تبليغاتX
تمام نا تمام من
از ياد نبر كه از ياد نبردمت!

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

pray

الهی شکر

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا فردا روز مهمی است فردا می گی که حق زندگی دارم و می برم یا باختم و باید به زندگیم خاتمه بدم. خدایا تو خدایی و من بنده ام. نجاتم بده. خدایا به امید تو و توکل به تو

خدایا

خدایا

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا شکرت. امروز یه روز بزرگی بود برای من چون یکی از دوستای خوبم توی مسابقات لیگ تیمشون برنده شد. البته من این را حتی قبل از بازی هم می دونستم. خدایا شکرت که دل دوستم را شاد کردی. من راضی و شادم به خوشحالی اون. خدایا همیشه شاد نگهش بدار. و یادش بیار یه روزی یه شروینی بهش افتخار می کرد.

خدایا کمکم کن. دارم از بین می رم کم کم ..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

نمی دونم باید نوشته هام چه جوری باشه که دیگه از غم و غصه هام نباشه. حوصله ندارم. خدایا دلم یه هوای تازه می خواد برای نفس کشیدن. امرو زصبح با اینکه دیشب خیلی دیر خوابیده بودم ( هوا کاملا روشن بود وقتی خوابیدم ) ساعت 8 از خواب پریدم. به مامان گفتم زنگ بزن به قمری و دوباره رفتم توی تختم. هوای اتاق هم خیلی سرد بود، همونجوری که دوست دارم موقع خواب باشه ولی خواب انگار اصلا نیاز نداشتم. نمی دونم چرا این روزا تمام سیستم بدنم ریخته به هم. یادمه یه دوست داشتم توی خوابگاه که بودم وقتی پاهاش درد می گرفت به شوخی بهش می گفتیم باید بری کشتارگاه و یه پای شتر بگیری بذاری به جای این پات. حالا خودم مدام هزار تا درد دارم. می دونم هم همه اش وقتی به جونم می افته که ذهنم مشغوله. سردرد، پا درد، دست درد، کمر درد، دل درد و هزار مرض دیگه. فکر کنم کشتارگاه هم از پسِ من بر نیاد و دست و پا و عضو کم بیاره. خدا می دونی این روزا دارم به این فکر می کنم که چقدر فاصله بین خوب بودن و خوب موندن کمه. واقعا به فاصله 1 ثانیه آدم خوب موندن را می ذاره زیر پاش و بد می شه.

بعد از ظهر حدود یک ساعت دوباره توی سجاده ام خوابیدم، کلی خواب های عجیب و غریب دیدم. ولی خواب یکی از دوستای قدیمی که سالها پیش یه رابطه پاک دوست داشتن بینمون بود، توی خواب اومد پیشم توی اتاقم، کنار سجاده ام نشسته بودم. یه کاغذ داد بهم و گفت درباره من و دوست داشتن من برام بنویس. من نوشتم ولی وقتی خواستم بهش برگردونم پاک کردم نوشته هامو، از من گرفت و یه نگاهی به اونها کرد و یه دفعه به سرعت از اتاقم رفت بیرون و با صدای خیلی خیلی خیلی بلند شروع کرد به گریه کردن. من اونقدر تعجب کرده بودم که نشسته بودم و اصلا تکون نمی خوردم. بعدش بلند شدم که برم دنبالش دیدم چند تا سوسک به سقف اتاقم دارند راه می رن و یکی هم داره از دیوار بالا می ره. یه چوب کف اتاق بود برداشتم و شروع کردم به زدن به اونها به سقف که همون سوسکی که داشت از دیوار بالا می رفت رفت و رفت تا رسید بالای سرم و تا خواستم بهش بزنم یه دفعه از سقف افتاد درست روی صورتم و من جیغ زدم، همون موقع از خواب پریدم. نمی دونم چرا چند روزه همه اش خواب سوسک می بینم. چند تا خواب دیگه هم در عرض همین یک ساعت دیدم که درست یادم نیست.

نیم ساعت پیش به این پسره نمایشگاهیِ هم زنگ زدم که گفت خبری از آقای محرم خانی نداره ولی باهاش تماس می گیره و به من خبر می ده. خدایا چه حکمتی توی این روزا هست؟؟؟ چقدر کوچیکم که نمی تونم بفهمم. خدایا من یه بنده کوچیکم و ازت بارها و بارها خواستم مواظبم باشی. می دونم این روزهای سخت تموم می شه ولی کمک کن به زودی و به خوب یو خوشی و قشنگی تموم بشه. امروز ظهر باز زنگ زدم به زهرا تا ازش بخوام یه سری بره پیش سودابه ولی مجبور شدم تلفن را قطع کنم چون کار داشت. البته زهره هم رفته تهران ولی هیچ کس برای من زهرا نمی شه. و هیچ کس از حرفا و زندگی من به اندازه زهرا خبر نداره. زهرا اونقدر می دونه که انگار هر ثانیه با من بوده همونطوری که من بیشتر حرفا و غصه های زهرا را می دونم.

