شوق بیشتری بیام مسجد. به مهدی هم کمک کن زودتر بزرگ بشه و خوشبخت بشه. به الوند که همیشه برام مثل یه کوه بوده و خواهد بود و خودت می دونی که چقدر من به بودنش افتخار می کنم و کمک کن به زودی یه بچه ی سالم خدا بهشون بده و کمک کن بعدها پدرش داستان افسانه را بهش بگه. خدایا به شبنم و میلاد و مریم و کایند و مهی جونش و ساسوشا و همه ی دوستانی که روزهایی دلمو آرووم کردن سلامتی و خوشبختی و یه زندگی بده که همیشه شکر گذارت باشن.
خدایا خودمم که می دونی چقدر التماس دعا به خودت دارم. خدایا به حق همه ی اون قسم ها و قرآنی که روی سرم گذاشتم کمکم کن و هر چه زودتر حاجت هامو بده چون می دونی که چقدر خسته ام. خدایا یه دوست دیگه هم دارم که اون باعث شد من این ماه روزه بگیرم آره خدایا کمک کن به اسماعیل. می دونی که نذر روزه گرفتنم برای اون بود ولی خودت هم کمک کردی و من تا امروز همه ی روزهامو گرفتم و این خیلی برای من اهمیت داره که بعد از ۲۶ سال زندگی یه نفر از اون سر دنیا منو به تو نزدیک تر کرد ولی یه کمی پسره بَدی شده و باهات فکر کنم یه ذره قهره ولی تو ببخشش و کمکش کن و نذار این نامردی و بی معرفتی که آدم ها در حقش کردن را توی دلش نگه داره. کمکش کن و اون دعاهایی که ته دلم براش توی مسجد کردم را برآورده کن. خدایا اون باعث شد که من بیام این روزها کنارت باشم پس به خاطر من که خیلی هم رو سیاهم پیش تو، تنهاش نذار و کمکش کن تا تو رو بازم پیدا کنه. خدایا ما هممون بنده های ناشکری هستیم ولی تو که خدایی ما را تنها نذار.
خدایا بیا و بازم در حق ما خدایی کن به حق همه ی اون معصومینی که امشب قسمت دادم.
خدایا قرار این دل بی قرارو بهش برگردون و نذار یادمون بره تو خدایی و ما بنده یی کوچیک و حقیر.
خدایا خسته می شم وقتی به روزهای بی تو فکر می کنم. روزهایی که تو بودی و من نبودم با تو. خدایا این سه شب من خیلی خوش بودم به داشتنت ولی از صبح که بیدار شدم حس می کنم بازم غریب شدم اینجا. دیشب یه داستان جالب حاج آقای مسجد گفت. گفت: زمان پیغمبر یه ایرانی شیعه که بی سواد بود می ره پیش پیغمبر و می گه پیغمبر من بی سوادم و حتی یک روز هم مکتب نرفتم و هیچ سوادی ندارم، دلم می خواد به من یه چیزی یاد بدی که بتونم با اون با خدا حرف بزنم. پیامبر می گههر وقت خواستی با خدا حرف بزنی بگو:
الهی انت ربی و انا عبدک
مرد ایرانی برمی گرده ایران و از اون به بعد هر وقت می خواسته با خدا حرف بزنه این جمله را تکرار می کرده و ناخوداگاه های های گریه می کرده. البته اون مرد بی سواد چون معنی درست کلمات را نمی دونسته، جای کلمه ربی و عبدک را عوضی می گفته هر بار و آنچنان گریه می کرده که انگار واقعا با اون جمله به خدا متصل می شده دلش. بعد از چند ماه اون مرد می ره دوباره پیش پیامبر و از پیامبر تشکر می کنه و می گه پیامبر من با اون جمله خیلی با خدا راز و نیاز کردم. پیامبر می گه خوب مرد ایرانی بگو ببینم چی می گفتی به خدا؟؟ مرد ایرانی هم می گه:الهی انت ..... و انا .......
همون موقع پیامبر یه دفعه صدای فریادش بلند می شه و میگه نه تو اشتباه کردی و جای این کلمه ها را عوض کردی چرا؟؟ مرد ایرانی می گه مگه من چی می گم؟؟؟ خلاصه پیامبر براش توضیح می ده و مرد ایرانی شروع می کنه به گریه و زاری و می گه من نمی دونم از کی دارم این دو تا کلمه را جابجا می گم. اون مرد می گه خوب من باید چی کار کنم؟؟ پیامبر می گه من نمیدونم چی بگم باید بذاری جواب از طرف خدا بیاد چون این گناه بزرگی است. همون موقع خدا ندا در می دهد و به محمد می گه:
محمد چرا بنده ی منو ناراحت کردی؟؟؟ بذار هر جوری که دوست داره با من راز و نیاز کنه و حتی هیچ اشکالی نداره که این مرد بی سواد جای این کلمات را عوض کرده و حتی گناه هم بوده از نظر همه. چون این جمله باعث شد که بنده ی من به من نزدیک بشه و با من حرف بزنه. و اجازه بده مردم به هر زبون و جمله ای که دوست دارند با من درد و دل کنند.
خدایا منم یه بنده ی حقیر که دلم یه دنیا گرفته، می خوام همیشه کنارم باشی ، به حرفام گوش بدی و کمکم کنی پس خواهش می کنم تنهام نذار و بذار هر بار که بهت نیاز دارم با یه بار صدا زدنت، تو رو کنارم حس کنم. خدایا خیلی سخته وقتی بنده باشی و یه خدایی به بزرگی و مهربونی تو آدم داشته باشه. چون آدم همیشه احساس کوچیکی می کنه در برابر خوبی های تو.
خدای دستامو بگیر
خدایا کمکم کن
خدایا تنهام نذار
خدایا......
خدایا
کلی دارم غصه می خورم.
فقط یه امشبه و یه فردا شب. ![]()
دلم تنگ می شه
برای این مراسم و این شب ها. خدایا
دارم از این بغض خفه می شم. خدایا
چرا من اینقدر کوچیکم
که نمی تونم به دوستام و اونهایی که کمک می خوان کمک کنم؟؟
خدایا
نکنه این شب ها تموم بشه تو هم بری و دیگه نیایی؟؟![]()
خدایا
می بینی وقتی بهم می گه دلم گرفته من نمی تونم حرفی بزنم چون کاری از دستم بر نمی یاد.
ازش خجالت می کشم وقتی می بینم غصه داره و من فقط می تونم حرف بزنم. تازه می دونم حرفای من دردی ازش دوا نمی کنه.
دارم زخم می زنم به خودم
. می فهمی منظورمو خدایا؟؟؟
دیشب دعا کردم همه چیز تمام بشه اما هنوزم داره ادامه پیدا می کنه
. من دیگه طاقت ندارم.
این روزها تنها چیزی که منو آرووم می کنه همین نوشتنه. 2 شب مثل باد گذشت. هیچ کس نمی تونه بفهمه که چقدر این 2 شب برای من ارزش داشت. برای خیلی ها جالب و حتی مسخره بود وقتی فهمیدن من می رفتم مسجد ولی باید بگم حاضرم قید همه ی دوستام را بزنم اگه منو لایق دوستی نمی دونن به خاطر مسجد رفتنم چون متاسفم براشون که شروینو خوب نشناختن. شروین توی مسجد خودش و خدای خودشو جستجو می کرد. من دیشب زودتر از زهرا رفتم مسجد. اونقدر شلوغ می شد که خانم ها را فرستادن طبقه ی بالای مسجد و منم که رفتم درب باز بود و رفتم مستقیم طبقه بالا. دلم خیلی سنگین بود. نشستم سوره توبه را خوندم، آره باید توبه می کردم البته شروین هنوزم از خیلی ها بهتره ولی خدایا شروین می خواد صاف صاف باشه و فقط سرشو که بالا می کنه تو رو ببینه. سوره توبه را خوندم آرووم آرووم بعدش نماز شب قدر را خوندم بعدش هم استغفرالله و اتوبه الیه و صلوات و چند تا ذکر دیگه. دلم می خواست خونم توی مسجد بود یا یه اتاق توی مسجد داشتم. یه حس غریبی داشتم. احساس امنیت و آرامش ولی می دونستم پامو از درب مسجد بذارم بیرون بازم بی قرار می شم. کم کم دعای جوشن کبیر شروع شد و زهرا با مامانش اومدن. شب جالبی بود. یه خانم کنارم نشسته بود که دلش خیلی پاک تر از اونهایی بود که توی مسجد بودن. چادری نبود ولی مثل من بود. هر چی توی دلش بود می گفت. نم یدونم اونم با همه تفاوتش با خانم های مسجد اومده بود تا با خدای خودش راز و نیاز کنه. دلم خیلی خالی شد دیشب. قرآن سر گرفتن که شروع شد من یه حس خوبی داشتم ولی حس می کردم وقتم کمه برای دعا و نزدیک شدن به خدا. دعا می کردم کاش هر شب، شب قدر بود. ولی واقعا چی می شد اگه هر شب، شب قدر می شد؟؟؟؟؟ دلم می خواست همه می رفتن و من تنهایی می نشستم توی مسجد و دعا می کردم و بعدش همون جا می گرفتم می خوابیدم. می دونم زندگی همیشه سخت نیست و بالاخره روزهای سختش تموم می شه و منم به آرزوهام می رسم ولی دل من هر چی می خواد به خدا باعث نمی شه حق کسی ضایع بشه. چند تا آرزوی کلی داشتم که نیاز به گفتن نداشت دیگه از بس این روزها تکرارش کردم. می دونم این شب های قدر خیلی برای من پرباره و می دونم همین روزها اون چیزهایی که از خدا خواستم را بهم می ده. یادمه قدیم ها این جمله را که می دیدم آه می کشیدم
سرنوشت را کی توان از سر نوشت!!!!!!!
ولی من ایمان دارم که توی شب های قدر می شه اونو از سر نوشت و من این چند شب از خدا از ته دل خواستم که سرنوشت منو تغییر بده که خیلی به این تغیرات محتاجم. خدایا می دونی همه ی امیدم به تو و لطف و کرمت و این شب های قدر است پس شروینو خوشحال کن با برکت و مهربونی ها و لطفت. خدایا من توی مسجد دیگه کمتر کسی را می شناختم ولی اصلا احساس غربت نمی کردم. همشون انگار آشنا بودن برام. همه برای دیدن یه چیز اومده بودن. آره برای دین خدا و شب های قدرش. وای یادم می یاد یه خانم یوقتی قرآن سر گرفته بودیم و دعا می کردیم جیغ می زد و می گفت: خدایاجوابمو بده، علی جوابمو بده، حسین جوابمو بده و همین طور میون ناله هاش اشک می ریخت و توی اون تاریکی دنبال نور و نظر خدا می گشت. کاش می شد یه فیلم از تمام این مراسم بدون اینکه کسی بفهمه گرفت. می دونم خدا توی اون تاریکی ها بود توی مسجد و می دید که خیلی ها چه جوری با آه و ناله صداش می کردن و ازش حاجت می طلبیدن.
خدایا به کتابت و به همه ی اونهایی که از طرف تو اومدن کمکم کن و دست دلم را بگیر.....
ای کاش می توانستم بگویم
که با من جه می کنی ....
تو جانی در جانم می آفرینی
تو تنها سببی هستی
که به خاطر آن
روزهای بیشتر
شبهای بیشتر
و سهم بیشتری
از زندگی می خواهم
تو به من اطمینان می دهی
که فردایی
وجود دارد...
