تبليغاتX
تمام نا تمام من
از ياد نبر كه از ياد نبردمت!

خدایا دیگه دستم به نوشتن نمی ره این روزا. نمی دونم واقعا چرا زندگی من اینقدر گره توش داره؟؟ هر کاری می کنم بازم می رسم به بن بست. ولی این بار دیگه نمی خوام وسط راه ولم کنی. این باید کمکم کنی. باید بذاری منم شاد بشم. دیشب یه دوست می گفت: وقتی متوسل می شی به حضرت ابوالفضل بهش بگو اگه کمکم نکنی و حاجتم را ندی شکایتت را به امام حسین می کنم. امروز روزه گرفتم و با همه وجودم از ابوالفضل کمک خواستم. دم غروب که مامان داشت می رفت بیرون دیگه گیره امونم نمی داد. مامان را صدا زدم و گفتم می خواهی بری مغازه؟؟ گفتم: اگه درست نشه خودم را می کشم. مامان هم مثل همیشه خودش و بقیه را تبرئه کرد و گفت: "مشکل و تقصیر خودته. من که گفتم بذار اول این درست بشه بعدش اون کار را بکن. از بس تو هولی و عجله می کنی و هر کاری دوست داری انجام می دی". منم گریه ام بیشتر شد. گفتم: من الان 5 ماهه منتظرم حالا به من می گی عجله دارم. خدایا دلم می خواست با دستای خودم همشون را خفه کنم. اون رفت و من نشستم سر سجاده و بازم گریه کردم. گفتم:یا ابوالفضل زهرا می گفت تو هم دلت شکسته بوده و به اونها که دلشون شکسته کمک می کنی. وای خدا چقدر به کمکت نیاز دارم. خدایا منم آدمم؟؟؟ خدایا دلم خیلی گرفته از اینجا. از این آدم ها. خدایا دیگه هیچ کسی به کسی کمک نمی کنه. خدایا این آدمات چقدر سنگ شدن. خدایا من به کمک نیاز دارم. می فهمی؟؟خدایا هیچ کس کمکم نمی کنه حتی پدر و مادرم و برادرم. خدایا بی کسی می دونی چیه؟؟ من می گم بی کسم و فقط تو را دارم. آقای سیدی هم که رفته بیمارستان خوابیده. دیگه امیدی به هیچ کسی ندارم. خدایا من دختر مومنی نیستم ولی متوسل به امام هات شدم. به خودت توکل کردم. خدایا تو که اون رو درست کردی خوب این هم درست کن. اصلا صدای اینها را که می شنوم حالم بهم م یخوره. خدایا دلم می خواد زندگی کنم. خدایا نجاتم بده. خدایا دلم می خواد منم شاد باشم. خدایا چقدر خواسته های من از این زندگی کم بوده تا حالا و حالا که م یگم بذارین منم زندگی کنم هیچ کس حق را به من نمی ده. خسته شد از اینکه صبح که بیدار می شم قیافه تلخ اینها را ببینم. خدایا آرزو به دلم موند یه نفر 4 تا کلمه محبت آمیز بهم بگه. هر وقت کسی هم پیدا می شه ازش خودم را دور می کنم چون می ترسم از اینها. خدایا من دارم تاوان کدوم گناه را پس می دم. یه دوست داشتم توی اینترنت که باهاش بعضی وقت ها درد و دل می کردم. یادمه همیشه می گفت برای دین و ایمانش خیلی اذیتش کردن، یه روز ازم حلالیت طلبید و گفت فردا می خوام مغزم را جراحی کنم. نمی دونم برای چی. ولی هر چی بود ازم خداحافظی کرد و گفت: اگه دیگه نیومدم پای نت بدون دیگه نیستم و زیر عمل مردم. حالا تقریبا 5 یا 6 ماهه که ازش بی خبرم. نمی دونم کجاست؟؟ توی این دنیای زشت و کثیف یا اون دنیا پیش فرشته ها. ولی امیدوارم هر جا هست شاد باشه و یادی از من بکنه که خیلی دلم می خواست بود و براش می گفتم چقدر دلم غصه داره. این روزا به خیلی چیزها فکر می کنم. به محبتی که راحت از همدیگه دریغ می کنیم و یا نفرت و کینه ای که راحت به هم هدیه می دیم.خدایا حکمت این روزای سخت چیه؟؟ نمی دونم چی هست و کی تموم می شه ولی می دونم من نمی خوام کم بیارم. ولی خدایا بودن من توی این خونه دیگه برای کسی اهمیتی نداره پس چرا می خواهی بازم باشم و زجر بکشم. اونقدر دلم می خواد یه دوست داشته باشم که باهاش 2 قدم راه برم. تنهایی برم از این خونه بیرون و کمی تنها باشم. خسته شدم از اینکه مدام باید دلواپس زندگی بقیه باشم ولی حالا که من دارم ذره ذره آب می شم هیچ کدومشون نمی گن تو چی نیاز داری. خدایا با همه این سختی ها شکرت که یه دوست خوب دارم که هر روز به من یادآوری می کنه که تو بزرگی و کمکم می کنی. خدایا می دونم بزرگی ولی بذار منم نفس بکشم. بذار منم بخندم. خدایا از این همه دعوا و بحث و نفرت و کینه خسته شدم. دلم می خواد یه جا باشم که آرووم باشم. یه جایی که اون کسی که می گه دوستت داره برای زندگیت نقشه نابودی نکشه. خدایا من شدم توپ برای اینها. این من را پاس می ده به اون و اون منو پاس می ده به این. خدایا هر کی می یاد این وب را می خونه می گه چقدر تلخ می نویسی آخه همه دورم پر از تلخی و نفرته. دلم می خواد حرفای سودابه زودتر به حقیقت تبدیل بشه و من شاد باشم. خدایا امید هیچ کس را نا امید نکن. خدایا من به جز این یه ذره امید به رحم و بخشش تو دیگه هیچ چیزی برای زنده موندن ندارم. خدایا ازم نگیر این امیدُ. خدایا من هنوزم سر حرفم هستم آره من می خوام نجاتم بدی. خدایا من به جز تو کسی را ندارم. خدایا بذار بخندم و شاد باشم. خدایا آبروی من را پیش ... نبر.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا این زندگی را نمی خوام اگه کمکم نکنی. امشب با مامان رفتیم بیرون که با یکی حرف بزنیم و کمکمون کنه. ولی هیچ کس را نداشتیم.به مامان گفتم چقدر بی کسی بد چیزیه. واقعا هیچ کس را نداریم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا خیلی بهت نیاز دارم. می بینی هیچ کس برای زندگی من کاری نمی کنه. داشتم به مامان می گفتم فلانی حاضره همه زندگیش را بده تا بچه اش جای من باشه ولی من حتی به بابا نگفتم چون می دونم براش اصلا اهمیتی نداره که من چه به روزم بیاد. خدایا خودت می دونی که خودم را سپردم بهت. خدایا شمارش معکوس شروع شده. چند روز دیگه بزرگ ت رمی شم و چند روز بعدش هم تکلیف زندگیم معلوم می شه که منو لایق زندگی و زنده بودن می دونی یا نه. خدایا سرم خیلی درد می کنه. خدایا خسته ام خیلی. نجاتم بده. خدایا می دونی که اگه شکست بخورم اول از همه اینها که توی این خونه هستند خوشحال می شن. خدایا بهم نگاه کن. خدایا دارم با ذره ذره وجودم بهت التماس می کنم. خدایا توکل به تو کرده بودم همیشه. خدایا یه معجزه که کردی این چند روزه س یه معجزه دیگه هم بکن و نجاتم بده. خدایا حکمت این همه عذاب چیه که داری به من می دی. امشب با مامان رفتیم نمایشگاه. اما آقای قمری گفت پول ندارم بخرم. من چشمام پر از اشک شده بود. به من نگاه کرد و سرش را انداخت پایین و گفت: معذرت می خوام.......