زیاد از تصمیم هایی که بعضی وقت ها می گیرم راضی نیستم یعنی تصمیم که نه ، منظورم اینه بعضی وقت ها یه کارایی می کنم که می مونم که ای وای چرا این حرف را زدم و یا چرا این کار را کردم. یعنی بعدا که می شینم فکر می کنم می بینم این چیزی نبوده که شروین بخواد باشه. تازه کلی بعدش اعصابم خورد می شه و به خودم می گم خوب یعنی تو اینقدر ضعیف بودی؟؟ واقعا چقدر نفس آدم نشناختنیه. ته دلم چقدر می خواد بزرگ باشم همونجوری که خیلی وقت ها هستم ولی این نیاز به تمرکز و فکر راحت و آزاده. منم که ماشاء الله چقدر این روزها ذهنم آروومه. من موندم این همه فکر چه طوری توی این کله جا می شه. فکر کنم سلولهای خاکستری مغزم خاکستر شده باشن. فکر کنم به جای مغز یه دوده مونده باشه از سوخته های سلولهای مغزم. راستی هنوزم HTML یاد نگرفتم. به این Frontpage هم خیلی ور رفتم ولی اعصابم را خورد می کنه. نمی دونم من چه جوری پارسال سایت شرکت را توش تغیر دادم؟؟؟

چند دقیقه به اذان مغرب مونده. نمی دونم چرا این روزهای سخت و این انتظارها تموم نمی شه؟؟ این صبح سپیدی که می گن بعد از این شبهای تار می یاد پس کجاست و کی می یاد؟؟ دیروز نزدیک اذان مغرب دلم می خواست فردا این موقع شاد باشم ولی هنوزم خبری از آقای محرم خانی نیست. ان شاء الله که حال مریضش خوب شده باشه و بیاد دل منم شاد کنه. راستی یه دوست با مزه تازگی ها پیدا کردم که خیلی هم مهربونه، به من می گه: "ذکر من بکن." خیلی بامزه حرف میزنه. از کلمه زرشک و ایکبیری هم خوشش می یاد. بچه خوبیه البته من براش مثل بقیه ام ، مثل همه اونهایی که یه روز می شن یه خاطره. کاش می شد دوستای خوب را همیشه داشت. کاش زندگی من اینقدر ای کاش نداشت. کاش من شاد بشم به زودی. البته چند روز دیگه می خواد بره سفر و من باید ازش خداحافظی کنم و بعدش دیگه خدا می دونه چی می شه. واقعا فقط خدا می دونه؟؟؟ کاش ما بنده ها هم یه کمی می دونستیم. البته این دوست خوب به محض اینکه رفت سفر من از حالا تضمین می کنم به سرعت برق و باد من را فراموش می کنه ولی قشنگی زندگی برای من اینه که تنها چیزی که در حال تغییر و تحوله مدام برام، اینه که مدام دوستام را از دست می دم.

 

تا بعد

 

بازم سلام

خدایا شکرت که من با همه نداشته هام چیزی دارم که با فکر کردن بهش شاد می شم و کمی امیدوار می شم. می دونم این روزها تمام می شه یعنی باید تمام بشه. نمی دونم حکمت خدا چیه ولی می دونم خدا هیچ وقت دیر نمی کنه. فردا باید زنگ بزنم به ... ببینم کجاست و چه خبر جدیدی برام داره. امشب زنگ زدم به یه عزیزی که واقعا شکرگذار هستم که دارمش، کمی حرف زدیم با هم و قطع کردم و بعدش اون زنگ زد. از زهرا گفت و من با خنده گفتم دست راست زهره روی سر من. گفتم باید زهره به من هم یاد بده و برای من کلاس بذاره. ولی خدایا واقعا حکمتت چیه؟؟ یکی مثل زهره و یکی مثل من؟؟؟ واقعا موندم خدایا توی کارات! در هر صورت خدایا می دونی که من فقط و فقط تو رو دارم و چشم امیدم به تو است پس این بنده ی سراپا گناه را به خاطر همه کوچیکیش ببخش و بدون به کمک تو نیاز داره. خدایا دستامو بگیر و شاد مکن. یه شادی ابدی. خدایا تو خدایی و گفتی من را بخوانین اجابت می کنم پس به حرف دل این دختر کوچیک گوش کن و جوابش را بده. خدایا به خدا قول می دم جبران کارای اون را بکنم. خدایا تو کمکم کن بتونم خوبی هاشو جبران کنم. خدایا به خاطر اون کمکم کن. به خاطر نیت پاکی که اون داشته و به خاطرش دست من را گرفته. خدایا رحم کن فقط همین!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

بازم دلم می خواد خدا را صدا کنم و بگم چرا من باید اینقدر آزمایش بشم؟؟ نمی دونم واقعا. یه روز دیگه هم گذشت. یه روز دیگه به تنهایی های من اضافه شد. یه روز دیگه من بیشتر غصه خوردم. این جمله از سر شب تا حالا توی ذهنمه و با فکر کردن بهش ته دلم یه جوری می شه. یه حس شیرین بهم می ده.

 

هر گاه خداوند تو را به لبه پرتگاه هدايت كرد به او اعتماد كن زيرا يا پشتت را خواهد گرفت يا پرواز را به تو خواهد آموخت.