جبران خلیل جبران( یادگاری از habil)
بازم چادر مشکی مو سرم کردم و جلوی آینه یه نگاهی به خودم کردم و تنهایی رفتم مسجد. یادم نیست چند ساله این راهو دارم می رم تنهایی!! ولی هر چی هست من سالهاست این راهو با جون و دل رفتم. خودم با دیدن خودم توی آینه خندم گرفت آخه من که اهل چادر نیستم ولی چقدر با سر کردنش حس خوبی پیدا کردم. گفتم: خداحافظ من رفتم. البته کسی هم زیاد حواسش به من نبود. همه داشتن به درست کردن یه یه چیزی فکر می کردن که من ازش دوری می کردم این شبها. می خواستم خودم باشم. تنهای تنها. در خونه رو که باز کردم کوچه کاملا تاریک بود و از مسجد که 3 تا کوچه پایین تر لب دریاست صداهایی می اومد. مفاتیحی که زهرا دوستم برای هدیه آورده بود و چادری که برام از مکه سوغاتی آورده بود را هم با خودم داشتم می بردم.دلم خیلی لک زده بود برای این شب ها و از اول ماه رمضون برای این شب ها بی قرار بودم. از کوچه که پیچیدم بیرون تا چشمم از دور به مسجد افتاد یه حس غریبی داشتم. هم خوب و هم بد. انگار داشتم می رفتم که گله از این یک سال بکنم و از سختی هاش. نزدیک درب مسجد که شدم یادم رفت که چقدر دلم غصه دار بود. رفتم توی حیاط مسجد و وقتی از توی حیاط به دریا نگاه کردم یه حال خوبی شدم. آخه مسجد دیوار نداره و کنار دریاست انگار که ادم رفته لب دریا. رفتم سمت قسمت خانم ها ولی دوست نداشتم برم توی سالن مسجد و کمی موندم توی حیاط. زنگ زدم به دوستم زهرا که قرار بود با مامانش بیاد. گفت ما الان می رسیم. تا رسیدن اونها ایستادم توی حیاط و چشمامو دوختم به دریا. همون موقع تلفنم زنگ زد و یکی از دوستام بود. گفت ما امشب می خواهیم بریم شام بیرون می خواستیم با هم بریمف من گفتم نمی یام چون مسجد هستم و تا سحر اینجام. خلاصه بعد از کمی ایستادن زهرا با مامانش اومدن و رفتیم نشستیم توی مسجد طبقه پایینش. و با زهرا نماز حضرت حجت را خوندیم. توی چند دقیقه اینقدر مسجد شلوغ شد که گفتن خانم ها بروند طبقه بالا. من و زهرا هم وسایل را برداشتیم و زود رفتیم بالا و یه جایی نشستیم که بتونیم به دیوار تکیه بدیم. کم کم مراسم شروع شد. دعای جوشن کبیر و بعدش نماز قضا و دعا های شب قدر. جالب بودن برام آدم هایی که می اومدن مسجد. خیلی ها با همون تیپبیرون اومده بودن و با روسری و مانتو کوتاه و شلوار کوتاه. یادم نم یاومد تا حالا با شلوار کوتاه اومده باشم حتی دم در مسجد. همیشه مسجد برام یه ارزش و اهمیت خاصی داشت با این حال که هیچ کس اطرافم نماز خون نبود ولی من مسجد را دوست داشتم و یادمه چند ماه پیش یه شب که دیگه به سر حد مرگ رسیده بودم، چادرمو سرم کردم و اومدم مسجد. ساعت 12 شب بود و کسی نبود توی مسجد، منم یه گوشه حیاط نشستم و یک ساعت از ته دل گریه کردم واسه ی خودم و اون یک سال از عمرم که فکر می کردم دارم خوشبخت می شم در صورتی که داشت منو از پا در می آورد.
خیلی ها اونقدر لباساشون کثیف بود که حتی من رغبت نمی کردم از کنارشون رد بشم. بعضی ها هم اینقدر حرف می زدن که دلم می خواست سرشون جیغ بزنم و بگم بسه دیگه من نیومدم صدای شماها را بشنوم. وسط دعای جوشن کبیر که دعا می خوند حس می کردم دارم آرووم می شم. چند قطره اشکی ریختم ولی انگار این دل نرسیده بود اون بالا. ساعت نزدیک 2 صبح رسیدن سرِ احیاء گرفتن و دعا و قرآن به سر گرفتن. یاد خواهرم شیلا افتادم که چند سالی برای مراسم شبهای قدر با هم می رفتیم گلزار شهدا و تا اذان صبح می موندیم. دلم براش تنگ شد. دلم می خواست اونم الان کنارم بود. براش دعا کردم. با زهرا رفتیم توی حیاط مسجد و بعدش برگشتیم نشستیم کنار مامانش. چراغها را خاموش کردن و احیاء شروع شد. چادرمو کشیده بودم روی سرم و از ته دل اشک می ریختم. نمی دونم چرا حتی جرات اینو نداشتم که کسی بفهمه منم غصه دارم. همینطور می خوند و من هق هق گریه کردم و با خدا حرف میزدم. با امام حسین و زهرا و امام زمان و با هر قسمی که می داد و قران روی سرم بود شونه هام می لرزید و گفتم خدایا قرار این شب ها را از این دل بی قرار من نگیر.
بک یا الله
خدایا کمکم کن، خدایا می دونی چقدر غصه دارم. خدایا شروین دیگه نم یدونه چی کار کنه . دیگه دارم بیهوده و بی هدف می رم. خدایا حتی هدفامو ازم گرفتن. خدایا می دونی چقدر آرزو توی این دل کوچیکم مونده و دارم خفه می شم زیر اونها....
بک یا الله
خدایا تو بودی اون شبها که توی بیمارستان بودم.....
خدایا تو دیدی اون حرفا که بهم گفتن و من .........
خدایا من که صبرم مثل تو زیاد نیست. می دونی که کاری از دست بر نمی یاد ولی امشب اگه اینجام اومدم تو کمکم کنی.....
خدایا دیدی چی کشیدم وقتی منو تنها گذاشت. منی که از همه زندگیم براش گذاشته بودم. خدایا تو طرف من بودی یا اون؟؟؟ خدایا اون شب ها که وقت یهمه خواب بودن دستم به آسمونت بلند بود منو ندیدی؟؟؟ چرا ؟؟؟ آخه چرا؟؟؟؟ خدایا دیدیدی که .........................
بک یا الله
خدایا دستامو ببین، تو نبینی، تو نَدی پس کی می تونه به من بده. بهم گوش کنه و درمون دردهام باشه...
...
به محمد
خدایا یادته چقدر .........
به علی
خدایا از همه زندگیم گذشتم تا ........
به حسن بن علی
خدایا به کی بگم که...............
.....
خدایا تنها امیدم تویی......
به حسین بن علی
....
خدایا تو کمک کن .......
......
به موسی بن جعفر
.........................................................................
.................................................................................................................
.............................
.................
دیگه حس می کردم دلم می خواد جیغ بزنم. صدای اون پیرزنی که کنارم نشسته بود اونقدر بلند بود که دیگه صدای خودم به خودم نمی رسید. دوست داشتم بازم قسم بده خدا رو ، دوست داشتم بازم به خدا التماس کنم و ازش کمک بخوام. نمی دونم بین این جمعیت خدا منو می دید؟؟؟ گفتم خدایا منِ حقیر را نکنه نبینی امشب که شروین می میره اگه تو هم تنهاش بذاری. از خدا خیلی چیزها می خواستم و با هم قسمی که می دادن من دستم را بالا برده بودم و می خواستم خدا به منم کمک کنه. مسجد تاریک بود و صدای بک یاالله می پیچید توی مسجد و کنار دریا. داشتم توی اون فریاد ها به آرامش می رسیدم و داشتم به اون سکوتی که می خواستم توی وجودم نزدیک می شدم. اونقدر اسمشونو صدا زدم که دیگه نفسم بند اومده بود و خسته شده بودم. می دونستم اگه کسی بتونه منو آرووم کنه و به حرفای دلم گوش بده اینجاست.
نزدیک اذان صبح بود که مراسم تمام شد رفتیم توی حیاط مسجد. هوا شرجی و مه بود. دیگه دریا هم که چند قدمی فاصله داشت دیده نمی شد. اونقدر جمعیت زیاد بود که حتی توی حیاط مسجد هم جا نبود. سحری پلو قیمه دادن و من با زهرا و مامانش از مسجد اومدیم بیرون. بابای زهرا دم درب توی ماشین منتظر ما بود سوار شدیم اول منو رسوندن خونه بعد هم رفتن. تا رسیدم دم خونه دیدم شهرام هم لباس سیاه پوشیده و از ماشین پیاده شد. اون هم رفته بود توی مراسم دانشگاه شرکت کرده بود. رفتم توی خونه، قیمه خوشمزه ای که داده بودن را خوردم. آخه من عاشق قیمه نذری هستم. بعدش هم کلی آب خوردم آخه خیلی تشنه بودم. بعدش یه دوش گرفتم و غسل کردم و رفتم توی اتاقم. موهامو خشک کردم و نشستم سر سجاده. چند رکعت نماز خوندم و هدیه کردم به روح یکی از دوستام که چند سال پیش فوت کرده بود. بعدش هم نماز صبح را خوندم و رفتم توی تختم که بخوابم. اونقدر آرووم بودم که حد و اندازه نداشت. حس می کردم یه نفر داره بهم نگاه می کنه. مثل وقتی که آدم می دونه یه جایی هست که امنیت نداره ولی یکی بهش می گه بگیر بخواب من مواظبتم. تلفن را گذاشتم روی سایلنت و چشمامو بستم .........
خدایا شکرت......
راه اينكه به چيزي برسيم آنست كه به آن عشق بورزيم .
وجه مشترك داستانهای يعقوب ، يوسف و يونس چیست ؟؟ تاريكي !!!
يعقوب نابينا مي شود ، يوسف به درون چاه مي افتد و يونس در شكم ماهي اسير مي شود .
در دل اين تاريكيهاست كه انسان به سوي خدا باز مي گردد و خدا خدا مي گويد. در او تحولي ايجاد مي شود چرا كه عنايتهاي خاص خداوند در دل شب است .
هيچ چيز بلا را دفع نمي كند و آتش غضب را خاموش نمي كند مگر صدقه !
دیدگاههای صدقه در اسلام : ما سه دیدگاه داریم که باعث میشه صدقه بدیم !!:
الف - از سر معامله : داریم با خدا معامله می کنیم ! یعنی چه ؟
مثال : 100 تومان دادم خدا ، يا لله 1000 تومان بده ! ؟ خب بد نیست اما بهتر است که هرگز از سر گرفتن ، چيزي را نبخشيم .!
ب- از سر ترس ! : صدق می دهیم که می ترسیم !!! چه جوری مثلا :
مثال : ترس از حوادث آسماني ، چشم زخم از 70 بلا و 000!! لطف الهي آنقدر بيكران است كه حتي بارش از سر ترس هم بي پاسخ نمي ماند ولي باز هم بهتر است از سر ترس چيزي را نبخشيم . – راستی دیدین صندوقهای صدقه در فرودگاهها بزرگتره ؟! چرا؟ چون ، توپولوف روسی اونهم توی دل آسمون !!!
ج - از سر عشق : صدقه بدون هیچ ترس و یا واهمه و توقعی !!! یعنی چی ؟
بعضيها مي بارند بي هيچ واهمه ، ترس و توقعي . مي بارند كه لذت مي برند و به شوق مي آيند . لبخندي بر لبانشان مي نشيند . آری می بارند و از نفس اين بارش به وجد مي آيند و حظّ مي كنند که صدقه واقعی و درست نیز همین است .
سوال پيامبر اكرم ( ص ) از جبرائيل درمورد پاداش صدقه ؟
پاسخ : پاداش صدقه 5 نوع است :
1- يك به ده : بخشش به انسان سالم : مثلاً رد كردن كودكي از خيابان يا اميدي در دل كسي نشاندن .
2- يك به هفتاد : كمك به زمين گير و ناتوان : مثال :گرفتن نصف قرص نان سنکک ، جهت همسايه پيرمان كه توان رفتن به نانوايي را ندارد .
3- يك به هفتصد : كمك به والدین ، لبخند به روي آنان. (پدر و مادر جاشون روی سر آدمه و همسر کجا ؟)
4- يك به هفتاد هزار : كمك به اموات و مردگان
5- يك به صد هزار : صدقه به طالب علم ، مثال : هزينه تحصيل كسي را فراهم كردن ، تهيه يك مداد قشنگ براي افزايش شوق نوشتن يك كودك ، تهيه كفش زيبا براي شوق مدرسه رفتن ، تعمير شيرهاي دستشويي مدرسه اي را به عهده گرفتن ، رنگ شاد و شوق انگيزي به ديوار كلاسي زدن
پس همين الان بينديشيد كه چه چيزي را بايد بارش كنيد ؟و چگونه ؟!! و به کی ؟؟؟
مهرتان ، عشقتان ، پولتان ، دانشتان ، وقتتان
پيامبر اكرم ( ص ) : هر كس از شما به همسرش بيشتر اظهار محبت كند ، ايمانش كامل تر است .
