امروز بالاخره با هزار تا جون کندن روزه گرفتم. چقدر بده وقتی خسته باشی ولی بخواهی مثل یه آدم قوی به نظر بیایی. دلم می خواست فقط می رفتم توی یه اتاق و تنهایی می خوابیدم. خدایا موندم تو یکارم. خدایا چ یمی خواد بشه؟؟ کاش به خیر و خوشی ختم بشه. کاش آخر این قسمت از زندگی هم شیرین باشه. نمی دونم چی می خواد بشه واقعا. جواب این ۹ واه و این همه پول را کی می ده؟؟؟ جالبه داداشم می خواد زن بگیره . به مامانم یم گم چرا می خواد زن بگیره؟؟ مامانم می گه پس چی کار کنه؟؟؟ اینم آخه شد دلیل؟؟؟داداشم از من ۲ سال کوچیکتره بیچاره احساس تنهایی کرده
خوبه این همه دوست و رفیق داره و دم به دقیقه بیروونه. خوب شروین دیگه به سلامتی از همه لیست ها حذف شدی. از ایست آدمهای زنده و آدمهایی که نیاز به کسی دارند. خدایا به خدا تنهایی مخصوص خودته. خدایا من فقط یه بنده ام و ظرفیتم کمه. خدایا منو ببخش و زیاد امتحانم نکن. خدایا می بینی که به یه جایی رسیدم که می خوام خودت به جای من هم تصمیم بگیری چون من نمی تونم. حس می کنم بازم اون افسردگی داره بر می گرده. معده مبارک که دیگه به طور کل تعطیل شده. هر چی هم قرص می خورم جواب نمی ده دیگه. نمی دونم آخر و عاقبت من چی می شه. فقط امیدوارم خیر باشه. خوب من دیگه کمتر می یام پای نت بازم. دارم بر می گردم خونه. اگه بشه اسمش را گذاشت خونه. خدایا بهم کمک کن و مواظبم باش. دلم می خواد دیگه یکی باشه که حمایتم کنه. خیلی احساس بدی دارم. خیلی دارم سعی می کنم خودمو محکم نشون بدم ولی با یه باد کوچیک می لرزم این روزا. خدایا خودت همه چیز را به خیر بگذرون. دلم می خواست می رفتم سر خاک دوستم مژگان ولی خوب نشد. مژگان خوبم! خوش به سعادتت که رفتی و راحت شدی از این آدم ها و زندگی. مزگان تو سفارش منو پیش خدا بکن. تو بهش بگو که من مثل تو قوی نیستم و نیاز به کمک دارم. خدایا دوست دارم زندگیم کاملا تغیر بکنه. و همه چیز عوض بشه. جالبه توی خونه من معلوم نیست که کیم؟؟؟ یه دختر کوچولو یا یه دختر که دیگه به کسی ربطی نداره که می خواد چی کار کنه. خدایا تو رو به ایم ماه قسمت می دم خودت کنارم باش و دستامو بگیر. خدایا از این بنده های ضعیف تر از خودم انتظار کمک ندارم . من از تو انتظار دارم.
به وضعیتی رسیدم که نشستم منتظر که یکی دستامو بگیره و بگه بلند شو. یعنی دیگه حتی توانایی اینو ندارم که خودم بلند بشم. جالبه با همه وجودم دارم می گم نیاز به کمک دارم خدا. خدایا من تسلیم شدم در برابره این مشکلات. خدایا با همه وجودم دوست دارم جیغ بزنم و بگم: خدایا کمکم کن و تنهام نذار.
خدایا توکل به تو
به امید آینده ای خوب و همرا با آرامش
بازم امشب اومدم خونه شیلا. به امید یه چیزی. مامان و بقیه می خوان ۲ روز دیگه بروند ولی من نمی دونم چی می شه؟؟؟ سر در گمم ولی هدفهایی دارم هنوزم. باید به اهدافم برسم. باید شاد بشم. باید بخندم. باید بدونم چی بودم و چی می خوام باشم. خدایا من می خوام به همه اون چیزهایی که برات بارها و بارها گفتم و نوشتم برسم. خدایا این همه معجزه توی زندگی من فرستادی خوب اینم یکی دیگه اش. چه اشکالی داره؟؟؟ من نمی دونم خدا. من فقط می دونم می خوام.....
