تبليغاتX
تمام نا تمام من
از ياد نبر كه از ياد نبردمت!

خدایا امروز خیلی باهات حرف زدم. توی دلم غوغا بود. بهت گفتم : خدایا توبه.

خدا کاش می شد تو رو دید. کاش می شد وقتی دلمون می گیره سرمون را توی بی کسی ها و تنهایی هامون بذاریم روی پاهات و یه دل سیر گریه کنیم. کاش می شد وقتی سرمو می ذارم روی پاهات موهامو نوازش کنی و باهام حرف بزنی. خدا زندگی کردن خیلی سخته این روزا برام. خدا می بینی چقدر تنهایی را دارم با همه وجودم حس می کنم. خدایا شکرت راستش نمی دونم چی بگم؟؟ آخه یه مشتری اومد برای بار دوم و ماشین ما را می خواست بخره به یه قیمتی که بد نبود، من هم که گفتم: خدایا شکرت ولی خوب، نمی دونم چرا نخرید، حالا چی می تونم بگم؟؟؟ بگم خدا خیلی بی معرفتی؟؟ نه نمی گم فقط توی دلم پر از غم می شه مثل همیشه ولی بازم می گم خدایا شکرت چون همیشه هر چیزی را که ازم گرفتی یه چیز بهتر بهم دادی.

خدا امروز سر نمازم گریه کردم و از تو معذرت خواهی کردم و گفتم: توبه. آخه این روزا وقتی می بینم مشکلم حل نمی شه و همینطوری دارم با سختی ها و این وضع زندگی می کنم با خودم به این فکر می کنم که منو داری به جرم کدوم گناه تنبیه می کنی و نمی ذاری منم زندگی کنم؟؟ خدا می دونی به این نتیجه رسیدم وقتی که بتونی شیطون را بکنی توی جسم یه انسان و بشه پدر من ، پس می تونی یه فرشته خوب را هم بفرستی برای زندگیِ من. فکر کنم فهمیدم این فرشته کیه. آی آی خدا !!! نداشتیما! این جوری که من کلی غصه دارتر می شم که فرشته تو را شناختم ولی نتونستم ببینمش و هر روز هم که این همه برای دیدنش دعا و خواهش می کنم ولی هنوزم از فرشته تو دورم. خدایا آره پیدا کردم!!!!! وای خدا اون فرشته نگهبان منه. یادته کتاب فرشته نگهبان را که می خوندم بهت توی دلم گفتم: خدا فرشته نگهبان من را بهم نشون بده. حالا من فرشته ام را پیدا کردم. آره اون برای دیدن فرشته اش خیلی تلاش کرد، در صورتی که همسرش به راحتی بدون تجربه ای تونسته بود فرشته نگهبانش را ببینه. و من هم به راحتی تونستم ببینمش. وای ی ی ی ی خدا اون فرشته ی نگهبان منِ. خدایا فهمیدم. وای دلم می خواد داد بزنم و بگم من پیداش کردم.

 

خدا اون بالاها چی کار می کنی؟؟ یعنی می شه یه روز که من اومدم اون بالا تو را ببینم؟؟ خدا این همه ذکر می گیم. این همه نماز می خونیم. این همه دعا می کنیم. این همه زیارت می ریم، یعنی این ها را قبول می کنی؟؟ خدا بعضی وقت ها سر نمازم می گم خدا یعنی این نماز به درگاه تو قبوله؟؟ نمی دونم. ولی عجیب این نماز خوند من را آرووم می کنه. خدا به حق همین سجاده و این سوره یس راه من را باز کن. خدا اگه تو خدایی پس این طلسم و جادو و دعا چیه؟؟ نمی دونم، خودت می دونی که من نمی تونم برم پیش این جور ادما ولی همیشه می گم قدرت خدا بالاتر از هر طلسم و جادو و دعاییِ. خدا بازم ممنونم به خاطر همه چیز. خدا تو دوستم داشته باشی برام کافیه. خدا مواظب فرشته ی نگهبان من باش. و کنارم باش. خدایا تو رو به اون زیارت عاشورا و به اون حسین حسینی که شب عاشورا توی مسجد همه می گفتن دل منم خوش کن و شادم کن. خدا یادته سودابه گفت: سفره شادی من بعد از عید پهن می شه؟؟ خدا همه ی امیدم تو بودی و هستی. تو می دونی که این غم ها و غصه ها سالهاست که با من و زندگی من داره می یاد ولی این بار می خوام زندگی کنم.

خدا از زهرای خوبم خبری ندارم ولی هر جا هست مواظبش باش و یادش بینداز که شروین خیلی محتاج دعاهای اونه. خوش به سعادتت زهرا که امسال هم مشهد رفتی و هم مکه و حالا هم که کربلا هستی. آخ خدا چقدر من بدم مگه؟؟ که یه مشهد هم نشد من برم. می بینی خدا؟؟ تو که بین بنده هات فرق می ذاری دیگه از بنده هات چه توقعی داشته باشم. خدا شب ها که میرم بخوابم حس می کنم نیاز دارم یکی کنارم بشینه و با موهام بازی کنه و برام آرووم آرووم حرف بزنه ولی نیمه های شب با وحشت از خواب می پرم و عرقی که روی صورتم نشسته را پاک می کنم و خواب بدی که دیدم را توی ذهنم مرور می کنم. خدا دلم یه زندگی می خواد . خدا دلم می خواد بخندم. دلم می خواد آرووم باشم و آرامش داشته باشم. خدا من را از این جهنمی که بهش می گن خونه نجات بده. این روزا دیگه زهرا را هم ندارم که برم پیشش و بشینیم از زندگی و آدم ها شکایت کنیم و یه کمی دلمون را خالی کنیم. دلم حتی برای دمِ در خونه زهرا هم تنگ شده. همیشه حس می کنم زهرا یه دنیا انرژی مثبتِ و من وقتی کنارش هستم همه ی غم و غصه هام کم کم فروکش می کنه. ولی بازم وقتی ازش دور می شم این دلم دیگه آرووم و قرار نمی گیره. خدا مواظب زهرا جونم و فرشته نگهبان من باش. می بوسمشون و دلم برای هر دوتاشون تنگ شده.

 خدایا من را با خودت ببر.

خدایا منو ببخش. کمک کن که خوب باشم.