هی می رسم اون بالا، هی می افتم پایین. دارم یه راه را می رم و برمی گردم. راه بلاتکلیفی و سردرگمی. نمی دونم چی بگم یا چی کار کنم. تو هم خوب منو سر کار گذاشتی ها. هی یه چیزی می گی و با روح من بازی می کنی. یه روز می گی یه شماره می دم برو زنگ بزن، یه روز می گی از طریق دانشگاه، یه روز می گی چه می دونم… . هر روز یه چیزی می گی. داری با من چی کار می کنی؟؟ نمی دونی همین چند تا کلمه منو به زندگی امید می ده ولی تو یه دفعه منو با صورت می زنی زمین. دیشب دم سحر که رفتم بخوابم داشتم سکته می کردم از دست خودم که چقدر احمقم. داری خدا وکیلی چی کار می کنی؟؟ من نه سربازم و نه آدم های دور و برت که به هر سازی که میزنی برقصن ولی می دونی توی وضعی که من دارم به هر سازت دارم می رقصم ولی داری زیاده روی می کنی. من هم آدمم. خوبه من بیام هر روز امیدوارت بکنم و بعدش با یه مشت حرف بگم نمی شه و نا امیدت کنم. نمی دونم منظورت چیه از این کارها؟؟؟ من سرگرمی خوبی شدم برات عزیزم؟؟؟؟ می دونی تو تنها کسی هستی که منو خوب شناختی ولی زورکی که نمی شه بازی کرد. من دیگه نمی خوام ببازم. دیگه نمی خوام برم سر همون پله های قبلی و هی برم بالا و هی بیفتم پایین. مصاحبت با تو خیلی چیزها داره یادم می ده. دارم کم کم دلم را له می کنم خودم و می فهمم که دیگه همه بازی می کنن و همه توی فکرشون چیزی نیست که من دلم می گه یا روحم. باشه تو خدا را شکر زنده می مونی، منم که متاسفانه زنده ام، پس می بینیم که تو توی این بازی ها می بری یا من. باشه بابا. من تسلیم!!! به خدا توان تحمل این چیزها را ندارم. یه بار شکستم و له شدم. این بار تو نکن. تو که باهام یه مدتی همسفر بودی منو توی سفر دیدی که به هر جایی چنگ می زدم که آرووم بشم و یه راهی برای یه زندگی جدید پیدا کنم. نمی خوام بازم عمرم اینجوری بگذره. من با همه اینجا غریبم و فقط دارم ادا در می یارم که حالم خوبه. بعضی وقت ها از حماقت و سادگی خودم لجم می گیره. من تو این فکر بودم که اگه اومدم تا اونجایی که می تونم کمکت کنم ولی خوب به این نتیجه دارم می رسم که تو همون اسماعیل خانی و من همون کُزِت. جالبه ولی تو نمی تونی تغییر کنی. تو نمی تونی مثل من باشی. به سادگی محبت کنی و به سادگی هم با چند کلمه حرف بچرخونند. می دونم خیلی آروومی. می دونی چرا؟؟ چون یه چیزی را تو هم خیلی وقت پیش از بین بردی.
فضیلت تنها یک چیز است:
توان عشق ورزیدن.
و رذیلت هم تنها یک چیز است:
عجز از دوست داشتن.
فضیلت، ثواب است و رذیلت، گناه.
پیام من این است:
شاد باش،
چشمه یِ جوشان مهر و شفقت باش،
زندگی را به رقص درآور،
ترانه خوان باش،
آنگاه هر چه از تو می جوشد و می تراود،
دُرست است و خیر است و رحمت است.
"اوشو"
معنی این جمله را دارم خوبه خوب حس می کنم. درسته آدم ها با تغییر محیط خیلی چیزها را فراموش می کنن ولی تو چرا؟؟؟ باورت نمی شه جرات هم ندارم یه کلمه بنویسم که مبادا ناراحت بشی. می گم نه خسته است و سرش شلوغه دیگه ذهنش به این ها مشغول نشه و نخواد به فکر جواب دادن به من باشه. ولی چرا من مثل تو نیستم؟؟؟ چرا من مثل بقیه نیستم؟؟؟ بعضی وقت ها حالم از این شروین درونم به هم می خوره ولی خوب این شروین سالهاست که با منه و نمی تونم عوضش کنم.
به شیوه ی خویشتن زیستن، شجاعت می خواهد،
دل و جرات می خواهد.
به شیوه ی خود زندگی کن، شبیه خودت باش، و بس.
منم نمی تونم مثل تو باشم و مثل اونها که چندین ساله داری باهاشون زندگی می کنی. من فقط می تونم شروین باشم. فقط همین. شاید بگی چقدر کوچیکم که نمی تونم خودمو تغیر بدم ولی باید بگم من این شروین را با این شیوه دوست دارم. شروینی که شب ها به خاطر درد و مشکل دیگران خوابش نبره یا برای گرفتاری و مسولیت دیگران نگران باشه. این شروین نمی تونه خودشو بکنه مثل بقیه آدم ها. همونطوری که هیچ کس مثل من نیست. شاید غلطه این راهی که دارم می رم ولی خوب شروین می گه همینو ادامه بده.
نمی دونم چی کار کنم و چی بهت بگم. هرچی می گم به منظور می گیری و هر چی می گی باید حرف حرفه تو باشه. خسته می شم وقتی می بینم تو منو اینجوری می بینی. من نه عروسکم و نه یه سنگ. فقط شروینم و فقط شروین می مونم. پس با من این کار ها را نکن. نمی دونم منظورت چیه؟؟ هنوزم می خواهی منو منصرف کنی از رفتن ولی نمی فهمم چرا؟؟ بعضی وقت ها حس می کنم از من متنفری، یعضی وقت ها حس می کنم از من می ترسی. داریم به شب های احیاء نزدیک می شیم. دلم لک زده برای اون صداها و اینکه یه گوشه مسجد بشینم و از ته دل گریه کنم. برای خودم، برای تو، برای اونهایی که رفتن. نفرینش نمی کنم، فقط سپردمت به خدا. دلم می خواد برم دق و دلی این مدت را با خدا خالی کنم. چرا هر کی می یاد اینجوری می کنه و می ره؟؟؟ خدایا عجب صبری داری به خدا. می بینی من نم یتونم این رفتارها را تحمل کنم پس تو چه جوری منو تحمل می کنی؟؟ خدایا منو ببخش به خاطر این همه سال که بنده خوبی نبودم. می دونم همیشه سعی کردی کمکم کنی ولی خوب هنوزم به اون چیزی که می خوام نرسیدم. می دونم هنوزم باید برم. هنوزم توی راهم. خدایا به این شب ها قسم کمکم کن. نذار بازم بشکنم و نذار جا بزنم از درد ها و مشکلات. مامان امروز اومد بغلم کرد و طبق عادت بچگی هام بهم گفت: موش کوچولوی من! دلم لرزید یه دفعه، آخه وقتی مامان اینجوری بگه حس می کنم می دونه من هنوزم همون موش کوچولوی مامانم که تحمل دیدن درد و سختی هیچ کس را نداشتم. یادش بخیر اون خونه قدیمی که توش بچگی هامو گذروندم. یادم نیست دوستش داشتم یا متنفر بودم ازش. خوبه که اون موقع ها بچه بودم و خیلی چیزها را نمی فهمیدم که چی داره سرم می یاد. خدایا تو می فهمی چی می گم، مگه نه!!!!!! پس به خاطر اون روزها کمکم کن که از پا در نیام. خدایا شروین باید بتونه تحمل کنه.
این روزها دارم کم کم از همه فاصله می گیرم. دارم روی خودم کار می کنم یادته دوست خوبم گفتی تغییرات را باید از خودمون شروع کنیم؟؟ منم می خوام تغیر بدم خودمو. ولی نمی دونی چقدر خسته می شم و سر در گم. راستش دلم می خواد یه چیزی از ته دل بهت بگم و امیدوارم به همون صداقت و دوستی که بینمون از چندید ماه پیش بود قبول کنی که اون نامه یا اس ام اس زدن ها هیچ کدوم ربطی به هیچ چی نداشت. اگه نامه ای نوشتم به نام تو و اگه توی اون سفری که داشتم جون می دادم که خودمو فراموش کنم و تو هم توی سفر بودی. آره اون نامه و اون تلفن ها به خاطر خودت بود و خودت. و من بی هیچ چشم داشتی داشتم باهات حرف می زدم و نخواستم چیزی در قبال اونها بپردازی چون من این کارو از ته دل برای یه دوست کردم. یه دوست که نه دیدمش و نه می دونم دقیقا چه فکری درباره من می کنه. من فقط خواستم بدونی کسانی که برای عشقشون، معرفتشون، صداقتشون، دلشون تنها می شن و می شکنن بیشتر از بقیه حق زندگی کردن دارند و بیشتر از همه لیاقت خیلی چیزها را دارن. یادته خیلی وقت پیش ها گفتم باور کن اونهایی که رفتن همون ثانیه که فکر رفتن کردند پشیمون شدن. پس بدون باید ادامه داد. منم دارم روی خودم کار می کنم. یعنی باید توی این ماه خودم و خدا را پیدا کنم. الان بهترین فرصته برای فهمیدن خیلی چیزها. کمی خسته ام اما خوب این خستگی باید تموم بشه. اول می خوام خودم به آرامش برسم بعدش که به آرامش رسیدم برای زندگیم فکری بکنم و بچسبم به همون هدفهایی که تو بهتر از همه ازشون خبر داری. راستی ببخش اگه بازم مخاطب نوشته هام تویی، آخه وقتی می خوام بنویسم ناخودآگاه یاد تو می افتم و ممنونم که اجازه می دی باهات درد و دل کنم و کمی خودمو آرووم کنم. 3 شب مهمونی دعوت بودم اما این یه مهمونی معمولی نبود. توی این مهمونی من بودم و فرشته ها و خدا. دارم کم کم نزدیک می شم و می دونم بالاخره منم وارد اون مهمونی می شم. دارم می رسم به در اون خونه ولی هنوز چیزهایی را که باید لمس نکردم، حس نکردم. من می خوام بشناسمش، آره بشناسم این شروینو که این همه سال نتونست به کسی بفهمونه توی فکرش فریب و بازی نیست. من آرامش را باید توی دلم و وجودم پیدا کنم و بعدش بچسبم به همون هدفهای قشنگی که داشتم. برام دعا کن رفیق. هنوزم بهت افتخار می کنم می دونی هنوزم بین این همه پسر که اطرافم هستن از همه برای شروین با ارزش تر هستی. نمی گم چرا چون می ترسم از دستت بدم. همیشه گفتم بازم می گم داشتن بعضی آدم ها خیلی باارزشه و تو هم یکی از همون آدم های بارزش هستی که خیلی چیزها ازت یاد گرفتم این یک سال.
خدایا کمکم کن تا منم وارد اون مهمونی بشم. باید در را از روم باز کنی............
درسته من اشتباه کردم.
الان هم پشیمونم.
راستش فقط می خوام یه دوست باشی همین.
نه چیزی بیشتر می دونی چرا؟؟ نمی گم بهت. این دیگه خیلی مهمه
برام که تازه کشفش کردم. ولی خوشبختم که دوستی مثل شما دارم.
این گل برای تشکر از همه خوبی هات ولی فقط یه دوست نه چیزی بیشتر.
مواظب خودت باش و سعی کن به اون چیزی که می خواهی برسی چون منم دارم سعی می کنم.
خدا باید کمکم کنه و خوشحالم که فهمیدم تو نمی تونی صنمی برای من باشی ......
ممنونم بابت همه چیز. خوشحالم که دوست خوبی مثل تو دارم
هر وقت به نتیجه مطلوب رسیدم می گم یعنی به هدفی که دارم
خنده داره که من نمی تونم بیام جواب حرفاتو بنویسم. راستش اون آقایی که اومد نظر گذشات منو کمی ترسوند ولی پشیمون نشدم از تصمیمم. تو هم نمی دونم چی بهت بگم. اونقدر خشن جواب می دی که آدم سنگ کوب می کنه. باشه بابا هر کاری دوست داری بکن. ببینم دار یخودتو می کشی؟؟؟ دستت درد نکنه! ببینم تو خجالت نمی کشی از خودت با این وضع معده ات روزه می گیری؟؟؟؟ البته حرف زدن به تو فایده نداره بازم کار خودت را می کنی. اما خدا وکیلی چقدر اخم کرده بودی وقتی می نوشتی. تازه من نگفتم جنابعالی با بنده صنمی داشتی من گفتم من داشتم این صنم را می کاشتم در خونه ات که جنابعالی اونم ممنوع کردی. مردم توی ماه رمضون یه ذره مهربون می شن اما تو بیشتر منو توبیخ می کنی. خوب باشه. اینم روی بقیه. بازم ساکت میشم اما اگه خفه شدم از بس حرف نزدم دیگه تقصر تو است. مردم توی این ماه می رن مهمونی. می رن دید و بازدید دوستان و چه می دونم از این قرطی بازی ها حالا تو اون امیر بیچاره را هم از دیدنت محروم کردی. پس امیر هم وضعیتش مثل منه. عجب دنیایی شده. خوب پس تا آخر ماه هم وضع همینه. البته شاید هم اثرات گرسنگی باشه که یه ذره عصبانی ات کرده
مثل مامان ها نسخه پیچیدم برات. خوب بازم خدا را شکر که هنوزم تهدیدم می کنی. همینش هم از سر ما زیاده ![]()
ممنونم که اومدی منو دعوا کردی![]()
آرامشم
با همه ی زخم های دلم
مال تو . دل تنهام دیگه تنهایی را نمی خواد.
دیگه دارم جیغ می زنم که خسته ام از تنهایی.