خدایا کمک

خدایا نجاتم بده از این روزای سخت و زشت

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا دیدی چه به روزمون آورد امشب. همه بدنم می لرزید. خدایا نجاتم بده. دلم می خواد نباشم. خدایا بازم شمارش معکوس شروع شد. امروز عصر ساعت ۵ زنگ زد و من نمی دونستم چی بگم. تلفن را که قطع کردم رفتم دراز کشیدم روی تخت و گریه کردم.

خدایا چند روز دیگه بازم پیر می شم. چند روز دیگه نمی خوام بیاد. خدایا کمکم کن. خدایا نجاتم بده

یا امام رضا! تو که هیچ وقت این بنده سراپا گناه را نطلبیدی از این راه دور می گم کمک اما رضا

خدایا رحم کن

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا دستم به نوشتن نمی ره. امروز دلم خیلی گرفت ازت. دیدی مامان چه جوری با خنده گفت: ..... دلم خیلی شکست. در جواب مامان گفتم: هر کی بوده غلط کرده .......

خدایا می دونی که توی سرم و دلم چی می گذره پس نذار اینها به اون چیزهایی که دوست دارند برسند. خدایا اگه تو کمکم نکنی دیگه هیچ کس را ندارم. پس تو نجاتم بده. نمی دونم چی می خواد بشه. امشب زندگ زدم به سودابه ولی جوابم را نداد و گفت بعدا زنگ بزن. دلم خیلی پره از همه. خدایا می دونی که داره چی می شه؟؟؟؟ پس کمکم کن. نمی خوام اینها خوشحال بشن. خدایا اگه اتفاقی برای زندگی من بیفته باید باعث خوشحالی و منفعت من باشه نه اینها تصمیماتی بگیرن که به نفع خودشون باشه. خدایا این زندگی لعنتی مال منه. مگه نه؟؟؟؟ پس حق ندارن جوری برنامه ریزی کنند که به نفع خودشون باشه. خدایا خوشبختی من معنی نداره می دونی چرا؟؟ چون اونها دارند من را به نفع خودشون می چرخونن. خدایا نجاتم بده از این روزا. دارم خفه می شم از تنفر. خدایا دلم می خواد انگشتم را بکنم توی حلقم تا ته تهش و هر چی خورم بالا بیارم تو یاین خونه. یه حال بدی ام. چه مرگم شده؟؟ خدایا چی کار دارند می کنند؟؟ خدایا آهای خدایا تو داری چی کار می کنی؟؟؟ حواست هست؟؟ مگه اون آدم بدی است که نمی ذاری درست بشه؟؟ خدایا کمک. هر بلایی می خواهی سرم بیاری جون من زود بیار و خلاصم کن. دارم خفه می شم توی این خونه. دارم دق می کنم توی این همه نفرت و خستگی. خدایا نجاتم بده. ببین از اول این وبلاگ همه اش دارم التماست م یکنم ولی هنوز به هیچ جا نرسیدم. خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا کمک

.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

چراغ اتاق خاموش

اما یاد تو در دل من روشن تر از خورشید

سر به دیوار می کوبم و صدای انعکاس دردهایم را در میان استخوان هایم می شنوم

عکس هایت را دارم

به کسی چه اگر باز هم می گویم دوستت دارم

به کسی چه اگر تو مرا نخواستی

به کسی چه اگر هنوزم دلم برای دیدنت می تپد

به کسی چه اگر من با عشقت زندگی کردم

به کسی چه اگر هنوزم رنگ چشمانت زیباترین رنگ زندگیم است

به کسی چه اگر زندگیم را به باد دادی

به کسی چه اگر .......