 خدایا فاصله بین بدی و خوبی از یه تار مو هم باریکتره، خدایا کمک کن رویم بشه بهت بگم: خدا کمک کن. خدا ممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا یه بنده کوچیک بهت چی بگه؟؟؟؟ والا نمی دونم این زندگی تا کجا باید پر از زجر باشه. این چشمام دیگه داره کور می شه از بس اینها گریه من را در آوردن. خدایا خسته ام. مگه نمی بینی؟؟ ولی همیشه یه بنده خدایی می گفت: خدا هیچ وقت دیر نمی کنه. از دیروز که شهرام اومده حسابی دهنم را ... کرده. بابا کم بود تازه این هم بهش اضافه شد. اصلا حال ندارم. خدایا می بینی هر کسی من را قبول داره به جز بابا  و برادر خودم. از نظر اینها خدا بدتر از من نیافریده ولی یادته که همیشه آثای ک می گفت: من آرزو دارم دخترم مثل تو بشه وقتی بزرگ شد. نه تنها اون خیلی های دیگه هم همیشه به مامانم می گن که ای کاش شروین دختر ما بود. آخ خدا بابته دیشب معذرت می خوام. خودت می دونی که پشیمون شدم. خدا می دونم خیلی بزرگی. این را بارها و بارها بهم ثابت کردی ولی یه ذره جون من زودتر کمک کن. خدا خیلی دلم می خواد از این خونه دور باشم. از اومدن به مغازه شهرام اصلا راضی نیستم ولی حداقل صدای بابا را نمی شنوم و نمی بینمش. امروز به مامان می گفتم: صدایش را که می شنوم عصبی می شم و متنفرم وقتی حرف می زنه. مامن گفت: منم همین طور. خدایا می بینی این بنده تو چه جوری داره ما را عذاب می ده؟؟ خدا دلم می خواد تمام بشه همه این روزا و این درگیری های فکری و ناراحتی ها. خدایا می دونم و خودت هم خوب می دونی همیشه و هر جا که بابام نبوده زندگی خیلی برای همه ی ما شیرین بوده پس کمکم کن. خدایا خسته ام. خستگی را چه جوری باید بهت نشون بدم. خدایا مواظب زهره من باش. خدایا دلم هواشو کرده خیلی. خودت هم خوب می دونی. خدایا یادمه توی مراسم اربعین که رفته بودم دانشگاه یه حاج آقایی می گفت:حر همون کسی بود که روز عاشورا براى نخستين بار راه را بر امام بست و از رسيدن آب به آن حضرت جلوگيرى نمود. ولی رفت پیش امام حسین و گفت:من همان كسى هستم كه بر تو سخت گرفت و نگذاشت به مدينه بازگردى فكر نمی کردم كار به اينجا بكشد. الآن توبه كرده‏ام آيا توبه من پذيرفته است و امام حسین بهش گفت: آرى خداوند توبه تو را قبول خواهد كرد. خوب خدا اون که حر بود و اوننقدر بد بود توبه کرد و تو پذیرفتی. حالا من نمی گم حر بودم یا بنده بدی بودم ولی داداش زهرا همیشه می گه وقتی می بینی یه حاجتی داره و خدا دیر بر آورده اش می کنه توبه کن. شاید گناهی کردی که از نظر خدا بزرگ بوده. حالا خدا بازم می گم توبه به خاطر هر کاری که تو نپسندیدی ولی بنده ات را به بنده واگذار نکن کارشو. خدایا فقط تو را دارم خودت هم خوب می دونی پس کمکم کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا این زندگی هم معلوم نیست چی می خواد بشه. توی راه که داشتیم بر می گشتیم خونه توی ماشین فقط گریه کردم. نمی دونم چرا دلم آرووم نمی گرفت. خیلی غصه دار بودم دلم از سر شب. دلم معجزه ام را می خواست. نمی شد کاری کرد باید یه جوری دلمو آرووم می کردم. درب پارکینگ را باز کردم مامان ماشین را گذاشت توی پارکینگ. بعدش اومدم توی خونه. به محضی که رسید این حضرت اجل تلویزیون را روشن کرد و گذاشت روی اخبار. حالا تا صبح ۱۰۰۰ بار تکرار اخبار را می بینه. یعنی تا اخبار فردا شب همه توی خونه ما وقت دارند که اخبار روز قبل را حفظ کنند. خلاصه مامان گفت: ناهار نخوردی شام چی می خوری؟؟ گفتم: هیچ چی. حالشو ندارم. البته من وقتی ناراحت و عصبانی هستم باید فقط بخورم تا آرووم بشم. یعنی به حدی که معده ام درد بگیره. خلاصه تو یهمون حین یه دفعه دیدم اخبار می گه یه ماشین توی عراق و روی پل نمی دونم چی چی منفجر شده. منو می گی حس کردم منم منفجر شدم. با خودم گفتم: بدبخت شدم. پریدم پای تلفن. هی شماره زهرا را می گرفتم. اما این تلفن بی صاحاب شده ما هم که تا وصل می شد یه دفعه می گفت: مشترک گرامی شماره شما تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد. داشتم روانی می شدم. یه دفعه مشکل خودم یادم رفت. خلاصه حدود ۴۵ دقیقه شماره زهرا را گرفتم ولی همه اش بوق اشغال می زد. خیلی دلم می خواست زهرا فردا از آبادان نره بیرون. آخه زهرا و مامان و باباش فردا صبح از آبادان حرکت می کنند به سمت کربلا. نمی دونستم چی کار کنم. رفتم سر یخچال و به اندازه ۲ نفر غذا کشیدم توی بشقاب و گذاشتم توی ماکروویو و تا گرم شد تا تهش را خوردم. دیگه حالم با دیدن غذا بهم می خورد. یادم افتاد که بازم عصبی شدم و تلافی اون را سر معده ام در آوردم. رفتم ۲ تا لیوان آب یخ خوردم و رفتم توی اتاقم. با خودم گفتم: یا امام حسین ! زهرای من تازه عروسه. مواظبش باش. الهی بمیرم الآن محمد داره دلش مثل سیر و سرکه می جوشه. خدایا کاش نمی رفتن کربلا. مامانم هم نگران شد . خدایا می سپرمشون به خودت. باید فردا صبح اول وقت زنگ بزنم به داداش زهرا ببینم خبر ازشون داره. خدایا نکنه یه مو از سر زهرای من کم بشه. وای خدا. چقدر این چند روزه به زهرا گفتم: کربلا رفتی برای من زیاد دعا کن. بابا من اصلا دعا نخواستم جون من برگرد زهرا جونم.

خدایا مثلا من خودم هزار تا بدبختی دارم اما زهرا الان مهمه برام

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدا خیلی خسته ام. می دونی خستگی یعنی چی؟؟ نه به خدا نمی دونی تو. آخه تو که کارات به بنده هات گیر نکرده تا حالا. خدایا تا حالا شده یه چیزی را از ته دل بخواهی؟؟ نه اینم تا حالا تجربه نکردی. می دونم خوب. ولی من سالهاست با ذره ذره وجودم دارم به یه چیز فکر می کنم و این دو سال بیشتر از قبل. خدایا دیشب به یه عزیزی می گفتم تا حالا شده یه چیزی را اونقدر بخواهی که از صبح تا شب بیشتر از ۱۰۰۰ بار بگی خدایا کمکم کن. خدایا به دادم برس. خدایا بزرگی. خدایا بهم رحم کن. اون یه ذره فکر کرد و گفت: راستش نمی دونم یادم نمی یاد. من خندیدم و گفتم چقدر من با تو فرق دارم من با ذره ذره وجودم دارم به یه چیزی فکر می کنم و تمام ذهنم به اون مشغوله. آره خدا این روزا به این فکر افتادم که نکنه تو هم نمی تونی حس من را بفهمی؟؟ خدایا تو خدایی و من یه بنده. یه بنده ای که همیشه به اطرافیانش کمک کرده ولی حالا که من زندگیم و آینده ام این وسطه کسی کمکی نمی کنه. خدایا بهت نیاز دارم. خدایا تمنا می کنم. خدایا التماست می کنم. خدایا من از غیر از تو بریدم. خدایا می دونم تنها تو می تونی کمکم کنی. من را به بنده هات وا نگذار. خدایا خسته ام. هر چی می خوابم آرووم نمی شم بازم خسته ام. بازم بدنم درد می کنه. خدایا آبروی من را بخر. خدایا من را بی آبرو نکن جلوی ...

خدایا زهرا فردا صبح داره می ره کربلا. چند ماه پیش هم رفته بود مکه. هر وقت هم که دوست داره می ره مشهد. آره خدا می بینی چقدر فرقه بین بنده هات؟؟ من یه مشهد هم تا حالا نرفتم. خدا یادته دانشجو که بودم بچه ها هر ترم می رفتن مشهد ولی من......

