باورت می شه خدا خیلی آرزوهامو فراموش کردم؟ باورت می شه دیگه به اینکه چی ندارم غصه نمی خورم؟ باورت می شه دیگه هیچ کس دست دیگری را نمی گیره؟؟ باورت می شه من راه را با چشم بسته دارم طی می کنم؟؟ باورت می شهزندگی را دیگه دوست ندارم؟؟
خدایا بعضی ها تنهام گذاشتند. بعضی ها به بهونه ای رفتن. بعضی ها از دور می بینمشون. بعضی ها هم بودن یا نبودنم براشون فرقی نداره. بعضی ها .....
خدایا این آدمها را تو آفریدی ؟؟ یعنی تو خواستی همدیگه را خار و ذلیل کنند؟؟
خدایا مغزم دیگه کار نمی کنه. خیلی خسته ام. از این سر کار بودنها خسته شدم. دلم می خواد برم یه جای آرووم مثلا توی یه جنگل. خدایا خوب می دونی چی می خوام. کمکم کن آرووم باشم. کمک کن قوی باشم حتی وقتی برای همیشه می افتم روی زمین و دیگه نمی تونم بلند بشم.
امروز زهرا اومده بود خونه ما. وقتی داشتم از خودم می گفتم گریه کرد. خدایا خوبه توی این دنیا یه نفر هست که هنوز بشه به بودنش امیدی داشت.
به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو
بيا اي جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار
خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقة گندم
نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار
نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم
مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار
خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي
چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟
خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها
فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار
و تا آن زمان ...
خود را باور بدار.
هماره هوشیار
بکوش تا دورنمای هر چیز را در نظر آوری.
مهمترین را به یاد بسپار.
فراموش مکن که دیگری نگران توست.
در جستجوی بهتر باش.
بیاموز درسهای آموختنی را.
با تکیه بر توانایی. لبخند.خرد و خوشبختی.
به سوی گنجینه های درون راه بگشا.
اینهاست ...
پاره های یگانه ی وجودت
آری روزگار بهتری از راه می رسد...
هستم ولی نمی دونم چی می خواد بشه. چند روز تا عید بیشتر نمونده. اصلا دوست ندارم خونه تکونی کنم ولی بیشتر خونه تکونی خونه را من انجام می دم. خیلی خسته شدم امروز از بس کار کردم. دلم برای یه زندگی آرووم لک زده. خیلی گیجم. زندگی را دوست ندارم. زهرا هم عیدی بهم داد ولی من هنوز چیزی براش نخریدم. شیلا و رضا هنوز بلیط نگرفته اند. منم که دیگه از همه بدتر ....
خیلی حوصله ام سر می ره این روزا از این روزگار.
خیلی خسته ام
ظرفای سفره هفت سین را هم آماده کردم. با روزبان قرمز و سفید و تور قرمز تزیین کردم. خوشگل شده بود. ولی خدا می دونه دلم نمی خواست درست کنم. این روزا باید به زور هر کاری را بکنم حتی اگه دوست نداشته باشم. مثل ۳ شب پیش که مجبور شدم برم خودم با بابا حرف بزنم....
خدایا کنارم باش....
خدایا این شب ها هم تمام شد. من بازم منتظر رحمت و کمک تو هستم. این روزا خیلی اومدم گدایی کردم ازت که تو مثل بقیه نباشی و کمکم کنی. این روزا دوست و دشمن یکی شدند. دلم می خواد این روزا به سرعت باد بگذره و تمام بشه. این روزا فقط ازت یه چیزی خواستم. خدایا آبرویم را پیشش نبر. ممی دونی که پیش هیچ کس و هیچ جا آبرو برامون نذاشته ولی من بازم امیدم به تو است که یه کمکی بکنی و نجاتم بدی از این جهنم. خدایا بهم گوش بده.
امشب از ته دل گریه کردم و متوسل شدم به حضرت رقیه. به حضرت رقیه گفتم آخ رقیه جان اگه بدونی پدرم داره با من چی کار می کنه. اگه بدونی داره چه جوری با زندگی دخترش بازی می کنه. خلاصه از اول تا اخر جلسه به خال خودم زار زدم.
خدایا هیچ کس حاضر نیست برای من کاری بکنه. امشب به مامان با گریه گفتم: مامان من چقدر بدبختم که کسی کمکم نمی کنه.....
