تبليغاتX
تمام نا تمام من
از ياد نبر كه از ياد نبردمت!

هوالمحبوب

وقتی خدا بخواهد هدیه ای به شما بدهد ، آن را در مشکلی می پیچد ،

هر چه مشکل بزرگتر باشد ، هدیه شما بزرگتر است !

نوشته شده از شب های شعر شاعر شنیدنی است.

خدایا می خواستم توی این شهر ننویسم ولی دیشب عجیب دلم گرفته بود. یه دنیا غصه داشتم و دلتنگ بودم. بازم خاطره ۳ سال پیش زنده شده بود برام. الانم سر درد بدی دارم. اول از همه بگم دوستانی که می یان اینجا می نویسن برام باید منو ببخشند چون راستش نه زیاد پای نت می یام و نه دست و دلم به نوشتن می ره. انگار از نوشتن فرار می کنم. نمی دونم چی داره می شه . ولی با همه حس های بدی که دارم این جمله ای که توی وبلاگ یکی از دوستام دیدم خیلی خیلی بهم آرامش داد. دیشب رفتم طبق معمول وبلاگ یکی از دوستام را خوندم. یعنی این روزا اول وبلاگ اونو می خونم بعدش می رم سر وبلاگ خودم. خلاصه یه چند جمله ای نوشته بود که گریه ام گرفت. با همه اینکه همیشه آدم سردی بود اینبار حس کردم لابلای اون چند جمله حرفی از احساس بود. باور کردنی نیست اگه بگم توی اون جمله من و خودش را به بچه گربه تشبیه کرده بود. بعضی وقت ها از اینکه کسی دوستمون نداره ناراحتیم و اینبار از اینکه حس می کنم کسی درباره من اینجوری نوشته. خلاصه دیشب کلی بهم شوک وارد شد. نمی دونم چی داره می شه. بازم یه جورایی بی خیال شدم. می گم وقتی همه چیز دست خداست پس من چرا دست و پا بزنم؟؟؟ خدایا پارسال یه همچین روزایی بود که دعا می کردم برای بودن کسی ولی حالا چی؟؟؟ بازم مریضه و من نگران. نمی خوام خم به ابروی دوستام بیاد. باید کمکش کنی. این روزا دلم تنگ می شه. دیروز داشتم می رفتم یه چیزی بخرم بخورم که دیدم توی یه مغازه چند نفر دور هم نشستن دختر و پسر و دارند با هم می گن و می خندن و مثل .... می خورن. من لجم گرفت از خودم. انگار با خودم هم قهر بودم. رفتم یه بیسکویت خریدم وبرگشتم مغازه. بعدش هم که وبلاگ دوستم را خوندم دیگه حسابی قاطی کردم. نمی دونم چی می خواد بشه. باشه دوست خوبی که من و تو می شیم گربه توی اون دنیا! برو. مگه اون دفعه نرفتی؟؟؟ اون دفعه به من و حرفام توجهی کردی مگه؟؟؟ اینبار هم هر کاری دوست داری بکن.

خدایا فقط می خوام کمکم کنی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

خسته ام. دیروز رفتم تهران و امروز باز برگشتم اصفهان. آواره شدم. شدم مثل پرین توی کارتون با خانمان. دنبال پاریکال می گردم. دارم می جنگم با زندگی. دارم به خودم یاد می دم که یادش بمونه می تونه موفق بشه. خدایا برای رسیدن به آرزو ها همیشه یاد گرفتم از تو بخوام کمکم کنی پس بذار این قاعده درست باقی بمونه و من بازم به تو التماس کنم برای زندگیم و آرزوهام. خدایا فقط تو رو دارم. از دیروز دیگه بی خیال شدم یه کمی . با خودم گفتم همه اش دست خداست پس چرا هی دست و پا می زنی. سپردم به خودت همه چیزو. کافیه فقط تو بخواهی دیگه اون موقع اراده و خواست دیگران اهمیتی نداره. فقط خودت مهمی. خدایا به امید تو دارم زندگی می کنم. نجاتم بده از این روزا

                                                                                             خدایا امیدم تویی

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا میون این همه آدم بد که تو هنوزم دوستشون داری و به حرفشون گوش می دی  به منم نگاه بکن.
+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

