تبليغاتX
تمام نا تمام من
از ياد نبر كه از ياد نبردمت!

من اصفهان هستم. البته فقط برای چند روز. بعدش بر می گردم توی همون خراب شده. زیاد کار خاصی با کسی ندارم. یعنی دیگه ذوق و شوقی برای بیرون رفتن ندارم. فقط یکی از دوستام سفارش داده که براش سوغاتی ببرم البته من قرار نیست بخرم . چند نفر دیگه می خرن و من می برم می دم به دوستم. چه کار زشتی.....

حوصله ندارم بنویسم. نمی دونم چرا. فردا می خوام برم از صبح بیرون و راه برم. باید کمی باهات حرف بزنم توی وجودم. نمی فهمی ولی نیاز دارم بهت. امیدوارم کمکم کنی وقتی باهات درد و دل می کنم. دلم هوای بی کسی هامو کرده. هنوزم کسی را ندارم ولی به داشتن خودم بی کس عادت کردم و خو گرفتم.

رفیق منو ببخش اگه می خوام بیام تنهایی هاتو کمی ازت بگیرم ولی قول می دم بذارم تنهایی هات حفظ بشه و برای تنهایی هات هم ارزش و احترام قائلم به شرطی که تو هم نخواهی وارد تنهایی های من بشی و این سکوتو رو سرم خراب کنی.

امروز ازم پرسیدی چرا درسمو ادامه ندادم؟؟؟ اینم یکی از اون قسمت های سکوته که می خوام همون زیر ها بمونه................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

...................

سکوت سرشار از گفتنی هاست.....

+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

حالم بده. خدایا می خوام جیغ بزنم از دستت. این چه وضعیه؟؟؟ می خوام بخوابم. می خوام نبینم چه می خواد بشه. به هیچ کس نمی تونم بگم چی شده و چی داره می شه. خدایا من می خوام برم و نمی خوام منو به این دلتنگی ها پیوند بزنی. خدایا من ماله این حرفا نیستم. خدایا کلی ذوق کرده بودم که دارم به آرزوم می رسم ولی یه دفعه همه چیز برعکس می شه. اصلا می خوام بمیرم. حوصله ندارم. کاش یه جایی بود توی یه جنگل یا توی یه کوه می رفتم و دیگه برنمی گشتم اینجا پیش این آدم ها. خدایا منو قرار نشد امتحان کنی. من که گفتم ضعیفم. من که گفتم بی قرارم. من که گفتم می خوام برم و برسم اونجا که کسی نیست. جایی که سخته داشتنش ولی من سختی هاشو دوست دارم. خدایا سرم درد می کنه. فشارم هم فکر کنم پایینه چون سردمه و بدنم داره می لرزه ولی نمی خوام فکر کنی که خوشحالم چون واقعا نیستم و فقط درگیری ذهنیم بیشتر شد و حسابی کلافه شدم هر چی فکر می کنم می بینم نه من نمی خوام اینجوری بشه. فقط به خاطر زهرا گفتم آره ولی می دونی که راضی نبودم .خدایا ببین اصلا گریه ام در اومد. آخه من نمی خوام، یه دفعه می رفتی از یه دهات یکی را می آوردی. خدایا باهات قهر می کنم. خدایا نذار غصه بخورم و سرم بیشتر از این درد بگیره. خدایا خودت می دونی که بعد از اون همه زجر کشیدن و درد و آه و ناله و غصه، تازه یه کمی آرووم شدم توی تنهایی هام پس نذار این یه ذره آرامش با این وضع خراب بشه. خدایا جیغ می زنم ها. آخه چرا اینجوری می شه وقتی آدم فکر می کنه همه چیز داره درست پیش می ره. اما می دونی خدا، گریه و زاری و ناله من که فرقی نمی کنه دیگه چون تو سرنوشت منو مشخص کردی و من فقط یه بنده ام که باید بهت گوش بدم و همه چیز را خودت خوب می دونی. خدایا جیغ می زنم ها. سرمو می کوبم توی دیوار ببینم رازی می شی؟؟؟ خدایا به کی قسمت بدم که من می خوام برم. خدایا به جای اینکه خوشحال بشم از سر شب تا حالا این بغض داره خفم می کنه. خدایا داغ یه کیسه خواب را به دلم نذار که سکته می کنم. خاک بر سر من که لایق یه کیسه خوابم نیستم. واقعا با همه وجودم می خوام برم همون راهی که داره باز می شه. خدایا پس سنگ نینداز جلوی پاهام. خدایا به خدا لیاقت من بیشتر از اینهاست. خدایا می دنی من هیچ وقت آمی نبودم که بگم کسی هستم یا چیزی دارم ولی به خدایا حالا با همه وجودم می خوام بگم منو تنها نذار و به خدا من لایق بیشتر از اینم. وای خدا دلم می خواد چنگ بزنم و قلبمو بکشم بیرون تا ببینی چقدر ناراحتم و دارم دق می کنم. وقتی برگشتم از خونه زهرا خونه خودمون کسی نفهمید چه مرگم شده. اینقدر ناراحت بودم که پاهام پیچ خورد توی کوچه و کفشم پاره شد بعدش هم کلی بد و بیراه به خودم دادم که چرا نگفتم نه.

