تبليغاتX
تمام نا تمام من
از ياد نبر كه از ياد نبردمت!

بازم گله دار، آره من خیلی وقته گله دارم از این زندگی که هر کاری دلش بخواد می کنه. این روزها خیلی قاطیم. خیلی خسته ام. خیلی سرگردونم. می دونم باید جون بدم تا بتونم این روزا را رد کنم. خدایا ممنونم ازت که یه امید، یه تکیه گاه و یه همدم نداد یکه بتونم غصه ها و درد های این روزا را باهاش قسمت کنم. خیلی خسته ام. امروز خیلی کار کردم. بعدش هم که اومدم خونه کارهای خونه را کردم. خیلی وقت ها دلم می خواد خدا یه معجزه کنه و من به امو نچیزهای که می خوام برسم ولی انگار خدا هم با این زندگی لعنتی دست به یکی کردن. چند روز پیش یه نفر گفت: این نامرد تو چقدر خوشگلی. کاش اون لحظه کنارم بود و می دید داره اشکام صورتمو خیس می کنه. نمی دونم چی کار کنم. حدود یک ساعت پیش که از بیرون اومدم خونه رفتم وضو گرفتم و به زور نمازمو خوندم آخه خیلی بدنم درد می کرد و یه دل سیر گریه کردم. آخه این خدا کجاست. من روی اون سجاده خدا را ندیدم. خدا توی آسمون نبود. خدا توی مسجد نبود. خدا هیچ جا نبود. خدا اصلا هست؟؟ دارم کفر می گم از بس خسته شدم از این روزا. بعد از اینکه نمازم تموم شد رفتم که کارای خونه را بکنم که مامان دید چشمام قرمز شده. اما چیزی نگفت، فقط کمی نگام کرد، منم زود صورتمو برگردوندم.کارا را کردم و برگشتم توی اتاقم و الانم که دارم می نویسم. چند دقیقه پیش مامان اومد توی اتاق و گفت چرا گریه کرده بودی؟؟ چیزی شده؟؟ گفتم نه چیزی نیست. خیلی اصرار کرد که بهش بگم چی شده ولی حرفی نزدم، اونم در اتاقم را بست و رفت. امشب وقتی بیرون بودم خیلی سعی کردم به یه دوست sms بزنم ولی نمی دونم چرا وقتی من دلم حسابی پُره این مخابرات قاط می زنه. واقعا حس می کنم نباید دیگه حرفی از احساسم بزنم. از دلم. از همه اون چیزهایی که همه دخترهای هم سن و سال من می زنن. می دونم مسئولیت قبول کردن خوبه ولی من نمی خوام با کشیدن جور دیگران و فکر کردن به آینده ی بقیه بازم این 26 سال تکرار بشه. دوست دارم یکی منو بدزده. هیچ کس نمی فهمه چی می گم. هر کی می یاد می خونه می گه چرا اینقدر از غم می گی، زندگی قشنگه ولی خبر ندارن این دل کوچیک روزی هزار بار از غصه می خواد بایسته. ......

 

تا بعد  

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش

این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش

میدونم که خنده داره واسه تو گریه ی دردم

میگذری از منو میریی اما باز من بر میگردم

میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم

پیش همه ی بدیها چه جوری بازم صبورم؟

میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم

دور میشی منو نبینی بازم سراغت و میگیرم

میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم

وقتی نیستی هم یه جور با خیالت راضی میشم

میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم؟

تو نبین گریه هام و هر دو چشمام و میبندم

چاره ایی جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام

میمیرم اگه نباشی بی تو من بد جوریی تنهام

میدونم یه روزی میفهمی روزیی که دنیا رو گشتی

من چه جوریی تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتی 

 

کاش می فهمیدی ....

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي ببيني که ديگه دوستش نداري
خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه
خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خيلي سخته توي پاييزبا کسي آشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه
خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي
کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته واسه اون بشکنه يه روز غرورت
ولي اون نخواد بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته اون که ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي

این شعرو از وبلاگ یکی از دوستان دزدیدم. ولی فکر کنم این شعر حرف دل من بود.....