 

دلم می خواد به چیزی که می خوام برسم. دلم می خواد از خوشحالی از ته دل بخندم و برای یک بار هم که شده اشک شوق و شادی از چشمام بیاد بجای اشک تنهایی و غصه و درد. امروزم خبری نشد برای ماشین. امروز از خدا خواستم مریض آقای محرم خانی زود خوب بشه و خدا کمک کنه زود از بیمارستان مرخص بشه. نمی دونم این روزه ی امروز من ثوابی داشت یا نه؟؟ وای ثواب روزه امروزم را بخشیدم به مریض آقای محرم خانی چون می خواد دل من را شاد کنه. منم دلم می خواد وقتی داره برمیگرده شاد باشه. خدایا حکمت این روزا و سختی ها و آزمایشات چیه؟؟ امروز از صبح که بیدار شدم راه رفتم توی خونه و گریه کردم فقط. حتی وقتی داشتم ناهار درست می کردم هم گریه ام بند نیومده بود . تا حدود ساعت 2 که با ... حرف زدم و دلم آرووم شد. بعدش هم به زهرا زنگ زدم که فرزانه و دختر کوچولوش مُبینا اونجا بودند و می دونستم حالا زهرا چه حالی داره از ناراحتی. واقعا بعضی دخترها که نمی تونن خودشون را جمع کنند چه دلیلی داره تا می رن خونه شوهر زِرتی بچه دار می شن؟؟؟ البته تجربه ثابت کرده این جور دخترها برای اینکه با اون حال و روزی که دارن ( دستُ پاچُلُفتی ، تنبل ، غر غرو ، بی سلیقه ، بی هنر و خلاصه هزار تا ایراد دیگه ای که دارند ) بعد از دو روز شوهرشون طلاقشون نده و برشون نگردونه خونه مامانشون به سرعت باد بچه دار می شن و دو دستی پسر مَردُم را می چسبن. البته باید به این هم گفت یه هنر چون هر دختری هم عرضه تور کردن پسرهای به درد بخور را نداره. آهان اینم بگم تجربه ثابت کرده سیب سرخ مال دست چلاقه! این فرزانه جون هم یکی از اون چلاق های درجه یکه و داداش زهرا هم یه سیب سرخ. اما دیگه کار از کار گذشته و باید بگم فرزانه جون نوش جونت!

زهرای بیچاره هم که بین نظر و عقیه یه لشکر تُرک گیر کرده. یکی می گه رسم اینه که دختر فلان کار را بکنه و اون یکی می گه نه رسم اینه که دختر فلان کار را بکنه. خلاصه زهرا فعلا شده توپ که از این میدون به اون میدون اونو پاس می دن. جالبه زهرا اخلاقش 180 درجه بعد از عقد عوض شد. اون دختری که برای خودش احترام و غروری داشت حالا از ناحیه مادر شوهر و خواهر شوهر مدام تحت حمله قرار می گیره. یه مادر شوهر از خود راضی و بی استعداد که فقط دنبال یه منبر می گرده که بره روش و مخ همه را به کار بگیره. یه آدم چاپلوس به تمام معنا که سایه زهرای عزیزم را با تیر نشونه می گیره مدام. البته باید بگم یه هووی به تمام معنا برای زهرا. خوب حق هم داره چون حدود 30 سال پسر پاستوریزه اش هر چی در می آورده خرج مادر عزیزش می کرده حالا متاسفانه ( البته از نظر مادر شوهر زهرا ) زهرا شده هَوویِ ایشون. واقعا شرم آوره. جالبه که یه آدم بی کلاس و بی هنریِ که فقط بلده سخن از فرهنگ و کلاس و شعور و هنر نداشته اش بگه. و یکی از نقشه ها و فن هایی که مدام اجرا می کنه اینه که تا می بینه زهرا 2 دقیقه کنار محمد است خودش را به سرعت برق و باد می زنه به قلب درد و مریضی. آخ آخ عجب آدم زرنگیه. اما باید بگم خدا صبر بده به زهرا. دیگه ندیده بودیم مادر شوهر هوویِ عروس بشه. عجب روزگاری شده!

من برم یه چیزی بخورم زود بر می گیردم. صدای غور غور شکمم بلند شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

بازم یه روز دیگه داره تمام می شه. ساعت 9:34 یکشنبه شب است. نمی دونم چی می خواد بشه. امروز باید خبری بشه. امروز باید من با خبر خوب برم پای اینترنت. خدایا ببین این دفعه نمی تونم من حرفی بزنم چون مامان می گه خودت مشتری پیدا کردی و خودت باعث شدی دیر بشه. وای خدایا من که دارم به هر چیزی راضی می شم پس چی می خواد بشه. خدایا یعنی جایی از کا رگیر داره؟؟ نه فکر نمی کنم. من برای خانواده ام دختر خوبی بودم. به همه دوستام هم همیشه تا جایی که تونستم محبت و کمک کردم. خوب حالا من نیاز به کمک دارم، البته خدایا من نیاز به کمک تو دارم چون خانواده و دوستام همه وسیله ای هستند برای تحقق خواسته های تو.