من نمی تونم تنها زندگی کنم . اما تو که خسته بودی مثل من چرا سری به من نمی زنی؟؟؟
حالا شروین خسته شده و تنهاست. حالا تو بیا و بذار من از درد های دلم بگم. آسیاب به نوبت. حالا بذار من بنالم از این درد های کشنده. دیگه نامه من ناتمام موند از بس ترسیدم از تهدیدهات.![]()
![]()
می دونی از حس قشنگ خوشبختی رسیدم یه حس بدبختی. می دونم حتما تو هم رفتی یه وبلاگ دیگه ساختی؟؟
باشه بابا فقط من این وسط اضافی بودم. من اگه می یام پای نت فقط به امید خوندن نوشته های تو بوده و خوب دلخوشی های یه دختر
را ازش گرفتی. کم کم دارم می فهمیم که شماها ![]()
عادت دارین با ادم های ضعیف بجنگین. هم تو
و هم اونی
که تو رو گذاشت و رفت پی یه مشت آرزوی مسخره عادت به این دارین که وقتی یکی بهتون محبت می کنه لهش کنین
و به خودتون ببالین که چقدر قوی
شدین. بابا بی خیال. ضعیف کشی را که همه بلندن
اگه مردی و راست می گی حالا که بهت نیاز دارم بیا
و کنارم باش
. اینها همش حرفه که من لیاقته فلانی را ندارم.
همیشه ادم ها سعی می کنن کسی که فکر می کنن خیلی خوبه را بدست بیارن ولی تو تهدیدش می کنی
و می گی جلو نیا؟؟؟
پس دروغ گفتی و اون هم برات در حد همون بی معرفتی بود که تنهات گذاشته.
نمی دونم این روزها حالت چطوره ولی بعضی وقت ها عجیب دلم هوای حرف زدن با تو رو می کنه.
یه دوست که کنارته و به حرفات گوش می ده. تو رو جون من یه چیزی توی این وبلاگ بنویس.
می بینی دختر دهاتی
یه جایی همیشه تنها می مونه. می گیم
یه دختر دهاتی می خواهیم و به قول دوستای من یه کزت
ولی خودمون اولین کسی هستیم که می ذاریمش کنار.![]()
![]()
یه دختر دهاتی هممیشه محکومه به کوچکی
و تنهایی
پس همه ی حرفات و عقیده هات الکی بود و همش حرف بود
چون تو خودت زودتر از همه خوردش کردی
. لهش کردی
و انداختیش کنار
. باشه خان بزرگ
همیشه حرف حرفه تو بوده و تا بوده ضعیف کشی رسم این دنیا بوده .
تو نزنی و نکشی کی بزنه؟؟
کی بهتر از تو ؟؟؟
تو ناسلامتی خان
هستی و حق داری همه را له کنی و هر چی دل و ارزشه و محبته را با خاک یکی کنی.
ما هم که حقی نداریم پس خسته نباشی . هر وقت هم خسته شدی
از له کردنه من
بیا خودم
ماساژت بدم تا خستگی ات در بره. می بینی صفت دهاتی
همیشه شکستنه و صفت خان
همیشه شکستن و خورد کردن و حکومت کردنه. و اینم خوب می دونی که یه دهاتی
و کزت
همیشه به خان
وفاداره و هیچ وقت از خان
رو بر نمی گردونه.
مواظب دلت باش خان
. سعی کن با امیر آقا بری بیرون بازم تا آرووم تر و شاد باشی.
بازم یه روز دیگه را شروع کردم. دارم دنبال چی می رم وقتی همسفری، همنفسی و همدمی نیست که بتونی نیمه شب سرتو بذاری روی پاهاش و بگی که از صبح تا شب چی شده و چی نشده؟؟ من هنوزم همونم که دنبال معرفت و صفا می گشتم ولی تو نیستی این روزها. آره تو کنارم بودی و نبودی بالاخره؟؟ من نفهمیدم. حالت چطوره؟؟؟ روزها خوب می گذره؟؟ من که از همه چیز محرومم پس فقط می تونم بیام و اینجا بنویسم و دیگه دم نزنم از هر چی محدودیت و فشار. باورت می شه من می خواستم بیام تا دیگه بعد از این همه سال، روزهای هدر رفته زندگیم را جبران کنم ولی تو زودتر از همه و قبل از رسیدن منو محروم کردی از بودن. من نمی تونم چیزی کسی به جز شروین باشم. من همونم که دلش می خواست تلفنش که زنگ می زنه شماره تو رو ببینه، صداتو بشنوه و بفهمه که داری روز به روز بهتر می شی. می بینی دیگه از نوشتن احساساتم ترسی ندارم چون برام مهم نیست هر کسی هر چی دوست داره فکر کنه درباره من. یه عمر برای حرف مردم زندگی کردیم اینجا ولی حالا می خوام به خاطر حرف خودم دلواپس تنهایی هات و خستگی هات باشم. من می نویسم که بدونی وقتی از همه چیز محرومم می کنی هنوزم یه حقی برام می مونه که از دلتنگی هام بگم. تو دلت خواست من برم و پشت سرم را نگاه نکنم ولی بی معرفت تو که خوب می شناسی شروینو که اگه خسته باشی و درد داشته باشی خواب به چشمش نمی یاد پس از چی می ترسی؟؟؟ از اون وابستگی های گذشته هم که گذشتی ولی به خدا می دونم که جون دادی تا گذشتی از همشون. الهی شروین بمیره که سختی کشیدی. شروین نباشه وقتی تو خوب به چشمت نیومده اون روزها.
منم رفتم سفر و ثانیه به ثانیه سفر به این فکر کردم که چرا برای فراموش کردن اون رفتی سفر و برای پیدا کردن دوباره خودت؟؟ ولی به خودم که اومدم دیدم منم توی سفرم و هر ثانیه هزار بار جون دادم که یادم رفت تمام اینده ام و برنامه ریزی هام به هم ریخت. من فقط یه دوست بودم. یه آدم که دلش می خواست رفیقش سالم باشه و هر ثانیه دلش می خواست تو بهتر و سلامت تر از همیشه باشی. می دونی نبودنت یه درد بود که همیشه می گفتم: یعنی من لایق یه عشق اینجوری صادقانه نیستم و حالا هم که دیگه هر کسی حق داره بیاد توی دلت من حقی ندارم. نبودنت یه درد بود و حالا بودنت یه درد بدتر از قبلی. می دونی چرا؟؟؟ چون من محرومم از بودن تو. باشه بی خیال شروین که سوخته بازم می سوزه. خودت رو عشقه. می بینی حرف زدن من چه جوریه؟؟ از ته همین دلی که داری می سوزونیش ولی یادته از حرف زدن اون چی می گفتی؟؟ پس بازم حق می دم که هی فاصله بگیری از من. ولی به اون دلی که هنوز ته دلت داری و هنوز می تونه یکی را دوست داشته باشه قسمت می دم مواظب خودت باش. من که نمی تونم بگم ناهار بخور، شام بخور، خسته نکن خودتو زیاد ولی به خاطر دلت و خودت مواظب خودت باش. می دونی من می خوام ببینمت.
اینجا روزها داره می ره تند تند و من هنوزم سر همون خونه اول وایسادم. نم یدونم یعنی زندگی همیشه همین بوده؟؟ زندگی اصلا چی بوده قدیم؟؟؟ یادش بخیر اون حیاط خونه مامانجونم که چقدر دوستش داشتم. اون حوض وسط خونه هنوزم بعضی شب ها می یاد به خوابم. یادش بخیر چه بی خیال از همه چیز می پریدیم توش و می خندیدیم. هنوزم فکرکردن بهش آرومم می کنه ولی چرا من هنوزم می خوام مثل همون بچگی ها باشم؟؟؟ می خوام یه حوض باشه بپرم توش ولی این بار با یکی که دوستش دارم اون خنده ها را قسمت کنم. دستاشو بگیرم و باهاش برم بالای اون پله ها توی خونه مامان جون که همیشه رفتن به اونجا برای ما نوه ها ممنوع بود. یا دستتو بگیرم ببرمت توی اون زیرزمین که کلی چیزهای خوشگل و نو مامان جون توش قایم می کرد. یادمه یه صندوق چوبی بزرگ بود توی اون زیرزمین که من عاشقش بودم. همیشه فکر می کردم یه روز این صندوق چوبی بزرگ مال من می شه. همیشه بعدازظهر که همه می خوابیدن من می رفتم توی اون زیرزمین و می نشستم کنار اون صندوق و بهش نگاه می کردم و آرووم درش را باز می کردم و چیزهایی که توش بود را نگاه می کردم. وقتی دست می کشیدم روش از کنده کاری ها و نقش های روی اون لذت می بردم. یه اتاق دیگه بود که مامان جون یه دار قالی توش زده بود و بعضی وقت ها برای سرگرمی می رفت و می نشست فرش را کامل می کرد. راستی اون فرش را چی کار کرد مامان جون. همیشه وقتی صدای زدن اون فرش می اومد می رفتم کنار مامانجون می نشستم و دست می کشیدم روی اون و یه حس خوبی بهم دست می داد ولی حالا چی؟؟ مامان جون پیر شده، خونه را کوبیدن و یه خونه 3 طبقه جدید ساختن. حوض کف حیاط شد پارکینگ و مادربزرگ هم یه عالمه فرق کرد.منم بزرگ شدم ولی به خدا بزرگی به سن و سال نیست. هنوزم دلم هوای اون زیرزمین و اون حوض را می کنه. هنوزم دلم می خواد برم شهربازی و از ته دل بخندم و وقتی ترن هوایی می خواد بره پایین یه جیغ بلند بکشم و هر چی توی دلمه خالی کنم. خیلی وقته حس می کنم نیاز دارم یه جیغ دارم، یه جیغ که هر چی مونده توی دلم خالی کنه. دارم کم کم اون زیرها له می شم و حالا پاهای تو هم که می خواستم کنار حوض مادربزرگ دستت را بگیرم و ببرمت توی آب هم به بقیه پاها اضافه شده و داره منو له می کنه. می دونی مهربونم از بقیه هیچ انتظاری ندارم ولی تو چرا؟؟؟؟ تو که خوب بودی و من می دونم هنوزم هستی. باورت نمی شه ؟؟ باور نمی کنی که هنوزم مهربونی؟؟ برو بشین نوشته های وبلاگت را بخون ببین چقدر مهربون و قشنگ می نویسی. پس چه جوری باور کنم این پایی که این روزها بیشتر از قبل داره منو له می کنه پاهای تو است. اصلا این سکوت چه معنی داره. بسه دیگه. تو رو خدا حرف بزن. جیغ بزن. داد بزن و خودتو راحت کن و بذار هر چی مثل دل من یک سال توش جمع شده بریزه بیرون و سبک بشه. تو رو خدا یه چیزی بگو. من آره به قول تو لیاقته هیچ چی را ندارم که باید از حرف با تو محروم بشم ولی با خودت چرا اینجوری می کنی؟؟؟ نوشته هات هنوزم مثل قبل است.
یه کم اوضاع بهم ریخت بعدا می نویسم.......
شروین هرکی که هست... هم زیباست هم مهربان و خوش نیت....
اما چه فایده وقتی آدم حسابت نمی کنه که جوابت را بده یا حاقل به حرفات گوش بده. برو سرتو بذار بمیر چون اگه چیزی نوشته بود برای دفاع از خودش بود نه تو بیچاره. فهمیدی پس انتظار نداشته باش دلش به رحم بیاد. اون خوب بلده چه جوری تو رو کوچیک کنه. دیگه بیشتر از این باید حرف بشنوی؟؟؟ بیشتر از این تهدید بشی؟؟؟ دیگه بیشتر از این تحقیر بشی؟؟؟؟؟
برات متاسفم که هنوزم......
خواهش می کنم....![]()
بازم یه روز دیگه گذشت ولی امروز دلم برات تنگ شده بود. یادته گفتم دلم براش تنگ می شه؟؟ تو گفتی مگه می دونی کیه؟؟ من گفتم نه ولی پیداش می کنم. آره پیداش می کنم. همیشه که قرار نیست من تنها بمونم. راستی الان ساعت 2:56 شب است. همین حالا چراغت خاموش شد. یعنی رفتی بخوابی؟؟؟ خوب اگه رفتی بخوابی امیدوارم خوابهای خوب و خوش ببینی دوست من. دیشب حالم خیلی بد بود و گلاب به روت هر چی برای افطار خورده بودم.... بعدش مامان 2 تا آرام بخش داد که بخودم. ولی نتونستم بخوابم. اومدم پای نت و خواهش کردم که باهام حرف بزنی. خدا را شکر چند کلمه ای حرف زدی ولی بازم از دستم ناراحت بودی. می دونی مهربونم نفهمیدم چرا وقتی بهت دارم محبت می کنم منو مجازات می کنی؟؟؟ باورت نمی شه وقتی باهام حرف زدی چقدر خوشحال شدم. اما راستش منو حسابی دعوا کردی ولی نمیدونی چقدر دلم برات تنگ می شه همش. تو خیلی بی معرفتی. خیلی خودتو لوس می کنی. نکنه خوشت می یاد من بهت هی التماس کنم. اصلا معلومه چه خبره اینجا؟؟؟ من بازم صبر می کنم. می دونی وقتی یه چیزی برات ارزش داره به خاطرش صبر می کنی. تو خودت منو تحریک کردی که اینجوری بشم. خودت کردی.... ومن حالا باید به عرضتون برسونم که نمی تونم بی خیال بشم. نکنه دارم خودمو گول می زنم؟؟؟ نکنه داری منو بازی می دی واقعا؟؟؟ ولی باورکن من هر چی گفتم صادقانه گفتم. به خدا اگه گفته بودم می یام پرستارت می شم به خدا هیچ چیز دیگه ای توی ذهنم نبود. باشه پس بزن منو. قبول دارم حرفاتو. تو نمی تونی منو قبول کنی. می دونی چرا؟؟ چون تو اونو می خواستی که با ادب باشه و با شخصیت و مغرور. درسته من کمم، من نمی تونم خودمو عوض کنم. من نمی تونم خوبتر از این باشم ولی ببین من نم یدونم تو داری چی کار می کنی؟؟؟ من منتظرم پشت در................