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

بازم حرفا و درگیری های ذهنی ام داره عذام می ده. نمی دونم چی می خواد بشه. یعنی همه آدم ها اینقدر نگران هستن؟؟ کارهای خونه مونده ولی انجام ندادم. دلم نمی خواد کار کنم. دلم نمی خواد حرکت کنم. دلم می خواد بذارن توی اتاقم تنها باشم. دارم با این وضع از پا در می یام. خدایا می بینی؟؟ تو ببین. تو قضاوت کن. تو که می گفتن خیلی عادلی پس این بود عدالتت؟؟ اصلا حس خوبی ندارم وقتی حرف می زنه و می گه من نمی تونم این باشم. خدایا دیروز دیدی چقدر خسته بودم؟؟ از ساعت 5 تا 1 شب داشتم کمک می کردم که مغازه درست بشه.فشارم رته بود پایین ولی حرفی نمی زدم. داشتم از زجر کشیدن و درد داشتن خودم لذت می بردم. خدایا بدنم داره از سرما می لرزه ولی نمی خوام پنجره را ببندم، دلم می خواد سوز و سرما تا استخونم را بسوزونه تا یاد بگیرم با اونهایی که یه دفعه منو تنها می ذارن مثل خودشون رفتار کنم. از این روزها متنفرم. از این زندگی حالم بهم می خوره. دارم با خودم لج می کنم. دارم می رم که برسم به دشمنم. آره عزیزم تو دشمن من بودی چون مثل یه دشمن امیدم و زندگیمو ازم گرفتی. نمی خوام بازم بگم زندگی خوب و بدش دست من نیست که تو در عوضش بهم بگی قسمت و تقدیر مال آدم های شکست خورده و ترسویی است که نمی خوان تلاش کنن. تو با کی داری می جنگی؟؟ با خدا؟؟ امروز زهرا زنگ زد بهم و گفت شروین نگرانم، چی شده چرا اینقدر ساکتی؟؟ گفتم زهرا وقتی می افتی توی یه مرداب و لجن زار، دست و پا زدن و تلاش و تقلا کردن اشتباهه چون تو محکوم به مرگی وقتی می افتی توی اون مرداب. منم دارم غرق می شم توی خودم، توی زندگیم و توی هر چیزی که ازش متنهفرم. دیشب گفتی واقعا پدر جالبی داری و بعدش گفتی اگه پدرت فلان کار را نمی کنه به من چه ربطی داره. خدایا تو بودی و دیدی چه حالی شدم. دیدی چه جوری اشکام از چشمام سرازیر شده بودن؟؟ دیدی چی کشیدم تا تونستم کمی باهاش حرف بزنم و دم نزنم و چیزی نگم که ناراحت بشه. خدایا این عدالته که یه نفر دیگه به خاطر بی فکری و ندونم کاری های یکی دیگه زندگیش تباه بشه؟؟ خدایا یادته اون برام از خانواده اش گفت؟؟ از مادرش که توی بچگی تمام مسئولیت بزرگ کردن مهدیه و میثاق به گردن اون بوده؟؟ من اون روز قلبم به درد اومد، نه اینکه فکر کنی دلم سوخته باشه، نه خدایا می دونی خودت که حتی اون زمانی که همه برای بودن جوابش کرده بودن من بودم و تنهاش نذاشتم. آره من می دونستم چه روزهای سختی را گذرونده اون روزها، اون روزهایی که شاید می تونسته مثل بقیه هم سن و سالاش جون باشه و جوونی کنه. خدایا یادته اون روز گفتم خدایا کمک کن بتونم حداقل نیمی از این خاطراتو از ذهنش بیرون کنم با بودنم و بار سختی ها را منم به دوش بکشم ولی دیشب با گفتن اینکه چه پدر جالبی داری و گفت به من چه ربطی داره که پدرت کمکت نمی کنه چه حالی شدم. بازم شکستم. خورد شدم. کسی نمی دونه چی داره توی دل و وجود من می گذره. حتی تو که یه روز دم از دوست داشتن می زدی از همه ضعیف تری. دلم برای اون حسی که موقع نوشتن اون نامه ها داشتم تنگ شده . امروز درست چهل روز از چهله ای که گرفتم گذشته. چله دوم هم تمام شد و من هنوزم سرگردونم. هنوزم خسته ام. هنوزم دارم دنبال زندگی می دوم. نیم خوام مثل آدم های بی مصرف باشم. نمی خوام این 26 سال بازم تکرار بشه. نمی خوام توی این اتاق لعنتی بمونم. می خوام زندان قشنگی که توش هستم را عوض کنم. تو برای چی داری دنبال یه راه برای من می گردی؟؟ تو چرا داری تلاش می کنی تا من بتونم اون کار را انجام بدم؟؟ چرا؟؟ چرا؟؟ این بار چه نقشه ای برای من کشیدی؟؟ این بار از کدوم قسمت وجودم می خواهی یه تکیه اش را بکنی؟؟ من خسته ام. دیگه توان شکست ندارم. دیگه دارم از پا در می یام. توی چشمام نگاه کن. توی چشمام می توی بفهمی چقدر درد دارم. چقدر غصه دارم. می تونی ببینی؟؟ من نمی خوام به دست تو وجودم نابود بشه. من می خواستم تو آروومم کنی اما حالا چی؟؟ حالا داری ذره ذره با حرفات نابودم می کنی؟؟ اینو می خواهی؟؟ می ترسم از همه، از تو، از اونهایی که می گن دوستت داریم، از اونهایی که نمی فهمن من چی می خوام، از اینهایی که .................................................................