 

                                                          خسته ام

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

چند وقته داره برای خودم دلم می سوزه. امروز رفتم دریا. ولی از همون اول که وسایلم را بر می داشتم که برم یه حال بدی بودم. خاطرات پارسال. خاطرات کسی که یه روزهایی برام از جونم عزیزتر بود و من منتظر اومدنش بودم. وای خدا تو یادته که؟؟ همین حالا که دارم می نویسم ساعت ۳:۴۳ شب است و من مثل همیشه تنهام. عجیب به تنهایی خو گرتم ولی خیلی وقته دوست دارم تو یاین تنهایی هام کسی دیگه هم باشه. خیلی غصه دارم این روزا. خلاصه از ساعت ۹ وشغول برداشتن وسایل بودم وای ساعت ۱۱ از خونه رفتم بیرون. انگار سرم داشت گیج می رفت. با خودم می جنگیدم یادت نکنم عزیزی که حالا نیستی. هر چیزی را که بر می داشتم یه قطره اشک هم می ریختم مثل الان که دارم می نویسم. انگار این گریه ها تمومی نداره. یادته یه روز بهم گفتی چشمات خیلی قشنگه.حالا نیستی ببینی این چشم ها ماهاست به جز اشک چیزی ندیده. دلم می خواست کمکم کنی. دلم می خواست تنهام نذاری. نبودی ببینی چه شب و روزهایی بی تو گذروندم. راستی تو اصلا از اولش بودی؟؟ نمی دونم به این هم شک دارم. چقدر زهرا بهم گفت: شروین ولش کن من به این موضوع حس خوبی ندارم. آخ زهرا کاش می زدی تو صورتم. کاش بهم فحش می دادی . کاش یه جوری همون روزای اول منو منصرف می کردی. چقدر سعی کردی من را متقاعد کنی که ادامه این رابطه فایده نداره ولی من خیلی تنها بودم سالهای زیادی و عجیب به این رابطه دل بسته بودم. انگار می دونستم راست می گی ولی می ترسیدم بازم تنها بشم. می ترسیدم از اینکه بازم کسی نباشه که بهم بگه سلام عزیزم. بگه دوستت دارم. وای که چقدر دوستت دارم از زبون تو برام مهم بود. چقدر به خاطر تو بی خوابی کشیدم. چقدر به خاطر تو از هر چی می خواستم گذشتم تا بدم پول تلفن. کجا بودی ببینی چقدر با اون عوضی که ازش اینترنت می گرفتم درگیر شدم. اگه یکی از دوستام نبود معلوم نبود چی می شد؟؟ خدایا تو شاهدی مگه نه؟؟ یادته اون عوضی چه معامله ای می خواست بکنه برای اینترنت و من اون شب تا صبح توی اتاقم گریه کردم ولی بهت گفتم اگه دوست داشتن و داشتن یه نفر در کنارم شرطش اینه پس نخواستم . همون تنها بودن بهتره. ولی خدا عمر بده به یکی از دوستام که فردا هم تولدشه حساب اون عوضی را رسید. خدایا مواظب این دوست خوبم باش. خدایا یادته رفتم دریا و به امید اینکه همین روزا می یاد کل یبرنزه کرده بودم تا سعی کنم به نظرش خوبتر بیام. وای خدا با یادآوریش نه که فکر کنی الانم دوستش دارم. نه به خدا! دیگ سر سوزنی نمی خوامش. اگه کسی به زور بمونه همون بهتر که یک ثانیه هم نباشه. نه ناراحت نیستم از این که نیست. فقط از تو گله دارم. آره خدا تو که از وضع زندگی من خبر داشتی تو چرا اینجوری کردی؟؟ مشکلاتم هزار برابر شد. و زندگیم افتاد تو ییه سرازیری وحشتناک. هر لحظه به نبودن فکر می کردم. پاشدم رفتم تهران به امید اینکه بتونم یه خبری ازش بگیرم ولی نشد و تمام حقوقی که یک سال پس انداز کرده بودم تمام شد. تا اینکه یه خانمی که فال حافظ می گرفت بهم گفت: منتظر یه نفر هستی مدتهاست؟؟ گفتم: آره. گفت: تا آخر شهریور منتظرش باش. اگه نیاد دیگه نمی یاد. قیدش را بزن. اون خانم نمی دونست با همین یه جمله زندگیم می رفت که نابود بشه. ولی جالبه بگم که آخر شهریور دیگه می شه گفت از زندگیم رفته بود بیرون و اول مهرماه همه چیز تمام شده بود. بعد از ۲ سال با هم بودن. آخه دلم می سوزه. من که یه دقیقه و ۱ ساعت با تو نبودم در روز. تو حداقل ۸ یا ۹ ساعت در طول روز منو می دیدی. شب ها هم که باهات حرف میزدم با تلفن. پس چه جوری به این راحتی گذاشتی و رفتی. یادم نمی ره قبل از اینکه برم تهران دنبالت شب ها تا صبح می نشستم پای نت و گریه می کردم. و فقط و فقط بودن یه دوست خوب که این روزا هم بهم محبت می کنه و منو با خوب یها و مهربونی هاش شرمنده می کنه تا صبح می نشست پای نت و باهام حر می زد. هیچ وقت یادم نمی ره حتی به خاطر من چند تا امتحاناتشم نتونست بره بده. خدایا حالا که به در و دیوار این اتاق نگاه می کنم می بینم خیلی وقت ها شاهد گریه های من بوده. چند روزه حسابی قاطیم. چند روز پیش مغازه داداشم بودم که یه مشتری اومد که شبیه عزیزی بود که پارسال این موقع برای دیدارش روزشماری می کردم. خیلی دستپاچه شده بودم. اشتباهی جواب می دادم به مشتری ها. وقتی اومد جلوی من ایستاد سرش پایین بود. شایدم از بس من نگاش کردم سرش را انداخنه بود پایین. ولی دلم می خواست می گفتم: آقا می شه بغلتون کنم. آخ که چه حال بدی بودم. فقط نگاش می کردم. دلم می خواست بهش بگم: استیو دیر اومدی چرا؟؟ وای خدا داشتم می مردم از غصه. یه چند دقیقه ای وایساد ولی همه فهمیده بودن من دارم به اون نگاه می کنم. چند نفری خندیدن ولی من دلم می خواست یه دل سیر نگاش کنم. اون بیچاره دید انگار من خیلی حواسم بهشه. رفت بیرون و دیگه برنگشت. دلم می خواست برم دنبالش و بگم: نرو. وای خدا باز حالم داره بد می شه. خدایا این روزا باید تمام بشه. باید من ببینم اون صبح بعد از این همه سیاهی و تاریکی چه شکلیه. همه درگیر زندگی خودشونن. نمی بینن من دارم هر روز خسته تر و گوشه گیر تر و ساکت تر می شم. دلم می خواد بازم بخندم. بازم شاد باشم. بازم حس کنم زنده ام. خدایا یادته سیندرلا هم یه آرزوی بزرگ داشت و حتی به پنده ها هم آرزوشو نگفت. گفت: اگه بگم دیگه برآورده نمی شه. منم توی دلم یه آرزو دارم. خدایا خودت می دونی چقدر محتاج توام. خدایا دلم برای خودم تنگ شده. خودمو کجا جا گذاشتم؟؟ توی کدوم کوچه زندگی دستمو گذاشتم به دیوار تا استراحت کنم و جا موندم از خودم؟؟ خدایا چقدر این روزا صدات کردم و گفتم: یا ارحم الرحمین نجاتم بده!!!!