من بازم آن شدم تا از یکی از دوستان یه ادرس لینک بگیرم.
خیلی دلم گرفته بود
. چند خطی نامه نوشتم و یه ذره با خدا
حرف زدم و بعدش اومدم پای نت بازم. دلم تنگ شده بود برات بی معرفت. جواب بده . می فهمی من منتظر جوابتم![]()
![]()
امشب تصمیم گرفتم یه سری از شعرهای مورد علاقه ام را که حرف دلمه را اینجا بنویسم. از دیشب حالم بهتره و خوشجالم که هنوزم خوشبختم با بودن حتی توی وبلاگش
گاهی یه خونه ساده یه گلیم
به همه دنیا می ارزه . مگه نه ؟؟؟؟
گاهی وقت ها توی قصرم که باشی
دلت از غصه می لرزه. مگه نه ؟؟؟
حاضری دار و ندارت را بدی
به جاش از خدا دل خوش بگیری
حاضری زندگی تو بدی
اگه بتونی با دل عاشق بمیری
بعد از آنکه تو رفتی
من با کوله باری از گریه به استقبال شب رفتم
و در میان هق هق گریه ها، التماس را معنا کردم
در این تالاب مهتابی
نفسهایم به شماره افتاده
هوای دم کرده متروک
رازهایم را در گوش شبنم نجوا کردم
که شاید تو
همراه اولین طلیعه خورشید
بر گونه هایم بوسه می زنی
" که مرا ببخشی "
شاید ارزشِ
حتی یک لحظه
نگاه تو
مرگ مرا بها باشد،
هنگامی که آرزومندم
بهای دمی با تو _ از تو
سخن گفتن را
بپردازم.
حریم اندشیه
در مقابل
هر کوتاه ترین انجام
از
توانایی انسان
هر پلک زدن
کوتاه ترین اندیشه نیز
مرا به تو پیوند می دهد
و تو ... ای کاش
مرا می فهمیدی.
"از تو تا ترانه امید"
تو همیشه
بر فراز خاطره ام جا داری،
و من از
پنجره اتاقم
تو را می نگرم
که سراپای وجودت
همه خوبیست.
کنار تنهاییم جهانی پریشان می گذرد
آرزویی در باد و قصه ای
کوتاه و تلخ.
در رویایی پریشان
لحظه ای از رنگ دریا را می بینم
که اگر عاشق بودیم
زندگی را کفایت بود..
اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت....
با من سخن بگو
دیریست لبهای فریادت
در جدال با گفتن و نگفتن است
باران کلامت را
بر شوره زار دلتنگیم فرو ریز
که من اینجا
در این غروب سرد
زندانی لبهای بسته توأم....
"غربت"
وقتی شکست عشق را به تماشا نشسته ایم
دیگر صدای های های گریه ام
با التماس تو
بر مکث این شکست، خنده آور است!
این انکسار شوم
از غربت نگاه من
با نگاه توست
باید
که " ما " شویم...
"انتظار"
زبانم در ثنای قدمهای سبزت خشکید،
چشمانم به راه یارانت سپید شد
صبر و قرارم رخت بر بستند
من مانده ام و
یک عالمه انتظار ،
کی می آیی؟؟؟
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم؟؟؟
سینه را سوراخها کردی به پیکانِ ستم
خوب کردی، خانه ی تاریک ما روزن نداشت.....
روزهایی که بی تو می گذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هایش
آرزو باز می کشد فریاد:
در کنار تو می گذشت، ایکاش!
من نمی گویم درین عالم
گرم پو، تابنده، هستی بخش
چون خورشید باش
تا توانی
پاک، روشن،
مثل باران،
مثل مروارید باش.
وای! باران، باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من
اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟؟؟
در تمام لحظه هایم هیچکس
خلوت تنهاییم را حس نکرد
آسمان غم گرفته هیچگاه
برکه طوفانیم را حس نکرد....
لازمه عشق
تکامل نیست،
ولی
صداقت هست....
کوه ها با هم اند و تنهایند
همچو ما با همانِ تنهایان .....
بوی مهربانی می آید
کجا ایستاده ای
در مسیر باد؟؟؟؟
نیا؛
اگر می آیی
مرا دوست بدار
بلند بلند
و
طولانی ....
دستانت را به من بده
با هم از آتش بپریم
آنان که سوختند
همه تنها بودند ....
من در جستجوی تکه ای از آسمان پهناور هستم
که از تراکم اندیشه های پَست تهی باشد......
چه اهمیت دارد اگر گاه
می روید
قارچ های غربت؟؟؟
بگذار تا شیطنت عشق، چشمانِ تو را بر عریانیِ خویش بگشاید
اگر چه این معنی جز درد و پریشانی نباشد
اما:
کوری را هرگز به خاطر آرامش
تحمل مکن.....
اینم چند جمله پر معنی
عفو هر کسی به اندازه عشق اوست....
هر چیز ارزشمندی ارزش انتظار کشیدن را دارد.
من ایمان دارم که نخستین آزمایش یک مرد واقعا بزرگ، تواضع است.
دلم نمی خواست دیگه به هیچ مسافری دل ببندم و بگم بمون. دیگه می خواستم عادت بدم دلمو به خستگیه تنها بودن و تنها موندن. چه قصه عجیبیه این دل بستن به اونی که هیچ وقت ندیدیش. فکر می کردم که وقتی باشی دیگه نباید به بودنت شک کرد اما بودنت برای من فقط صدات بود. اره من تو رو توی صدات و چند خط پیدا کرده بودم ولی عجیب بود که حس می کردم دارمت و این داشتن منو تا اونجایی کشوند که دیگه تو نبودی. شب ها وقتی تنها به تخت می رفتم که بخوابم اشک هام آرووم آرووم از صورتم می ریخت روی بالش و من بیشتر شب ها با این آرزو می خوابیدم که یه روز ببینمت. من هیچ وقت نفهمیدم این اشک ها و گریه ها واسه ی چی بود چون تو که بودی حتی دور ولی من اشکام تمومی نداشت. می دونی باورم نمی شه که خودم دیگه نموندم. دیگه داشتم کم کم خورد می شدم و نگو که تو مقصر نبودی. می بینی شروینِ تو دیگه قشنگ نمی نویسه. وقتی دیگه بودنت کم رنگ شد نوشته های منم دیگه حوصله منو نداشتن. دیگه قلم که دستم می گرفتم بدنم می لرزید. دیگه از دیدن این وبلاگ هم می ترسیدم چون تو نبودی. می دونی دلم می گیره وقتی می بینم بعد از اون همه عشق تنها موندم. تقصیری نداری من شاید کم بودم. آره عزیزم ( بذار برای بار آخر بهت بگم عزیزم ) آره عزیزم من بودم ولی الان دیگه خسته ام. این روزها بیشتر وقتم سر سجاده ای می گذره که خدای اون سجاده تو رو به من نداد. می دونی خیلی ضعیف شدم. دیگه کم می یارم خیلی ولی خیالی نیست. باید ادامه داد. می دونی یه دوست پیدا کرده بودم یه جای دور و راستش از خدا که پنهون نیست از تو هم نمی خوام پنهون کنم، ازش خوشم اومده بود ولی شاید باورت نشه اگه بگم من ازش خوشم اومد ولی راستش نتونستم هیچ وقت به خودم اجازه بدم بهش حتی فکر کنم چون من می دونستم که دوست داشتن براش چقدر باارزشه و هر کسی را لایق دوست داشتن نمی دونه. یه کمی مریض بود ولی از خدا خواسته بودم دیر تر از من بمیره و باورت نمی شه اگه بگم نامه ای که هیچ وقت به دست تو نرسید به دست اون رسوندم. البته نامه را مخصوص اون نوشتم با جون و دل چون تنها کسی بود که حس می کردم شاید درد را از لابه لای نوشته هام درک کنه. باورت می شه وقتی نامه براش می نوشتم با هر کلمه اش اشک می ریختم. می دونی چرا؟؟؟ چون من حتی جرات اینم نداشتم که بهش ابراز علاقه کنم. می دونی دوست داشتن چیزه عجیبیه. آدم نمی دونه باید بگه یا نگه. اما خوب من نتونستم با خودم کنار بیام. و بهش نگفتم چون راستش من داشتم به کمکش می رفتم نزدیکش ولی نمی خواستم تا آخرین لحظه چیزی بفهمه. حتی حاضر بودم همیشه به جبران این کمک و محبتش هر کاری خواست بکنم براش. میدونی تو ارزش دوست داشتن منو نفهمیدی. منم خیلی تلاش کردم بهت یاد بدم و خودتم خوب می دونی که چی می گم. برات شعر نوشتم. حرف های قشنگ گفتم. و خیلی کارهای دیگه ولی تو نفهمیدی اونها چه ارزشی داشتن.
تو حالا نیستی دیگه البته باید با عرض شرمندگی بگم الان مطمئن هستم که اون روزها هم نبودی و این من بودم که وانمود می کردم تو هستی.
دیگه چند وقتی است که دلم هواتو نمی کنه مثل قبل. باورت می شه منم رفتم سفر و تونستم به خودم حالی کنم که دختر ساده تو هیچ چی نبودی و نیستی.
من به کوچکی خودم اعتراف می کنم ولی با تمام وجود و ایمان می گم:
"تو کوچیک تر از من و حتی می شه گفت تو هیچ چی نبودی"
ساده
من دارم می رم اما به کجا نمی دونم؟؟؟ ![]()
بازم امشب حرف از من بود و بازم به جای من قضاوت کردن و خیلی حرفها و تهمت ها زدن که حالم بد شده بود. بدنم می لرزید
دارم روانی میشم. بابا منم آدمم![]()
چی کار می کنن با زندگی من اینها؟؟؟؟ وای که چقدر نامردین همتون. این همه منو نابود کردین حالا دم از محبت می زنین؟؟؟؟؟
خدایا
دیگه چی بهت بگم ![]()
![]()
خسته شدم. آخه هیچ کس نمی تونه به من کمک کنه؟؟؟ خدایا چی بدم که بهم کمک کنی؟؟؟![]()
خدایا تو که خدایی باید بتونی. باید کمکم کنی. من از کی انتظار داشته باشم وقتی تو هستی؟؟؟ آهای تو که جا زدی و نتونستی به یه دختر کمک کنی آره تو
من بابت این کمک پول می دادم و حاضر بودم تا آخر عمرم برات هر کاری خواستی بکنم ولی تو چی؟؟؟ از یه دل بستن ترسیدی؟؟؟ تو چی می فهمی از سختی این که نتونی برای خودت تصمیم بگیری؟؟؟ برو به همه ی اونهایی که از تنهایی تو می ترسیدن بگو خیلی ها حاضرن همه ی زندگیشون را بدن ولی یه لحظه جای من باشن.
خدایا
خسته ام.
می فهمی
؟؟؟؟ دارم از این بغض هر شب خفه می شم.
می دونی که گلوم هر لحظه هزار بار درد می گیره چون دلم می خواد جیغ بزنم
و بگم همتون بروید گم بشین که هیچ کدومتون منو برای خودم نمی خواهین و هیچ کدوم حاظر نشدین
بهم کمک کنه. آره تا اطلاع ثانویه حالم از همه به هم می خوره.
مخصوصا از تو
که حتی یه راه و یه همسفر برای رفتنم پیدا کردی. تو نفهمیدی چی کارم
کردی. من دیگه مطمئن شده بودم که دارم به آرزوم می رسم و خدا داره کمکم می کنه و تو منو با حرفات امیدوار کردی و یه دفعه منو از اون بالا ول کردی. آره با مغز افتادم توی همون لجن ها که دارم ازشون فرار می کنم.
بابا نامرد ها من مگه چی می خوام؟؟؟
بابا من آرامش می خوام.
چرا من نباید یه شب با خیال راحت سر روی بالت بذارم. اه تف به این همه دوستی پر از رنگ و ریا.