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااینکارو با من نکن.

خواهش می کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 دلم گرفته. چیزی که چند ماهه دارم سعی می کنم فراموشش کنم بازم یادم اومده. خدایا هر جا هست مواظبش باش. می دونم با من بد کرد ولی من که راضی نیستم یه تارمو از سرش کم بشه. خدایا من بخشیدمش تو هم ببخشش. من گذشتم از زندگیم و همه اون چیزهایی که براش خرج کردم. فقط منو خلاص کن از این عذاب و درد و رنج

امروز درست

یک ساله و ده ماهه و دو روزه که

ندیدمت

یه حرفی مونده

تو دلم

دلم می خواد بهت بگم

دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم...

تو قول دادی دیگه نیای تو خوابم

جا نذاری عکستو تو کتابم

منم توی بیداری ها

هر روز می بینم خواب تو

هر روز تو این

یک ساله و ده ماهه و دو روزه که....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

خوبه، خیلی خوبه که هر چند روز یه بار یه بحثی و مشکلی پیش می یاد که منو برای رفتن مصمم می کنه. حالا می فهمم وقتی می گفتی:" 5 ساله با مامانم حرف نزدم". حق بهت می دم. چند دقیقه پیش اینقدر عصبانی شدم که طبق معمول دندونامو محکم روی هم فشار دادم اونقدر که سرم درد گرفت. می دونی خدا دلم می خواست منو یه دختر خوب می آفریدی یه آدمی که این آدم های دور و برم می خوان نه این شروینی که خودم می خوام. اینجا بودن مستلزمه اینه که خودم نباشم. 26 ساله دارم با جون کندن شروین واقعی را حفظ می کنم ولی دارم کم می یارم. دارم می رم که دل خوش کنم به یه کیسه خواب و بودن کنار آدمی که نیومده داره نفرتش را بهم منتقل می کنه. آدمی که از حالا می گه نیا و نمون. اما خوب شاید بشه به کمکش به یه جایی برسم که تنها باشم و دیگه از کسی انتظار محبت نداشته باشم. بغض بازم داره خفم می کنه. زهرا می گه برو. خدایا وقتی زهرا می گه برو یعنی اونم فهمیده دیگه موندن نداره. چند روزه دارم می رم یه کلاس ولی همه اش اشتباه کار می کنم و مجبور می شم هی از اول شروع کنم. خودم می دونم حواسم نیست و دارم می رم که این چند روزه آخرو سپری کنم. من دارم می رم و نمی دونم باید خوشحال باشم از رفتن یا شاد باشم؟؟؟

همه رفتن کسی دور و برم نیست

چنین بی کس شدن در باورم نیست....