خدایا این شب ها دستامو بگیر
| به ساعت نگاه مي كنم: حدود سه نصفه شب است چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم و طبق عادت كنار پنجره مي روم سوسوي چند چراغ مهربان وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده و خاكستري گسترده بر حاشيه ها و صداي هيجان انگيز چند سگ و بانگ آسماني چند خروس از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام و خوشحال كه هنوز معماي سبز رودخانه از دور برايم حل نشده است آري!از شوق به هوا مي پرم و خوب مي دانم سالهاست كه مرده ام |
2 شبه از بس گریه می کنم چشمام درد می گیره. امشب اولین کسی بودم که رفتم برای مراسم دانشگاه. امشب بازم رفته بودم گدایی برای پیدا کردن یه راه نجات. خدایا به کی برم بگم پدرم بودن و نبودن من براش اهمیتی نداره. به کی برم بگم خورد شدم از بی محلی اینها. برم به کی بگم پدرم حاضره هر کای بکنه که منو بدبخت کنه؟؟ خدایا کی باورش می شه یه پدر با دختری که بیشتر از همه ی بچه هایش دوستش داشته داره اینجوری می کنه؟؟ خدایا 2 شبه بازم می یام توی مراسم امام حسین می شینم گریه می کنم و ازش یه راه نجات می خوام. خدایا اون به مرگ من هم راضیه. خدایا خودت می دونی دیگه چه خبره توی این خونه. امشب بعد از برگشتن از مراسم شام نذری امام حسین را آوردم خونه که مامان بده بابا حتی شده یک قاشق ازش بخوره ولی مامان گفت خودت ببر براش. من هم گفتم باشه با اینکه دلم نمی خواست باهاش جرف بزنم. گفتم بابا بیا غذای نذری امام حسین یه قاشق بخور. ولی اون حتی برنگشت یه نگاه بکنه. حتی به غذا هم نگاه نکرد و با اخم گفت نم یخوام. بازم اصرار کردم ولی دیگه جواب نداد. خدایا دلم شکست. برگشتم و نشستم سر میز و غذا را خودم خوردم و با هر قاشقش که می بردم سمت دهنم به خودم می گفتم شروین تو اینقدر بی ارزشی. گفتم یا امام حسین من یعنی اینقدر بدم؟؟؟ خدایا دیگه بریدم. خدایا من خسته شدم. خدایا یا من را بکش یا یه راهی برای رفتنم از این خونه بذار سر راهم. خودت خوب می دونی که اگه بخواهی کاری بکنی برات کاری نداره ولی من نمی دونم حکمت این همه فشاری که داره به من می یاد چیه؟؟ خدایا من یه بنده ام و حکمت کارای تو را نمی دونم پس تو رو به این شبهای عزیز نجاتم بده هر چه زودتر. می خواستم برای امروز یه چیزی نذری درست کنم با مامان ولی خدایا خودت خوب می دونی چرا نشد........
امروز زهرا حرف از یه خانم ساداتی زد که توی سراب زندگی می کنه و هر کی مشکلی داشته باشه نذر اون می کنه. من هم یاد پولی افتادم که گذاشته بودم کنار برای دوختن دامنی که خیلی دوست داشتم. همون موقع دست کردم توی کیفم و پول را دادم به زهرا و گفتم این را بفرست براش. زهرا گفت بذار حاجتت را بگیری بعدش بده. گفتم نه همین حالا بده چون می دونم جدش حتما کمکم می کنه. و با خودم نذر کردم وقتی جاجتم را گرفم بازم یه پولی بدم که زهرا بهش بده.
این روزا خیلی دست به آسمونم. می دونم خدا خودش خوب می دونه چی کار کنه ولی خدایا من که بنده ام و ظرفیتم کمه پس هر کاری می خواهی بکنی زود بکن که دارم از پا در می یام. دیگه هیچ انگیزه ای برای زنده بودنم ندارم. دارم می افتم دیگه. واقعا کم آوردم. خدایا از اون دور توی تاریکی ها هنوزم یه نور می بینم این نور تو هستی ، پس تا دیر نشده بیا و دستامو بگیر و نجاتم بده.