خدایا کمک کن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

خیلی خسته ام. خدایا امروز یه زلزله به مقدار بی نهایت ریشتر توی مغزم اتفاق افتاد. فقط موندم چه جوری روت می شه این بلاها را سر من باری؟؟ خدایا من دیگه بی خیال شدم. چون همه چیز دست خودته. من این وسط هیچ نقشی ندارم. فقط می خواستی به این نتیجه برسم؟؟ خوب رسیدم. آره تو خدایی ولی اگه جرات داری بیا پایین. آره بیا ببین امروز برای ۱۵ دقیقه چه جوری شاد شدم و از ته دل خندیدم ولی بعد از ۱۵ دقیقه انگار دنیا روی سرم خراب شد. ببین چند وقت بود شاد نبودم که شمیم اومد گفت: تو رو خدا بگو چی شده. آخه تو خیلی وقته اینجوری خوشحال نبودی. ولی خوب خدا حالمو گرفتی. باشه تو هر کار یدلت بخواد می تونی بکنی. ولی دیدی که برای همون ۱۵ دقیقه هم کلی شکر کردم. باشه عمر شادی های من کوتاهه؟؟ نه خدایا این حق منه که باعد از این همه سال شاد باشم. من شادی و زندگی و آینده ام را فقط از تو می خوام. به هیچ کس هم خرده نمی گیرم که کمکم می کنه یا نه به خاطر اینکه همه این روزا را خودت برنامه ریزی کردی. پس همه اش دست خودته. من و دیگران بهونه هستیم. کاش فقط تو دلت بخواد کاری انجام بدی.

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا خسته ام از تو بیشتر از همه. آره تو که خدایی وقتی زندگی را اینجوری بهم ببخشی از بقیه بنده هات چه انتظاری داشته باشم؟؟ خدایا هر بلایی دوست داری سرم بیار. مگه اونها که به هیچ چی نمی رسن برای تو اهمیتی داره. خدایا چند ساله دارم همین جوری روز و شبم را می گذرونم. خودت خوب می بینی چی می کشم توی این خونه و هیچ کس هم به جز خودت از دلم خبر داره ولی ببین منو ! هنوزم دارم گریه می کنم. هنوزم تنهام. هنوزم به اول راه هم نرسیدم چه برسه به وسط یا آخر راه. خدا دست بردار از سرم. اصلا نمی خوام منو امتحان کنی. فقط سر تا ته این وبلاگ شده یه مشت غم و غصه و درد و آه و ناله از دست این آدم ها. خدایا ذهنم هم خسته شده از دست تو و این روزگاری که برام ساختی. باشه هر کاری دوست داری بکن. همیشه مامان می گفت: دعا کن درست می شه. من می گفتم: آخه مامان خدا گفته از تو حرکت از من برکت، اگه اینجوری بود که همه مومن ها الان باید کاخ داشتن و به همه آرزوهاشون رسیده بودن. اما حالا می گم باشه من می شینم یه گوشه این اتاق بازم. مگه 26 سال ننشستم، بازم می شینم ببینم کی قرار از سقف این خونه بیفته توی اتاقم و کمکم کنه.