حالم از این شروین این روزها به هم می خوره. من اینقدر ضعیف نبودم که کسی بفهمه دل تنگم و غصه دارم ولی با نوشتن اینجا همه می فهمن که چقدر این همه سال حرف و غصه توی دلم موند. حالم داره بهم می خوره از این آدم ها. من که آخه انتظار محبت ندارم ولی حداقل زخم نزنید. دارم می افتم زمین. دارم کم می یارم. یکی نیست که مثل من باشه. یکی که از ته دل محبت کنه. یکی که حتی اگه حالش از من بهم می خوره رو راست و راحت بگه شروین ازت بدم می یاد. وای بازم دارم می ترسم از این زندگی. خدایا می خوام کمکم کنی و تنهام نذاری. خدایا تو نباشی کی می تونه کمک کنه؟؟ خدایا دستامو می گیری؟؟؟ خدایا چشمامو می خوام ببندم و با کمک تو راه برم. دیگه چشمام از بس گریه کردم جلوی پامو درست نمی بینه. خدایا دستامو گرفتی؟؟؟؟ خدایا می خوام بهت تکیه کنم. می خوام بذاری پشت سرت قایم بشم. دلم می خواد بذاری کسی بهم نزدیک نشه. خدایا می ذاری بخوابم توی بغلت؟؟ خدایا موهامو نوازش می کنی؟؟ خدایا نمی خوام بهم بخندی و یه چیزی بگی که بخندم. نه نمی خوام فقط کنارم باش. دیگه قشنگی های زندگی را نمی بینم. یعنی زندگی هنوزم قشنگه؟؟؟ هنوزم چیزی برای اینکه به امیدش آدم نفس بکشه هست؟؟؟ خدایا شکرت که هنوزم چند تا دوست کوچولو دارم که دارن سعی می کنن منو خوشحال کنند ولی می دونم که اونها باید برن دنبال زندگیشون. حس می کنم به اندازه ی 100 سال زندگی کردم نه 26 سال. خدایا خسته شدم. خدایا التماست می کنم دستامو بگیر. نکنه یه دفعه بذاری و بری که شروین بی تو دیگه می میره. خدایا دوستت دارم نه به خاطر اینکه خدایی، نه، به خاطر اینکه همیشه کنارم بودی و هر جایی که تنهای تنها شدم و از درد و غصه به خودم می پیچیدم بودی که اسمتو صدا بزنم و بگم خدایا ببین اینه اون چیزی که دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا قلبم دارم می ایسته.

من دارم چی کار می کنم؟؟؟

خدایا چله گرفتم که راه رفتن باز بشه؟؟؟

خدایا یعنی این راهه درسته؟؟؟؟

نمی دونم چی کار کنم. راهی که با جون و دل می خواستم برم از بس هی گفت بده بده می ترسم ازش.

خدایا  چی کار کنم؟؟؟ چی درسته؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا می بینی چند بار نوشتم ولی نشد ثبت بشه فقط می خوام بگم توکلم به تو است
+ نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 2:24 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

دلم گرفته.خسته ام. می خوام برم ولی کجا و با کی؟؟؟

خدایا کجایی؟؟ دلم گرفته. چله ام تموم شد. می بینی دارم تنبیه می شم اما برای چی نمی دونم. بهم می گن این کار را بکن خوبه در صورتی که می دونن من اون کار را دوست ندارم و بنظرم بی ارزش می یاد. نمی خوام مثل بقیه باشم. می خوام شروین باشم. همین شروین ساده و بی ریا. نه می تونم دورو باشم و نه مثل بقیه پست و بی وفا. .......

خدایا کمکم کن که آرووم بشم. دارم کم می یارم بازم. خدایا می دونی که دست خودم نیست. این روزها بی قرارم و نگران و همه اش دلهره دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

امشب تصمیم داشتم شب آخرم باشه و دیگه نیام پای نت. نمی دونم می تونم یا نه؟؟؟ راستش تنها دلخوشیم یه چیزی بود که راستش از اول هم نداشتمش پس نباید بی خودی دل خوش کنم به اون. می سپارمش به خدایی که مواظبش بود و نجاتش داد.