خدایا توکل به تو
کمکم کن
خدایا برگشتم اصفهان. توی راه با یه دوست حرف زدم که کلی دلم باز شد. ولی سعی کردم همه ی راه آرووم باشم. خدایا چی شد یه دفعه؟؟؟ خدایا من هنوزم سر حرفم هستم. هنوزم می گم می خوام برم. هنوزم فقط کافیه تو بخواهی اونوقت دیگه من و امثال من بودن و نبودنمون اهمیتی نداره. امروز هنوز از راه نرسیده مادر گرامی چنان بنده را قورت داد که می خواستم منفجر بشم. گفت از زمان اون گور به گور شده اینجوری شدی. من دیگه داشتم می چسبیدم به سقف از عصبانیت. می دونین درسته اون بنده خدا زندگی و دودمان منو سوزوند ولی باور کنین دلم نمی یاد نفرینش کنم. هر چی بود یه روز عزیز دلم بود. هر جا هست شاد باشه و آرامش داشته باشه. خدایا ساعت از ۴ صبح گذشته. منتظر تلفنم. خوابم می یاد وای باید بیدار بشینم. خسته ام . اما نه از دیروز تصمیم گرفتم بخندم. شاد باشم و بخوام از زندگی و کائنات تا بهم بدهند. راستی دیروز خونه ی دائی ام یه فیلم دیدم به اسم راز و کتابش را هم داشتند. من کلی هیجان زده شدم. پیشنهاد می کنم هر طوری شده در کمترین زمان این فیلم را تهیه کنید و ببینید. البته کتابش مفصل تره ولی خوب فیلم یه هیجان دیگه داره. خوب باید بگم بنده چند روزه یگه فقط منتظر معجزه هستم. یعنی رسیدم به مرحله ای که دیگه باید خدا یه معجزه خوشگل و مامانی بفرسته برام.
خدایا خودت خبر داری و خودمو یه دوست . آره خدا منتظرتم. می دونم و باور دارم که از همین حالا بهش رسیدم و این یه هدیه کوچیک خواهد بود از طرف تو به یه بنده که بهت محتاجه همیشه. راستی ماه رمضون هم شروع شده و بنده روزه نگرفتم. خدایا یاد پارسال بخیر. خدایا شکرت به خاطر خیلی چیزها که پارسال خواستم و بهش رسیدم. خدایا مواظب دوستم باش. امرو زبهم گفتی: مگه من کیم؟؟ گفتم: برای من یه آدم بزرگ. باورم کن رفیق. بذار داشته باشم تو رو. نمی خوام به هیچ قیمتی تو رو از دست بدم. می فهمی؟؟؟ برای رضای خدا یه بار بفهم که نمی خوام از دستت بدم.
این چند روزه که تهران بودم خیلی خوش گذشت البته با بودن یه نفر. خدا همه ی این دوستای خوب را برای من نگه داره. ![]()
خو بخدای بزرگ من برم دیگه بشینم کنار تلفن و قسمش بدم که زنگ بزنه. خوابم می یاد.
خدایا به این ماه عزیز قسمت می دم دستامو بگیر.خدایا مواظبمون باش. خدایا توکل به تو
ادامه دارد.....
خدایا
فردا روز مهمی است. می خوام خوش خبر باشی برام. خدایا توکل می کنم به تو. ![]()
خدایا امشب دلم گرفته
. می دونی خدا ما آدم ها خیلی قدر نشناس هستیم. یکی دیگه تنهاموون می ذاره ولی ما سر اونی که دوستمون داره تلافی می کنیم. زندگی چقدر عجیب و غریبه. دلم تنگ شده برات. دلم خیلی چیزا می خواد. خدایا دل منو شاد کن. ![]()
![]()
خدایا امشب تو بودی و از دلم خب رداشتی که چقدر دلتنگ بود. دلم هوای گریه داشت کنار رودخونه. با شیلا و بچه ها شام گرفتیم و رفتیم پارک ناژوان لب رودخونه خوردیم. همه دو نفر دو نفر کنار هم نشسته بودند. گفتم : خدایا دل همه این بنده هاتو شاد کن و اون شادی که من می خوام را هم به زندگی من ببخش. خدایا دلم تنگه. خدایا خودمو سپردم باز به تو. خودت چراغ راه و همراه باش برام. خدایا پناهم باش و محکم و قو یکن منو. خدایا مواظبم باش.