خدا چی می خواد بشه؟؟ نمی دونم. یه نیم ساعت دیگه برم بازم زنگ بزنم ان شاءالله که قرار و مدار را می ذاره برای فردا. یه چیز جالب اینکه هنوز یه چوب کبریت هم برای کادوی تولدم بهم ندادند. بازم از اون وعده های سر خرمن بود. باشه خدا بازم شکرت چون اینها را تو می خواهی سرم بیاد، مگه نه؟؟ دیروز دیگه پر رو شدم به مامان گفتم: خوب کادوی تولدی که گقتی را بده! گفت: فردا بهت می دم. فردا هم اومد و داره تمام می شه. از این وعده های دروغ زیاد بهم دادن تا حالا. دیگه برام عادی شده. می دونی کادوی تولد نمی گم حتما خیلی گرون باشه فقط می گم همین که بهت بگن به فکرت بودن خودش ارزش داره.

اه جقدر بدم می یاد وقتی به روزی که گذروندم فکر کنم ببینم هیچ کار مفیدی برای زندگی ام نکرده ام. البته من سالهاست که دیگه کار مفیدی توی زندگیم نتونستم برای خودم انجام بدم، همه اش شده کارهای دیگران. دلم طاقت نیاورد رفتم الان بازم زنگ زدم گفت: چند دقیقه دیگه بهتون خبر می دم. بعضی وقت ها دلواپس می شم، بعضی وقت ها می گم من که خودم را سپردم به خدا و باز چند دقیقه بعدش می گم آخه این که نمی شه بشینم تا یه بلایی سرم بیاد. وای خدا چی کار کنم؟؟ واقعا نمی دونم. خدا حکمت این همه فشار و استرس و گریه و زاری من چیه؟؟؟ خدا یه ذره بیشتر به این بنده کوچیکت نگاه کن. خدایا دارم دیونه می شم توی این خونه. روانی شدم به خدا. یه لحظه آرامش توی این خراب شده ندارم. دلم می خواد خودمو بکشم از دستشون. روانی ام کردن.خدا می بینی؟؟؟ هر کار کوچیکی تو یاین خونه مثل هفت خان رستم می مونه. تا بود که برای بیرون آوردن ماشین از اون تعمیرگاه لعنتی حرص می خوردم و روزی هزار بار جون می دادم، حالا هم برای فروختن این ماشین. ولی می دونم درست می شه و من به آرامش می رسم. وای خدا بیا کنارم. چقدر نیاز دارم یه نفر بغلم کنه و دوستم داشته باشه. این دوستای دورم همه برای دل خودشون می یان نه برای کمک به من و آرووم کردن من.

کاش زهرا راضی می شد بره پیش سودابه. زهرای بیچاره هم گیر کرده توی یه تلنبار سنت و عقیده مسخره قدیمی که داره زیر اونها از فشار و استرس له می شه. ولی خودمونیما آخه با یه آزمایش مسخره کی می تونه بفهمه زنش قبلا با کشی رابطه نداشته؟؟؟ کی این خانواده ها این سنت های مسخره را می ریزن دور خدا می دونه. کاش یه ذره به جای این چیزها صادق بودن و معرفت و وفای دختر و پسر را محک می زدن، نه یه تیکه گوشت که به یه مو بنده. واقعا مایه ی خجالتِ . من که از این چیزا راحتم، یعنی از این اتفاقات برای زندگی من نخواهد افتاد. من فعلا خودم هم دارم از دست اینها دق می کنم حالا تازه بیام یه نفر دیگه را هم وارد زندگیم بکنم که چی بشه؟؟ کم حرص می خورم حالا بشه قوز بالا قوز؟؟؟ نه بابا بی خیال! دوست داشتن و محبت و عشق ماله شماها. من فعلا کارهای مهم تری دارم. این حرفم دیگه خیلی خنده دار بودا.

واقعا شانس آوردیم که توی قبر نمی شه چیزی برد وگرنه بابای من اولین کسی بود که خونه و ماشین و پولهاشو می برد از حالا می ذاشت توی قبرش. هـِ هـِ هـِ هـِ

خوب یه ربع گذشت! یه ربع دیگه بازم می رم زنگ می زنم بهش. خیلی کلافه شدم. فکر می کردم امروز همه چیز تمام می شه. ان شاءالله که تمام می شه. هنوز وقت هست.

یادش بخیر! این عکس را چند ماه پیش درست کردم و روزی چند بار نگاش می کردم ولی فایده نداشت. هنوزم منتظر خدا هستم. خدایا می دونم دیر نمی کنی ولی تو که نمی دونی اینها چقدر زبونشون تلخه. فقط منتظرن یه اتفاقی بیفته هی چرت و پرت به من بگن و اعصابم را خورد کنن. خدا بذار امشب با یه رویای قشنگ و با آرامش بخوابم. خسته شم از دست اینها. اصلا براشون اهمیتی نداره که من چه حال بدی دارم. خدایا دیگه می نمی تونم بنویسم. بعدا اگه حال داشتم می یام چند خطی اضافه می کنم.