حرفای زیادی داشتم برات اما نبودی که گوش بدی . نخواستی گوش بدی پس مجبورم بازم بنویسم برات ولی خوب این نامه دیگه به دستت نمی رسه. دفترم که تمام شد می رم می اندازمش توی دریا. نمی دونم چرا ولی اینجوری بهتره.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

بازم گم شدم توی این زندگی. تمام امیدم به این ماه رمضان بود که خدا یه نگاهی هم به من بکنه ولی هنوزم نفهمیدم که حکمتش چی بوده؟؟؟ دیروز از صبح دلم گرفته بود و بغض بزرگی توی گلوم مونده بود و باعث شد تا عصر چند بار برم توی اتاقم بشینم چند بار از ته دل اشک بریزم. نمی دونم چه مرگم شده بود. شب هم از ساعت 9:30 مسجد مراسم وداع با ماه رمضان را داشت. ساعت 9 رفتم مسجد و از همون اولش نشستم و هی گریه کردم ولی آرووم و قرار نداشتم. نمی دونم نگران بودم یا دلواپس یا هر چیزی دیگه فقط می دونم داشت منو از پا در می آورد. ساعت حدود 12 کمی با سعیده توی مسجد حرف زدم و باهاش از مسجد اومدم بیرون و بعد خداحافظی کردم و برگشتم خونه. رفتم توی اتاقم و بازم زدم زیر گریه. آرووم و قرار نداشتم. مامان اومد و هی پیله کرد تا بگم چرا گریه می کنم. نباید بهش می گفتم چون همیشه وقتی می فهمه توی دلم چی می گذره بدتر می شه و بیشتر مواقع حالم را بدتر می کنه. مامان فکر می کرد دلم برای استیو تنگ شده ولی راستش دوست نداشتم حتی بهش فکر کنم. من خودم مشکل خودم بودم. دیگه اون نبود که باعث استرس و فشار من باشه ولی بازم این استرس ها داشت منو از پا در می آورد. مامان پیله کرد که برو با شهرام کار کن. من دوست ندارم برای کسی کار کنم که باعث زجر من بشه و کلی ازش خاطرات تنفر انگیز دارم و هزار تا مشکل دیگه که حتی دوست ندارم بهش فکر کنم. خلاصه کلی گریه کردم. چشمام می سوخت. حس می کردم چشمام درد می کنه. دراز کشیدم روی تختم ولی بازم آرووم نبودم. هی اشکام سرازیر می شد. کلی با خدا حرف زدم. چله ام هم دیروز تمام شد. کلی هم برای چله ام گریه کردم که تمام شده. نمی دونم چی می خواد بشه. نمی دونم ولی مطمئنم که هر اتفاقی بخواد بیفته دست خداست.

توی خونه دارن منو تحت فشار می ذارن، طبق معمول فکر می کنن با این وضع منو تنبیه می کنن ولی نه این تنبیه کردن نیست. دارن توی وجود من احساس تنفر ایجاد می کنن. من دارم از سانت سانت این خونه متنفر می شم. دست چپم درد می کنه. دیشب تا صبح بیشتر از 10 بار از خواب پریدم و نتونستم درست بخوابم. کارهای خونه هم امروز با من بود. من راضی نیستم توی این خونه کار کنم. من امروز از صبح هر کاری کردم گفتم: خدایا من برای رضای تو برای تو کار می کنم وگرنه می دونی که اصلا راضی نیستم توی این خونه کاری انجام بدم.

 اونی که مدعی بود عاشقته

تو رو توی فاصله ها تنها گذاشت.................

نمی دونم چی کار کنم؟؟؟ بمونم یا برم؟؟؟ نمی دونم

دلم می خواد برم مشهد. سالهاست که دلم می خواد برم ولی نشده تا حالا. دلم می خواد برم یه جای دور. خدایا من می گم می خوام برم یه جای دور ولی چرا نمی تونم به اینها بگم من می خوام برم اصفهان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم چرا دلم با اصفهان هم نیست. یه ذره می دونم چه مرگمه، ولی دیگه هیچ امیدی به کسی ندارم. فقط خدا مونده. چرا من اینقدر احمقم که تا جایی که از دستم بر می یاد برای بقیه کار انجام می دم ولی بقیه اینجوری نبودن هیچ وقت برای من؟ نمی دونم چی می خواد بشه. نمی دونم به خدا. دوست ندارم بیام پای نت چون فایده نداره و بیشتر باعث می شه که بهم ایراد بگیرن. نشستم نیم ساعت پیش مزایای کیش موندن و اصفهان رفتنم را نوشتم ولی نمی دونم چرا وسط کار ولش کردم و گذاشتم کنار.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

این نوشته ها مال چند پست قبله که به خاطر حرف بعضی ها حذف کرده بودم. دوباره برش می گردونم به وبلاگم. حالا چه خوشش بیاد و چه بدش بیاد....

