تبليغاتX
تمام نا تمام من
از ياد نبر كه از ياد نبردمت!

امروز صبح با صدای مامان بیدار شدم که گفت پاشو شروین پشت تلفن کارِت دارند. منم چشمامو باز کردم ولی به خاطر اینکه شب قبلش ساعت 5 صبح خوابیده بودم خیلی گیج بودم. حس می کنم همون لحظه داشتم خواب می دیدم و خلاصه هر چی مامان گفت بهم اون موقع را من توی خواب شنیده بودم ولی صدای مامانم با اونی که پشت تلفن بود، اونقدر بلند نبود که صداش بیاد توی اتاق من ولی نمی دونم چه جوری من شنیده بودم. خلاصه بیدار شدم و از حرفای مامان مات و مبهوت بودم. نمی دونم خدا این روزا چی کار دار ی می کنی بازم با من ولی التماست می کنم دیگه با من بازی نکن. بازم این لعنتی با من داره بد تا می کنه. الهی به حق این ماه خودم کفنت کنم. سر قبر تو باید استفراغ کرد. کاش روزی که می میری باشم و بلند بالای سر جنازه ات بخندم و با لگد به جای این همه سال عذابی که به من و بقیه داد یبزنم توی کمرت. همون کمری که هر بار به بهونه درد کردن به خاطرش هزار تا فیلم بازی می کردی. خدایا دلم می خواد جیغ بزنم و بهت بگم ما چه گناهی کردیم؟؟ خدایا می دونی مامانم خیلی خوب بوده همیشه و تا جایی که تونسته از همه چیزش برای ما گذشته و حالا دیگه توانی نداره برای زندگی کردن ولی من نمی تونم. من توان و قدرت مادرم را ندارم. خدایا دیدی این لجن وقتی ظهر بهظ درباره اون تلفن و جریانش گفتم چی جوابمو داد؟؟ خدایا من که نمی تونم عذابش بدم و بلافی این همه سال زجر را بکنم ولی می سپارمش به تو. آره خدا، خدا نیستی اگه توی همین دنیا تا من زنده ام حقشو نذاری کف دستش. حس می کنم دارم سکته می کنم از ناراحتی. خدایا امروز رفتم با مامان عکس بگیرم، خدایا می دونی وقتی به خودم توی عکاسی توی آینه نگاه کردم ته دلم چی گفتم؟؟ گفتم: شروین تو صورت قشنگی داری ولی کاش یه ذره ته دلت هم قشنگ بود. خدایا می دونی من دلم پر از نفرت و کینه است. از همه می ترسم. خدایا تو دیدی که چه جوری با ما رفتار می کنه. خدایا خدا نیستی اگه جلوی چشمای من مجازاتش نکنی. خدایا دلم نمی خواد اون همه عذاب و سختی که من و بقیه کشیدیم را اون دو تا بچه کوچیک هم بکشند. خدایا من نمی تونم مامان را خوشحال کنم ولی خدایا التماست می کنم تو شادش کن. بازم فشارم اومده پایین و سرم به شدت درد می کنه ولی خدا دوست دارم عذاب بکشم. خوشم می یاد از اینکه شب ها از سر درد و معده درد به خودم می پیچم و ناله می کنم. خدایا تف به این زندگی. خدایا یادته اون شب هایی که توی خوابگاه بودم؟؟ خیلی شب ها تا دم صبح گریه می کردم و ازت می خواستم کمک کنی ولی کمک نکردی. خدایا می دونم تو خدایی وای خدا بودن این نیست که بنده هی امتحان بشه. خدایا بیا ، آره بیا، بیا ببین دستم خالیه ولی اون پست فطت منو به حد مرگ عذاب داد با کاراش. خدایا من این همه سال فقط یاد گرفتم خفه بشم و حرفی نزنم. اما دیگه توان ندارم. حالا دارم واقعا خفه می شم و نفسم خیلی شب ها به زور در می یاد. خدایا من تسلیمم. خدایا من دیگه نمی خوام امتحانم کنی. فهمیدی؟؟ من نمی خوام م م م م م م م م م م م م