خدایا بازم داره می یاد. هر چقدر من از این بنده متنفرم این هی به من نزدیک می شه. امرو زصبح ساعت ۷ بیدار شدم و داداشم را بردم دکتر ولی نتونستم نوبت بگیرم. حوصله بیرون رفتن هم ندارم . دلم می خواد همین جا خونه شیلا بمونم. دلم می خواد زودتر این روزا بگذره. خدایا می دونی که فقط تو را دارم. دیشب داشتم چند تا عکس می دیدم از یه نفر که با دیدن عکس ها اشکم دراومد و با خودم گفتم: چقدر دلم برات تنگ شده. ![]()
خدایا دلم خیلی براش تنگ شده. خدایا همه چیز دست خودته. بودن و موندن و هر چی که مربوط به من می شه به تو ربط داره پس خدایا تو کمکم کن. خدایا شپردم به خودت. خودت کاری کن که همه چیز درست بشه. اگه قراره دهنی بسته بشه خودت کمک کن. اگه قراره گناهی پاک بشه خودت کمک کن. اگه قراره راهی باز بشه خودت کمک کن. اگه قراره آروومم کنی خودت کمک کن. خدایا من بنده توام. نذار به بنده هات امید داشته باشم. خدایا دست خالی منو برنگردون. خدایا توکل به تو کردم . کمک کن ترس از همه وجودم بیرون بره. خدایا کمک کن خوب باشم.
فکر کنم مدتها بود بهم که حس می کردم نیستم. امروز باز یه دوستی بهم گفت: درست زمانی که حس می کنی تنها هستی خدا کنارته. دیگه واقعا سپردم به خدا. امروز پشت تلفن به خیلی چیزها اقرار کردم. به تنهایی هام به غصه هام و به هزار تا حرفی که شنیدم و دم نزدم. من دیروز صبح با داداش کوچیکام با قایق رفتیم چارک. البته به راحتی خوندن این جمله نیستا. توی قایق که می خواستیم سوار بشیم سر نشستن با یه مرد چاق و گنده دعوام شد. چون نشست جایی که معمولا خانم ها و بچه ها می نشینند. در صورتی که داداش کوچیکه من می خواست بشینه. منم با عصبانیت گفتم: آقا بلند شو این بچه می خواست اونجا بشینه. گفت: خوب حالا بشینه اونور. گفتم: خجالت بکش اومدی جای اون نشستی حالا انتظار داری بشینه لب قایق یه بچه و تو راحت اینجا بشینی. خلاصه اونقدر روی حرفم پافشاری کردم که بلند شد. منم داداش کوچیکم را نشوندم اونجا. یه چند تا جلیقه روغنی و سیاه و بو گندو هم دادن که بپوشیم که من ترجیح می دادم غرق بشم ولی اونها را نپوشم. ولی پوشیدیم از بس غر زدن. دریا یه مقداری موج داشت. من بودم و ۲ تا مرد سن دار و چند تا پسر جوون و من و ۲ تا داداش کوچیکام. فکر کنم چند ثانیه به چند ثانیه قایق می رفت بالا و می خورد محکم روی موجها و جای دشمنتون خالی بود که ماتحت محترم بترکه از ضربه ها و فشار. البته من اونقدر حواسم به داداشام بود که بلایی هم سرم می اومد دیگه حالیم نمی شد. خلاصه رسیدیم چارک. اونجا هم قایق را بردند نزدیک ساحل و باید می رفتیم توی آب و بعد خودمون می رفتیم توی ساحل. من کفشامو در آوردم و تا زانوهام رفت توی آب. بعدش مصیبت ماشین گرفتن داشتیم. چون من برای ساعت ۲ بلیط اتوبوس گرفته بودم به سمت اصفهان. خلاصه کلی با راننده ها لب دریا چونه زدم و گفتم من می خوام برم خیابان رسالت توی بندرعباس. چند نفری که اصلا بلد نبودند. خلاصه با یه نفر طی کردم که نفری ۹ تومن بگیره و ببره. ولی باید منتظر می موندیم تا یه مسافر دیگه