 

توی اتاقم

در حال دق کردن از دست این روزگار

خدایا توکل به تو

کمکم کن

 

 

خوب امروز هم گذشت. ساعت 12:43 است. چند دقیقه دیگه می رم پای نت تا این چند خط را بنویسم توی وبلاگم. بازم اون عادت کلافه کننده امروز اومد سراغم. بازم اینقدر حرص خوردم که معده ام شروع کرد به سوختن. انگار که چند سال هیچ چی نخوردم. من هم رفتم نشستم به اندازه ی چند نفر خوردم اونقدر تا حالم بهم خورد. باز امشب می خوام غصه ها و تنهایی هامو توی وب خالی کنم. نمی دونم چه حکمتی توی این روزها هست. هر چی هست من دلم می خواد تموم بشه این روزها.دلم برای زندگی تنگ شده. راستی امروز مامان عصر خونه بود بعد از چند ماه. اما زیاد فرقی نداشت برای من. البته سالهاست که بود و نبودش برای من تاثیری نداره چون من بچه ای نیستم توی خونه که بهم علاقه داشته باشه. همیشه بچه خوب خونه شهرام بوده. کم کم می خوام اینجا را ببندم. باید رفت یه جای دیگه. باید دست برداشت از سیاهی ها. واقعا حالت تهوع دارم الان. دیگران به من فشار می یارن و من به خودم. چند ماهی است که از اینکه درد بکشم لذت می برم. دیگه وقتی فشارم می یاد پایین و نیاز به دکتر و سرم پیدا می کنم حرفی نمی زنم و درد را توی همه وجودم حس م یکنم. یعنی تنها چیزی است که ذهنم را منحرف می کنه از این فکرهای آزار دهنده. دلم چند روزه هی به یاد مژگان می افته. چند سال قبل بود دوست خوبم توی جاده ی آباده _ اصفهان توی اتوبوس فوت کرد؟؟ یادم نیست! چه روزهای سختی گذروندم. وای خدایا مواظبم باش. می ترسم. دلم می خواد یکی بغلم کنه و بهم بگه در امان هستی از همه مشکلات. خدایا اگه امیدی و پناهی نمی تونی بهم بدی کمکم کن خودم مرد بشم، البته من از خیلی ها مرد ترم توی این خونه ولی بازم می خوام محکم بشم. محکم تر از این که نیاز به این نداشته باشم که یکی بغلم کنه و بهم امنیت بده توی آغوشش. مژگان عزیزم که نیستی تو که دختر خوب یبودی و همه فبولت داشتند! ا زخدا بخواه نجاتم بده. نمی دونم چرا تو که اینقدر در آسایش و رفاه بودی باید می رفتی و من باید می موندم؟؟؟ خدایا چه حکمتی داره این کارهات؟؟؟ خدایا از این همه خستگی خسته شدم. باید نفس بکشم. باید بخندم. باید شاد باشم. خدایا تو و فقط تو می تونی کمکم کنی. خدا کمک کن مادر خانم آقای محرم خانی به سلامتی از بیمارستان بیاد بیرون و کا رمن هم درست بشه. خدایا بسه دیگه تنها بودن. خدایا بسه دیگه گریه و زاری. خدایا بسه بی کسی. خدایا باید کمکم کنی و نجاتم بدی از این روزهای زشتی که فقط خودت می دونی و خودم که چقدر ازشون متنفرم.