دلم تنگه برای خودم. برای خدا و برای خیلی ها که کنارم نیستن. زندگی تو یاین چند ماه خیلی عوض شده. دیگه اون دختر گذشته نیستم. بیشتر توی سفر بودم. سفرهایی که دوست نداشتم و هنوز منتظرم. حس می کنم خیلی پیر شدم. حس می کنم آدم های دور و اطافم به دردم نمی خورن. هر کسی یه نا هماهنگی با من داره. خیلی گیج و سر در گمم. خدایا فکر می کردم اگه ماشین فروش بره دیگه همه کارها درست می شه به سرعت ولی حالا می بینم مشکلات زندگی تمومی نداره. خدایا خودت می دونی باید کمکم کنی چون فقط تو می تونی. خدایا من باید مرد بشم؟؟؟؟ فکر می کردم این همه سال مرد شدم ولی این ۳ هفته آخر حس می کنم یه دختر بچه ترسو بودم که این همه سختی و مشکل بزرگش نکرده بود. فقط فکر می کرد که بزرگ شده. یادش بخیر پارسال یه همچین روزایی من برای عزیزی دعا می کردم  که سرطان داشت. خیلی کارا و قرار ها با خدا گذاشتم که خوب بشه و در اوج ناباوری خوب شد. خدایا بازم می گم شکرت ولی ما بنده ها که خواسته هاموون تمومی نداره. حالا این بار دست به دامنت شدم برای خودم. خدایا نمی خوام کم بیارم چون تو را دارم و خواست و اراده و کمک تو می تونه همه چیزو عوض کنه. خدایا یه روز یه کسی به یه نیت خیر یه کمکی به من کرد حالا تو به نیت خیر اون یه نظری به من بکن و رحمی به اون. خدایا خودت می دونی چی می گم. خدایا نوشتن اینجا تو ی این وبلاگ برای تو که همه جا هستی معنی نداره. من توی دلم هم بگم تو می فهمی ولی وقتی می نویسم حس می کنم بیشتر می مونه حرفام  و شاید بیشتر گوش می دی. خدایا ببین چه جوری شرمنده همه شدم این روزا. خدایا مگه نگفتی آبروی ما را پیش بنده های دیگه نمی بری ؟؟؟ پس کمکم کن برم سر زندگی خودم و روی پای خودم باشم به جای این وضعی که حالا دارم.

خدایا می دونی که فقط و فقط به خودت نیاز دارم و بس .  پس نجاتم بده از این روزای پر از دلهره و ترس و .....