آهای تو. آره تو
لیاقت اون همه توجه و محبت من را نداشتی چون اگه داشتی به احترام این که حالت را توی اون بی کسی هات پرسیدم کمکم می کردی. خوب نمی خواستی کمک کنی چرا گفتی کمک می کنی و منو امیدوار کردی؟؟؟ نمی گم الهی یه روز امیدت را ازت بگیرن چون کشیدی و دیدی که آدم وقی امیدش را بگیرن دیگه زندگی براش معنا و مفهمو نداره
از چی ترسیدی ترسو؟؟ از این که یه آدم زخمی و خسته بخواد بهت بگه کمک؟؟؟؟؟ ![]()
برید گم بشید همتون که حالم از هر چی رفیقه به هم می خوره. ![]()
![]()
![]()
![]()
هر کسی هم نفسم شد
دست آخر قفسم شد
منه ساده به خیالم
که همه کار و کسم شد
اونکه عاشقانه خندید
خنده های منو دزدید
پشت پلک مهربونی
خواب یک توطعه می دید
رسیده ام به ناکجا
خسته از این حال و هوا....
داشت می رفت
گفتم بمان،
نماند!
با خود عهد بستم که اگر آمد
به او حرفی نزنم
او که رفت و نماند
من ماندم و خو گرفتم
به ماندن بی من!
سلام به تویی که نیستی کنارم دیگه. یادته پارسال همچین روزی قرار بود بیایی. یادته؟؟؟
برای دیدنت روزشماری کرده بودم. برات گل رز قرمز خریده بودم. برات خودم را خوشگل کرده بودم. الهی بمیرم برای خودم که تو هر روز منو کمتر از روز قبل می خواستی و من نفهمیده بودم. بیا و حالا ببین دارم با تنهایی هام زندگی می کنم. ننوشتم که فکر کنی هنوزم دوستت دارم. نه به خدا، دیگه تموم شد. یادته همه جا دنبالت گشتم؟؟؟ حتی بیمارستان هم رفتم که مبادا توی پرواز حالت بد شده باشه ولی تو نیومده بودی اصلاً. چه روزهایی با هم داشتیم، یادته؟؟؟
امروز صبح زود از خواب بلند شدم. نمی دونم چرا آرووم و قرار ندارم.
وای که چه ساده بهت دل بسته بودم. من ازت هیچ چیزی نخواسته بودم. دلم می خواد برگردیم به 1 سال قبل و فقط 1 ثانیه کنارم باشی. آره الان دیگه نمی خوام برای همیشه کنارم باشی. فقط 1 ثانیه. می دونی چی کار می کنم؟؟؟
فقط آرووم آرووم بهت نزدیک می شم و توی چشمات نگاه می کنم و با تمام وجودم تف می کنم توی صورتت تا ببینی با زندگی من چی کار کردی، آره عزیزی که حالا دیگه عزیز نیستی! تو لکه ننگ زندگی من شدی. کجا بودی دیشب ببینی چه چیزهایی که بهم نگفتن. تف به همه اون احساسی که برای تو خرج شد.
می خوام بدونی دیگه نمی خوامت.
می خوام بدونی دیگه خجالت می کشم که به کسی بگم من یه روز اونقدر تو رو صادقونه خواسته بودم. نمی خوام دیگه از امروز برات اشک بریزم. آره امروز سالگرد بدبخت شده منه. اونقدر غیرت نداشتی و بیایی ببینی با من چی کار کردی.
دوباره تنها شدیم!
گفتم:« بمان»! و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت وُ
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله ی فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسایه ها با صدای آوازهای من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رویا می بینند!
اما چه فایده ؟؟؟
هیچ کس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه ی بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟؟؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره این منُ
این تاریکی وُ
این از پی کاغذ و قلم گشتن!
گفتم:« بمان»! و نماندی!
اما به راستی،
ستاره نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نم یماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟؟؟؟؟
چی بنویسم که بفهمی یک سال از پرثمر ترین سالهای زندگیم را نابود کردی و رفتی؟؟؟؟
نه چرا دروغ بگم به خودم، تو همه ی زندگی منو نابود کردی. می شنوی خدا؟؟؟ می شنوی؟؟؟ می شنوی چی می گم؟؟؟ من به کناه نکرده دارم می سوزم. خدایا تو که خبر داری از همه چیز ..................
حالا کجایی که ببینی چی می کشم از اون یک سال دوست داشتنه صادقانه.
الان همه ازت می پرسن.
می گن چه خبر از......؟؟؟
می گن نیومد؟؟؟؟
می گن چی شد پس بعد از این همه انتظار؟؟؟؟؟
خدایا دیگه از همه خجالت می کشم. می بینی ماههاست که به کسانی که پیوند های این وبلاگ هم بودم سر نزدم چون حداقل بعد از تو، اینها می دونن که چی کشیدم در انتظار دیدنش، دیدن کسی که نمی دونم اصلا کسی بود؟؟؟؟؟
خدایا از خودم هم خجالت می کشم....
آخ خدایا .......
خدایا....
این بود نتیجه اون همه دوست داشتن؟؟؟
خدایا......
می بینی؟؟؟
دیگه اسمت را هم نمی یارم چون برام مثل یه لکه ننگ شدی. کی باورش می شد من به اینجا برسم؟؟ هیچ کس چون من صادقانه بهت دل بسته بودم و همیشه می گفتم: خدایا من قول می دم نامرد ینکنم در حقش، پس تو هم کمک کن که زودتر بیاد و من را خوشحال کنه.
ولی تو نیومدی....
می خوام بدونی دیگه دوستت ندارم
دیگه یاد گرفتم دوست داشتن لیاقت می خواد که تو نداشتی و
شاید من هم لایق نبودم.....
آه چقدر خسته ام از تو
از خودم
از تمام لحظه هایی که همیشه جلوی چشممه
برو که دیگه بودنت فایده نداره. دیگه به خوابم هم راهت نمی دم. تو لایق خوابهای من هم نبودی. تو هیچ چیزی نبودی. این من بودم که بزرگت کردم برا یخودم و دلم چون فکر می کردم لایق محبت هستی ولی حالا می گم : نه تو لایق هیچ چی نبودی. یه تاری موهامو به تو نخوام داد....
برو به جهنم، به همون گوری که برای من کنده بودی از 1 سال و خورده ای پیش و هر روز منو یم ذاشتی اون تو و می خواستی باور کنم که قبر هم می تونه جای خوبی باشه.
من خسته شدم از تموم وجودت، راستی خودمونیم حالا که همه چیز تموم شد بیا و بهم بگو کی بودی؟؟ چی بودی؟؟؟ کجا بودی؟؟؟ الآن دیگه اونقدر زخم دارم ازت که گریم نمی گیره اگه حتی بفهمم تو وجود خارجی نداشتی که این روزها عجیب حس می کنم تو اصلا نبودی هیچ وقت و من بهت وجود و هستی داده بودم با عشقم و حالا برات متاسفم چون از امروز دیگه حتی خاطراتت هم برام بی ارزشه. برو به همون گوری که برای من کنده بودی.
بهت نمی گم عزیزم،
نمی گم مهربونم،
نمی گم قشنگم،
نمی گم مرد من،
نمی گم مونس همه تنهایی هام،
نمی گم ....
....
...
...
آره دیگه هیچ چی بهت نمی گم
آهای فلانی برو دیگه نیا حتی به خوابم که تف می کنم به اون خوابی که تو توش باشی.
خدایا تو تموم اون لحظه لحظه ها، تموم اون شب ها که دستم به آسمونت بود کنارم بودی و دیدی که چه جوری خواسته بودمش.
صادقانه، بی ریا، ساده و عمیق!
اما اون چی؟؟؟؟
خدایا خجالت می کشم بگم بهت ولی چه جوری تونستی یه همچین آدمی خلق کنی؟؟؟؟
خدایا دیگه حتی نمی تونم ازش بنویسم خوب
دیگه بذار هر چی بود توی دلم و لابه لای همون زخمی باشه که زد و رفت.
دیگه بذار خودم باشم و اون درد های کشنده و خودت!
خدایا ......
آخ دلم ....
....
........
....
سالگرد روزی که قرار بود برای اولین بار بیایی
فرزانه سلام
نمی خواستم باهات حرف بزنم چون بودنت خیلی چیزها ازم گرفت و این فقط مربوط به منه و تو و هیچ ربطی به اون نداره. من نه اهل جنگم و نه اهل صلح
نترس هنوزم اون قلندر کوههای سیاهت مال خودته. نترس به من چیزی نرسیده بود و نخواهد رسید. اگه چیزی هم نوشته شده اینجا ربطی به ارتباط تو نداشته. دیدم که همه چیز را خوب فراموش کردی چون دیگه بعد از اون همه حرف اسم من را هم نیاوردی.
البته از حق نگذریم خوشحالم کردی که اومدی اینجا چیزی نوشتی چون فکر می کردم دیگه خیلی بی کس شدم اما دیدم هنوزم یکی هست که براش این بچه کوههای سیاه مهم باشه.
بهت نمی گم چی تو دلمه چون نمی خوام بازم همون رفتار را با من بکنی. الان اگه جرات داری بیا با خودم و با شروین بجنگ. الان دیگه داره پوست می ندازم از بی کسی و تنهایی.
تو خوب فهمیدی و بهت تبریک می گم که زود فهمیدی.
اما
اما خیلی هم اشتباه کردی..........
فکر کردی راه ارتباط با آدم ها همین ایمیل و چند تا پی ام است؟؟؟
نه عزیزم دنیا کوچیک تر از این حرفاست که من فکر می کردم. خدا هنوز اونقدر قدرت داره که هر روز خیلی چیزها را بیاره جلوی چشم آدم ها و همین دنیا حالیشون کنه که چه غلطی کرده بودن و یا دارن می کنن......
برو به سلامت. می دونم داری لج می کنی با من. باشه بابا. من که چیزی نگفتم ولی برو به امیر آقا بگو از یه دختر ترسیدی. می دونی خیلی بده که دلخوشی های یه آدم را ازش بگیرن. ایمیل هم دیگه نباید بزنم باشه. قبول. ولی فکر می کنی تموم می شه همه چیز. باشه برو به سلامت. من همیشه هستم. می سپارمت به خدا مهربون و بی رفیق
اگه همین خوشحالت می کنه باشه این مانجام می دم به خاطر تو ولی نه اونقدر که تو بخواهی............................................
خدایا ممنونم ازت![]()
![]()
![]()
خدایا شکرت
. باهام حرف زد![]()
باورت نمی شه وقتی پی ام داد زدم زیر گریه
.البته راستش چون نمی تونم دروغ بگم باید بگم قبلش هم کلی گریه کرده بودم از دلتنگی و با دیدن پی ام اون که دیگه انگار خبر مرگ عمه ام را بهم داده بودن.
داشتم خفه می شدم. دلم براش تنگ شده بود ولی خوب حق نداشتم زیاد حرف بزنم چون بهم اجازه داده بود کمی حرف بزنم. دلم می خواست جیغ بزنم وسط گریه هام از خوشحالی. ته دلم ولی گفتم خدایا شکرت
. امشب چه شب خوبی بود. خدایا ممنونم ازت
. امام زمان ممنونم ازت.
ممنونم که کمک کردی که راضی بشه باهام حرف بزنه. امام زمان راستش حالا مطمئن شدم که می تونی کمکم کنی.
راستش یه خبر بد دارم
ولی الان نمی تونم بگم.
امروز روز چهارم بود که قول داده بودم برای سلامتیش روزه بگیرم و گرفتم. و می خوام تا آخرش را بگیرم و می دونم خدا کمک می کنه تا کارم به بیمارستان نکشه.![]()
مواظب خودت باش و خوب بخواب مهربونم اخموی .....
ممنونم ازت رفیق بی رفیق. باورت می شه ۳ شبه پشت سره هم دارم خوابت را می بینم و تا حالا هیچ چیز و هیچ کس اینجوری منو آرووم نکرده بود. دیشب بعد از سحر که نمازم را خوندم رفتم خوابیدم و خواب دیدم زنگ زدی و کلی باهام حرف زدی و کلی خندیدیم با هم و من همون موقع از خواب پریدم و سریع تلفن را که کنارم بود چک کردم . راستش قاطی کرده بودم که اون تلفن واقعی بود یا نه؟؟؟ بعدش نشستم و توی تاریکی اتاقم یه دل سیر گریه کردم.
این روزها بیشتر ساعت های روز سر سجاده ای که زهرا برام آورده می نشینم و اشک می ریزم. یادته یه روز گفتی خدا معجزه هم داره؟؟؟ منم از اون معجزه ها می خوام. راستی اسحاق چطوره؟؟؟ اومد پیشت؟؟؟ مواظبش باش. راستش حس می کردم با من همسفر می شه ولی خوب نشد. ممنونم ازت خیلی این چند روز به خودم فکرکردم. آره درسته من نمی تونم کسی را مثل خودم پیدا کنم.
دلم برات تنگ شده ولی اونقدر حرفت بهم فشار آورد و کوچیکم کرد که می ترسم بهت بازم نزدیک بشم و اس ام اس بزنم یا پی ام بذارم. دلم می خواد صداتو بشنوم. اصلا هم برام مهم نیست که چی می گی با خودت این بار. بازم از خدا خواستم هر ثانیه که خوبت کنه. شاید بازم دارم اشتباه می کنم ولی این چند روز منارم بودی بیشتر از قبل.