خدایا توکل به تو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

چراغ اتاق خاموشه. با چه زجری دارم می نویسم ولی زیاد اهمیتی ندارد چون این روزها زجر کشیدن قوت و غذایم شده. بازم سر دو راهی و شاید صد راهی مونده ام. زندگیم را دوست ندارم. دلم هوای تازه می خواد . جالبه توی این جزیره ای که پره از هوای تازه است من دارم خفه می شم. چند روزه مدام می خوابم تا یادم بره چه بلایی داره سر زندگیم می یاد. بازم امروز روزه بودم و نرفتم با بقیه ناهار بخورم. بعدش رفتم پایین مامان گفت: چون بهت تعارف نکردم نیومدی. توی دلم خندیدم و گفتم: تو کی به من تعارف کردی؟؟ و تو هم از خداته من را نبینی دیگه. دلم چند روزه می خواد این صفحه مثل گذشته سفید باشه و دیگه هیچ وقت سیاه نبینمش ولی هنوزم دست و دلم به عوض کردن این قالب نمی ره. البته دلم می خواد این بار خودم یه قالب جدید بسازم. البته بلد نیستم ولی می خواد یکی به سلیقه خودم بسازم. می دونم کاری نداره اگه بخوام. به این پسره دست و پا چلفتی هم زنگ زدم برای ماشین ولی اصلا عرضه کار نداره. جالبه فال سودابه داره درست از آب در می یاد. دیشب بالاخره بعد از کلی گریه و زاری من قرار شد 2 تا شمرِ بزرگ با من بیایند. ذیگه با خودم گفتم: بی خیال شروین، اینها توی قبر که با من نمی تونن بیان. پس باید امید داشته باشم که بالاخره از دستشون خلاص می شم. خدایا نمی دونم چرا اینجوری شد بازم. دقیقه نود بازم یه 2 راهی گذاشتی سر راهم؟؟ نمی دونم چی کار کنم ولی نه خوب می دونم ته دلم چی می خواد. خذایا فقط یه ذره عجله کن. تو رو خدا. هی منو می بره تا نوک اون قله شادی ولی یه دفعه پرتم می کنی پایین. ولی من دیگه می خوام همون بالا بمونم. ولی چقدر از روز بدم می یاد. دلم می خواد همیشه شب باشه. وقتی صدای اینها بهم نمی رسه چقدر آروومم ولی وقتی صدای اینها توی گوشم می پیچه یه حال بدی می شم. یادش بخیر یه زمانی منم جزو ادم ها بودم. البته خودم اینجوری فکر می کردم ولی چند وقتی است که دیگه هیچ چی حسابم نمی کنند. بازم رفتم از اتاق بیرون دیدم وای وای آشپزخونه انگار تویش بمب خورده. انگار نه اینگار که مادری توی این خونه هست. به قول زرا شدم نوکر بی جیره و مواجه. از اونجایی که دلم میخواست اسم این وب را بذارم کزت حالا خودم تبدیل شدم به یه کزت به تمام معنا. اما خدا کزت همه یه روزی به آرامش رسید. خنده داره دیروز مامان ساعت 12 شب اومد توی اتاقم و گت برای روز امروز که تولدت بود می خواستیم برات کیک بگیریم ولی گفتیم بهت پول بدیم همه با هم. البته این پول فکر کنم سال دیگه روز تولدم به دستم برسه. آخ آ خ خدا دست بردار از این آزوایشهای کشنده ات. یه دوست دارم هر شب می گه شروین قرصاتو خوردی؟؟؟ دیگه دلم می خواد بزنمش وقتی اینو می گه. بهش گفتم: مگه من مریضم؟ ولی دیشب واقعا داشتم از سر درد و حالت تهوع می مردم. مجبور شدم بازم یه آرامبخش بخورم. خدایا چند شبه حسابی قاطی می کنم. توی این دنیا تا یکی می یاد به من بگه حالت چطوره باید بچسبم به همون طناب پوسیده قبلی. دیشب واقعا دلم برای خودم سوخت و گریه کردم. من به محبتش نیاز داشتم ولی خدا خودت بهم یاد دادی که من لیاقت محبت ندارم. پس چرا اینجوری می کنی؟؟؟ اصلا نمی دونم چه بلایی می خواد سرم بیاد. می ترسم. خدایا از همه این آدم های دوروویی که اطرافم ریختن می ترسم. کمک کن یکی بیاد که واقعا دوست باشه. یکی که آرووم کنه. یکی که زور نگه بهم. اه این شماره را هم هر چی می گیرم جواب نمی ده. گوشی دم گوشمه و دارم اینجا هم م ینویسم. البته الان که دارم می نویسم ساعت 6:25 عصر روز شنبه است و من دارم توی word تایپ می کنم و شب که برم پای اینترنت اینها را می نویسم توی وبلاگم. دیروز زهرا می گفت: اینقدر ذهنم مشغوله که همه چیز یادم می ره، یه دفعه گفتم: وای زهرا منم اینجوری شدم. هزار تا فکر توی ذهنم هست همیشه و دیگه وقتی می خوام بخوابم هرچی سعی می کنم بهشون فکر نکنم نمی شه و با یه زجری خوابم می بره. خدا واقعا به خیر بگذرونه این چند روز آینده را. نمی دونم درست ساعت چنده. برم یه ذره پنجره را باز کنم ببینم صدای اذان از مسجد می یاد یا نه. البته گرسنه نیستم.

خوب صدای اذان بلند شد. نمی دونم کی امروز روزه بوده ولی امیدوارم هر کی هر آرزویی داره خدا هر چه زودتر اونو به آرزویش برسونه. منم به آرزوم برسونه. البته تو رو خدا زورتر که دیگه خسته شدم. البته یه جمله از حضرت محمد میخوندم توی یه کتاب داستان دیشب که گفته بود: بر آسیب رسیده، سازگارتر و سزاوارتر است که صبر کند. پس منم صبر می کنم. خوب من برم یه چیزی بخورم و بر گردم. راستی تا یادم نرفته بگم همین حالا تلفن زنگ زد. وقتی جواب دادم کلی ذوق زده شدم. بازم اون رگ شیطنتم گل کرد. فکر کنم بعد از چندین ماه چشمام یه برقی زد و دلم شاد شد. البته خدا خودت می دونی که این شادی ها جاودان و ابدی نیست. من شادی ابدی می خوام. یه شادی که هیچ وقت از توی دلم بیرون ره. خدایا کمکم کن.

ممنونم دوست خوبم که شادم کردی.

راستی بر می گردما.

منتظرم باشید.