                                                                                         خدایا توکل به تو

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

امشب از اون شب هاست که من دلم می خواد جیغ بزنم. بازم این معده درد لعنتی داره منو می کشه. بازم باید برم سفر. خدایا این سفر کی به آخرش می رسه؟؟؟ خدایا خسته ام از دست همه و خودم. خدایا تو می تونی کمکم کنی . خدایا این ترس بازم داره به وجودم بر م یگرده. خدایا کاش این همه ترسی که وجودمو گرفته یه ذره ترس از تو بود. و ترس از این همه گناه یکه این سالها انجام دادم. امرو زداشتم یه چیزی را می شمردم توی ذهنم یه دفعه خنده ام گرفت. می دونی چرا خدا؟؟؟ چون من دختر بدی بودم و تو اونقدر بزرگی که همیشه این بنده کوچیکو نا امید نکردی. خدایا تو که با این همه بدی من بازم به حرفم گوش می دی این دفعه هم گوش بده و کمکم کن. این بار می ترسم خیلی. دلم می خواد ساعت ها بخوابم و بیدار نشم. خدایا به خاطر خیلی چیزها و خیلی افراد باید کمکم کنی. خدایا من فقط و فقط تو رو دارم. اینو می فهمی؟؟؟ دلم می خواد مامانم می اومد تا ببینمش ولی می دونم نمی شه. خدایا بسه دیگه این وضع. اون یکه ازش دارم فرار می کنم داره می یاد که چند روزی باشه. وای که چقدر حالم بده. دلم م یخواد هر چی این چند روزه خوردم ......  معده ام انگار داره منفجر می شه. بازم این استرس ها داره عذابم می ده. خدایا التماست می کنم کمکم کن. خدایا کاش می شد به پاهات افتاد . کاش می شد تو رو دید. خدایا کاش بیشتر کمکم کنی. خدایا بازم گریه ام گرفته. نمی دونم چرا ولی دلم می خواست خونه بودم. توی اتاق خودم می خوابیدم امشب. روی تخت خودم. خدایا حدود ۲ ماه شده که هر شب توی یه اتاق خوابیدم و دلم برای اون دیواری که هر روز به سمت اون می ایستادم و نماز می خوندم تنگ شده. دلم برای داداشم که هیچ وقت باهاش خوب نبودم تنگ شده. دلم برای ماه که هر شب که روی تختم دراز می کشیدم و بهش نگاه می کردم تنگ شده. دلم برای آرامش تنگ شده. خدایا دلم برای تو هم تنگه این روزا. خدایا فقط تو رو دارم. اینو می فهمی؟؟ ببین دلم چه جوری می لرزه از ترس. خدایا تنهام نذار. خدایا تو می دونی که من توی زندگیم خیلی وقت ها سختی کشیدم ولی این بار تو سختی راه را برام آسون بکن و منو با همه ی بدی هام ببخش و بذار با آرامش و به خوبی و خوشی برم و به آخر راه برسم. خدایا دلم م یخواد سرم را بذارم روی پاهات. خدایا دلم می خواد بغلم کنی. خدایا نجاتم بده از این روزای پر از سختی و استرس. خدایا خیلی حرفا دارم ولی اینجا نمی شه بنویسم چون آبروم می ره ولی خدایا تو می دونی که رفتن و رسیدن به آخر این راه بسته به زندگی منه. خدایا کمکم کن. خدایا فقط امیدم به تو است و بس. خدایا بازم گریه ام گرفته. آخه خدا من فقط تو رو دارم. هیچ کس کنارم نیست. دلم برای اتاقم تنگ شده. حدوده ۲ ماه که روی تخت خودم نخوابیدم. هر شب یه جا خوابیدم. حس می کنم دل و روده ام داره می پیچه به هم. خدایا آرووم کنم. خدایا می دونم خیلی بنده بدی بودم ولی تو که خدای خوب یبودی و همیشه نجاتم دادی و کمکم کردی و همیشه آرزوهامو بر آورده کردی این بار هم نجاتم بده. خدایا کنارم باش.