هم پیدا کنه. خلاصه حدود نیم ساعت توی آفتاب و با اون شرجی وایسادیم. چند تا راننده اومدن گفتن کولز زا زوشن کن و بذار بشینن توی ماشین. اما اون مرده که خدا الهی بگم ازش نگذره کولر را روشن نکرد. من حالا هیچ چی ولی داداشم حالشون بد شده بود از گرما. خلاصه سوار شدیم و رفتیم. اما با حرص خوردن چون خیلی یواش می رفت منم نگران حرکت به اصفهان بودم. حدود ساعت ۱:۲۰ بعد از ظهر رسیدیم بندرعباس و راننده هم بر عکس قولی که داده بود ما را نبرد دم رستوران و مجبور شدم چند دقیقه ای معطل بشیم تا ماشین بگیریم. رفتیم رستوران و ناهار خوردیم. البته رستوران هم که دیگه یه جهنم به تمام معنی بود از گرما. بعدش از روبروی رستوران که کنار هتل گلشهر بود ماشین گرفتم و رفتیم ترمینال. ترمینال هم که یه جای وحشتناک تر از بقیه جاها. رفتیم به سمت جایگاه فروض بلیط همسفر توی سالن ترمینال. البته بلیط که از قبل رزرو کرده بودم و صبح هم مامانم زنگ زده بود و دوباره یادآوری کرده بود که منتظر ما بمونند. خلاصه مسول فروش بلیط همسفر کلی تحویل گرفت منو و گفت همین جا توی دفتر بشینین که خنک بشین. حدود یک ساعتی نشستیم اونجا. به راننده هم سفارش ما را کرد. داداش کوچیک می گفت: خیلی پارتیت کلفته. توی دلم خندیدم و با خودم گفتم: وقتی بدونن ضعیف نیستی باهات مثل یه مرد درست برخورد می کنند.
خلاصه ساعت ۳ سوار اتوبوس شدیم و اون آقا هم لطف کرد و صندلی های ما که ردیف دوم رزرو شده بود را به خاطر من به ردیف یک منتقل کرد. حدودا تا سیرجان عرق ریختیم از گرما چون کولر ماشین درست کار نمی کرد. ولی شاگرد راننده و راننده خیلی تحویل گرفتن. هر چی می خوردن به من و داداشام هم تعارف می کردن ولی خوب بالاخره هر چی باشه همشهری هم بودیم باهاشون. یه خانمی هم کنار من نشسته بود هر بار که راننده با احترام یه چیزی تعارف می کرد یه پشت چشم نازک می کرد. م یخواستم یه چیزی بهش بگم ولی گفتم: به اندازه کافی از اینکه راننده تحویلش نمی گیره حرص می خوره. البته واقعا راننده و شاگردهای خوبی و نجیبی بودن. جاتون خالی یه فیلم هم گذاشتن به اسم بی وفا. البته یه فیلم ایرانی بود. چون من اول تعجب کردم که یعنی می خوان فیلم خارجی بی وفا را بذارن و صحنه های فیلم را چی کار می کنند؟؟؟ البته باز اگه صحنه ها هم حذف می شد باز از موضوع پیدا بود چه خبره. اما دیدم نه یه فیلم ایرانی با بازی سروش گودرزی به اسم بی وفا. یه فیلمی که من خوشم اومد ازش. خلاصه بعدش هم مدام ضبط اتوبوس روشن بود تا اصفهان. ما هم که ردیف اول بودیم بیشتر حواسمون به رانندگی راننده بود و تند رفتن های اون. البته ناگفته نمونه که خیلی خوب رانندگی می کردن. با احتیاط ولی تند