خدا جای حق نشستی؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا حالا می خوام کمکم کنی. خدایا این حکمت و این قسمت چیه توی این زندگی پر از غم و غصه من؟؟ خدایا خسته ام. می فهمی یعنی چی؟؟؟ خدا این روزا آرووم و قرار ندارم. دارم از پا در می یام. خدا نذار این بنده بد بشه.....

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا چی بگم؟؟ خودت از همه چیز خبر داری. می دونی حال و روزم چه جوریه. حالا که من نیاز دارم هیچ کس کنارم نیست. نم یدونم چی کار کنم. خیلی خسته شدم. دارم از غصه دق می کنم. خدا تو رو خدا جواب بده دیگه. آخه مگه من چی می گم. خدایا آخه چی می خواد بشه؟؟چی کار باید بکنم؟؟موندم میون زمین و هوا. اصلا ذهنم به جایی قد نمی ده دیگه. اینقدر درگیره ذهنم که هیچ چی توی ذهنم نمی مونه. خسته ام. خدایا دستامو بگیر. خدایا کنارم باش. خدایا توکل به تو کردم از اولش پس تو همه ی راها را باز کن. خدایا این زندگی داره من را از پا در می یاره. خودت حال و روزم را می بینی. خدایا دلم می خواد همیشه شب باشه و زندگی تو یهمین لحظه بمونه و یا به سرعت باد بگذره. نمی دونم چه جوری باهات حرف بزنم خدا. نمی دونم این همه التماس و دعای من بهت می رسه؟؟ خدایا نجاتم بده از دست این حیون......

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا نمی دونم این چیه ولی اگه از طرف تو باشه می دونم که منم دل دیگران را شاد می کنم. خدایا فقط تو راه را بهم نشون بده. خدایا توکل به تو
+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 8:39 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

لحظه هاي زندگي

 

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني
دلت واسه يکي تنگ شده اونقدر که دلت
مي خواد اونارو از روياهات بگيري
كنارت بنشوني و واسشون درد دل كني

 

وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه
بازميشه ولي اغلب اوقات ما اينقدر به
در بسته نگاه مي کنيم

که اون دري رو که واسمون بازشده نمي بينيم

 

دنبال ظواهر نرو،
اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو،
چون براحتي از کفت ميره

 

دنبال کسي برو که خنده رو، رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه
 که يک شب تاريک روشن به نظر برسه

 

اوني رو پيدا کن که باعث
ميشه قلبت لبخند بزنه


خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي

چون فقط يه بار زندگي ميکني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي
که دلت مي خواد انجام بدي داري

 

بذار اونقدر شادي داشته باشي
که زندگيتو شيرين کنه

اونقدر تجربه که قويت کنه

 

اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه

 

شادترين مردم
لزوما بهترين چيزا رو ندارن

اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد
بهترين استفاده رو ميکنن


روشنترين آينده ها هميشه بر پايه
يه گذشته فراموش شده بناميشه
نميتوني تو زندگي پيشرفت کني، مگه اينکه
اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي
گذشتت از ذهنت بره

 

وقتي به دنيا اومدي، گريه ميكردي
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد

يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که ميخندي
و هر کسي که اطرافته گريه کنه


لطفا
اين پيغامو واسه همه کسايي بفرست

که واست يه معنايي دارن
(من که اينکارو انجام دادم)

واسه اونايي که يه جورايي تو زندگيت پا گذاشتند

واسه اونايي که تو رو ميخندونن
وقتي بهش نياز داري

واسه اونايي که باعث ميشن
بخش روشنتر قضايا رو ببيني
وقتي که واقعا دلتنگي

 

سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...
مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست
که فرو ميبريم بلکه لحظه هاييست
که نفسمونو بيرون ميديم

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا بازم تمام صورتم سیاه شده از خط چشم که ریخته روی صورتم از بس گریه کردم. خدایا می بینی هنوز نیومده داره همه را اذیت می کنه. بازم پا شد رفت یه جایی و چهار تا کلمه حرف شنید. حالا داره بازم نقشه میکشه که چه جوری من را بذاره سر کار و با زندگیم بازی کنه.

آخ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خدا من مردم از دست اذیت های بابام

خدایا تو رو به اون خاک کربلا نجاتم بده از دست این بی صفت. از دست این بی غیرتی که تنها کارش شده بازی با زندگی خانواده اش. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا منم آدمم. منم می خوام زندگی کنم. خدا منم می خوام بدونم زندگی یعنی چی. خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به اون کسی که قبولش داری نجاتم بده. خدایاااااااااااا تو رو خدا به چشمام نگاه کن. همه می فهمن دارم از غم و غصه می میرم. خدایا مگه من چند سالمه که باید این همه عذاب بکشم. خدایا آبروی من را نبر. خدایا تو نجاتم بده. خدایا این چند روزه همه اش روزه میگیرم و همدیه می کنم ثوابش را به امام رضا. یا امام رضا می دونم این روزه های من اصلا برای تو چیزی نیست در برابر بزرگی تو ولی التماست می کنم به اون ضریحی که هیچ وقت نذاشتی بهش برسم و خودم را بندازم روی زمین حرمت! قسمت می دم کمکم کن. یا امام رضا یه بنده مگه چقدر بده که شماها بهش گوش نمی دین. به خدا یکی از بنده های خدا که به من می گه کمک من از هر چی دارم براش دریغ نمی کنم حالا شما که دیگه خدایید و عزیز خدا.

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

التماست می کنم من را از دست این نجات بده. دیگه بریدم از کاراش و حرفاش. خدایا  یا امام رضا مردم از حرفی که توی ماشین بهم زد. دلم می خواست با دستای خودم خفه اش کنم. دلم می خواست تف کنم توی صورتش و بگم تو لیاقت نداری نفس بکشی. خدایا نذار برم به پای بنده هات بیفتم که کمکم کنن. خدایا یا امام رضا چقدر دیگه گریه کنم که کمکم کنید؟؟ خدایا چقدر دستامو بالا ببرم به سمت آسمونت که دستامو بگیری و از این بی کسی و تنهایی و بیچارگی که گیر کردم نجاتم بدی. خدایا حالا می فهمم معنی حرف مامان چیه وقتی می گفت : کاش خدا به جای صورت زیبا  یه بخت و اقبال قشنگ بهم می داد.

خدایا این زندگی چیه که هی باید  روزی هزار بار جون بدیم. خدایا من از تو کمک خواستم پس دست بنده ات که به سمتت دراز شده را پس نزن.

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا از چی و بگم و از کی بگم. این روزا همش دوست دارم بخوابم. امروز صبح آقای ص که مدیر... است اومد مغازه داداشم. وقتی می گم مدیر فکر نکنین از این مدیر الکی هاستا. نه یه مدیری که اینقدر ابهت و جذبه داره که کارمنداش مثل موش می شن وقتی می بیننش و طوری اداره ای که هست را اداره می کنه که همه انگشت به دهن موندن. خلاصه کارش خیلی درسته. اومد تو و سلام علیک کرد و به من گفت: به به اومدی کامپیوتر بازی ؟؟ گفتم : نه اومدم کمک کنم فعلا. البته کاملا شوخی بود این حرفم. خلاصه کمی از کار حرف زد با مامان و بعدش گفت: شروین تو چقدر نا امیدی دختر. گفتم: آخه من کسی مثل شما پشتم و تکیه گاهم نیست. یه دفعه ساکت شد. آخه اون خوب پدر من را می شناسه. یه زمانی که این آقا تازه اومده بود اینجا به پدرم پیشنهاد کارای بزرگی را داد که زیاد هم مشکل نبود و هر بچه ۶ ساله ای می تونست اون کار را اداره کنه ولی پدر من که به جز خودش هیچ آدم دیگه ای را آدم حساب نمی کنه و محل ببخشید سگش هم نمی ذاشت. خلاصه این آقا خیلی سعی کرد کمک هایی به ما بکنه ولی خوب وقتی عقل نباشه می گن جون در عذابه.