                                                                                             خدایا توکل به تو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

من شاعر خوبی نیستم ولی بعضی وقت ها دوست دارم شعر بگم اما چه فایده وقتی شعر بوی غم بده؟؟؟ دوست دارم وقتی توی خیابون بچه های فقیر می یان دورم و می گن خانم فال بخر اونقدر داشته باشم که به جای خریدن فال اونها بتونم به همشون یه زندگی ببخشم هر چند ساده ولی به دور از این کارها. دلم می خواد وقتی مردم برم بهشت. شاید این دیگه از اون آرزوهای محال باشه ولی دلم می خواد توی بهشت همنشینم را خودم انتخاب کنم و اون عزیزی که خودش خوب می دونه کیه کنارم باشه. خدایا چقدر ما بنده ها کوچیکیم و تو چقدر بزرگی. این روزها بازم ذهنم خیلی مشغوله. فکر کنم بازم دارم افسرده می شم. دلم می خواد بخوابم و گریه کنم. دوست دارم تنها باشم و بشینم توی اتاق و ساعت ها به یه نقطه خیره بشم و گذشته ها را مرور کنم. دوست دارم فقط آهنگ های آرووم گوش بدم. خیلی وقت ها وسط حرفام یه دفعه یادم می ره چی داشتم می گفتم. نکنه پیر شدم و خودم خبر ندارم. البته راستشو بگم خیلی احساس خستگی و ضعف می کنم این روزا. دیگه اون ماجرا هم که زد و ترکوند اعصاب و روحیه منو. دلم برای مامانم تنگ شده. باورش سخته که دارم از همه دور می شم. خدایا نمی دونم چی بگم؟؟ خدایا باید کمکم کنی که محکم باشم و قوی. چند شب پیش به داداشم گفتم دلم برای مامان تنگ شده. خدایا یادته وقتی توی خونه بودم از همشون فراری بودم؟؟ خدایا دلم براشون تنگ می شه. خدایا کمک کن منم یه ذره به دل بگیرم حرفا و کارای دیگرونو. خدایا بسه دیگه نمی خوام مهربون و با گذشت باشم. خدایا این روزها من چه مرگم شده باز؟؟؟ دیگه کمتر می خندم. دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم. دیگه برای دیدن هیچ کس هیجانی ندارم. ولی خدا را شکر هنوزم دوتی دارم که بودنش آرووم می کنه ولی خوب باید رفت. چقدر گیجم. چقدر تنهام. خدایا تو چقدر تنهایی. خدایا تو دلت برای کی تنگ می شه؟؟ برای ما آدم ها که آفریدی ولی خیلی هامون حتی یه دفعه بهت نمی گیم خدایا دوستت داریم. دیگه عادت کردم که با هر امیدی بذارم ناخن هام بلند بشه و با خراب شدن اون آرزو ناخن هامو از ته بجوم. انگار ناخن کوتاه برای من نشانه خستگی و افسردگی شده. دلم می خواد یه نفر بغلم کنه. وقتی از اون اسارت چند روزه برگشتم دلم م یخواست یه نفر بغلم کنه ولی وقتی به زهرا رسیدم و بغلش کردم و گریه کردم هولم داد از بغلش بیرون و گفت زشته. راست می گفت یه نفر که باهاش مثل سگ رفتار شده تازه بعد از اون بواد گریه کنه. راست می گفت زشته بعد از اون همه سختی گریه کنم. راست می گه زشته برای یه لیوان آب خنک گریه کنی. زشته برای آزادی گریه کنی. اه حالم بهم می خوره از این آدم ها که زود عوض می شن. متنفرم از اینکه یادم بیاد توی زندگیم یه چیزهایی می خواستم که نذاشتن بهش برسم. باید خدا کمکم کنی. می دونم همه اش دست خودته. نه یه نقاش شدم و نه یه مترجم خوب . فقط یه مشت آرزو موند توی دلم. ولی مسبب نرسیدن به همه اونها فقط یه نفر بود که من ازش فراری شدم. خسته می شم وقتی بر م یگردم گذشته را مرور می کنم. دلم می خواد همه خاطراتم را بریزم دور. باید محکم بشم. باید مرد بشم.

                                                                                                      تا بعد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

چشماتو باز کن ببین همه ی اونهایی که دورت هستند یه رهگذرن. دارم مرد می شم. دارم بی خیال می شم. دارم سنگ می شم. اما خدایا شکرت که کمی آروومم. شاید این از بی خیالی و بی تفاوتی باشه. یه کتاب جدید گرفتم و دارم می خونمش. خیلی ازش خوشم اومده. اسمش اینه: رازهایی درباره مردان. فکر کنم برای من خیلی نیاز بود خوندن این کتاب. دلم خیلی می خواد به اون چیزهایی که توی دلم هست برسم. البته جالبه که بگم من این مدت یعنی توی این ۲ ماه به بیشتر آرزوهام رسیدم. باورش برام سخته خیلی که خدا اینجوری بهم توجه کرده این مدت. فقط یه آرزو دارم که می دونم بهش می رسم چون آرزوهایی که برآورده کرده خدا همه مربوط به این آرزوی من می شه. خدایا شکرت به خاطر همه ی خوبی هات. کاش ما بنده هات یه ذره بهتر بودیم. خدایا می دونم دارم خیلی وقت ها گناه می کنم و تو دوست نداری ولی تو ببخش و دوستم داشته باش. من که بنده تو هستم وقتی یه آدم نیازمند می بینم و یا کسی بهم می گه کمک تا جایی که بتونم کمکش می کنم حالا تو که خدایی مگه می شه به این بنده کوچیکت جواب رد بدی و کمکش نکنی. خدایا کمکم کن. خدایا نعمت و رحمت تو می دونم تمومی نداره ولی کمک کن به آرزوم برسم. خدایا کوله بار سفر باید ببندم بازم ولی این بار بازم عوض شدم. این بار می دونم همه چیز دست خودته و من فقط و فقط از تو کمک می خوام. خدایا باید باهات معامله بزرگی بکنم. راستش اینقدر رسیدن به این آرزو برام مهمه که می خوام یه معامله بزرگ باهات بکنم. خدایا خودت بهم نشون بده که دوست داری چی کار کنم ؟؟؟ خدایا آروومم کن و بهم صبر بده.