خدایا من به کی حرفامو بزنم. خدایا خسته شدم از بس حرفامو توی دلم نگه داشتم. بازم نتونستم بهش حرفامو بزنم. همیشه نباید حرف از دوست داشتن باشه. می خوام سرش داد بزنم. می خوام جیغ بزنم. می خوام بگم بسه دیگه. می خوام بگم من بازیگر خوبی برای بازی های تو و دیگران نیستم. می خوام بگم اگه مرهم نیستی دیگه زخم نزن.........................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

بعضی وrت ها با خودم می گم اگه این نوشتن نبود من چی کار می کردم؟؟ شاید سالها پیش مُرده بودم. هنوز بعد از گذشت حدود 2 هفته از اون اتفاق نتونستم فراموش کنم و مدام به خودم امید می دم که منتظر باش. عجب آدم احمقی هستم که اینقدر ساده و زودباورم. هنوز نتونستم ملاک مناسبی برای تشخیص دوست داشتن واقعی پیدا کنم. بعضی وقت ها خیلی گله دارم از خدا و از همه Hدم ها، اما کاریش نمی شه کرد. شاید زندگی همین بوده و من فکر می کردم باید شیرین تر باشه. دیروز با مامان کمی بحث کردم درباره هlون اتفاق چند وقت پیش و چنان تا استخونم سوخت با حرفاش که می خواستم جیغ بزنم و بگم من که نمی خواستم اداره مالیات مهم تر از من باشه. اصلا دوست داشتن دروغه. این همه آدم می گن دوستت داریم ولی وقتی می شینم فکر می کنم می بینم همشون دارن دروغ می گن. اونی که می گفت از دهن اژدها درت می یارم که خودش منو انداخت توی دهن اژدهای تنهایی و بی کسی و چنان در رفت که یه دفعه با خودم گفتم اصلا این همه مدت اون وجود داشت یا همه اش ساخته و پرداخته ذهن من بود؟؟ نمی دونم چی بگم. دارم روی یه چیزی کار می کنم چند روزه به اسم نیمه تاریک وجود من، فکر می کنم باید به درد من یکی بخوره.