 

5/3/1386 عصر ساعت 7:05 چند دقیقه بعد از اذان مغرب

 

 

خوب برگشتم. چقدر یه لیوان چایی برای افطار می چسبه. جای همتون خالی. البته افطار نکردم درست و حسابی چون من دوست ندارم تنهایی چیزی بخورم. برای همین فقط یه لیوان چایی خوردم با یه لقمه کره با یه مربای خوشمزه. ولی خیلی وقته دلم می خواد با یکی برم بیرون و دو نفری غذا بخورم. وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی حس می کنم آمپر ذوقم ترکید از بس ذوق کردم الان. الان زنگ زدم به یکی از دوستام که ازم خیلی دوره. باهاش کلی حرف زدم. وقتی باهاش حرف می زدم چند بار خندیدم به خاطر لهجه اش و اون فکر کرد من دارم مسخره اش می کنم ولی بهش گفتم: دیدی وقتی بچه بعضی کلمه ها را اشتباه می گه آدم دلش غش می ره براش و دوست داره بازم همون جوری حرف بزنه تا آدم براش غش و ضعف کنه؟؟؟ حالا تو هم حرف زدنت همینجوریه.

بعدش هم زنگ زدم به یه نفر دیگه که اون دیگه انرژی اتمی به من داد. کلی خوشحال شدم که هنوز چند تا دوست دارم که با شنیدن صداشون جون می گیرم. یه حس خوبی بهم دست داد. یه امید ، یه خوشحالی ، یه شادی و یه عالمه هیجان توی دلم بوجود آورد. تازه بهم گفت: اینجا داره باروون می یاد. وای خدا من عاشق بارونم. وای خدا من می خوام یه قالب وبلاگ بسازم. می دونین دلم یه چیزی می خواد که سبز باشه. یه جای سر سبز باشه با یه عالمه گل و پرنده، یه چیزی که هر بار با دیدنش جون بگیرم و زندگی کنم. چون من می خوام زندگی کنم. این قالب سیاه منو می بره به عمق سیاهی ها و تاریکی ها که دلم ازشون می ترسه. اسم این خونه را به یاد یه نفر که دوستش داشتم انتخاب کردم. چون اسمش به اسم ملکه شیبا می خورد و منم چون اونو دوست داشتم و اونم ( مثلا ) من را دوست داشت پس منم می شدم ملکه شیبا. (queensheba) . ای جوونی کجایی که یادت بخیر. خوب حالا که دیگه اون شخص کنارم نیست پس من ملکه شیبا نیستم دیگه. البته هنوزم ملکه هستم ها ولی توی خیالات و رویاهای خودم. یادمه یه جایی می خوندم که دنبال اون ستاره ای نرو که از همه پر نورتره  و بزرگ تره چون همه به دنبالشن. خلاصه من دلم یه عالمه تحول و شادی می خواد.

اه باید برم بعدا می نویسم بازم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