خدایا توکل به تو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

شده بعضی وقت ها اونقدر با خدا حرف بزنی که خسته بشی؟؟؟ من این روزا خیلی صداش می کنم چون بهش نیاز دارم. دلم می خواد کمکم کنه. البته نه اینکه فقط حالا باشه . نه من خیلی وقته که فقط خدا را داشتم. خوب وقتی فقط اونه که می تونه کمکم کنه پس چرا بنده اش را اینجوری غصه دار می کنه؟؟؟ امروز روز خوبی نبود. رفتم بیرون ولی اینقدر هوا گرم بود که سر درد گرفتم. اه من متنفرم از این آب و هوا. خدایا جون من کمک. تازه چند روز دیگه باید برم بازم . خسته ام از این راه بی پایان. خدایا خودت کمک کن.

                                                                                                خدایا به امید تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

امشب از اون شب هاست که خیلی خسته ام. یه خستگی که همه ی  وجودم را گرفته. حس می کنم بدنم کوفته شده. جالبه که این روزا فشارهای روحی خیلی روی جسمم هم تاثیر می ذاره. نیم ساعت پیش در حالی که داشتم کتاب می خوندم خوابم برده بود و حدود ۵ دقیقه قبل با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. البته خیلی زنگ زد ولی موفق نشدم من باهاش حرف بزنم هر کسی بود چون مدام قطع می شد. انتظار چیز بدی است و من متنفرم از انتظار کشیدن. دلم می خواد یه خواب سنگین و عمیق و طولانی برم. این روزا خواب و بیداریم قاطی شده. مدام از خواب می پرم و مدام خواب های بد می بینم. باید آرووم بشم. باید صبر داشته باشم. خدایا من خودمو سپردم به تو. خدایا کمکم کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

امروز رفتم دار القران با شیلا. شیلا کلاس داشت و زبان درس می داد. منم رفتم توی مراسم دعای ام داوود شرکت کردم. فقط از خدا خواستم کمکم کنه این دفعه. یه کم امروز آرووم تر بودم. دلم می خواد خدا کمکم کنه. امروز خیلی دعا کردم که همه چیز درست بشه. راستش کمی آرووم تر شدم. باید برم و به سلامت برسم به مقصدی که چند ساله در آرزوی رسیدن بهش هستم. باید برم. واقعا همه چیز دست خداست و من امروز با همه ی وجودم ازش خواستم کمکم کنه. خدایا خودت بهتر از همه زندگی من خبر داری پس خودت راه نجاتم باش. خدایا خودت به دادم برس. خدایا امروز روز عزیزی بود. درباره دعای ام داوود م یگفتن. ام داوود می ره و به امام صادق فکر کنم می گه پسرم افتاده توی زندان و گرفتاره. امام هم می گه ۳ روز روزه بگیر و این دعا را بخون و چند تا از سوره های قران را هم بهش می گه بخون و داوود از بند و اسارت آزاد می شه. م یگن هر کسی این دعا را بخونه به حاجتش می رسه. منم امروز با همه وجود و با عجز و ناله خوندم و خدا خودت بهتر می دونی که بهت نیاز دارم. من باید به اون چیزی که می خوام برسم. خدایا سختی ها و مشکلات راه را برام آسوون کن و نجاتم بده از هر چی گرفتاری و غم و درده. خدایا دلم تنگه برات به خدا. خدایا کاش می شد تو رو دید. کاش می شد امشب بغلم کنی و بذاری یه دل سیر توی آغوشت گریه کنم که دلم خیلی پره این روزا. خدایا توکل به تو کردم و فقط از تو کمک خواستم. خودت به فریاد دلم برس .