خدایا هر بلایی دوست داری سرم بیار. به همه چیز دارم به دیده شک و تردید نگاه می کنم. به همه زندگیم و به این که اصلا از اولش قرار بوده من هم زندگی کنم یا نه؟؟ متاسفانه مشکلات زندگی باعث شده خیلی چیزها را حس کنم و به فکر خیلی چیزها توی زندگی باشم. کاش منم مثل دخترهای دیگه به راحتی و آرامش بزرگ شده بودم تا الان به جای این همه حرص خوردن بی خیال باشم. همیشه زهرا می گه کاش خدا بخواد یه کاری انجام بده دیگه نیازی به خواهش و تمنا و التماس و هزار جور برنامه ریزی نیست. اما خدا جون اون کسی که برات عزیزه چرا یه کاری برای من نمی کنی. خدا آخ خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا دست بردار از این وضع. خسته ام. تنهام. دلم می خواد بخندم. دلم می خواد یکی یه روز بهم بگه دوستت دارم. دلم می خواد یه شب با چشمای گریون نخوابم. دلم می خواد یه روز با آرامش بیدار بشم. بدون دلهره و ترس و اضطراب. بدون درگیری. دلم می خواد یه روز صبح که از خواب بیدار می شم همه خستگی ها از تنم بیرون رفته باشه.

دلم می خواد برم یه جای دور. یه سرزمین سبز. یه جایی که یه درخت باشه و یه رود کوچیک که از توش آب رد بشه. پاهامو بذارم توی آبش و آروم کنارش دراز بکشم زیر سایه درخت. دلم می خواد چشمامو که می بندم یه نسیم خنک بوزه و با هر نسیم موهای من تکون بخوره و هیچ صدایی به جز صدای پرنده ها و آب جاری توی رود و صدای وزش باد نشنوم. نه صدای داد باشه و نه دعوا و نه ترس از ثانیه ی بعد. خدایا بعضی وقت ها واقعا می گم یعنی من لایق یه لحظه خوشی و شادی نیستم؟؟ خدایا تو رو خدا یه کار یکن من یه ذره شاد بشم. چند روزه یه ترس عجیبی همه وجودم را گرفته. من بعضی از احساس را فراموش کردم. نمی دونم وقتی آدم شاد باشه چه جوری می شه. وقتی آدم حس کنه دوستش دارند چه جوری می شه. وقتی حس کنی یکی هست که مواظب باشه حسش چه جوری؟؟؟ خدایا دارم فراموش می کنم چه جوری حس کنم منم آدمم. حلا دارم می فهمم چرا وقتی من با کسی حرف می زنم چندین بار ازش تشکر می کنم. وای خدایا همین حالا که دارم می نویسم این به ذهنم رسید. آره چند روز پیش با یه دوستی حرف می زدم گفت: چقدر تعارف و تشکر می کنی. گفتم: من همیشه همینم و بحث تعارف نیست. وای خدا آلان دارم می فهمم که چرا من اینجوری شده ام، من فکر می کنم حق داشتن هیچ چیزی را ندارم و لایق هیچ چی نیستم برای همین در ازای یه کار کوچیک از نظر دوستم کلی تشکر کردم ازش. خدایا وجودم داره گم می کنه خودشو. خدایا کمکم کن. منو به خودم برگردون. خدایا خیلی چیزها هست که باید به وجودم برگرده. خدایا به کجا داری می بری هر روز منو؟؟ خدایا چی کار باید بکنم با این زندگی؟؟

خدایا .......................................................................................................................

........................................................................................................................

...................................................................................................

...................................................................................................................

یه چند تا جمله هست که نمی تونم بنویسم چون از نوشتنش خودم هم خجالت می کشم ولی خدایا تو که می دونی اونها چیه کمک کن.

خدایا امروز بازم رفتم جلوی آینه و زل زدم به عکس توی آینه، سعی کردم بخندم. چشمام انگار می خواست گریه کنم و بهم م یگفت: به حال خودت می خندی؟؟ اما لبام انگار اون حرکت براش عجیب و سخت بود. عضلات صورتم درد می گرفت. با دستام گوشه ی لبام را گرفتم و کشیدم مثل وقتی که کسی می خواد بخنده ولی انگار این لبخند مال صورت من نبود. جای زخم چند سال پیش روی پیشونیم نظرم را جلب کرد. به فکر فرو رفتم و خاطره ی اون روز را از ذهنم گذروندم:

شب قبل، از اداره .... که یکی از اعضای اون اداره داره برای کار ترجمه یه تحقیق کمکم می کنه می رسم خونه. مامان و شهرام خونه نیستن. بابا مثل همیشه اخم کرده. سلام می کنم. جواب نمی ده. یه ترس بدی وجودمو م یگیره. بازم سلام می کنم ولی بازم جواب نمی ده. دفعه یادم نیست دقیقا چهارم یا پنجم بر می گرده با عصبانیت و یه قیافه وحشتناک نگام می کنه و می گه دیگه حق نداری پاتو از این خونه بذاری بیرون و بری دانشگاه. بدنم می لرزه یه دفعه. می گم چرا؟؟ می گه: چون به جای دانشگاه .........