الان همین آقای ص زنگ زد مغازه .

خلاصه کمی ایستاد و دیگه روی صحبتش با من بود. گفت آخه باید چی کار کنیم که تو نا امید نباشی؟؟ گفتم : کمک. گفت : هر کاری می خواهی بگو من انجام بدم. گفتم: ماشین ما را بخرید. یه دفعه زد زیر خنده. گفتم: من کاملا جدی گفتم. اگه می خواهید کمکم کنید ماشین ما را بخرید. خلاصه دیگه دید انگار من کاملا جدی هستم. قرار شد یه تلاشی بکنه. و کمی ایستاد و بازم با من حرف زد و رفت.

خدا عمرش بده. البته خدا به هر آدمی که قدمش و دستش خیر و برکت داره عمر بده. و عمر را هم از کسی که زن و بچه اش را روانی و خون به جگر می کنه بگیره. ظهر تا ساعت ۱ اینجا بودیم یعنی مغازه داداشم و بعدش رفتیم خونه. خونه که رسیدیم ناهار خوردیم و شهرام از اصفهان زنگ زد و حدود ۴۵ دقیقه با مامان حرف زد و طبق معمول فقط داد زد و به همه چیز ایراد گرفت و همه اش گفت: هر چی که من می گم درسته. می دونین من عقیده دارم آدمی که همیشه منم منم م یکنه ننیم من هم نیست. اگه مردین واقعا به جای حرف زدن عمل کنید. {حقا که پسر همین پدر هست و هیچ کس به جز خودش را قبول نداره}

ولی خدا وکیلی کاملا درسته که می گن وقتی می خواهی پسر را ببینی برو پدرش را ببین و وقتی می خواهی دختر را ببینی کیه برو مادرش را ببین.

خلاصه ناهار را خوردم و رفتم نمازمو خوندم. اما مامان هنوز داشت با آقازادشون با تلفن حرف می زد. من رفتم پایین کنار اپن آشپزخونه وایسادم تا مامان تلفن را قطع کرد و بهش گفتم من رفتم بخوابم. البته نمی دونستم خسته هستم یا نیستم. فقط سرم به شدت درد می کرد و دلم می خواست بخوابم تا فکر نکنم. واقعا تنها راهی که من تونستم پیدا کنم برای فرار از فکر کردن فقط و فقط خوابیدنه. شمیم هم اومد روی تخت من کنارم دراز کشید و می خواست بخوابه. گفتم برو اگه مامان گفت برو بخواب و بعدا درساتو بخون بیا بخواب کنار من روی تختم. و خودم سرم را گذاشتم روی بالاش. فکر کنم هنوز نفس دوم را نکشیده بودم که خوابم برد. ساعت ۴:۳۰ بیدار شدم ساعت تلفن را خاموش کردم و خوابیدم بازم. با صدای مامان ساعت ۵ بیدار شدم و تند تند برای بچه ها ساندویج درست کردم و چند تا آهنگ شمیم می خواست برایش ریختم روی نوار و بهش دادم و تند لباسامو پوشیدم. مامان هم وقتی من خواب بودم ظرفها را شسته بود تا برای فردا که حضرت اجل همون بابام از اصفهان بر می گرده خونه مرتب باشه. همه اش دعا می کنم هواپیماش سقوط کنه.

سوار ماشین شدیم و رفتیم تعمیرگاه. آه خدایا حالم از تعمیرگاه دیگه به هم می خوره. ولی خوب باید می رفتیم. قرار گذاشت مامان که من و بچه ها را بذاره مغازه و خودش برگرده تعمیرگاه. حالا که دارم می نویسم هم توی مغازه هستم. بچه ها رفتن بیرون بازی کنند. منم نشستم پای نت و گفتم ببینم کسی به این خونه سیاه دل من سر زده یا نه. که دیدم به به ۲ نفر با حرفاشون کلی منو آرووم کردن.

خدایا من که از بنده هات بریدم و همه امیدم فقط و فقط به خودته پس نجاتم بده تا دیر نشده. خدایا تو بنده ات را نجات ندی پس کی باید بده؟؟ خدایا تو که نصفه از این مشکل را حل کردی خوب پس تمامش کن دیگه و بذار من از ته دلم بخندم و شاد باشم. خدایا التماست می کنم نجاتم بده از این خونه و دلتنگی هام. خدایا امروز برای یه دوست که به اینجا سر زده بود نوشتم که دعا کن حاجتم را خدا بده منم وقتی به حاجتم رسیدم توی وبلاگم می نویسم حاجتم چی بود و از کمک یه نفر اینجا تشکر می کنم. البته اول خدا بعدش اون بنده ی خدا. چون خدا خواسته که اون بنده اش هم کمکم کنه.

خدایا رحمت و مغفرت و نعمتت را از این بنده کوچیکت دریغ نکن. خدایا به دعای قدح قسمت می دم کمکم کن تا دیر نشده.

یا ارحم الرحمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا شکرت که بابا امروز نیومد.

امروز بازم روزه بودم. یا امام رضا این بنده به تو متوسل شده. تو دست رد به سینه اش نزن. می دونم خدا اونقدر بنده خوب داری که من پیش اونها هیچم ولی خدا تو رو به بزرگی و رحمت و مغفرتت قسم می دم کمک کن. خدایا همه چیز دست خودته. نمی دونم چی کار کنم دیگه؟؟ به چی و کی قسمت بدم. امروز یه دعا بود به اسم دعای قدح اونم خوندم و قسمت دادم به اون که نجاتم بدی و یه آدم خیر را بذاری سر راهم که کمک کنه. خدایا این بنده از همه جا رونده و مونده به کی باید بگه کمک اگه تو کمکش نکنی؟؟ خدایا این روزا هر کار ی می کنم فقط برای رضای تو است و بس. می دونی که من یه ثانیه هم دیگه به اینکه توی این خونه باشم راضی نستم. خدایا این همه اینجا می نویسم و چندید برابر اینجا هم توی دفترم می نویسم ولی چرا آرووم و قرار نمی گیره این دل؟؟؟ آخ خدا اگه بدونی چقدر نگرانم. اگه بدونی چقدر می ترسم از زندگی. اگه بدونی چقدر دوره و زمونه ی بدی شده. خیر هیچ کس به هیچ کس نمی رسه. آدمی که من می گفتم خیر است و مومن دیدی که هیچ کمکی نکرد. در صورتی که با سند مغازه ما اون خیلی کار کرد و ما هیچ چی نگفتیم. امروزم که زنگ زدم به اون دوست داداشم که با من همکار بود و ازم پول قرض گرفته بود که داداشش گفت برادرم گفته من به شما بدهی ندارم. وای خدایا می خواستم جیغ بزنم. می خواستم هرچی فحش بلدم پشت تلفن بهش بدم. ولی برگشتم نشستم روی مبل و فقط گفتم خدا امام رضا امام حسین چرا فقط پول من از گلوی دیگران راحت پایین می ره؟؟ چرا بقیه پول من براشون خلاله که بخورن ولی کسی نمی یاد این ماشین را بخره و یه پولی به ما بده. وای خدا مردم از بی کسی و تنهایی. خدایا نکنه واقعا دوره آخر زمون شده که بنده ای به بنده ای رحم نمی کنه؟؟؟ خدایا تو نجاتم بده. تو کمک کن. تو بهم رحم کن و زندگی را بهم ببخش. خدایا التماست می کنم.