از هیچ کس خبر ندارم. زهرا که تهرانه و داره برای زندگی جدید در کنار همسرش آماده می شه، بقیه هم که دنبال گشت و گذار و به قول معروف عشق و حالشون هستن. منم که طبق عادت توی غار موندم و دارم به بهاری که هیچ وقت نیومد تا منو از این غار بکشه بیرون فکر می کنم. یادت هست گفتی دارم فکر می کنم؟؟؟ تو وانمود می کردی که آدم منطقی هستی؟؟؟ باید بگم بی منطق تر از تو وجود نداره چون به یه چشم به هم زدن زدی زیر همه ی قول و قرارات. بازم همون حال 6 ماه پیش بهم دست داده. بازم دلبسته شدم به شب ها که همه خوابیدن و من بیدارم و تنهام. می شینم گذشته ای که ازش فرار می کنم را مرور می کنم. البته ناگفته نمونه همچنان کارهای خونه و یه مقداری از مسولیت های مزخرفی که منو آزار می ده به دوشمه. و مامان هم همچنان گله می کنه که وقتی خواهرت بود همه چیز بهتر بود. این روزها از خودم هم فرار می کنم چون خودم هم دیگه به خودم غر می زنم. این مدت لای کتاب های زبان را باز نکردم و فقط دارم وقت می گذرونم. البته یه چیزی بهم ثابت شد و اون هم اینه که هر وقت کاری خواستم بکنم و چند نفری فهمیدن اون کار به سرعت باد به هم خورد. پس نتیجه می گیریم این روزا همه چشمشون شور شده. هنوزم ساعت ها کنار پنجره می شینم و به آسمون نگاه می کنم. نمی دونم آسمون قدیم ها همین شکلی بود یا نه؟؟ امروز اینقدر ناراحت بودم که به اندازه ی 3 نفر غذا خوردم و از ظهر تا حالا دارم از دل درد می میرم. هر چی فکرشو می کنم می بینم این جریان نیمه تاریک وجود برای همه شناختنش مهم و مفیده. من که حسابی جا خوردم از اینکه چی بودم و یا چی شدم. چند شبه مدام از دست خودم عصبانی می شم که چرا این کارو کردم و چرا اون کارو کردم ولی خوب کاریش نمی شه کرد. این خر عوض بشو نیست. ( بلا نسبتِ خر) . حس می کنم دچار یه تضاد عمیق شدم. مدام همه چیز را نفی می کنم. چند روزه هر کی منو می بینه می گه وای تو چقدر.... و من مدام تکرار می کنم نه اشتباه می کنین. من اصلا اونجوری نیستم و این خود شما هستین که منو اینجوری می بینین. چند روز دیگه به محرم نمونده و من خیلی خوشحالم که زهرا بر می گرده کیش. چون دارم از تنهایی دق می کنم. دیشب یه ایمیل طولانی از یکی از دوستام بهم رسید ( البته این دوست یه مادر مهربونِ که من باهاش همکار بودم حدود 7 ماه) خلاصه توی هر خطی که نوشته بود حرفایی زده بود که حسابی منو آرووم کرد. دلم براش تنگ شده. بعضی وقت ها داشتن یه نفر که مایه آرامش آدم باشه از نفس کشید ضروری تره. نمی دونم دیگه سری به اینجا می زنی یا نه؟؟ دلم تنگ شده. همه ی آدم ها آرزو می کنن که برگردن به دوران بچگی شون ولی من دوست ندارم. دلم می خواد فقط یه جای آروم باشم. همین. دارم از هدفام دور می شم. چند روزه یه حس بهم می گه اون همه سال اشتباه رفته بودی. نمی دونم من چرا هیچ وقت اونی نشدم که خودم خواستم. امان از دست این بزرگ ترها که به اسم راهنمایی و مشورت آینده بچه را خراب می کنن. واقعا من می خوام چی کار کنم؟؟؟ چی می خواد بشه. چند وقته دلم یه تحول می خواد. دلم یه آدم جدید می خواد. خسته شدم از دوستان و رفقای دوست نما که همشون از هزار تا دشمن برام بدتر بودن. دیشب مامان رفت خوابید و من کلی کار توی خونه بود انجام دادم و بعدش هم شام درست کردم و شام به همه دادم و ظرف ها را شستم و خلاصه کلی کار کردم. ماشاء ا... که تو خونه ما هم که اندازه ی یه هیئت آدم هست. امروز صبح که مامان فهمید دیشب چه خبر ها بوده بغلم کرد و گفت دستت درد نکنه. اما من اصلا برام مهم نیست که چی بهم بگه چون من خسته شدم از خیلی چیزها.

تو رو خدا هیچ وقت کسی را امیدوار نکنین بعدش یه دفعه تنهاش بذارین. به خدا خیلی سخته شکست. خیلی سخته نا امیدی توی هزار تا مشکل. فکر کنم چند روزه که حسابی همه فراموشم کردن. واقعا دلم یه چیزهایی می خواد و بارها و بارها از خدا خواهش کردم به اسم تقدیر و سرنوشت من را از اهدافم دور نکنه. جالبه برام که یه موقع هایی که باید بگم آره می گم نه و وقتی که باید بگم نه می گم آره. اصلا چرا هی آدم اشتباه می کنه. چرا اینقدر وجود ادم ها پیچیده است؟؟ البته حس می کنم یه مقداری بهتر شدم. دیگه به هر حرفی دلم نمی لرزه چون خوب سر تا پامو لرزوندن این مدت.

امروز داشتم می رفتم خرید کنم که یه دفعه یه ماشین چراغ زد و تا رسید کنار من آرووم کرد، خیلی عصبانی شدم از دست این فرهنگ و خلاصه هر چیزی که زن ها و دختر ها را اینقدر محدود می کنه ولی به مرد ها اینقدر جسارت می ده که هر عمل غیر اخلاقی را انجام بدن به اسم اینکه اونها مرد هستن و آزادن. مرد بودن چیه؟؟ خوب معلومه هزار تا چیز که باعث می شه مرد ها عشق دنیا را بکنن توی هر زمینه ای. مثلا:

1-    همیشه حق با آقایونه حتی اگه موقع بستن در گردنتو لای در گذاشته باشن و شکسته باشن.