 

می گم: نه دروغه. می گه: ....... می رم توی اتاقم. درب را می بندم. می شینم گوشه ی اتاق. زانوهامو بغل م یکنم شروع می کنم به گریه کردن. بدنم، دستام می لرزه. تمام بدنم یخ کرده. مقنعه ام را در می یارم. با مانتو میرم سراغ برگه های ترجمه شده برای کنفرانس فردا. یادم می افته حدود 2 هفته است دارم روی ترجمه یه تحقیق کار می کنم. تحقیقی که با تحویل اون و صحبت کردن درباره اون سر کلاس می تونم بدون دادن امتحان نمره کامل اون درس را برای پایان ترم بگیرم. یادم می افته کسی به جز من را اتاد انتخاب نکرده. با گریه جزوه ترجمه شده را در میارم. یادم می افته می خواستم اون را تایپ کنم برای فردا و قرار بود که صبح زود برم تا بدم دانشگاه برام پرینت بگیرن. در حالی که دستام می لرزید چند تا برگه A4 در می یارم و شروع می کنم به پاک نویس کردن تحقیق. انگار باید قید تایپ کردن و صفحه بنده و کارای دیگه را بزنم. حدود 2 ساعت طول می کشه که تمام بشه. شهرام با مامان می رسن خونه. کسی نمی یاد توی اتاق من تا نیمه شب. آخر شب مامان می یاد توی اتاق و یه نگاهی به من می کنه با عصبانیت و می گه به من ربطی نداره اون وقتی که می ری ....... باید به فکر این وقتا هم باشی. با گریه می گم مامان نگو این حرفو.  می گه به من ربطی نداره. می ره از اتاق بیرون. تا صبح گریه می کنم. کنار دیوار تا صبح چند بار جا بجا می شم تا کمرم یه کمی دردش کمتر بشه. تا صبح چندین بار تحقیق را مرور می کنم. صبح حدود ساعت 7 از خواب می پرم. بازم تحقیق را مرور می کنم. ساعت حدود توی اتاق مانتو و مقنعه را می پوشم. کفش هم توی اتاق می پوشم. تحقیق و کتابهامو بر می دارم و از اتاق می یام بیرون. می رم به سمت در. بابا داد می زنه کجا؟؟ کدوم گ..... می ری؟؟ می گم: دانشگاه. می گه: غل...... می کنی، ............. . می دوه دنبالم. با وحشت می رم به سمت درب سالن که به سمت حیاط است. من می دوم اون هم می دوه دنبال من. انگار یادش می ره چند ساله به بهونه کمر درد راه هم نمی ره درست. اما انگار زورش و قدرتش بیشتر از من شده. می دوم به سمت درب پارکینگ. فقط به فکر دانشگاه و تحقیق و کنفرانس امروز هستم. یه متر مونده به در با ضربه به سرم یه لحظه تعادلم را از دست می دم. سرم می خوره توی درب بزرگ آهنی پارکینگ. خودم را با زور به درب تکیه می دم و از افتادنم به زمین جلوگیری می کنم. سرم گیج می ره. جلوی چشمام سیاه می سه. انگار همه چیز داره تا رمی شه. جزوه ها و کتابام از دستم می افته کف پارکینگ. فقط می خوام برم اما این بار با این وضع کجا؟؟ بر می گردم و می دوم دوباره به سمت توی خونه. از کنار مامان رد می شم که برای دیدن منظره دعوای من و بابا اومده. تا من را می بینه جیغ می زنه. من می دوم با سرعت به سمت توی خونه و به سمت درب خونه. بابا بازم دنبال من می دوه. این بار دیر به من می رسه و من ا زخونه می رم بیرون. صورتم و مقنعه ام و مانتو ام از خونی که از پیشونیم می ریزه قرمز شده. اشکامو پاک می کنم. نمی دونم کجا برم. نه پولی دارم نه کسی که برم پیشش. می رم به سمت سر کوچه ........

 

 

به خودم می یام. بازم دارم گریه می کنم. چشمام قرمز شده. فکر کنم حدود نیم ساعته جلوی آینه وایسادم. می نشینم همون جا. سرمو می ذارم به کشوی دراور و بازم گریه می کنم. بازم شونه هام می لرزه. بازم دلم تنهاست. بازم می خوام اینجا نباشم. بازم سرمو می گیرم بالا به سمت آسمون. دستامو می برم بالا می گه: خدایا کمک ......

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدا چی بهت بگم؟؟؟ خودت بگو!!!!!!

می بینی بهم چی می گه مامانم؟؟ بهش می گم تکلیف زندگی من چی می شه؟؟ می گه به من چه. من چی کار کنم؟؟؟

خدا تف به این زندگی که دادی. اصلا نخواستم ارزونی خودت. خدایا می بینی به چه روزی افتادم. آهای شماها که می یایین پیشنهاد می کنین برو یه مسافرت! همتون دلتون خوش. آره دلتون خوشه. من حتی از خونه هم نمی تونم بیرون برم و باید به هزار نفر جواب پس بدم حالا شماها چی می گین؟؟ هی می یایین اینجا نظر می دیدن که برو شمال و برو فلان جا. تنها جایی که جای منه قبرستونه. حالم از همه به هم می خوره.

آی خدا ! با توام ! می شنوی؟؟؟ یا نکنه در گوشاتو گرفتی. منم آدمم مگه نه؟؟ منم بنده توام. خدا نیستی اگه کمکم نکنی. دلم می خواد جیغ بزنم بگم تف به هر چی آدمه که یکیشون کمکی نمی کنه. تمام بدنم داره می لرزه. خدایا تمام بدنم داره می لرزه. می بینی؟؟ چه راحت می گن به من چه. خدایا باشه تو هم کمک نمی کنی. ولی بگو من باید برم به کی التماس کنم.