حدایا خیلی خسته ام. سرم بازم درد گرفته. امروز رفتیم صافکاری با مامان. کاری که اون روز به خاطرش تعمیرکاره ماشین را نصف روز خابوند بعدش هم آینه را شکونده بود را این صافکاره در عرض ۵ دقیقه انجام داد و تازه اون تعمیرکاره گفته بود خرچش می شه ۵۰ هزار تومن ولی این یکی اصلا پول نگرفت و گفت چیزی نشد. خدایا خیر نده به اونهایی که ایندر بد هستند. آخه چه جوری دلشون اومد اینجوری کنند؟؟ در صورتی که می دونستند ما عجله هم داریم.

خدایا من که خودمو سپردم به تو پس کمکم کن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا چیزی به پایان راه نمونده. خدایا دستام به آسمونته. خدایا آبروی منو نبر. خدا به کی و چی قسمت بدم که نجاتم بدی؟؟ خدایا بابا داره فردا بر می گرده. این ۲ روز که نبود خونه خیلی خوب و آرووم بود. دوست ندارم ببینمش. ازش متنفرم. امشب به مامان گفتم مامان دیر نشه. مامان گریه کرد منم که اشکام قبل صورتم را خیس کرده بود. بچه ها آرووم بودن این ۲ روز. خدایا من خسته ام. امروز دوستم می گفت: ریلکس باش و بذار خدا خودش کارا را درست بکنه. می گفت: خدا به ما بنده ها یه ذره عقل داده که اونم ناقصه بعد ما می شینیم روزی هزار بار حساب و کتاب می کنیم و می گیم خدا چرا اینجور یمی کنی و چرا اونجوری نمی کنی.

خدایا منو رو سفید کن و آبروی منو بخر. یا امام رضا تو که منو این همه سال نطلبیدی از این راه دور بذار رحمت و مغفرت و معجزه هاتو ببینم.

خدایا کمک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

راستش من اینجا نمی نویسم که کسی دلش برای من بسوزه یا به خاطر من گریه کنه. من خودم از صبح تا شب در حال گریه کردن هستم. می خواستم هم دیگه اینجا ننویسم و یه وب جدید بسازم ولی راستش نشد. یعنی اصلا نمی دونم شاد بودن یعنی چی. شاید چند دقیقه ای با کس یبخندم ولی توی دلم دارم به حال خودم زا رمی زنم که چه فایده این خنداهای الکی وقتی دلم خوش نیست؟؟؟ دیروز یه نذر کوچیک داشتم به امام رضا. این روزا زیاد متوسل می شم. کسی باورش نمی شه اگه من را ببینه. می گه این دختر توی عمرش نمازم نخونده. ولی من می خونم. ادعا نمی کنم مومنم ولی خدا را به شیوه خودم دوست دارم و توی تنهایی خودم خدا همیشه کنارم بوده. این روزا تنهایی و بی کسی را با همه وجودم حس کردم. امشب رفتم تعمیرگاه. جایی که شاید هیچ دختری نرفته بود تا حالا و با مدیر تعمیرگاه دعوا کردم. می بینی خدا؟؟ به جای اینکه حالا که مشکل دارم مشکلات حل می یان و بیشترش می کنن. به اون مرد احمق می گم چرا آینه ماشین را شکوندین؟؟ می گه اگه شکسته چرا حالا می گی؟؟ خدایا حیف که پسر نبودم وگرنه اگه پسر بودم هز فحشی بلد بودم بهش می دادم و یه دست می زدمش. بهش می گم چرا و به چه حقی اون اسپری که توی ماشین بود را زدین به موتور ؟؟ تازه اون برا یتمیز کردن صندل یماشین بوده نه موتور ماشین. مرده احمق می گه کی گفته ما زدیم به موتور.می خواستم بگم ...... شما خودتون صبح به مامانم گفته بودین.

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

مردم از بی کسی. مامان توی ماشین گریه کرد و گفت اینها همه اش از نداشتن یه مرد توی زندگی است. خدایا مرده شور این دنیا را ببرم و این کشور را که اگه زن باشی و دختر باشی هیچ حا برات ارزشی قایل نیستن. خدایا منقزض کن این جنسی را که بی خودی آفریدی.

امشب بچه ها تنها بودن توی خونه ولی آخه من باید می رفتم برای ماشین. بعدش هم رفتم چند جای دیگه تا شاید بتونم مشتری پیدا کنم ولی چی بگم که این روزا کسی خیرش به دیگری نمی رسه.

خدایا می دونی چرا می گم هستی؟؟؟؟ چون هنوز از اون دور دورا حس می کنم یه ذره نور می بینم. خدایا شکرت که تو خدایی. خدایا وقتی از خونه می رم بیرون دلم می خواد زود برگردم خونه. می ترسم کسی بفهمه من چقدر تنهام و چقدر غصه دارم. مامان می گه ان شاء الله درست می شه ولی من می گم خدا گفته از تو حرکت از من برکت و اگه قرار بود با چند تا ان شاء الله و دعا ها و نذر و نیازهای من چیزی درست بشه که حالا همه مومن ها باید میلیاردر باشن. ولی خوب برای کسی که راهی نداره همین ان شاء الله گفتن می تونه امیدی باشه که این راه تاریک و خاکی را ادامه بده.

خدایا نذر کردم اگه راهم باز بشه و به آرامش برسم از هیچ کمک و محبتی دریغ نکنم. خدایا فقط تو می تونی کمکم کنی.

خدایا من یه دخترم ولی می خوام زندگی کنم. اگه یه مرد نتونست پشتم باشه من حاضرم پشت همه ی مردهای دنیا باشم. یادمه توی محل کارم به خاطر اینکه پشت ماشینی نشستم که حتی هر مردی هم پشت اون نمی نشست یه عکس ازم گرفتن و فرستادن برای ریس شرکت توی کانادا و یکی اش را هم بزرگ کردن و زدن به دیوار شرکت توی اتاق مدیر هم بود یکی مثل همون. من توی محل کارم از همه مرد ها مرد تر بودم ولی خوب توی این زندگی لعنتی که پامو می ذارم توی خنوه می شم یه گوسفند که یه گرگ به راحتی پاره پاره اش می کنه. من می خوام گرگ باشم. من می خوام زندگی کنم. خدایا نمی دونم می شنوی حرفامو یا نه؟؟ من بهت نیاز دارم. امروز دیدی که ریس نمایشگاه ماشین چه جوری از ماشین بد می گفت. وقتی هم که رفت توی نمایشگاه که کارت نمایشگاه را بده به مامان من رفتم توی ماشین و دستم را گذاشتم روی بدنه داخلی ماشین و گریه کردم. من حتی دلم برای ماشین هم می سوزه. خدایا نمی دونم چی می خواد بشه. امروز توی ماشین وقتی داشتیم می رفتیم بچه ها را بذاریم کلاس زبان شکور گفت چقدر خوبه ماشین دارم. من دلم گرفت. به بیرون نگاه کردم و توی دم گفتم خدایا چی کار کنم؟؟ خدایا توی این همه آدم که اینجا هستند یه آدم خیر پیدا می شه این ماشین را بخره و با ماشین خوب رفتار کنه و مواظبش باشه؟؟ نمی دونم این روزا چقدر دلم برای همه کس و همه چیز نگرانه. انگار دارم می میرم. نمی دونم چرا؟؟

خسته ام.