خدایا خوب یادته که دانشجوی زرنگی بودم، خوب یادته که چه چیزهایی بهم گفت؟؟ خوب یادته که سرم شکست؟؟؟ آره خدا من یه دخترم ولی اون حق نداره با من اینجوری رفتار کنه. خدایا امروز دیدی چه حال بدی بهم دست داد وقتی خودم را توی آینه دیدم توی خونه؟؟؟ اون کرم لعنتی که به صورتم زدم که پوست صورتم کمی لایه برداری بشه اون زخم لعنتی را که چند ماهی بود محو شده بود را بازم بهم نشون داد، زخم کاملا معلوم شده بود و من بازم یاد اون بی صفت افتادم که اون روز آبروی منو جلوی همه همکلاسی ها و استادم برد و نذاشت برم دانشگاه. برام مهم نیست هر کی میاد اینجا اینها را می خونه چی فکر می کنه. می فهمین؟؟؟ مهم نیست چون شماها که جای من نبودین که بفهمین چی می گم.کدوم از شما 4 بار رفته اید دانشگاه ولی به خاطر یه بی صفت نتونسته اید حتی یه فوق دیپلم هم بگیرید. کدوم از شما می دونین شب تا صبح گریه و ذاری کردن به خاطر تهمت های بی اساس یعنی چی و تازه صبح هم که بخواهی برای کنفرانسی که از 3 ماه پیش برایت مشخص کرده اند بری دانشگاه ولی درست لحظه رفتی بزنن سرت را بشکونن. آره شما نمی فهمین چقدر سخته وقتی اونی که دوستش داری به خاطر اون کثافت تو را بذاره و بره. خدایا پس کجایی؟؟ خدایا این بارم اگه با من بازی کنی به خدا می شکنم. دارم بازم آرووم می شم و تو نخواه بازم به آه و ناله بیفتم. خدایا من که توی این همه سال یاد گرفته بودم توی قفس خودم زندانی باشم و چیزی از زندگی نخواهم. خدایا هر کی می رسه می گه: ای وای یه دختر 26 ساله با این قیافه ازدواج نکرده؟؟ خدایا تو جواب اونها را بده. من از خودم خجالت می کشم وقتی به جواب این سوال فکر می کنم. تو چی؟؟؟ خدا من عادت دارم هزار تا حسرت و آه توی دلم داشته باشم. آره من عادت دارم هر شب با یه رویایی دست نیافتنی بخوابم. خدایا من متنفرم از این زندگی که تو می گی قشنگه. خدایا من از اینکه مدام بهم می گن:" شروین توی چشمات یه غم بزرگ هست " بدم می یاد.. خدایا آخه من کجام و این آدم ها که فکر می کنن من مشکلم اینه که شوهر نکردم کوچیکه.اینها ذهنشون اینقدر کوچیکه که نمی دونن من اول باید خودمو پیدا کنم. بابا به خدا قسم من دارم در به در دنبال این شروینی که سال ها قبل لابلای اون همه درد و گریه و عذاب جا گذاشتمش می گردم. من متنفرم از این طرز فکرها.

امشب یه فیلم دیدم از جنیفر لوپژ که باعث شد وسط فیلم آرووم آرووم اشک بریزم. جریان فیلم این بود که جنیفر در آخر فیلم برای دفاع از جون و زندگیش و برای تلافی همه دردهاش مجبور شد رفت خونه شوهرش چون دادگاه حق را به شوهرش می داد. می دونین چرا؟؟؟ چون مَرد بود و پول داشت. و بهش گفت اومدم باهات بدون اسلحه بجنگم و شوهرش که تصور می کرد مثل قبل می تونه زنش را تحقیر کنه و بعدش اون را بزنه، با خنده گفت: مبارزه 2 تا مرد با هم؟؟ و جنیفر گفت: نه با یه زن! و با هم کتک کاری کردند و در آخر شوهرش شکست خورد و کشته شد.

خدایا می خوام یه ذره به یه جایی تکیه کنم.

خدایا خسته ام.