2-    همیشه توی دعوا مردها باید جیغ بزنن تا خالی بشن ولی زن ها و دختر ها باید مثل موش بشن و دیگه خیلی جسارت به خرج بدن یه کمی هم اشک بریزن.

3-    همیشه حرف حرفِ مردهاست حتی اگه وسط ظهر که داری از نور خورشید کور می شی بگن الان شبه باید بگی بله شما درست می فرمایید.

4-    وقتی احساس نیاز کنن بی هیچ خجالت و شرمی تا نیاز سال آینده را برآورده می کنند. می خواد سیگار بخره می ره یه باکس می خره. می خواد ماء الشعیر بخره باید حتما تا چند ماه اول سال بعدش را هم داشته باشه.

5-    وقتی می خوای بری بیرون باید هزار تا سوال جواب انجام بشه. یعنی اینقدر سوال می کنن که تو برنامه ده سال آینده ات را هم بهشون می گی. اما وقت یخودشون می خوان برن بیرون جرات داری یه سوال کن..

6-    توی سفر همیشه حرف حرف مردهاست. تو حتی اگه از گرسنگی بمیری آقا امکان نداره نگه داره تا توی اولین رستوران یه چیزی بخورین. حتما باید همون رستورانی که دوران بچگی هاش می رفته با دوستاش تو رو ببره که هنوز نرفته می دونی غذای مورد علاقه تو رو هم نداره و از موج عظیم پشه و مگسی که توی رستران در حال حرکته تقریبا به حالت کما در می یایی.

7-    خدا نکنه بی خواب بشه، وای وای وای. تا صبح دهنتو سرویس می کنه از بس اون چراغ بی صاحاب شده را بالای سرت روشن و خاموش می کنه. هی پا می شه چایی می خوره. هی جدولی که هزار بار به قسمت جوابهاش رجوع کرده را ورق می زنه ولی آخرش می اندازدش روی زمین کنار تخت و با یه اَه گفتن از اتاق می ره بیرون.

8-    بر می گرده اینقدر بالای سرت سرفه می کنه تا از خواب بپری و بگی وای عزیزم چی شده؟؟؟

       .............................

 

خلاصه هر کار راحت و خوبه مال مرداست و خانم ها و دختر ها طبق معمول باید سکوت کنند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

 

تا حالا فکرشو کردی

چه خوب می شه که برگردی .......

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

بازم دل من گرفته. دست خودم نیست این روزا اگه مدام غمگینم. گله دارم از همه. همه ی اونهایی که منو به این روز انداختن و قیافه حق به جانب هم گرفتن. این زخم ریشه عمیقی توی وجودم باز کرده که می دونم به این راحتی ها درمون نمی شه. یعنی اونی که بخواد بفهمه منو دیگه نیست. یه روزی فکر می کردم خدا دوستم داره ولی این روزها بازم تنهایی داره استخونم را می سوزونه. امروز تولد دختر یکی از آشناها بود که فکر کنم نیم ساعت مونده به تولد به من زنگ زدن که بیا و من با تمام اینکه دوست داشتم برم نرفتم. درست از همون تولدها و جشن هایی که می دونم الان خیلی از آدم های مهم تویش هستن. ولی من نرفتم و فکر می کنم نباید برم. الانم که دارم می نویسم صدای زنگ تلفن می یاد ولی گفتم کسی تلفن را جواب نده. من از همه دارم فرار می کنم. می دونم. به خدا می دونم. دوست دارم همه ی این پله هایی را که سالها عقب موندم را طی کنم ولی خیلی خسته ام. دیروز به یه نفر گفتم می خوام درس بخونم و گفتم توی فلان دانشگاه و فلان دانشگاه چند ترم خوندم ولی نشد که درسم را کامل کنم و اون هم خندید و گفت: پس معلومه خیلی تنبلی. این حرفش عمیقا منو ناراحت کرد. خدایا همه ی این حرفایی که می شنوم تقصر تو است. من بارها و بارها سعی کردم ولی خودت دیدی آخرین بار چی شد. خیلی ها حرفای منو که می شنون می گن چرا اعتماد به نفس نداری یا چرا اینقدر افسره هستی؟؟ اما نمی دونن این دختر افسرده و غمگین یه روز دختر شاد و سرحالی بوده و هیچ کس نمی گه چرا اینجوری شدم. خدایا متنفرم از هر چی توی ذهنمه. دلم می خواد یه تصادف یا اتفاقی بیفته که همه چیز را فراموش کنم. حتی اسم خودم را هم دیگه یادم نیاد. امروز با مامان و داداشم داشتیم می رفتیم بیرون که یه دفعه داداشم حرفی زد که ناراحت شدم و خیلی خودمو نگه داشتم که گریه نکنم. خدایا باهات قهرم. دیدی چی می گفت؟؟ سر ناهار هم بودی که داداش کوچیکام چی می گفتن؟؟دلم می خواد برم یه جای دور توی یه جنگل و با صدای بلند جیغ بزنمف جیغ یکه از گلوم خون بیاد ولی می خوام هر چی این سالها توی سینه نگه داشتم را بریزم بیرون. جیغی که سالهاست توی سینه ام مونده.