خدا خجالت بکش

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

وای خدایا چقدر سرم درد می کنه. فکر کنم بازم این فکر ها و درگیری های ذهنی این میگرن لعنتی را تحریک کرده. خیلی احساس خستگی م یکنم. نمی دونم چرا امروز اینقدر خسته ام. دلم می خواد یه جای آرووم برم دراز بکشم. چشمامو ببندم و به هیچ چیزی فکر نکنم اصلا نمی دونم تا حالا کسی تونسته حتی یک دقیقه بدون فکر کردن بگذرونه؟؟؟ من که بعضی وقت ها در یه لحظه به چند تا چیز فکر می کنم. خیلی خسته ام امروز. دلم آرامش می خواد. راستی به سلامتی بابا بازم رفت اصفهان. وای نمی رفت که حتی خاضر نبود بره فرودگاه. خدایا ببین چقدر خسته ام. کمکم کن به آرامش برسم. یه مشتری پیله هم اومده توی مغازه و ول کن نیست. بابا این دیگه دست هر چی اصفهانیه از پشت بسته. می گم ۵ هزار تومن باید بدی تا کارت را انجام بدم می گه نمی دم. عجب بدبختی گیر کردما. اینقدر احمقه فکر کرده من عاشق چشم و ابروشم که مجانی براش کار انجام بدم. وای خدا مردم از سر درد. حوصله ندارم اصلا. دلم می خواد برم یه جای دیگه. یه جایی که جدید باشه. یه جایی که اینجا نباشه. دلم می خواد خدا یه کمکی کنی تا این ماشین فروش بره. به خدا مردم از این بلاتکلیفی و پا در هوا بودن. ولی خدایا شکرت که امشب بابا نیست. خدایا باید چی کار کنم که کمکم کنی؟؟ خودت بگو. هر کاری بگی همون کا ررا می کنم. وای خدا سرممممممممممممم درد می کنه. دلم می خواد هیچ کس نباشه. دلم می خواد خدا کمک کنی. خدا آخه جون هر کی قبولش داری بگو چی کار کنم ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

راستی امروز تولد داداش کوچیکم شمیم و تولد بهترین دوستم زهرا بود. زنگ شدم تولدش را تبریک گفتم. محمد پیشش بود. گفتم: امیدوارم همیشه شاد باشی و هزار سال در کنار محمد زندگی کنی. با یه خنده ای کرد که معلوم بود اگه کنارش بودم با دستاش خفه ام می کرد. بعدش گفت: آره زندگ می زنم بهت می گم از این خوشی ها و شادی هام. الهی بمیرم زهرا جونم برات که تو هم دست کمی از من نداری از مشکلات و گرفتاری هات. داره به روزهای بدی می رسم زهرا. نمی دونم چی کار کنم؟؟ زهرا جونم کاش اینجا بودی می اومدم پیشت. خیلی تنهام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

بازم یه شب دیگه اومد و من هنوزم سر در گم این زندگی ام. خدایا آره به همه وجودم می گم این عدالت نیست اگه کمکم نکنی. خدایا می بینی؟؟ به مامان گفتم: .... و اگه نشه زندگی من نابود می شه. مامان هم توی چشمای من نگاه کرد و گفت: خوب من چی کار کنم؟؟؟ خدایا دست تو هم درد نکنه. می بینی؟؟ آره می بینی؟؟ خدایا یه دل سیر بازم گریه کردم. خدایا این شادی چیه که توی دل من راهی نداره؟؟ خدایا حالم بهم می خوره از این زندگی. خدایا تو رو قسم می دم به اون قبله ایی که همه بنده هات به سمتش سجده می کنن اگه قراره منم با بچه ام این کار را بکنم یه کاری بکن هیچ وقت بچه دار نشم.  خنده داره؟؟ آره والا خنده داره. آخه من هنوزم مثل خر تو یاین خونه گیر کردم حالا دارم برای هزار سال دیگه چونه می زنم. خدایا واقعا سرنوشت من چیه؟؟ آخر راه همین خونه است؟؟ اگه اینه پس من می خوام نباشم توی این دنیا.

خدایا تکلیف من را روشن کن. خسته شدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا چند روزه دیگه چشمام دلم یاری نمی کنن. چند روزه فقط گفتم: خدایا هیچ وقت دیر نمی کنی. خدایا نمی دونم چی بگم. هر روز از چاه در می یاییم و می افتیم توی چاله. اینه زندگی من. اگه کمک نکنی زندگی یعنی هیچ.

تا بعد

---------------------------------------------

ادامه چند دقیقه بعد

نمی دونم چرا با یه کلمه حرف اون گریه ام گرفت. شاید چون چند روزه گریه نکرده بودم. بیچاره حرف بدی نزد ولی من دلم گرفته بود. همیشه وقتی دلم می گیره از چشمام پیداست. اونم خودش فهمید من ناراحت شدم. بهم گفت: ناراحت نشو عزیزم من برای خودت می گم. خدایا دلم می خواد این روزا تمام بشه. خدا چی کار باید کرد؟؟ خودت بگو. می دونم دیر نمی کنی چون من فقط تو را دارم که به دادم برسه. بازم دارم ۱ سال بزرگ می شم ولی هنوز کوچیکم پیش تو. خدایا دلم گرفت امشب. کاش تو کنارم باشی همیشه. کمکم کن. خسته ام از این بلاتکلیفی و روزگار به هم ریخته که تا تو نخواهی هیچ کاری از دست هیچ کسی بر نمی یاد. خدایا زود باش. من عجله دارم. بسه دیگه انتظار . خسته شدم.