یا ابوالفضل این چند روزه چشمم به دستای تو است که کمکم کنی. نمی دونم چی می خواد بشه؟؟ولی می بینی که من اصلا اهمیتی ندارم توی این خونه. امروز روز مهمیه برای من. امروز منتظر رحم و بخشش تو هستم یا ابوالفضل. می بینی یا ابوالفضل باهام چی کار دارند می کنند؟؟ شدم یه دختر منزوی و گوشه گیر. البته برای انجام کارها و دستورات اینها خوبم هنوز.آخ آخ چقدر دلم می خواد جیغ بزنم از دیروز تا حالا با یاد آوردی حرف مامان. به من می گه: تو باعث شدی کاری انجام نشه و تو باعث شدی ماشین فروش نره. آخ خدا پس می گفتن جای حق نشستی؟؟ پس چی شد؟؟ تف به این زندگی و این همه تهمت و پستی و نفرتی که دارن توی دلم می کارن. خدایا چقدر بیام بشینم سر سجاده ام و بگم خدایا کمک؟؟؟ خدایا این روزها روزهای مهمی هستند برای من. خودت خوب می دونی همه چیز دست تو است. منم می دونم پس حکمت این همه زجر و فشاری که به من میارن چیه؟؟ خدایا امروز 4 شنبه است. دلم نمی خواد مثل پارسال باشه امسال. می دونم می دونم خدا اول و آخره همه چیز خودتی پس یه ذره رحم کن به من. آخ خدا آخ خدا خسته ام. دارم توی این همه نفرت و حسادت و کینه جون می دم. خدایا آخه این چه زندگیه که من دارم؟؟ خدایا یعنی تا جالا همه اش اشتباه بوده؟ خدایا وقتی کسایی که ادعا می کنن هم خون و نزدیک من هستند با من اینجوری می کنند و اینجوری عذابم می دن پس من دیگه چشمم به محبت و مهربونی کی باشه؟؟ خدایا با همه وجودم دارم التماست می کنم با همه وجودم می گم به خاطر من رحم کن بهم. خدایا باشه تو خدایی ولی بازم ازت کمک می خوام. خدایا من می خواد زندگی کنم. می خوام شاد باشم. می خوام با عشق بشینم سر این سجاده نه به خاطر نیاز و کمک. خدایا تو رو به این زبون روزه ام قسمت می دم خودت کنارم باش و همه کارها را درست کن. خدایا تو که .... را در عرض نصفه روز درست کردی حالا اینم درست کن و من را شاد کن. خدایا من که برای کسی تا حالا بد نحاسته بودم که زندگیم پر شده از بدی و نفرت. خدایا من همیشه تا جایی که تونستم به تک تک این آدم ها محبت کردم. همیشه هر چیزی خودم دلم می خواست می رفتم برای مامانم می خریدم. همیشه توی اون روزهایی که همه می رفتن اصفهان من بر می گشتم اینجا و کنار بابا بودم. خدایا باورش سخته برای من که اینها دارن اینجوری می کنن با من. انگار قاطی شده همه چیز. اونها که بیشتر بهشون محبت کردم بیشتر و بیشتر دارن منو از زندگی سیر می کنن. خدایا باید کمکم کنی. دایا تو خدایی پس می تونی من را آرووم کنی. خدایا حکمت این سالهای پر از دلتنگی و گریه و تنهایی و بی کسی چی بوده؟؟ خدایا کجاست این صبح سپیدی که هنوزم بعد از این همه شبهای تار در نیومده؟؟ خدایا دیگه حتی نگاهم هم نمی کنن. خدایا من می دونم نمی خواد من باشم ولی نمی تونه خودش کاری کنه و می خواد با این راه من را زجر بده. خدایا تو هم کمکش می کنی ؟؟؟؟؟ یا ابوالفضل به خدا با دل پر از درد نشستم افطار کردم دیروز و فقط دلم می خواست بدونم اگه کسی را ندارم تو رو دارم که دستامو می گیری و کمکم می کنی. خدایا پس کو این عشق و محبت مادر و پدر؟؟؟ خدایا چقدر از این همه بی محلی دلم گرفته. حس می کنم باید بمیرم. حس می کنم با هه وجودش دلش می خواد من نباشم. آره اون حس می کنه همه بد بختی ها و مشکلاتش با نبودن من حل می شه. خدایا تو رو به اون امام حسینت قسمت می دم هیچ پدر و مادری را بچه دار نکن اگه قراره آخر و عاقبت بچه ها این باشه. خدایا می دونم چشمش به اینه که من بمیرم و بشینه 4 تا قطره اشک بریزه و به 4 نفر بگه که من به خاطر .... خودمو کشتم و بعدش از شرم خلاص بشه و به نظر خودش مشکلاتش حی بشه. آخ خدا آخ خدا تف به این زندگی که دادی اگه کمکم نکنی. آخه خدا من به جز تو به کی می تونم التماس کنم؟؟ خدایا دارم روزی هزار بار و شاید بیشتر از هزار بار جون می دم. خدایا می دونم همه گره ها همین جاست. می دونم همه کینه ها اینجاست. می دونم انتظار دارند بعد از 26 سال من برم از این خونه ولی آخه نمی گن این دختر را چه جوری از خونه بیرون کنیم؟؟؟ خدایا به خدا اگه می شه یه لحظه دیگه نمی موندم. به من که رسید برعکس شده؟؟ مردم پسر ها را می فرستند برن و دختر ها را نگه می دارن ولی توی این خونه من باید برم. اما آخه کجا برم؟؟ آخه خدا اگه تو کمکم نکنی برم به کی پناه ببرم. خدایا خسته ام از این همه تلخی و بی محبتی و نفرت. خدایا با همه وجودم می گم کمک!!! خدایا چیزی به اذان مغرب نمونده. یا ابوالفضل دست رد به سینه ام نزن. با همه وجودم اومدم دارم ازت گدایی می کنم. هیچ کس نمی فهمه چه حالی دارم. ولی تو که می بینی؟؟ من روزه ام اما باید برای اینها غذا بپزم و کار بکنم ولی اینها نمی گن تو زنده ای یا مرده ای. اخ خدا دل افطار کردن ندارم. خدایا مردم از این همه تظاهر به خوب بودن و مهربون بودن. وقتی یکی می بینه اینها را می گه به به دیگه بهتر از اینها نیست ولی کسی خبر نداره چه جوری رفتار می کنن با من.

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خسته ام م م م م م م م م م م م م

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااکمکککککککککککککککککک

خدایا شادم کن

یا ابوالفضل می گن دلت شکسته و به دل شکسته ها جواب می دی؟؟ مگه نه؟؟ پس یه نگاهی هم به این دل هزار تکه من بکن که دیگه چیزی ازش نمونده.

خدایا فقط تو رو دارم

 

 

خدایا دارم دق می کنم. یا ابوالفضل تو هم کمکم نمی کنی؟؟؟ مامان اومد خونه و گفت: جواب منفی بوده. و خیلی راحت از اتاق رفت بیرون. من رفتم سر سجاده ام نشستم و از ته دل گریه کردم. گفتم خدا خودت رحم کن. خدایا کمکم کن. خدایا نجاتم بده.

یا ابوالفضل چرا ؟؟؟ یا امام حسین ابوالفضلت دست رد به سینه ام زد.....

خدایا می بینی صدای خنده همشون توی خونه پیچیده. کسی اصلا اهمیت نمی ده من دارم گوشه این اتاق دق می کنم. خدایا شکرت که که تو خدایی اگه اینها خدا بودند چه به روزم می اومد؟؟؟

 

خدایا چی بهت بگم؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط شروین  |