خدایا محتاجم بهت....![]()
خدایا التماست می کنم نجاتم بده از دست این حیون پست......
خدایا کمکم کن....
دارم می رم. دارم ادامه می دم ولی چشمم به آسمونه چون تنها خداست که می تونه مشکل گشای کار من باشه. هر چی می گذره خونمردگی توی چشمم متورم تر می شه و من سست تر می شم. من خسته ام. واقعا دیگه گریه هم منو آرووم نمی کنه. بازم شمارش معکوس شروع شد. دیشب از ساعت ۱۰ شب تا ۲ نصفه شب گریه کردم. کی می دونه من چقدر خسته ام.
اصلا چه فایده اینجا نوشتن وقتی کار من به دست بنده خدا باز نمی شه و تنها درمونش خود خداست.
من کم آوردم. آره من می خوام تکیه بدم. می خوام خستگی هامو با یکی تقسیم کنم. ولی با عرض شرمندگی باید به خودم بگم تو حق نداری به خاطر خیلی چیزا کسی را داشته باشی. تو فقط باید ادامه بدی حتی اگه شده زخمی و تنهااااااااااااااااااااااا
کسی کنارت نیست و نخواهد بود. فقط باید بری..........
خدایا چی بهت بگم؟؟ راستش نوشته های پست قبلی را اصلا یادم نیست که کی نوشتم. از بس حالم اون شب بد بود. نمی دونم چرا بعضی از این قرص ها به آدم حال می ده. جوری می خوابی که انگار مردی. من که تنها دوای دردم همین مسکن ها و آرام بخش های سگی است که فیل را از پا می اندازه. من آخه از فیل هم بدترم. می خواستم بکشمش امروز. وقتی از درب خونه رفتم تو چند بار سلام کردم ولی نه تنها جواب نداد بلکه اخم هاشو کرد توی هم و رویش را کرد به سمت دیگه. آخه .... تو لیاقت هیچ چی نداری. دارم این روزا حرفای دلم را یه جای دیگه می نویسم که هی بعضی ها نیایند و بگن آرووم باش و این حرفا چیه؟؟
آخه بی وجدان ها شما کدومتون تونستین به من کمک کنید؟؟ این روزا وقتی هم خونای آدم مثل غریبه با آدم رفتار می کنند من منتظر کمک کدوم یکی از شما باشم. برید دست از سرم بردارید. می خوام به درد خودم بسوزم. دارم جون می دم. خدا هم همین را می خواد. خدا هست من مطمنئنم که هست چون این حیون داره زندگی منو نابود می کنه. آخه بی وجدان مگه می تونم کینه هایی که از تو توی دلم دارم را فراموش کنم؟؟ آخه بی صفت تو توی اون قلبت چی داری؟؟؟ تو یه آدم کثیفی که به یچ کسی اهمیت نمی دی. من منتظرم تو یه درد بی درمون بگیری که به زمین و زمنو محتاج باشی. اونوقت این منم که می یام بهت می خندم. ![]()
من منتظرم تو جلوی من جون بدی. من می خوام قطره قطره اشکایی که از چشمام در آوردی را ببینم که با ناله می ریزی و من مثل یه حیون باهات رفتار می کنم. تو مستحق چندین بار مردن هستی.
اگه عدالتی هست تو باید همین دنیا جواب من و بقیه را بدی......
من ازت متنفرم به خاطر همه بدی هات.
وای حالم بد شده ه ه ه ه
خیلی سرم در می کنه. حس می کنم دارم ذره ذره آب می شم از توی بدنم. خوبه بعضی وقت ها چند نفر می یان سر این گور می شینن و چند نظری برای من می نویسند وگرنه دیگه می فهمیدم همه روی این کره خاکی مرده اند. امروز صبح وقتی بیدار شدم گریه کردم تا ظهر. مامان هم که دستش درد نکنه آب پاکی را ریخت روی دستم و از همین حالا بهم فهموند که تنها هستم. ظهر نتونستم سر میز ناهار بشینم با بقیه ناهار بخودم چون حرفای اون اذیتم می کنه. بشقاب را گذاشتم و رفتم توی اتاقم. بازم گریه کردم تا وقتی که ناهار خوردن بقیه تمام شد. بعدش رفتم ظرفا را شستم و در جال ظرف شستن هم کلی گریه کردم. بعدش برگشتم توی اتاقم و لباسامو جمع کردم. دارم تقسیم ارث می کنم. کمدم خالی شد دیگه. عکسام هنوز به دیوار اتاقه ولی اونها را هم بر می دارم. نمی خوام دیگه بعد از من اثری از من باشه توی این خونه. فشارم اومده پایین. بدنم می لرزه. چند تا لباس پوشیدم ولی فایده نداره.