حرفام آزار دهنده شده. کسی جایی کنار من نداره. منم جایی کنار کسی ندارم ولی تو رو خدا خدای بزرگ بذار یه ذره طعم آرامش را بچشم. خدایا کمکم کن. خدایا می دونم سیندرلا فقط یه قصه بود ولی سیندرلا از همون  موقع ها  که بچه بودم برام نشونه این بود که توی بدترین شرایط یه فرشته هست که مواظب منه. حالا اون فرشته کجاست؟؟ خدایا یکی از همین شب ها منو ببر پیش خودت. دلم می خواد شب برم. روزا را دوست ندارم. از اینکه کسی منو ببینه می ترسم. مامان می گه باید ه رچی هست توی دلمون و توی خونه باشه و کسی نباید بفهمه که چی می کشیم. خدایا من مامان نیستم.

خدایا دلم آرامش می خواد. خدایا می دونی این روزا چقدر منتظرم یه نفر که دستش خیر داشته باشه بیاد و کمک کنه ولی نمی دونم کی و کجاست؟؟ خودت زوده زود برسونش به من. خدایا باید مواظب مامان هم باشی. خیلی خسته است این روزا.

خدایا می دونم تو هم از این بنده ات خسته شدی ولی آخه من که به جز تو کسی را ندارم . خدایا کجایی؟؟ خدایا دستام همیشه به آسمونته . خدایا رحمتت و برکتت را از من دریغ نکن. خدایا چی کار کردم که باهام قهری؟؟ خدایا منی که دلم با یه قطره اشک می لرزه چی کار کردم که حالا تو آه و ناله ها و اشک ها و التماس های من را نمی بینی؟؟

خدایا به حق اونهایی که برات عزیز بودن آبروی من و زندگی من را بخر.

خدایا منو کم نفروش.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

تا کی تحمل غم و تا کی خدا خدا
دیگر ز یاد برده گمانم مرا خدا

اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم
در فکر غرق کردن کشتی است نا خدا

                                                     فاضل نظری

 

ممنونم از محمد عزیز به خاطر نوشتن این شعر قشنگ

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا دیشب پیش پیش نوشتم که من فردا شادم یعنی امروز. ولی می بینی خدا؟؟ سرم درد می کنه. اونقدر وقتی جیغ می زدم موهامو چنگ زدم و کندم که تمام سرم درد می کنه. دیدی هیچ اهمیتی به من نمی داد. حتی به مامان گفت ولش کن به درک بذار خودشو بکشه. من کنترلم را از دست داده بودم برای چند دقیقه. دست خودم نبود. انگار حرفا و دردای ۲۶ سال داشت می ریخت بیرون. بدنم می لرزید و جیغ می زدم. مامان می گه توی سر و صورتت هم می زدی. خودم یادم نیست. خدایا حالم خوب نیست اصلا. سمت چپ سرم و بدنم درد می کنه. سر گیجه دارم از اون موقع تا حالا. کاش گذاشته بودن اینقدر خودمو بزنم که بمیرم. داداش کوچیکام دستامو گرفته بودن که خودمو نزنم و موهامو نکنم. می خواستم تمامش کنم. خدایا اگه من یه بنده اضافی ام خودت تمامش کن. دستامو گرفتن و منو بردن روی تختم.

آی ی ی ی ی ی ی خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بیا ااااااااااااااااااااااااااا آره بیا ببین این کثافت و بی دین و ایمون چی به سرم داره می یاره. خدایا نمی تونم اینجا بنویسم چقدر عذابم می ده ولی تو ببین. خدا تف به این زندگی. خدا حالا می فهمم وقتی مامان می گه کاش من به جای اینکه صورتم زیبا باشه بخت و اقبالم خوشگل و زیبا بود.

خداااااااااااااااااااااااااااا خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  بیا ببین چی می گه این دختر بیچاره و بدبختی که برای یه لحظه آرامش داره روزی هزار بار جون می ده. خدا خدا خدا خدا خداااااااااااااااااااا تو مگه خدا نیستی پس کمکم کن. خدایا تف به این زندگی و این حیون. خدایا فکر می کنی من دوست ندارم مثل بقیه دوستام شاد باشم؟؟؟ خدایا فکر می کنی منم دلم نمی خواد مثل مریم و بقیه حرفای قشنگ بنویسم ؟؟ به خدا منم آرزوی یه لحظه شاد بودن به دلم موند. امشب به پای مامان افتادم گفتم دست از سرم بردارید.

آخ خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا

آخ مردم تو این دنیای کثیف. خدا خودت خوب می دونی من زشت نیستم ولی جرات ندارم توی خیابون سرم را بالا کنم که مبادا یه پسر از من خوشش بیاد. خودت خوب می دونی چرا. آخ خدا اگه بدونی چقدر این شبا با آه و ناله می خوابم. خدا خدا خدا خدا نجاتم بده. خدا خسته ام می فهمی؟؟؟؟؟

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا می فهمی؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا همه چیز دست خودته.

فردا من شادم؟؟ آره من فردا شب شادم. چون تو خدا هستی و من بنده ی تو

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

خدای بزرگ بازم سلام

این روزا اینجا اگه نمی نویسم خودت خوب می دونی که در حدود یک ماه حدود ۱۲۰ صفحه توی یه دفتر با جلد سیاه نوشتم.

اعظم عزیزم ممنونم که اینجوری برام نوشتی. راستش وقتی توی زندگیت غم و غصه باشه خیلی ها ترکت می کنند. من با این وب دوستان زیادی پیدا کردم . دوستانی که همین پدری که از داشتنش روزی هزار بار به خدا گله کردم نذاشته توی دنیای واقعی داشته باشم. منم می گم خدا بیامرزه پدر و مادر اونکه این اینترنت را درست کرد. اعظم جان نمی دونی امشب وقتی سر به وب زدم و نظر تو را دیدم چه حالی شدم. چشمام پر از اشک شد. فکر کردم کسی اشتباهی چیزی نوشته. شروع کردم به خوندن و شوکه شدم. باورم نمی شد مال من باشه اون نوشته ها. می دونی منم یه روزی دوستان زیادی داشتم ولی اونها که توی دنیای واقعی بودن به خاطر پدرم ترکم کردند و فقط این همه سال یه دوست کنارم مونده و هر روز بیشتر از پدرم و مادرم برام دلسوزی می کنه و بیشتر از غصه هام خبر داره و اون زهرا جونم است که واقعا با همه وجودم می گم یه فرشته است. چند تا دوست هم توی این دنیای مجازی پیدا کردم. جنسیت دوستام برام مهم نبود. چون من یه عاشق بودم که وبلاگ درست کردم. چه دختر و چه پسر همه شدن دوستام. تا اینکه خوب چرخ روزگار و یا شاید رحم خدا باعث شد عشقم تنهام بذاره. چند تایی از دوستام هم بعد از مدتی که دیدند انگار من خیلی غم و غصه دارم و حرفام قشنگ نیست اسم وبلاگ من را از توی پیوندهای وبلاگشون پاک کردند. و من کاملا بهشون حق می دم. ولی خوب منم آرزو دارم یه روز از ته دلم بخندم. می دونم چی می گی اعظم جان . همه مشکل دارند ولی خوب مال من یه کمی عذاب آوره. کسی که منو و بقیه را داره از پا در می یاره یه شیطونه توی یه جسم زمینی. اعظم جان کسی که راضی به زجر و مرگ و درد افراد خانواده اش باشه به نظرت آدمه؟؟؟ من بهش می گم یه شیطان کامل. توی آسمون دنیا من یه ستاره هم نخواستم که فقط می گم یه ذره بذارین تنها باشم. یه ذره دلم می خواد آرووم باشم. فقط یه ذره. اعظم جان راه نجات زندگی من دست خداست. منم خیلی وقته دارم صداش می کنم. اعظم جان بعضی درد ها هست که با گفتنش سبک نمی شه آدم. ببین تو اگه با دوستت قهر باشی و یا از دستش ناراحت باشی می تونی برای یکی تعریغف کنی و آرووم بشی. ولی وقتی یکی ۲۶ ساله داره زجرت می ده دیگه گفتن نداره. بگم که چی بشه؟؟ بگم که همه بدونن من چقدر گریه های بی وقفه شبانه روزم موجه و قابل قبول و موجه است؟؟ من گریه هام برای جلب توجه نیست یعنی کسی اهمیتی نمیده. گریه هام از بی پناهی و بی کسی و خستگی است. امیدوارم به حق این شب عزیز هیچ وقت معنی حرفم را نفهمی. اعظم جان بازم ممنونم که باعث شدی من بازم بنویسم. خدا را شکر که من دست دارم که حداقل بنویسم. امیدوارم همیشه خوش و شاد باشی.