حالا دیگه این روزها درب اتاقمو می بندم و می شینم کنار پنجره سرمو می ذارم به دیوار و چشم می دوزم به آسمون. حرفی برای خدا هم ندارم این روزا. خدا خودش همه این روزها را بوجود آورده. خودش تا آخر قصه زندگی من را می دونه پس من دیگه چی بهش بگم و چی را تکرار کنم؟؟ دلم نمی خواد دیگه چشمام به خورشید روز بعد بیفته. دلم می خواد امشب آخرین باری باشه که دارم ماه را توی آسمون می بینم. امشب شاید بتونه شب اخر باشه برای من که خسته ام. این روزها مدام اون کودکی نفرت انگیز می یاد توی ذهنم و بعضی وقت ها اینقدر صحنه هاش از جلوی چشمام رد می شه که حس می کنم دارم دیونه می شم.....

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا دلم از دستت خیلی گرفته. می بینی که چی می شنوم؟؟ خدایا تو مگه خدا نیستی؟؟ مگه من بنده تو نیستم؟؟ خدایا خودت می بینی دارم بعد از 26 سال به چی می رسم؟؟ خدایا با همه وجودم می گم خسته ام. خسته از دستت که یکی را می دی و تا می بینی دلم خوش می شه به بودنش ازم می گیریش. خدایا دلم هوای شام غریبان کرده. دلم هوای اون صداهای هق هق گوشه و کنار مسجد را کرده. خدایا دلم گرفته. خدایا نمی خوام و بهت اجازه نمی دم منو از هدفام دور کنی. خدایا تو بودی اون شب ها که توی خوابگاه بودم. تو بودی و دیدی چی کشیدم پس چرا کمک نمی کنی ؟؟ خدایا خسته ام از همه اینها که دورم هستن ولی هیچ کدوم منو نمی فهمن. خدایا خسته ام از تو که فکر می کنی من صبرم زیاده. خدایا دیدی با چه امیدی اون نامه را نوشتم و با چه زحمتی پستش کردم ولی بعد از این همه روز می گه هنوز وقت نکردم بخونمش. خدایا شاید واقعا من بدم. شاید جای من اینجا نیست. آره خدا می خوام برم. دیگه بسه. خدایا هر جا هستی یه نگاه بهم بکن ببین چه حالی دارم. خدایا این وضعیت داره منو نابود می کنه. هر کی می خواد کمک کنه به خودش فکر می کنه که اگه من فلان کار را بکنم به درد اون می خوره یا نه. خدایا همیشه بنده هات اینقدر پست و بی معرفت و بی وفا بودن؟؟ خدایا می دونی که سالهاست تنهام. ببین چقدر خسته ام که می یام اینجا می نویسم و ترسی ندارم از اینکه کسی بیاد حرفامو بخونه. نمی دونم چرا هر چیزی که من دوست دارم و هر کاری که من تصمیم می گیرم انجام بدم نمی شه و به جای من اطرافیانم اونو انجام می دن. خدایا  دلم از دست اون خیلی پُره. چرا با من اینجوری حرف می زنه؟؟ چرا؟؟ آخه چرا؟؟ خدا گذشته داره منو نابود می کنه، آینده برام شده یه کابوس. حال هم که با بودن اون گذشته ی کشنده برام معنی نداره دیگه، می شه گفت بیشتر در حال فرار از گذشته هستم. خدایا نمی خوام توی این جزیره لعنتی بمونم. حس می کنم اینجا برام شده یه زندان. یه زندان با یه ظاهر قشنگ. خدایا حالم از همه چیز بهم می خوره. چند روزی بود بودن .... منو به زندگی امیدوار کرده بود ولی حالا فهمیدم که چه بازی قشنگی بوده که من توی اون به بازی گرفته شده بودم. خدایا نه حق نداری بگی کخ من بودم چون خودت دیدی چقدر صادقانه رفتار کردم ولی اون چی؟؟ چرا باید بعد از اون همه مدت بخواد تصمیم بگیره و چه راحت رفت. خدایا چطور می تونی به اون کمک کنی که راحت بی خیال همه چیز بشه پس چرا نیم تونی به من کمک کنی؟؟ خدایا هر کی کمتر دوستت داشته باشه پیشت عزیز تره. این عدالت تو بوده؟؟؟ یا حالا که به من رسید اینجوری شده عدالتت؟؟ خدایا تو که می خواهی بعدا منو بندازی توی جهنم پس دیگه چرا این دنیا را هم مثل جهنم برام کردی ؟؟ می دونی خدا خوب بودن توی این دنیا فایده نداره. وقتی بخواهی خوب باشی مثل من روانی می شی. حالت تهوع بهم دست داده حالا که دارم از خودم می گم. آره حالم بهم می خوره. متنفرم از اینکه تو بخواهی چیزی که نمی خوام، تو به اسم سرنوشت بهم بدی و منو بازم توی حسرت بذاری. خدایا می خوام سرت جیغ بزنم. آره تو باعث شدی من حالم بد باشه این روزها. پس باید سر تو جیغ بزنم نه سر این آدم های احمق و بی ارزشی که افریدی، آره اینهایی که همه به فکر خودشون هستن. آخه خدا چرا اینجوری شد؟؟ خدایا از تو کمک نخوام باید از کی بخوام؟؟ حیف اون نامه که اون همه نشستم و نوشتم و با اون همه مشکل برای تو فرستادم. نامه من از خیلی از آدم های اطرافت ارزشش بیشتر بود و متاسفم که تو ارزشش را نفهمیدی. باشه هر کاری می خواهی برو بکن ولی امیدوارم اگه خدا خدا باشه یه روزی کاری کنه که پشیمون بشی و به حال و روز این روزهای من دچار بشی. آره درست گفتی، هر کی بیشتر بهت کم محلی می کنه، اونی که احساست و روحت را تحت فشار می ذاره برات عزیز تره و اونی که دوستت داره را راحت می ذاری کنار. اینه منطقِ تو؟؟ متاسفم که نتونستی بودن منو درک کنی و بفهمی....  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

بازم دلم خسته و حیرون از اینکه می خواد زندگیم به کجا برسه داره روزها را به زور طی می کنه. این روزها زیاد به گذشته فکر می کنم. به اینکه چقدر توی اون سن و سال کم وقتی دبیرستان بودم مسئولیت روی شونه هام بود و من بی هیچ چشم داشتی انجام می دادم کارها را. حالا بعد از 26 سال خسته ام. می گم چرا بعضی آدم ها فقط به فکر خوشون هستن؟؟ زندگی من رو کسی تباه کرد و منو به این سر در گمی و خستگی کشوند که خیلی به من نزدیکه. واقعا اگه این یه ذره امید نبود شتید تا حالا من خودمو کشته بودم. چند روزه دلم هوای دریا کرده. منی که از دریا می ترسیدم دلم هوای دریا کرده. راستی یه ماهی وقتی می میره چند دقیقه بعدش می یاد روی آب؟؟ چند دقیقه برای مردن توی آب وقت نیازه؟؟ آره عزیزم تو که نیستی کنرام باید بگم دلم تنگه برات. می دونم خسته ای. می دونم منو نمی شناسی. می دونم به خدا می دونم. نیستی تا ببینی چقدر توی دلم غم نشسته. عزیز راه دوری که آرزوی من با تو بودنه، فکر کنم چند روزه نخندیدم. یعنی برای کسی مهم نیست یه ماهی کوچیک توی یه خلیج قشنگ با یه ساحل تمیز بمیره؟؟ عزیز راه دوری که سالهاست وطن را ندیدی. این وطن دیگه وطن نیست. یاد حرف داریوش افتادم که می گفت:

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ننشانند، موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

حرفی برای گفتن ندارم تا بتونه احساسمو نشون بده. ضعف شدید. خستگی. سرگردانی. و هزار ها هزار چیز دیگه که منو داره از پا در می یاره این روزا. فقط می گم باید برم شاید سفر آرووم کنه .....