امروز با زهرا رفتم کتاب فروشی تا کتابی که دیروز خریدم و خرا بود را عوض کنم. وقتی داشتیم از پله برقی می رفتیم بالا دیدم یه پیرمرد با یه دختر تقریبا ۲۵ ساله جلوی پله برقی وایسادن. تا ما رسیدیم رفتند کنار تا ما رد بشیم. پیرمرد با قربون صدقه و به آروومی به دختر می گفت که از پله برو بالا و نترس. اما دختر که لباساش هم نشون می داد که هم وضعش خوبه و هم روی مد بود . خلاصه چند تا پسر هم جمع شده بودند و می خندیدند. من و زهرا رفتیم بالا. تا رسیدیم بالای پله برقی گفتن زهرا برگردیم کمکش بکنیم بیاد بالا با ما. برگشتیم پایین. دیدم دختر داره دنبال پله می گرده که از پله بیاد بالا. بازوشو گرفتم و گفتم منم می ترسیدم. بیا با هم بریم بالا. همون موقع پدر پیرش گفت تو رو خدا به دختر من کمک کنید که بره بالا آخه می ترسه. یه نگاهی توی چشمای من کرد و دستم را گرفت. و اومد تا کنار پله برقی. بهش گفتم با من پاتو بذار روی پله. با من اومد روی پله. من بازوشو ول نکرده بودم . اون هم محکم دست من را گرفته بود. بعد دستشو آورد بالا و گذاشت روی گونه هام و گفت ببین فکشارم اومد پایین. اونقدر سرد بود که حد نداشت. تا رسید بالا توی چشمام بازم نگاه کرد و گفت ممنونم. پدرش هم خیلی از من تشکر کرد.
دلم اون لحظه خیلی به حال خودم سوخت. تا چند ساعت همه اش توی فکر اونها بودم.
وای حالم داره بهم می خوره. خیلی سرم درد می کنه. کاش یه ذره آرووم بشم. این میگرن منو روانی کرده. خیلی حال و روز خوبی دارم تازه این سردرد هم بهش اضافه می شه.
خدایا خیلی سرم درد می کنه. خودتم می دونی که این موقع شب کسی نمی یاد من را ببره دکتر پس یه کاری کن سرم آرووم بشه.
![]()
این روزا دستم به نوشتن هم نمی ره. به هر جایی که تونستم متوسل شدم و دعا کردم که این روزا تمام بشه. سالهاست توی یه قفس افتادم که راه فراری ازش نیست. شاید باید یکی نجاتم بده. خودم دیگه توانایی مبارزه را ندارم. شاید روح بیمارم را باید کسی به دوش بکشه و از این قفس ببره بیرون. همه در تکاپوی خردین عیدی و چیزای نو هستند اما من عید برام مفهومی نداره. امسال نمی خوام برم کنار سفره هفت سین وقتی سال تحویل می خواد بشه. نمی خوام دیگه سالها بگذره. نمی خوام عمرم تمام بشه. آخه خدا 26 سال گذشت چه فایده.؟؟
امروز یه لباس از قدیم ها از چمدونم کشیدم بیرون و داشتم حساب می کردم که این لباس مال چند سال پیشه که در حین جمع و تفریق سال بودم که داداشم گفت این لباس مال 18 سال قبله. من یه دفعه با یه صدایی شبیه جیغ و ناله گفتم: 18 سال. مامانم برگشت با تعجب نگام کرد. من دیگه حرفی نزدم. واقعا چقدر زود گذشت. داره بازم سال جدید می یاد و من هنوزم اینجا هستم. خدایا چی بهت بدم که یه راهی برای رفتنم بذاری جلوی پاهام؟؟ خدایا همیشه وقتی یه چیزی را از آدم می گیری یه چیز بهتر می دی. اما این بار باید بگم من نمی دونم ذوق داشتن اون چیزای بهتر را دارم یا نه. من خسته ام خدا. خدا کمکم کن. خدایا به مامان گفتم: چیزی ندارم ولی اگه مُردَم این 2 تا چمدون لباس مال تو و شیلا. چیز دیگه ای ندارم به جز یه مشت کتاب که همشو می بخشم به زهرا. بیشتر لباسام نو نپوشیده است ولی لابلای برگه های اون کتاب ها می تونین منو پیدا کنید.