مریم جان تا یادم نرفته به تو هم سلام کنم و اون نی نی کوچولوی خوشگل و مامانی که توی وجودت داره بزرگ می شه تا یه روز زندگی ات را قشنگ تر بکنه. منم خوشحالم که منو یادت اومد. همه اش می ترسیدم منو فراموش کرده باشی. مواظب خودت باش و با نی نی کوشولو  که حلف زدی سلام منم بهش بلسون

وای خدا چقدر آدم های خوب توی این دنیا آفریدی و ما را دجار این شیطون کردی این همه سال. خدایا می گن وقتی می بینی حاجتت برآورده نمی شه استغفار کن. من که این چند روزه کلی استغفار کردم ولی هنوز درگیرم. خدایا بذار به یه جایی تکیه کنم. خسته ام از زندگی و بدی های این....

از سر شب دارم این آهنگو زمزمه می کنم و گریه می کنم. خدایا نجاتم بده  از اینجا ....

ای دل تنها چیه چشم انتظاری

باز یه لحظه یه دم آرووم نداری

مثل زمستون تو حسرت بهاری

باز عشقت خیمه زد رو خونم

باز یادت آتیش زد به آشیونم....

خدایا فردا روز عزیزیه . دستای منو پس نزن. نذار بنده ای که می یاد گدایی دم خونت دست خالی برگرده. خدایا می دونی چقدر این روزا گریه کردم و به هر کی برات عزیزه قسمت دادم نجاتم بدی ولی می بینی که ؟؟؟ خدایا دلم آرامش می خواد. خدایا خسته ام. هر چی می خوابم خستگی ام از بدنم بیرون نمی ره. خدا بیا و کمکم کن. خدایا بذار منم شاد باشم. یعنی شاد کردن دل من اینقدر سخته؟؟ خدایا این روزا زهرا زنگ می زنه و از خودش که می گه من توی دلم هم براش شاد می شم و هم برای خودم آه می کشم.

خدایا شاید من اضافی ام.

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 نوشته شده از این وب http://katamooz.blogfa.com/

به کجا باید

           شکایت برد که

           آرامشم را

          دزدیده اند؟

 

 اشک مي ريزم و 
نمي فهمم


 براي کدام يک
 از غصه هايم ...

نمی دونم چرا امشب این شعر ها منو زیر و رو داره می کنه. اینها حرفای منه که دیگران گفته اند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

در حال گشت و گذار بودم توی وبلاگهای به روز شده که رسیدم به این وبلاگ http://dastneveshtehaiam.persianblog.com/ و این شعر زیبا که حس می کنم با همه وجود اون را لمس کردم چون دقیقا حال و روز دل منه ای روزا

باور نميکنم

صداي ضجه شنيده اي؟

من شنيده ام

همين روزها...

    ديروز  

           امروز...

همين جا

        توي دلم

اين روزها همه اش يك جايي آن ته تهاي دلم صداي گريه ميشنوم... گريه كه نه. صداي ضجه است.

يك نفر نشسته و از زور غصه همه اش جيغ ميزند... حتا نميتواند گريه كند... فقط يك بند جيغ ميكشد و خودش را به دروديوار ميكوبد.

آدمها را نگاه ميكنم... دلم ميخواهد بپرسم شما صداي ضجه هايش را ميشنويد؟

اصلن شما صداي ضجه شنيده ايد؟

من شنيده ام

من ميشنوم

همين روزها

همين جا

       - توي دلم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا دلم داره می ترکه. امروز روز وحشتناکی بود. بعد از حرفای اون پست فطرت وسایلم را برداشتم و از خونه زدم بیرون.
 تا سر کوچه گریه کردم. نمی دونستم کجا برم. من که جایی را نداشتم. یه نگاهی کردم به مسجد و یه نگاهی به اون سمت خیابون.
دلم زهرا را می خواست.رفتم به سمت خونشون و تا اونجا گریه کردم. رسیدم دم خونشون ولی با دست صورتم را پوشوندم
و زدم زیر گریه با صدای بلند. گفتم خدایا خیلی بی کسم.

 و از پله ها رفتم بالا.
رسیدم پشت درب خونشون در زدم سعید اومد دم خونه
و تا من را دید سلام کرد ولی من از گریه نتونستم جوابش را بدم.
رفت زهرا را صدا کرد و زهرا تا درب را باز کرد من بازم زدم زیر گریه.
 با ناراحتی نگام کرد و گفتم می یای با من یه کم راه بریم؟؟ گفت بیا بریم خونه دکتر.
 درب خونه بغل را باز کرد و رفتیم تو.
نشست جلوی من روی زمین و گفت بگو ببینم چی شده؟؟ منم که گریه امون حرف زدن بهم نمی داد.
آروم آروم با گریه براش گفتم اون کثافت چی درباره من گفته. و زهرا هم گریه اش گرفت.

گفت نمی دونم چی بگم. و منم دیگه مثل بارون از چشمام اشک می ریخت.

گفتم: زهرا کاش خدا جلوی ... من را بی آبرو نکنه.
زهرا با چشمای خیس نگام کرد

....

ساعت ۸ برگشتم خونه. مامان نبود. بابا هم جواب نداد. رفتم توی اتاق سر سجاده گریه کردم تا ساعت ۱۲ شب. رفتم توی آشپزخونه مامان را صدا زدم و گفتم می یایی توی اتاق من؟؟ با اخم گفت : باشه.

اومد توی اتاقم و گفت چرا هی گریه می کنی؟؟ گفت: ۳ ماهه داری گریه می کنی به جایی رسیدی؟؟ گفتم: مامان دارم روانی می شم. چی کار کنم؟؟ کجا برم که راحت بشین؟؟ گفت از دست من کاری بر نمی یاد. با گریه به مامان نگاه کردم و گفتم: مامان من چه گناهی کردم که بچه این خونه هستم؟؟

مامان بلند شد و از اتاق رفت بیرون

خدایا نمی دونم چی بهت بگم؟؟ به کی قسمت بدم کمکم کنی؟؟ خدایا خسته ام.