دیگر قرص ماه هم درد مرا تسکین نمی دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

خودم یه نگاهی به نوشته های گذشته کردم که یه دفعه خونم به جوش اومد. دلم می خواد هر جا هستی صبح تا شب من بیام توی ذهنت و از عذاب وجدان بمیری. اصلا حوصلخ ندارم. کاش فردا معلمم نیاد. از دیدنش عصبی می شم. چون بقیه هی با دیدن اون به من پیله می کنن. نمی دونم کجایی و چی کار داری می کنی ولی امیدوارم حال و روزت بهتر از این روزهای من نباشه. نامه به دستت رسید؟؟؟ بازش کن و منو توی هر خطش حس کن و بفهم که چیزی را نخواستی که شاید دیگه تا آخر عمرت پیدا نکنی. اینو با همه ی وجودم می گم. ..............................

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

چند وقته اینجا ننوشتم. به خاطر احترام به یه عزیز رفتم یه جایی دیگه چند روزی نوشتم که خوب به دلایلی مجبور شدم برگردم. یعنی اونجا را ول کردم. حال خوبی ندارم. به کسی هم ربطی نداره که من دارم چی کار می کنم. یعنی هر کی بعد از خوندن اینها زنگ بزنه و بگه: پس مودم خریدی بالاخره احتمال داره دیگه جواب تلفونشو ندم و یا حسابی حالشو جا بیارم. دلم می خواد تنها باشم و کسی کنارم نباشه. این روزها حالم خوب نیست. بازم همون درگیری همیشگی. بازم تا سر حد مرگ عصبانی شدم.سرمو کوبیدم توی دیوار. رفتم زیر پتو و بالشمو روی صورتم گذاشتم و جیغ زدم. ناخونامو از ته با دندونام کندم و یه دل سیر گریه کردم. چند دقیقه پیش داشتم یه وبلاگ را که تازه با نویسنده اون آشنا شدم را می خوندم که دلم برای نوشتن تنگ شد. این روزها دیگه می ترسم از نوشتن. نوشتن آخه برای کی و چی؟؟ عجیب تنها شدم. حس می کنم سالهاست تنهام ولی وانمود می کنم شادم و دورم حسابی شلوغه. فردا صبح معلم زبان دارم ولی هیچ چی درس نخوندم. نمی دونم چند روزه قاطیم و نمی دونم چه بلایی سرم داره می یاد. انگار دارم توی یه مرداب دست و پا می زنم.

نمی دونم چی بنویسم؟؟ اینقدر حرف توی سرمه که داره منفجر می شه. این مدت یعنی این یک ماه حدود ۲۰۰ یا ۳۰۰ صفحه نوشتم و یادگاری دادم به یکی از دوستام. حال هیچ کسو ندارم. یعنی با تمام وجود می گم هیچ کس آره هیچ کس رفیق واقعی نبود. همه با اجازتون تو زرد از آب در اومدن. حوصله هم ندارم زنگ بزنین و بگین اه پس منم به نظرت تو زردم؟؟ اون موقع است که بهت می گم آره تو هم تو زردی و تلفنو قطع می کنم تا آدم بشی. به احتمال زیاد این وب را تا چند روز دیگه پاک می کنم. یعنی در حال حاضر این تصمیمو دارم حالا تا بعد. توی این وبلاگ حرفای زیادی دارم که همه از ته وجودم بوده و خیلی نوشته هامو دوست دارم. و دوستای خوبی هم پیدا کردم که خوب بماند که چقدر بعضی هاشونو دوست دارم. حسابی این روزها درگیرم. بدجوری افتادم توی سرازیری. از هر طرف با حرفای تهدید کننده و تحقر کننده مورد حمله واقع شدم و جاتون خالی کل سیستم بدنم ریخته به هم. موهام دوباره ریزش شدید پیدا کرده. بازم دلم می خواد تا صبح بیدار باشم و به جاش روزها بخوابم که کسی را نبینم. مدام معده درد دارم. اون میگرن لعنتی هم داره کم کم برمی گرده سراغم. خوب دست دوستان درد نکنه که بازم دهن منو سرویس کردن. (اگه تحمل خوندن این حرفا را نداری برو چون دلم می خواد هر چی از دهنم در می یاد بنویسم).  

 

چند دقیقه دیگه می نویسم بازم ..........

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط شروین  |