 

خدایا دلم گرفته، نه از تو، نه از خودم، از این زمونه که منو داره هی پرت می کنه جلو بدون اینکه بدونه من چی می خوام. اینجا پر از غم شده. دیگه موندن برام سخته. فقط این روزها توی اتاقم می تونم کمی آرووم بگیرم. البته این اتاقم تنها منو یاد غم ها می اندازه، یاد آدم های بی معرفت، یاد اون نا رفیقی که تنهام گذاشت بعد از یک سال دوریو هزار غم و غصه دیگه ولی خوب یه زمانی هم آدم به خودش می یاد می بینه به اینکه عذابش بدهند یا شکنجش کنند عادت کرده و براش عادی شده. این روزها فقط زهرا می دونه که چی می خوام. نیم ساعت پیش هم زنگ زد و احوالم را پرسید. می دونه که خیلی خسته ام از دست این دنیا. این شب ها می دونم زیاد برام دعا کرده که من برم و خلاص بشم از این روزهای بی معنی و پر درد. نمی دونم چرا اینجوری شدم؟؟؟ اصلا از کِی بود که حس کردم من با بقیه فرق دارم و به این زندگی مسخره ای که همه بهش دلخوش هستن راضی نیستم. وقتی به دورم نگاه می کنم، به دخترهایی که اینجا هستن می بینم که هیچ کدوم مثل آدم زندگی نمی کنند و همشون انگار توی طویله هستن ولی من زندگی اینجوری نمی خوام. خدایا می بینی هر کی می یاد از دلم زود می اندازمش بیرون. من یکی می خوام که منو نبینه ولی ببینه. یکی که من به اسمش قسم بخورم. یکی که اگه منو خواست منم از دل و جون بخوامش و فقط مرگ بتونه منو ازش دور کنه ولی اینجا همه یه جوری شدن. خسته شدم. همش یه مشت آدم های حقیر که در اوج فلاکت فکر می کنن دیگه دارن بهترین زندگی را می کنند. اما نه من این زندگی ها را نمی خوام. بعضی وقت ها می ترسم و می گم خدایا یعنی کسی پیدا می شه که حرف دلمو بفهمه؟؟ کسی که بدونه وفا، معرفت، صداقت، یکرنگی و مسئولیت چیه؟؟؟ لجم می گیره وقتی می بینم این آدم ها اینقدر فکرهاشون کوچیکه و وقتی رسیدن به بالای یه تپه حس می کنن رسیدن به نوکِ قله ی اورست. حالم از این طرز فکر ها بهم می خوره. خدایا نخواه منم اسیر یکی از این قفس ها بشم. خدایا خسته شدم. به خدا به کمکت نیاز دارم. اینجا من دارم چی کار می کنم؟؟ حس می کنم دردهای همه روزهای زندگیم یه جا جمع شده و داره خفم می کنه. می دونم اینجا جای من نیست ولی خدایا اگه قراره کسی که می یاد توی زندگی من دلش برای من و زندگیمون نسوزه و احساس مسئولیت نکنه و به زندگی بخور و نمیر راضی باشه، صد سال نیاد و من همیشه تنها بمونم. دلم می خواد یکی باشه که دلم را لمس کنه. دلم می خواد یکی باشه که وجودم و روحم را لمس کنه و به داشتن من افتخار کنه و اجازه بده من هم به داشتنش، نگاهش، فکرش، اسمش، شعورش، دلش و همه وجودش افتخار کنم. خدایا من این زندگی که این آدم ها دارن را دوست ندارم. خدایا می دونم همه ی حرفامو می فهمی ولی تو رو خدا فقط گوش نده، یه ذره هم کمکم کن و نذار توی این قفس بمونم و بپوسم. شروین پرواز می خواد. پروازی که اونو اوج بده به داشتن خیلی چیزها. آره خیلی چیزها؛ تجربه های جدید، جاهای جدید، مسئولیت های جدید، آدم های جدید، خوشی های جدید و حتی سختی های جدید و هزاران چیز دیگه که من بیشتر از خیلی ها لایق داشتن اونها هستم. خدایا می دونم این حرفا برای خیلی ها معنی و مفهمومی نداره ولی تو که می