خدایا  من پیش ... بی آبرو نکن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا شکرت. اینم از سیزده به در ما. از صبح ساعت ۸ آماده بودیم برای رفتن به سیزده به در. اون حیون هم رفت ماشین را بگیره از تعمیرگاه ولی دست خالی برگشت. گفت چند ساعت دیگه می رم می گیرم و می یارم. ولی بازم دست خالی برگشت. بچه ها اومدن توی اتاق من و گریه کردند. خدایا من هیچ چی. این دو تا بچه چه گناهی کردن که باید اینقدر عذاب بکشند؟؟؟ خدایا من که خودمو سپردم به خودت. می دونی که من هیچ کس را ندارم و همه امیدم فقط و فقط به خودته. حتی از سلام کردن بهش هم متنفرم. خدایا من پر از احساس تنفر شدم. خدایا کی باورش می شد این شروین که اینقدر دلش برای همه می سوخت اینجوری شده باشه؟؟ خدایا نجاتم بده که دارم روانی می شم. خدایا خودت تمامش کن.

خدایا اینجا برام غربته. می بینی آدم توی خونه پدر و مادرش باشه ولی بگه غریبم. خدایا دستامو بگیر. التماست می کنم بهم بگو راه نجات چیه و کجاست؟؟ خدایا تو رو به اون همه نعمت و برکت و رحمتت قسمت می دم نجاتم بده.

خدایا داره خوردم می کنه. داره نابودم می کنه. خدایا التماست می کنم.

همه وسایل را باز کردیم و برگردوندیم سر جاش. ناهار هم توی خونه خوردیم. بچه ها می گفتند اگه فردا بهمون گفتند سیزده به در کجا رفتین چی بگیم؟؟

خدایا التماست می کنم نجاتم بده.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

امشب خداحافظی کردی که بری سفر. بازم جاده تو رو کشونده به یه جایی که معلوم نیست کجاست. می دونم سفر آروومت می کنه. من هستم و از خونت مواظبت می کنم. یادت باشه یه رفیقی همیشه یه جایی منتظرته و با آغوش باز تو را می پذیره.

منتظرتم برگردی رفیق عزیزم

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

خسته ام خسته. دارین با من چی کار می کنین؟؟؟ دارم جون می دم. متنفرم از همتون. متنفرم. دلم می خواد زجر همشتون را ببینم. همتون را می سپرم به خدا. خدایا به حق همه اشک هایی که از چشم من به خاطر حرفای اینها ریخت مجازاتشون کن و به همین جمعه ای که برای تو عزیزه حق من را از اینها بگیر. خدایا من پر از حس نفرتم. من پر از کینه شدم. خدایا نجاتم بده. از همشون چندشم می شه. اینها همشون بی صفت و بد ذات هستند. خدایا نجاتم بده. تو هستی و می بینی که چی می کشم. کمکم کن....

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

دارن منو می کشن با کاراشون. روانی شدم. از بس گریه کردم چشمام مدام می سوزه و درد می کنه. راه نجات فقط پیش خداست و بس.

یه دنیا حرف دارم.

مامان خوب حالمو گرفت.

همتون را می سپارم به خدا. خدا می دونه و شما. 

از همتون متنفرم

متنفر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

سال نو مبارک؟؟؟؟

نه من این سال نو را دوست ندارم. آهای غریبه ی آشنایی که بازم اومدی منو زیر و رو کنی و بری. از همین حالا بهت می گم برو. من چیزی برای از دست دادن ندارم. تو هم که عشق دنیا را داری می کنی. مگه نه؟؟ نگو نه که خودت می دونی دروغه. درسته تو رفتی تا با نبودنت کنار اون زندگی خوبی را بسازی برای خودت ولی یادت باشه من این وسط بی تقصیر بودم و هستم. باز دوباره چه سوژه ای پیدا کردی که اومدی سراغ من؟؟ بودنت تن و بدنم را می لرزونه. من هستم ولی مثل سگ افتادم به گه خوردن. باید بگم هیچ کس دیگه نیست که بشه بهش گفت انسان. هیچ کس کمکی نمی کنه حتی نزدیک ترین ها. پدر و مادر هم اگه مثلا کاری می کنند چون می ترسند بقیه بهشون یه حرفی بزنند یعنی یه جوری چشم و هم چشمی توی فامیل وگرنه اگه می شد می انداختنت از خونه بیرون. من به این نتیجه رسیدم که همه آدم ها بد هستند به غیر از اینکه خلافش ثابت بشه. فکر کنم چشمام چند وقت دیگه کور بشه از بس گریه کردم.

دیگه با همه قطع رابطه کردم. تلفنم را هم قطع کردم.....

خسته ام....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

هر وقتی می یام پای نت سری به وبلاگ چند نفری می زنم و با خوندن نوشته های اونها کمی آرووم می شم. می دونم اونها سر سوزنی بودن یا نبودن من براشون مهم نیست ولی دلم می خواد بدونی بودنت برای من هنوزم مهمه. امشب بیستمین باری بود از اول اسفند که چمدونم را باز کردم و همه چیزاشو در آوردم و دوباره گذاشتم توش. این سفر دیگه فرقی نمیکنه به کجا باشه فقط می خوام برم. امیدی به موندن ندارم. کسی برایش بودن یا نبودنم مهم نیست. فردا ظهر خواهرم با شوهرش می یان کیش. امیدوارم قدمشون خوب باشه برای من. باید از فردا شب برم توی اتاق داداش کوچیکام بخوابم و اتاقم را بدهم به خواهرم و شوهرش. لحظه سال تحویل کلی غصه توی دلم بود. دلم نمی خواست سال تحویل بشه. آخه یک سال گذشت ولی چیزی به من اضافه نشد. پارسال بعد از سال تحویل به عزیزی زنگ زدم که حالا دیگه نیست..... اما امیدوارم هر جا که هست شاد باشه. من هیچ وقت بد کسی را نخواستم و اگه این روزا توی وبلاگم از کسی می نویسم که متنفرم ازش باید بگم من یه روز با همه وجودم دوستش داشتم. من تنها بچه ای بودم که بیشتر از دیگران بهش محبت می کردم. کمکش می کردم ولی خوب بعضی ها لایق محبت و هیچ چی زدیگه ای نیستند. فقط می تونم بگم می سپارمت به خدا که روزهای زندگیم را سیاه کردی. این روزا توی خونه را ه می رم و گریه می کنم. ولی جالبه که کسی به این راحتی بتونه گریه بچه اش را ببینه ولی اهمیتی نده. من متاسفم برای خودم.

دلم میواد ازت دور باشم و دیگه توی ذهنم و دلم جایی برات نباشه. من فکر کنم دارم کاملا فراموش می کنم که دوست داشتن یعنی چی. تو داری همه وجودم را از بین می بری. خدایا این آرامش چیه کم من دارم برای به دست آوردنش خیلی چیزها را از دست می دم؟؟ خدایا دلم می خواست برای سال تحویل سر این سفره نباشم ولی نذاشتی. امروز صبح حدود ۲ ساعت و نیم گریه کردم ولی کسی اهمیتی نداد. جالبه این بچه ای که م یگن پاره ی تن مادر و پدرش است دیگه اهمیتی نداره براشون.

خدایا دیگه با همه ی وجودم از روز و نور متنفرم. دوست دارو همه جا تاریک باشه. همیشه شب باشه. دوست دارم صداهای این ادم ها را نشنوم. همه اش می یام توی اتاقم و درب را می بندم گریه می کنم. امروز سر نماز برای چند هزارمین بار از خدا خواهش کردم که کمکم کنه چون می دونه هیچ کسی کمکی نمی کنه. گفتم خدایا فقط و فقط تو هستی که می تونی. باید راهی باشه برای زندگی کردن.

یه چله دیگه هم گرفته بودم که ۲۵ اسفند تمام شد. منتظرم خدا نجاتم بده .......

خدایا خیلی حرفا دارم ولی بذار بین خودم و خودت بمونه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط شروین  |