می دونی درسته من مثل تو و از جنس تو نیستم ولی خودت باعث شدی این حس توی وجود من بوجود بیاد و من باید بگم که دلم می خواد بیایی .................
خیلی این چند روزه گریه کردم و به حرفت فکر کردم. درسته همونطوری که بهت گفته بودم تو از من خیلی بهتری ولی من یه چیزی دارم که از همه سر ترم و حتی از تو. می دونی اون چیه؟؟؟ اونه که وقتی یکی را بخوام از جونم و زندگیم براش می گذرم و امیدوارم یه روز بفهمی من چی گفته بودم. می دونی من دیشب دم سحر دستامو باز کردم که خدا هم ببینه که چیزی ندارم که نشونه این باشه که از تو بهترم ولی دلم یه چیزیه که قابل دیدن نیست ولی خدا می دونه که هیچ کس مثل من نمی تونه باشه. راستی مواظب خودت هستی؟؟؟ شام و ناهار می خوری؟؟؟؟ خوب استراحت می کنی؟؟؟؟
دلم برات تنگ شده. می خواستم اس ام اس بزنم ولی خجالت کشیدم...............................
نیا؛
اگر می آیی
مرا دوست بدار
بلند بلند
و
طولانی....
با همه خلق سخنها دارم
سخن از انسانها
سخن از اين همه عصيانگري انسانها
سخن از نسل بشر
سخن از فتنه وشر
دوستان گوش كنيد
قطره اي اشكم من
كه زچشم سيهي ريخته ام
و به خون جگر آميخته ام
آتش و آهم من
دارم از سينه دلسوختگان مي خيزم
دارم ازديده دلباختگان مي ريزم
واي بر من كه بسي تنهايم
مثل من هيچ كسي تنها نيست
اين همه پيش همه رسوا نيست
منم و بي كسي و تنهايي
كنج آلونك وحشت زده شيدايي
من بسي تنهايم
همه از خويش مرا مي رانند
همه ديوانه وديوانه ترم مي خوانند
وبه ديوانگيم مي خندند تهمتم مي بندند
من بسي غم دارم
غم من صحرا هاست
افق تيره آن ناپيداست
مثل ابر سيهي غمگينم
هر كجا مي نگرم ماتم و غم مي بينم
من بسي غم دارم
غم آوارگي ودربدري
غم تنهايي و خونين جگري
غم عصيانگري انسانها
غم انسان و غم نسيانها
دوستان گوش دهيد!
همه جا رنگ دروغ
همه جا پر شده از نيرنگ است
پاي زهوار حقيقت لنگ است
دوستان در رنجم
رنجم از رنگ و رياست
دوره مرگ صميميت و يكرنگي هاست
دل يكرنگ كجاست؟
رنگ بي رنگ كجاست؟
دوستان اين مردم
همگي صد رنگند
دوستان مي بايد
روز را روشني از نور حقيقت باشد
صحبت از مهر و محبت باشد
دوستان مي بخشيد
چه كنم بيمارم
وچنان برزخم و تب دارم
گويي اينك هذيان مي گويم
دوستان گوش دهيد
همه جا در صحف ابراهيم
به اوستا و زبور داود
و به قرآن و به انجيل و به تورات يهود
سخن اين است كه انسان باشيد
از بد و زشت گريزان باشيد
دوستان سينه كه بي كينه شود
سرزمين ابديت آنجاست
كاخ زيباي حقيقت آنجاست
كه در او نور خداست
كه در او لطف و صفاست
دوستان در همه حال
اينچنين چرخ زمان مي چرخد
من دوان در پي ارابه خاموش سكوت
مي روم من به جهان ملكوت
گر چه اينجا همه چيزها روياست
لطفش اينست كه غم ناپيداست....
داود فتحی
حرفی ندارم.
دیشب شب سختی بود. گریه
دیگه مجالی به نفس کشیدن نمی داد. از ته دل دلم برای خودم سوخت
. نیا بخون و بهم بخند
به خاطر کار دیشبت چون چنان آهی کشیدم که حس کردم همه ی وجودم سوخت. این چند تا شعر را از دفتر زهرا می نویسم. یادش بخیر چه روزهایی با زهرا توی یه کلاس و یه نیمکت می نشستم. از امروز دیگه به زهرا باید بگم حال تو رو نپرسه. آخه زهرا هم تو رو می شناخت از حرفها و درد و دل های من و هر بار که منو می دید یا زنگ می زد احوال تو رو می پرسید. می بینی چقدر جالبه؟؟؟ زهرا هم دوست داشت تو رو ببینه ولی خوب قسمت نبود یا نکنه زهرا هم لیاقت دیدن تو رو نداشت. ولی نه زهرا از همه ی دختر های دنیا بالاتر و با ارزش تره. اینو حاضرم قسم بخورم. یعنی اگه می اومدی خودت هم می دیدیش و یا اگه بیشتر می موندی می شناختیش.
صبح بیرون نیومدم از تخت آخه حالم بد بود. ساعت ۳ بعدازظهر اومدم پایین از تختم ولی نشستم سر سجاده و بیشتر روز را دعا کردم و توی مفاتیح ور رفتم. فقط همون تونست کمی آرومم کنه. به زهرا هم چند باری زنگ زدم ولی نبود خونه. یه اس ام اس زدم به آقای کامرانی پور ولی یه پسری زنگ زد و شروع کرد به حرف های مسخره زدن که کی هستید و می شه قرار بذاریم ببینمتون. منم که مثل سگ بودم گفتم نخیر با داد و قطع کردم. اونقدر خوب پاچه اش را گرفته بودم که دیگه زنگ نزد.
از مخابرات هم یه اس ام اس ناز
برام رسید و مبلغ قبض تلفن را اعلام کرد که نزدیک بود همون جا توی تخت
پس بیفتم. ولی جهنم تا ریال آخر پولم را خرج می کنم ولی مثل یه خانم
خرج می کنم و نمی ذارم بهم سخت بگذره. مامان می گه نمی دونم این شروین که سر کار نمی ره چه جوری این همه خرج می کنه. خبر نداره من پولهام بچه می زائن.![]()
نه راستش دیگه همین امروز و فرداست که تلفن را هم بدم بره. وقتی کسی باهام کاری نداره تلفن نمی خوام. راستش با خودم که رو دربایستی ندارم این ۲ ماهه تلفن فقط به خاطر حرف زدن با یکی بود که دیشب به سلامتی حسابی از رومون راه رفت و لگدمالمون کرد. باشه من هم خدایی دارم ......![]()
اما خدا
هم شاهده نفرینت نکردم که بگی بچه یی و فقط خواستم زود تر خوب خوب بشی و با یه آدمی برخورد کنی تا بفهمی رفاقت و صداقت یعنی چی تا قدر من بیاد دستت. چون من که خودم را می شناسم چه خری هستم و تا به یکی یا علی بگم دیگه می خوام براش جون بدم. بازم می گم خدایا سپردمش به تو.....
می دونم دوست های خوبی پیدا کردی. ولی بذار یه چیزی بهت بگم. نوشتن چند تا شعر و حرف عاشقونه و گول زننده را همه بلدن. خودت هم خوب می دونی ولی امیدوارم به روزی برسی که بفهمی هیچ کدومشون باطنشون مثل من نبود. هر جا هستی و با هر کی هستی خوش باشی شما که از همه نظر از من بهتر و بالاتری و من به درد شما نمی خورم. درست گفتی. من به درد کسی می خورم که قدر این همه یک رنگی و صداقت من را داشته باشه. و می دونم بالاخره خدا
میون این همه آدم یکی را آفریده که مثل دل من یه رنگ و صاف باشه و منو به اون آرامشی که همیشه آرزوشو داشتم برسونه.
چنان دل کندم از دنیا
که شکلم، شکل پنهانی ست
ببین مرگ مرا در خویش
که مرگم هم تماشایی ست
مرا در اوج می خواستی
تماشا کن، تماشا کن
دروغین بودم از دیروز
مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده
از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی
قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
بجز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند
مرا با خود رها کردند
گمان کردم که همدردند
شگفتا از عزیزانی
که هم آواز من بودند
بسوی اوج ویرانی
گل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم..........
بعد از آنکه تو رفتی
من با کوله باری از گریه به استقبال شب رفتم
و در میان هق هق گریه ها، التماس را معنا کردم
در این تالاب مهتابی
نفسهایم به شماره افتاد
هوای دود کرده متروک
رازهایم را در گوش شبنم نجوا کردم
که شاید تو
همراه اولین طلیعه خورشید
بر گونه هایم بوسه زنی
« که مرا ببخشی »
مرا
بگذار و بگذر
تا به آواز
درون پیله ی تاریک خود
شعری بخوانم
سکوتم مشکن امشب
که بی تابم
برای گریه کردن...........
شکایت نمی کنم از بی مهری کلاغ همسایه
دیگر به بی مهری همه عادت کرده ام،
من می دانم همه ی آنچه تو به من می دادی مهر نبود رفیق همیشه غریب
تو مرا در من نخواستی
تو منی خواستی که من نبودم
تو قصه دل مرا به خشم پایان دادی
من که از سرنوشت خود گلایه به خدا بردم
تو چرا مرا به کاهی فروختی
دلم شکست بی رفیق غریب!
با تو بودن، رویای کوچکی بود برای من کمتر از منی
اما تو ای غلندر همیشه سبز رویاهای من!
بیا و قصه ی شب های تنهایی را برایم از سر بگیر
بی تو نمی خواهم به بودنت خو کنم غلندر همیشه پابرجا
این شکسته ی شاکی
خمیده دست به دیوار رویای با تو بودن تکیه می زند
و وای بر من اگر نیایی،
که اگر نیایی:
دیگر چشم هایم لبخندی نخواهند دید
دیگر برگهای ریخته از درخت حیاط دلم را نخواهم شمرد
دیگر به ماهی درون تنگ کوچک خانه مان لبخند نخواهم زد
دیگر خواب جنگل سبز و خانه چوبی را نخواهم دید
دیگر فراموش خواهم کرد بی مهری تو مرا به مهر ورزیدن فرا خواند
دیگر برایت دعا نخواهم کرد
دیگر بی تو شب ها خواب پروانه نخواهم دید
دیگر بی تو سر به سجاده نخواهم گذاشت
دیگر آینه را به اتاقم راه نخواهم داد
زیبای شب های تنهایی من!
دیگر لبهایم را به لبخندی نخواهم گشود
آهای ای غلندر همیشه سبز!
مور را به کوچکی اش،
رَب محکوم به نیستی و نابودی نکرد
تو مرا، نه خدا باش و نه مرا به مور بنگر
بی پایان غصه های شبانه من!
می دانم مرا به رویای زیبای تو راهی نیست
دستهایم را بگیر
نمی گویم مرا داشته باش
نه،
هزار مَرد کوچه پس کوچه های دل من
می گویم مرا به گناه نکرده به دار نیاویز
خواستم تک درختی باشم کنار جویبار زلال روزهایت
مرا به چوب پوسیده ای حساب نکردی
بی ریای هزار رفیق!
مرا به مهر ورزیدن محکوم نکن
مرا به بی هنری نسوزان
مرا به بی هنری دور میانداز
بگذار بگویم که
خواب خوش دوش و دیروزش تو بودی ای دست نیافتنی
من به رویایی تو راهی نیافتم عزیز
چه کنم که تو
به دلم،
ذهنم
و رویایی شیرین شبانه ام وارد شدی مرد همیشه مهربانم....
عزیر شروین، بیا و بذار دلم آرووم بگیره. آخ که چقدر دلم می خواد منم آرووم بگیرم و بگم خدایا شکرت.
اگه نمی خندم،
اگه خسته ام،
اگه گریه می کنم،
اگه بلاتکلیفم،
اگه شب ها تا دیر وقت بیدارم،
اگه منتظرتم،
اگه شب ها با خدا حرف می زنم،
اگه تو دلم پر از غمه،
اگه بی قرارم، اگه خوابم نمی بره،
اگه به کسی محبت می کنم،
اگه از خدا می خوام زهرا جونم زود سر و سامون بگیره،
اگه می گم خدایا به آذر هر چی می خواد بده،
اگه دلم هوای دیدنت را کرده،
اگه توی تختم اشک می ریزم،
اگه دلم برات تنگ می شه،
اگه برات یه عزیز دعا کردم که خوب بشه،
اگه از خدا خواستم تا کمکم کنه تا به بقیه کمک کنم،
اگه خواستم برم،
اگه خواستم وقتی دوستم مریضه منم خواب به چشمم نیاد،
اگه خواستم به اومدنت روز و شب فکر کنم،
اگه خواستم دلتنگی هامو برات نگه دارم،
اگه خواستم منو درک کنی،
اگه خواستم بهم زندگی بدی،
اگه خواستم دوستم داشته باشی،
اگه توی نبودنت زندگیم ناقص بود،
اگه بدون تو هیچ جا و هیچ بهشتی برام قشنگ نیست،
اگه چشمام به درمونده که بیایی،
اگه به خدا می گم خدایا مواظبش باش،
اگه بهت افتخار می کنم،
اگه می گم ناهار بخور،
اگه می گم شام یادت نره،
اگه دلم می خواد آرووم باشی
و هزار تا اگه دیگه دلیلش اینه که من شروینم، آره من شروینم و نمی تونم مثل دیگری باشم.