                                                                                                  اصفهان

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

ساعت نزدیک ۲ است. خسته ام. فردا نیمه رجب است. اگه خدا کمک کنه فردا می خوام روزه بگیرم. به این چیزا نیاز دارم. خدایا نمی دونم چه شکلی هستی و کجایی فقط می دونم این روزا خیلی خیلی بهت نیاز دارم. خدایا چه سرنوشتی برای من رقم زدی؟؟؟ من یه بنده ام و ضعیف ترم از اون چیزی که فکر می کنی پس مواظبم باش. خدایا دست نیاز و تمنا به سمت تو بلند کردم بازم. به حق این شب عزیز کمکم کن. خدایا باید راهی برای شادی من باشه و اون راه هم فقط و فقط به دست و رحمت و بخشش تو باز می شه. این روزا بازم زندگیم ریخته به هم. سعی می کنم با زور آرام بخش بخوابم و کمتر فکر کنم. بودن چند نفری دورا دور باعث شده بدونم هنوزم زنده ام. باید برم . باید مرد بشم. خدایا مامان که همیشه می گفت: شروین مرده خونه ماست پس چرا بازم داری منو امتحان می کنی. خدایا امروز به شیلا می گفتم: خوش به سعادت اون دخترهایی که به راحتی و شادی ازدواج می کنند و زیر سقف خونه خودشون زندگی می کنن. شیلا یه نگاهی بهم کرد ولی می دونم نتونست بفهمه چقدر داغونم و خسته. جالبه که در عرض ۴ روز ۵ کیلو وزن کم کردم. این بی سابقه بوده توی زندگی من. ولی راستش فکر کنم درصد شوک و استرسی که بهم وارد شده بود  اون چند روزه توی زندگیم بی سابقه بود. باورش سخته اگه بگم بعد از اون چند روز که یه لیوان آب یخ دادن دستم با گریه اون آب را خوردم و تازه به حرف مامان بزرگم رسیدم که همیشه وقتی می خواست چیزی بخوره می گفت: بسم الله الرحمن الرحیم

من هر جرعه از اون آب را که می خوردم اشک می ریختم و توی دلم می گفتم : خدایا شکرت

با گذروندن اون چند روز دیدم نسبت به خیلی چیزها عوض شد. خدایا فقط می تونم بگم سخت گذشت بهم. خدایا چه ترس بدی همه ی وجودم را گرفته. باید محکم باشم. باید یادم باشه که تو خدایی و می تونی کمکم کنی. خدایا به حق این شب عزیز و به حق فردا که نیمه رجب است رحم کن

                                                                                   خدایا به امید رحم و بخشش تو 

                                                                                                    اصفهان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

 

خداوندا !!

مرا آن ده که آن به ....

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

باید با این ترس مبارزه کنم. باید یادم بمونه همیشه خدا کنارمه. باید بجنگم با زندگی. مگه نه؟؟؟اما کاش خدا یه ذره بهم رحم می کرد و می ذاشت به هدفم برسم. خدایا توکل به تو کردم همیشه. تو کمک  کن. خدایا آروومم کن. این ترسی که داره وجودمو پر می کنه نابود کن و بذار بازم اعتماد کنم به رحم و بخشش تو.

خدایا توکل به تو

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

بازم روزای سختی را گذروندم. من ترسیدم و کم آوردم. سخت بود. سخت تر از اون که فکرش را می کردم. من دوست ندارم توی بازی مار و پله زندگی وقتی مار نیشم زد برگردم سر خونه اولم. حداقل یه چند خونه برگردم به جای برگشت به اولین خونه. سخت بود. خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم. اما ته دلم با همه ی ترسی که دارم بازم می خوام برم و امتحان کنم. باید برنده بشم. بازم حالا که دارم می نویسم گریه ام گرفته. خدایا زندگی چقدر پیچیده است. دلم می خواد بدونم چی برای زندگیم رقم زدی. خدایا فقط هر کی منو می شکونه تو نشکون. من که اعتماد کردم بهت. خودمو سپردم بهت. اینبار بازم می گم کمکم کن. خدایا امشب همه شاد هستند. فردا روز پدره و همه خوشحالن. کمک کن منم شاد بشم. خدایا همه ی دوستام مخصوصا اونها که جای زیادی توی زندگیم و خاطراتم دارن را برام حفظ کن.

خدایا چه خوبه که تو خدایی و من بنده....

                                                                                            توکل به تو

                                                                                              اصفهان

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط شروین  |