فهمی چی می خوام. خدایا من پروازی می خوام که منو برسونه به خیلی چیزها و خیلی جاها. این آدم ها را دوست ندارم. همش فکرهاشون کوچیکه و به یه چیزهای کوچیک که اصلا ارزشی نداره دل خوش می شن و اصلا برای داشتن زندگی بهتر تلاش نمی کنن. اینها اصلا زندگی متعادلی ندارن، یا اینوری توی دین غرق می شن یا اونوری توی مادیات. من دوست دارم یکی باشه که کار کنه و زحمت بکشه و در اوج پیشرفت و اوج گرفتن یه لحظه هایی بشینه و باتو حرف بزنه و خودش را همیشه محتاج به تو بدونه و هیچ وقت تو رو از دست نده. من دوست دارم یکی باشه که هر روز باهاش از خواب بیدار بشم و صبح زود باهاش صبحانه بخورم و حتی پا به پاش کار کنم و بهش نشون بدم که شروین از پس همه چیز بر می یاد. خدایا درسته دستامو باز بکنم هیچ چی توش نیست. یادته که چند وقت پیش بعد از حرف زدن با یکی همش اشک توی چشمام جمع می شد و می گفتم خدایا من توی دستام هیچ چی ندارم؟؟ اما باید بگم من خیلی چیزها دارم که خیلی از دختر ها ندارن. یه چیزهایی که می تونه زندگی را شیرین کنه و حتی به زندگی شور و امید و عشق بده. من یه دلی دارم که فقط مال خودمه و مثل هیچ کس نیست و می دونه که همه لایق داشتن دل من نیستن. من دلم می سوزه خدا اگه این دل را نصیب کسی کنی که نفهمه شروین چیه و چی می خواد. خدایا منو و دلمو به یکی برسون که بدونه زندگی چیه. یکی که قدر این دل و قدر این شروینِ کوچیک را بدونه و بدونه معرفت و وفای شروین را همه ندارن. خدایا خودت خوب می دونی چی می گم. یکی که هیچ وقت تنهام نذاره و همیشه کنارم باشه، یکی که به خاطر زندگی من و خودش تلاش کنه. کمکم کنه که زندگیمونو بالا ببریم از نظر معنوی و مادی. خدایا تو هیچ جای قرآنت نگفتی که کسی که فقیر باشه را دوست داری یا هر کسی که دوست داری باید فقیر باشه، پس پیشرفت کردن از نظر مادی هم باید جزء زندگی هر آدمی باشه. اما خدایا خودت خوب می دونی منم حاضرم برای پیشرفت زندگیم هر کاری بکنم و هر محبتی و هر کاری در حق اونی که می خواد خوشبختم کنه بکنم و بهش نشون بدم که می خوامش و بودنش برام مهمه. خدایا درسته برای رسیدن به هر قله ای باید سختی بالا رفتن از اون را تحمل کرد، منم حاضرم خودم هم هر کاری برای پیشرفت زندگیم بکنم. خدایا به بزرگی ات قسمت می دم کمک کن اونی که می خوام خودش بیاد. اونقدر مرد باشه که بی هیچ شک و شبه ای بگه شروین من می خوامت. خدایا این روزها دیگه خسته شدم از این قسمت از زندگیم. راستش از اینجا خسته شدم. از این آدم ها و از این قسمت از زندگی که هیچ سودی برای من نداشت فقط منو کوبید و له کرد و سوزوند. دلم می خواد برم و یه زندگی جدید را شروع کنم برای خودم و زندگی خودم را بسازم. خدایا شاید خیلی ها بخندن به حرف من ولی این آرزوی هر کسی است که زندگیشو بسازه و به وجود خودش افتخار کنه. منم می خوام بروم و خودم و حتی یکی دیگه را بسازم. خدایا بقیه حرفام مال خودت چون دیگه نمی شه اینجا نوشت ولی دلم می خواد کمکم کنی و شروین را بی جواب نذاری....

خدایا دلم گرفته این روزها پس به حالِ منم فکری بکن.........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 3:48 قبل از ظهر  توسط شروین  |