خدایا توکل به تو

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

آخ خدا کجایی که صدامو بشنوی؟؟؟ خدا دارم التماست می کنم. خدا به خدا دیگه نمی دونم به چی قسمت بدم که کمکم کنی؟؟ خودت بهم نشون بده که به چی قسمت بدم. خدا به خدا نمی دونم. به کی؟؟ به چی؟؟ خدایا به خودم قسم! به منی که بنده توام، خدا دستامو ببین. اینقدر گریه و ناله کردم و صدات زدم که حس می کنم اگه تو نگام نکنی بدبخت ترین بنده روی زمینتم. خدا نکنه کمکم نکنی. خدا یه دختر کوچولو با یه عروسک می خنده و شاده. حالا هم من از تو یه چیزی می خوام. می خوام به جای اون عروسکی که همیشه دوست داشتم ولی هیچ وقت نداشتمش بیا و به حرف دلم گوش بده. خدا می دونم بنده بهتر از منم داری که کمکش کنی ولی خدا اگه تو کمک نکنی این بنده بره به کی التماس کنه؟؟

خدا می بینی ؟؟ نشستم گوشه اتاقم و دارم زار می زنم به حال خودم. به این روزگارم. خدا این حکمتت چیه که هی مشکل پیش می یاد. خدا از سر شب تا حالا زل زدم به مچ دستام. می بینی خدا؟؟ این 2 تا رگ زدنش خیلی راحته ولی خدا هر بار که این فکر به ذهنم می رسه گریه ام به ناله تبدیل می شه، آخه خدا منم دوست دارم زندگی کنم. منم دوست دارم طعم یه زندگی را بچشم، منم دلم می خواد شادی را حس کنم، منم دلم می خواد یه روز بدون غصه سر از روی بالش بردارم و یه روز بی غصه سر روی بالش بذارم. خدااین 2 تا رگ زدنش خیلی راحته ولی تو رو به اون کربلایی که زهرا رفت قسمت می دم بذار منم بخندم.

خدا کور بشه اون کسی که دلش نمی خواد من بعد از 26 سال شاد باشم و زندگی کنم. خدا سحر و جادو و طلسم چیه وقتی تو خدایی؟؟ خدا می بینی نشستم 1 ساعت سر .... و گریه کردم. خدا خیلی حرفا توی دلم هست که نمی شه اینجا زد ولی خودت خوب می دونی چقدر درد و غم توی دلم جمع شده. خدا دلم این روزا هر ثانیه هزار بار می شکنه. خدا چقدر باید خدا خدا کنم که کمکم کنی؟؟ خدا همه چی دست خودته پس التماست می کنم تو رو به اون بنده هایی که قبولشون داری خلاصم کن. خدایا یا بذار بمیرم یا بذار ......

خدا آخ خدا یکی نیست بیاد بغلم کنه و بذاره سرم را بذارم روی شونه ها شو گریه کنم.

خدایا خدایا خدایا خدایا شکرت که خدایی.

خدایا اگه کارم به این بنده ها بود که باید همون ثانیه اول رگم را می زدم اما حالا که خدا تو می تونی کمکم کنی بذار نجات پیدا کنم از این همه فشار و استرس و درد. خدا نکنه نگام نکنی که می میرم. خدا رفتم سرم را کردم زیر بالشم و زار زار گریه کردم و نالیدم از این همه آدم بی معرفتی که حتی نمی یان بگن تو توی این اتاق مُردی یا زنده ای. خدا تو رو به کی قسم بدم نجاتم بدی؟؟ خدا به خدا بد نیستم. خدایا به خدا همیشه به دوستام کمک کردم ولی حالا من نیاز به کمک دارم. خدا آخ خدا چقدر خسته ام. خدا بذار خلاص بشم از این زندگی. خدا یه ذره دیگه امید توی دلم مونده که همون یه ذره باعث شده رگم را نزنم ولی خدا نیاد اون روزی که حس کنم دیگه نباید چشم امیدم بهت باشه و برای همیشه جوابم کردی.

آخ خدا چقدر بی کسی و تنهایی بد دردیه.

خدا آخ خدا کاش شام غریبان بود می رفتم می نشستم گوشه مسجد و زار می زدم  و می گفتم آخ خدا شام غریبان زندگی من هر شبه. وای خدا خسته ام از اینجا. از این آدما که وقتی باهات کار دارن نگات می کنن ولی وقتی باهات کاری ندارن حتی نگاتم نمی کنن.

زهرا آی زهرا جونم امروز از کربلا برگشتی . فدات بشم که اینقدر خوبی، زنگ زدی به محضی که رسیدی و پرسیدی که کارم درست شد یا نه. بهت گفتم: آخ زهرا آخ زهرا هنوزم درگیرم و خسته. الهی بمیرم که آه کشیدی و ناراحت شدی. آخه زهرا جونم تو خودت هم هزار تا مشکل داری ولی دلت برای منم شور می زنه. زهرا جونم چقدر زندگی زشت و سخته. کاش یه ذره زندگی بهم رحم می کرد. کاش خدا یه ذره بیشتر مهربون می شد. خدا خدا خدا به این دختر رحم کن. خدا من که به جز تو کسی را ندارم پس تو نجاتم بده از این وضع و از این زندگی. خدا خدا دلم می خواد اونقدر ناله کنم و زار بزنم که جوابم را بدی. خدا دوست ندارم این زندگی که تو بهم دادی. خدا کمکم کن.

خدایا رحم کن.

خدایا شادم کن.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط شروین  |