خدایا خنده چیه؟؟

خدایا شادی چیه؟؟

خدایا آرامش چیه؟؟

خدایا زندگی چیه؟؟؟

خدایا شکرت که هنوز خدایی. خدایا شکرت که اونقدر جون سَختَم که هنوز خودمو نکشتم. ولی من می خوام باشم و مُردن اون را ببینم. اما نه من هرگز وقتی مُردی نمی یام ببینمت. دلم می خواد با عذاب و درد بمیری.....

خدایا چرا یه دختر با این صورت، قلبش اینقدر از کینه و درد پُره. خدایا آروومم کن. خدایا صبرم بده.

خدایا خدا باش...

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا کم آوردم کمکم کن.

دارم خورد می شم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

چند وقته اینجا ننوشتم. دارم کم کم از پا در می یام. خستگی دیگه لبخند را از صورتم برده. دیگه از همه بریدم. این روزا حرفای زیادی می شنوم که ره دفعه ته دلم آه می کشم و می گم خدا تو می شنوی این حرفایی که به من می زنن یا دیگه برات مهم نیست. دیگه هیچ چی دست خودم نیست. وقتی کسی دلش برای من نمی سوزه کاری از دست من بر نمی یاد. دیگه از خودم خجالت می کشم. خیلی خسته ام. چند روزه چشام مدام بارونی است. دیگه کسی براش مهم نیست که چی داره می شه. روزا داره می گذره و سن من هم بالاتر می ره و هزار هزار حرف به مغزم فشار می یاره. دلم می خواد یکی از این روزا که با گریه می خوابم دیگه بلند نشم. هر کسی می یاد از سر دلسوزی به حرفام گوش می ده و بعد از کم یحرف زدن و دلداری های بی فایده دادن می ره و من با زمی مونم با چند تا درد و غصه. متنفرم از اینجا. دلم می خواد فرار کنم و برم یه جایی که کسی نباشه. یادمه همیشه بزرگ تر ها می گفتن وقتی پسری برای بدست آوردن تو سختی می که قدرت را داره و تو را از دست نمی ده ولی این حرفا مال قدیم ها بود الان همه چیز فرق کرده. توی زمونه ای که دختر ها بدون ازدواج کردن می رن خونه پسر و با اون زندگی می کنن دیگه این حرفا معنی نداره. دیگه کسی حاضر نیست سختی بکشه و تا وقتی همه چیز دم دست و براشون آماده است صد در صد می رن سراغ همون ها که به راحتی به دست می یان.

حالم از خودم بهم می خوره. این روزا زهرا تنها کسی است که به فکرم بوده و بهم زنگ زده. تمام اون کسانی که ادعا می کردن و می کنن دوستم دارند تنهام گذاشتن. خدایا این زندگی را دوست ندارم. خدایا می خوام برم. خدایا توانایی مبارزه ندارم دیگه و با تمام وجود می گم باختم و نیاز به کمک دارم. خدایا هر کاری می خوام بکنم بازم برمیگرده به این خراب شده. خدایا نمی بخشمت اگه تنهام بذاری چون تو خدایی و باید مواظب بنده ات باشی. خدایا دستامو بگیر ببین به چه روزی افتادم. از صبح حالم بده و فشارم اومده پایین ولی برای کسی مهم نیست. دیگه برام عادت شده بی مهری آدم ها. همه فقط تظاهر می کنن به دوست داشتن. می دون مدوست دارند من برم ولی حاضر نیستن کمکی کنند به من. توانایی بحث کردن و جیغ زدن ندارم. دلم می خواد سر همشون جیغ بزنم و بگم دارید با من چی کار می کنین. از آینه اتاقم می ترسم. حتی نزدیک اون نمی رم. وقتی به خودم و چشمای غم گرفته ام نگاه می کنم اشکام سرازیر می شه. روی آینه کلی کاغذ و عکس چسبوندم که نتونم خودمو ببینم. دلم می خواد یکی دستامو بگیره. حس می کنم دارم می افتم. افتادم توی یه سراشیبی. که ته اون یخ چیزی بدتر از این جهنمی است که توش گیر افتادم. همیشه به نظر بقیه زندگی کردم. به نظر بقیه بزرگ شدم و حالا نابودی من هم به نظر اونهاست. خدایا خیلی حرفا توی دلم هست که نمی تونم اینجا بگم چون خجالت می کشم کسی بخونه ولی خودت خوب می دونی چی دارم می شنوم و چی دارم می کشم. یعنی روی این کره زمین یه نفر نیست که مردونه به من کمک کنه. خدایا می خوام برم از این زندون بیرون.