چقدر دلم برای دیدنت تنگ شده عزیزم، چقدر برای بوئیدنت روزشماری می کنم، چقدر دلم می خواد وقتی می بینمت بغلت کنم و از ته دل گریه کنم اما این بار اشکم از روی خوشحالی بیش از حده مهربونم. راستی عزیز دلم کدوم یکی از این روزها می یایی و من را سرشار از عشق می کنی. می دونم قشنگم این روزها عجیب دلم بی قراری می کنه. توی این زندگی من به جز تو چیزی از خدا نمی خوام. تو رو می خوام که به داشتنت هر ثانیه بیشتر از روز قبل افتخار کنم. ماه روضونه و من همه دعا و التماسم به خدا فقط اینه که تو زودتر تصمیم بگیری خودت را به من نشون بدی. اگه بدون یچقدر خوبه آدم با کسی که براش می میره زندگی کنه. می دونی قشنگم من نه شعر بلدم برای اومدنت بگم و نه نوشته های قشنگ بنویسم و نه هزار تا کار دیگه آخه شروین تو چیز زیادی توی دستاش نداره. فقط خودشو باید قبول کنی. خودش تنهای تنها با دنیای هزار قصه و غصه اش. راستی دل نگرون نباشی ها چون تو هم می تونی به من تکیه کنی. قول می دم شروینت نذاره تنها بمونی. همیشه کنارتم تا آخرین لحظه ای که زنده هستم. می دونی امروز روز سختی بود. یه دوست خوب یه کوچولو دلم را شکوند. از ته دل آه کشیدم. حس کردم از اون ته ته دلم زد بیرون. باورت نمی شه اگه بگم فشارم اومد پایین داشتم از استرس و فشار غش می کردم. نتونستم درست افطار کنم. مامان ترسیده بود فکر کرد باید برم بیمارستان. رنگ از روم پریده بود ولی بعد از خوردن یه آب جوش و یه کاسه سوپ رفتم نمازمو خوندم و خوابیدم. می دونی عزیزم دوست دارم ماه رمضون را، یعنی کسی باورش نمی شه این شروین اهل این چیزها باشه. ولی راستش من این ماه و حرفا و درد دل ها با خدا را دوست دارم. حس می کنم دوست داشتنش و محبت هاش مثل خودم بی ریا و ساده است. همیشه وقتی که بهش نیاز دارم هست. تازه وقتی هم که ناراحتم و غر غر می کنم کنارم می مونه. و به حرفام گوش می ده. عزیزم وقتی تو هم بیایی کنارم می بینی چقدر دوست دارم با خدا باشیم و کنارمون باشه. عزیزم راستش رووم نمی شه بهت بگم ولی خیلی دوستت دارم. این بزرگ ترین آرزومه که زود بیایی و دیگه شروین کوچولوی خودت را تنها نذاری. وای اگه بدونی این شروین چقدر بعضی شب ها بدون تو غصه دار می شه. دلم می خواد همین شب ها بیایی و سرم را توی بغلت بگیریو بگی شروین خوبم همیشه هستم راحت بخواب. دلم برای یه خواب جانانه لک زده. دیگه خوابیدن و خوردن و خیلی چیزها برام معنی نداره. می دونم خیلی دلم می خواد صبح ها وقتی چشمام را باز می کنم تو رو کنار خودم ببینم. نگو شیطونی نکن ها، باشه!!!
بذار یه ذره خودم را برات لوس کنم تو رو خدا. حس می کنم سالهاست خودم را برای کسی لوس نکردم. اصلاً چه جوری خودم را لوس کنم؟؟باید چی کار کنم؟؟؟ بخندم با ناز و ادا و زیر چشمی بهت نگاه کنم؟؟ آره فکر کنم همین بود. راستش را بخوای بلد نیستم شاید همین باعث شده سالها کنارم نباشی. ولی قول می دم یاد بگیرم. به زهرا می گم یادم بده چه جوری خودم را ته ته دلت جا کنم اما بهم فرصت بده. برای کمبودهام بهم نخندی ها؟؟ قبول؟؟؟ وا یچقدر خجالت می کشم ازت اگه چیزی یا کاری را بلد نباشم انجام بدم ولی باید سعی کنم به روی خودم نیارم و ناراحت نشم و تو هم قول بده بدون خندیدن به من بهم خیلی چیزها را یاد بدی. الهی قربونت بشم. الهی فدای مهربونی هات زود بیا دیگه. دلم بازم تنگ شده و مرهم و تکیه گاه می خواد. بذار اونقدر خوشبخت باشم کنارت که یه روز جیغ بزنم و بگم خدایا شکرت. و تو به این کارم از ته دل بخنی. می خوام مثل یه بچه کوچولو برای دیدنت بی قرار باشم، مثل یه بچه کوچولو که برای دیدن مادرش بی قراری می کنه. اون شب ها که خدایی نکرده و بونم لال حالت بده قول می دم یه لحظه از کنارت جُم نخورم و نذارم تنها باشی. حاظرم سالها کنارت باشم توی خوشی ها و نا خوشی ها. الهی که هیچ وقت غصه نداشته باشی. الهی هیچ وقت هیچ حرفی را از من پنهون نکنی. الهی همیشه تو هم برای من شروین باشی، آره الهی خودم باشی، خودِ خودِ من باشی عزیزم. خوب حالا صورتت را بیار جلو می خوام یه بوس آرووم بذارم روی لپ هات و بعدش یه ذره خجالت بکشم و تو هم باید قول بدی دوستم داشته باشی همیشه عزیزم.
خدایا الان که دارم می نویسم قطره قطره های اشکم ![]()
داره می ریزه. من بازم له شدم اما این بار کسی که مایه افتخار و آرامشم بود. خدایا
گلوم از بغضی که توش گیر کرده بود درد
گرفته. از ته دل آه کشیدم و بدنم لرزید. الهی بمیرم برات شروین. خوب تو رو شکست و راحت رفت. بی معرفت اگه روزه گرفتم چون خواستم از خدا تشکر کنم که تو رو خوب کرده. و دیگه مریضی ات داره خوبه خوب می شه. آره درسته رفاقت مرده ولی از حالا چون تو اونو کشتی. توی سفر هر لحظه توی دلم با خدا حرف زدم و خواستم کمکت کنه که زود زود خوب بشی. من منت سرت نمی ذارم فقط می خوام بفهمی فرق آدم ها رو. درسته تو نه رفیق بودی و نه مرد چون یه دختر کوچیک که خیلی دلش خالیه از زندگی را له کردی و نشستی بهش خندیدی. حس می کنم این بار دیگه دلی برام نمونده که بهت بگم چی توش بود.
منو ببخش که کم بودم ![]()
![]()
![]()
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند.
دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي كنند نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.
هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت
بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند
او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود
هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد: چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟
مرد اول پاسخ داد: نعمتهاي تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست
آن صدا مرد را سر زنش كرد : تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي
مرد از آن صدا پرسيد: به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟
او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود
ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم
بلكه
اونها دعاهايي ديگران هست براي ما
می تونم بنویسم به شرطی که اگه خودم را عوض کردم و بزرگ شدم نخواهی که مثل قبل همون شروین قبلی باشم. بزرگ شدن عوارضی هم داره. اگه بزرگ بشم باید یه جایی فراموشت کنم رفیق.راستی دیشب خوش گذشت؟؟؟؟ من که به جای تو کلی ذوق
کردم. یادش بخیر. یاد چند ماه پیش افتادم. من شماره تو رو می خواستم چون شنیده بودم شماره را عوض کردی و می خواستم خواهش کنم آشتی کنی ولی بهم گفت شماره اش عوض شده و من هم ندارم. تازه با تو حرف نمی زنه. من چقدر التماس کردم که به خاطر من ببخشه و کوتاه بیاد و برگرده. گفتم:.....
بی خیال چرا من حرص بخورم؟؟؟ من به اندازه کافی التماس و خواهش و تمنا کردم ولی به من محل نمی ذاشت. اصلا دوست ندارم بهش فکر کنم. راستی عکس نگرفته بودی لحظه سال تحویل امسال؟؟؟؟می دونم عکس گرفتی چون مهمون هم داشتی پس یادت باشه هر وقت با من آشتی کردی عکس های عید را بهم نشون بده.
وای چقدر من لحظه سال تحویل را دوست دارم. هر سال من لحظه سال تحویل برای دوستام و عزیزام دعا می کنن امسال هم تو جزو اونها بودی. البته دوست ندارم این ۱ سال تکرار بشه چون نمی خوام بازم یکی منو با خودخواهی هاش زجر بده.
نمی دونم چی شد که یه دفعه عوض شدی؟؟ البته کاملا قبول دارم که هر آدمی حق انتخاب داره ولی بذار یه چیزی بهت بگم: شاید با من چت نکنی یا بگی کار داری و نتونی حرف بزنی ولی رفیق راه دور اینو یادت باشه نمی تونی جلوی من را بگیری که بهت فکر نکنم. می دونی چرا فکر می کنم؟؟؟ چون تو هم مثل بقیه شدی. فکر می کردم یم تونی رفیق باشی.................
نگران نباش. من همیشه هستم و منتظر شنیدن صداتم............
امروز بازم برای فرار از خودم رفتم دریا ولی چه کنم که اونجا هم آرووم نگرفتم.
راستش خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که داشتن بعضی ها توی خیال هم کار سختیه. منم حتی یکی را به خیالم هم نمی بینم که حاضر باشه منو به عنوان دوست قبول کنه. من به کوچکی خودم با همه وجودم اعتراف می کنم. مثلا سخته وقتی بخواهی کنار یکی که حرف از فرمول فیزیک و کتاب و نویسنده و علم می کنه دوست بمونی و بهش ثابت کنی که همیشه رفیق هستی و هیچ وقت نامردی نمی کنی. واقعا این روزها پیدا کردن یه رفیق هم سخته. چقدر دلم برای این آهنگ تنگ شده. یعنی یه روز کسی اینو برای منم می خونه؟؟؟
سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم می گیره
بذار رو سینم سرتو ... چشمهای خیس و ترتو
بذار تا سیر نگات کنم ... بو بکشم پیرهنتو
بغل کن و بچسب بهم ... بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی رو ندارم ... نزدیک تر از نفس بهم
وقتی چشات خوابش می یاد آدم غماش یادش می یاد
یه حالتی تو چشماته که عشق خودش باهاش می یاد
دلم می خواد یه روز این و برام بخونی
. می دونی نمی دونم کی هستی و از جنس چی هستی ولی بدون این روزها نه این همه ی لحظه ها دلم برات تنگ شده
. اینجا دلم تنگ می شه برات
. بیا دیگه. یه شروین کوچولو می خواد توِ آره تو بغلش کنی و بگی همه ی اون غصه ها
و قصه های تلخ
و تموم شد. من به خدا برای یه لحظه با تو بودن حاضرم جون بدم
. می دونی آهای تو که من نمی دونم کی هستی دلم می خواد چشمام
را ازم بگیرن ولی تو رو ببینم. آخه خیلی دلم گرفته از این آدم ها. اشتباهه اگه یه آدم ساده و مهربون از خدا بخوام. من یه آدمی مثل اون می خوام .
بعدا می نویسم
خیلی تنها شدم. کی باورش می شد؟؟؟ بعضی وقت ها ساعت ها می شینم به این فکر می کنم که چرا من باهات صادق بودم؟؟؟؟ چرا یه دفعه همه چیز خراب شد. می دونی این روزها خیلی تنهام. حرفی برای گفتن ندارم. همش درد و ناله شده صداهایی که از ته گلوم در می یاد. می خندم می گن چرا می خندی؟؟؟ ساکتم می گن چرا فکر می کنی؟؟؟ گریه می کنم می گن چرا عزا گرفتی و زجه می زنی؟؟؟دیگه نمی دونم معنی اصلی هر کاری که می کنم چیه از بس هر کسی یه جوری معنی اش می کنه. این روزها فقط خدا تحویلم می گیره. بعضی وقت ها بدجوری دلتنگی می کنم. نمی دونم کی باید بیاد؟؟ چی باید بشه؟؟؟؟ این چند شب که گذشت خیلی شاد بودم یعنی راستش یه همدم پیدا کرده بودم ولی خوب انگار زیاد ... . ولش کن اصلا حرفی ازش نمی زنم. خیلی وقته دیگه این وبلاگم مثل خودم تنها شده. دلم برای اینم می سوزه. نمی دونم چه خبره توی این دنیا؟؟؟
چی بگم. حق داره بره وبلاگ بقیه را بخونه آخه وبلاگ من هیچ جذابیتی برای یه آدمی که شعر می گه و عقلش کار می کنه نمی خوره. نمی دونم چی بگم . وقتی یادم می یاد اشکام در می یاد.....