خدایا می دونی که وقتی آدم آماده می شه برای مردن دیگه از همه چیز بریده و خسته شده. شایدم کم آورده باشه.
خدایا تو راه نجات از این روزای بی مفهوم و خسته کننده را بهم ببخش.
خدایا خسته ام............
خدای بزرگ سلام
این روزا دارم بازم جون می دم تا برسم به یه راه دیگه توی این زندگی. خدایا امروز شیلا از حرم حضرت رقیه sms زد و گفت دعا کنم. منم خیلی چیزا توی دلم بود ولی خواست اینحا بنویسم که ببینم چند روز دیگه به آرزوهام می رسم. خدایا خودت بهتر می دونی که خیلی حرفای دیگه هم دارم ولی بذار اونها بمونه توی همون دفتری که چند روزه دارم توش می نویسم. بعضی حرفا را نمی شه حتی آدم پیش خودش هم مرورش کنه.
خدایا می دونی که همه امیدم همیشه به تو بوده پس بازم کمکم کن
خدایا شکرت به خاطر همه چیز
خدایا ممنونم که کنارم هستی
خدای بزرگ امشب به یه نتیجه رسیدم
اونم اینه که بیشتر پیوند های وبلاگ من به بن بست رسیدن توی دوستی شون. نمی دونم چرا این روزا اینقدر دوست داشتن ها پر از رنگ و ریا شده. من که دیگه فکر کنم کلمه ی دوستت دارم از توی فرهنگ لغت زندگیم حذف شده. نمی دونم اون روزا که می گفتم عاشقم چه جوری بودم
. مهم اینه که الان هنوز زنده ام ولی جاتون خالی افتادم به ....
خوردن. دیگه دارم برای یه لحظه آرامش داشتن له له می زنم. دیگه هیچ کس نمی تونه کمکم کنه. فقط و فقط خدا باید یه رحمی به من بکنه تا کم نیاوردم.
روزا که تا ظهر یه سری آبغوره می گیرم به قول یه رفیقی که می گفت من نمی تونم تحمل کنم جلوی من آبغوره بگیری. ظهر هم که ناهار بیشتر مواقع نمی خورم اگه بخورم هم یه مشت چیز چپندر قیچان می خورم که فقط معده ام سوراخ نشه. راستی تا حالا کسی از گرسنگی مرده؟؟![]()
من که به خودم ۱ ماه وقت دادم برای زندگی بعدش دیگه یه سری تصمیم دارم برم ملاقات ازرائیل.
این بی وجدان هم که داره منو له می کنه زیر بی مسئولیتی و بی مغزی اش. خوب خدا بعضی وقت ها یه ذره حیون ها را شبیه انسان ها کرده. اینم یه چیزیه توی همون مایه. بعضی وقت ها وقتی حرف می زنه توی دلم می گم برو یه کارد بردار بکن توی شکمش و خودت و بقیه را خلاص کن. بعدش می گم نه هنوز خدا اون بالاهاست ولی حالا کی و کجا به داد من می رسه الله اعلم
اصلا دیگه حال نوشتن هم ندارم. آخه هر کسی هم که می خونه زرتی زنگ می زنه و منو به خاطر نوشته هام نوبیخ می کنه
. بابا بی وجدان ها اگه مرد هستین بیایید کمک
. اصلا بی خیال
من که دارم این سرازیری را به سرعت نور طی می کنم. حالا کی و چه جوری برسم به آخرش دیگه بهش فکر نکنم بهتره. ![]()
اینجا بوی دلتنگی و حسرت و تنهایی می ده.
خسته ام رفیق
بیا تا برایت بگویم
چه می کشد آنکه غریب است در ازدحام آشنا
در ازدحام بي کسي
فرياد زنم خدايا
جانم بر لب آمد
از اينهمه ملامت
اما ....
سکوت من دوباره
در ازدحام بي کسي
باشد حديث ديگري.