حس می کنم فشارم خیلی رفته پایین. اما مهم نیست. دلم می خواد زجر بکشم. دلم می خواد درد بکشم تا شاید یادم بره که چه بلایی داره سر زندگیم می یاد. دلم می خواد یه نفر به جای من جیغ بزنه تا شاید من آرووم بشم. دارم از پا در می یام. خدایا منم حق زندگی دارم؟؟ دارم یا ندارم؟؟ تکلیف من چیه؟؟ می خوام بخندم. می خوام شاد باشم. می خوام منم آرووم باشم. می خوام این غصه خوردن ها تمام بشه.

خدایا من بَسَمهِ.

دیگه بسِ.

خدایا دیگه بسِ 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

حالم اصلا خوب نیست. نمی تونم بنویسم. حتی دیگه نوشتن هم آروومم نمی کنه. نیاز به یه تحولات بزرگی دارم. شاید تحولی مثل مردن.

دارم از پا در می یام.

دیگه دارم می شکنم.

این عادلانه نیست.......

خدا تو هم ؟؟؟

خسته ام

خسته

از همه چیز

..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

حالم اصلا خوب نیست. نمی تونم بنویسم. حتی دیگه نوشتن هم آروومم نمی کنه. نیاز به یه تحولات بزرگی دارم. شاید تحولی مثل مردن.

دارم از پا در می یام.

دیگه دارم می شکنم.

این عادلانه نیست.......

خدا تو هم ؟؟؟

خسته ام

خسته

از همه چیز

..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

همه از مرگ میترسند ....... من از این زندگی سمج ......

صادق هدایت     

 

خدایا کجایی؟؟ می بینی این زندگی داره چی کار می کنه با من؟؟ خدایا ازت بارها و بارها خواستم کمکم کنی و نجاتم بدی از این دنیا و آدم هاش ولی تو چی کار کردی؟؟ به جاش هی سر راهم از این آدم های ضعیف قرار می دی که منو اذیت کنند؟؟ خدایا زندگی این بود؟؟ این بود اون چیزی که به آفرینشش افتخار کردی؟؟ خدایا چی بهت بگم. دیگه حرفی برای تو هم ندارم. دارم خسته می شم از همه چیز. خدایا کی می فهمه من چی می گم؟؟ من می گم خسته شدم از این آدم ها و از این زندگی. می خوام منم به اون چیزهایی که توی دلمِ برسم و می دونم تو می تونی کمکم کنی.

خدایا خودمو سالهاست که سپردم به تو. می دونم دیگه موندن و نموندن دست من نیست. خدایا فقط می گم یه کم مهربونتر باش. یه ذره بیشتر درک کن. نمی دونم چرا همه چیز یه دفعه به هم خورد. نمی دونم چی شد؟ داشتن دوستای خوب تحمل سختی های این چند ماه را برام کمی قابل تحمل کرده بود. فردا روز سوم محرمِ. می خوام روزه بگیرم. خیلی دلم برای ماه رمضون تنگ شده. برای اون روزا و قشنگی هاش. خدایا چی کار داری می کنی با من؟؟ باید به کجا برسم؟؟ خدایا خسته شدم از بس حرص خوردم و دست به آسمون شدم که کمک کنی.

امشب بارون خیلی شدید بود. رفتم برای خرید بیرون، توی راه زیر بارون حسابی خیس شدم چون چتر با خودم نبردم. دوست داشتم زیر بارون بازم راه برم. همه جا ساکت بود. اما ذهن من خیلی آشفته و درگیر بود. توی ذهنم اتفاقات این روزا را مرور کردم ولی حس می کردم دلم می خواد یکی بگه چی می خواد بشه تا شاید کمی آرووم بشم.  

کمکم کن......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط شروین  |