. شهر بابک هم خانم بغل دستی من رفت و من تنها بودم کمی از راه تا اینکه یه مسافر دیگه سوار کردن. شب که شد جاده را دوست داشتم. کلا من شب را بیشتر از روز دوست دارم. نزدیک ساعت ۴:۳۰ صبح بود که رسیدیم ترمینال صفه اصفهان. از اتوبوس که پامونو گذاشتیم پایین یه ۱۵ تا مرد ریخت دورم و هی گفتن: خانم ماشین!. خانم ماشین! خانم ماشین می خواین؟؟!!! خانم ماشین. منم هی گفتم: نه. نه. نه. نه. نه. و به داداشام گفتم ساکهاتون را بردارید و بیایید بریم یه کمی اونطرف تر از اینها وایسیم. خلاصه حدود ۱۰ متری من رفتم اونطرف تر و تا برگشتم به سمت داداشام که پشت سر من بودن دیدم اون ۱۵ تا مرد دنبال من اومده بودن و دوباره وایسادن دور من و بر و بر داشتن به من نگاه می کردن. من که دیگه کفرم د راومده بود گفتم: مگه نگفتم ماشین نمی خوام. باز راه می افتین دنبال من؟؟ می گم ماشین نمی خوام. بازم دارین به من بر و بر نگاه می کنین. ؟؟
یه دفعه یک یاز اونها گفت: خوب این همه آدم اینجان دارن نگات می کنند منم یکی از اونا. اینو گفت و یواش یواش رفت اون ور. دیگه داشتم منفجر می شدم. خلاصه رفتیم توی ترمینال و رفتیم صورتمون را شستیم و حدود یک ساعتی نشستیم چون اون موقع صبح نه درب ورودی آپارتمان باز بود و نه خواهرم بیدار بود. ساعت حدود ۵:۳۰ رفتیم تاکسی گرفتم و رفتیم خونه خواهرم. تا رسیدیم پشت درب آپارتمان دیدیم درب ورودی پارکینگ بسته است. مجبور شدیم یه ۲۰ دقیقه دیگه بشینیم تا نگهبان درب ورودی را باز کنه. بعدش رفتیم بالا و زنگ زدم به تلفن شیلا و یه میس کال انداختم. اومد درب را باز کرد و بعد از دست و رو بوسی رفتیم توی اتاق و بچه ها دوش گرفتن و خوابیدن. منم ناهار درست کردم و بعدش یه دوش گرفتم و صبحانه را آماده کردم و بچه ها را صدا زدم. صبحانه خوردن و بعدش نشستن پای فیلم و کارتون تا ظهر که شیلا اومد از سر کار. با هم ناهار خوردیم و سوغاتی هایی که براشون آورده بودیم را دید و کلی هم دوست داشت. بعد زا ناهار من که داشتم بی هوش می شدم رفتم حدود یک ساعتی خوابیدم. خواهرم هم رفت دوباره سر کار. نمی دونم ساعت چند بود که با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم. دیدم یکی از دوستامه. خلاصه حدود یک ساعتی باهام حرف زد و نصیحت کرد. بعدش شوهر خواهرم و خواهرم از سر کار اومدن. کمی حرف زدیم. و ساعت۸:۲۰ با اونها رفتیم بیرون و ۲ ساعت بیرون بودیم. البته من خودم بودم اونجا ولی ذهنم پیش کسی بود و یه جایی دور از اینجا. بعد که برگشتیم خونه شام خوردیم و خواهرم و شوهرش رفتند جایی با هم . من هم رفتم زنگ زدم به دوستم و گفتم: دلم برات تنگ شده بود. گفت: منم همینطور دلواپس هم بودم و به ... گفتم زنگ زد خونتون و با پدرت حرف زد که ببینه تو کجایی. خلاصه یه حس خوبی بهم دست داد. یه حسی که شاید چند سال بود دیگه نداشتم. می دونی خدا من نیاز به تو دارم. تا می یام بی خیال ... بشم و بسپرم به خودت بازم ترس بر می گرده توی وجودم. خدایا دیشب وقتی توی اتوبوس نشسته بودم داشتم به این ۳ ماه فکر می کردم. می دونی خدا بودن من به نفع چند نفری شد. یعنی تونستم با بودنم بهشون کمک کنم. ولی م یدونی خدا حرف من اینه که خوب منم نیاز به کمک دارم ولی فقط و فقط خودت می تونی کمکم کنی و پشت و پناهم باشی. خدایا فردا صبح می خوام داداشام را ببرم بیرون بگردونمشون. باشه خدا اگه این بار هم من باید ناجی اینها باشم باشه می برم می گردونمشون و سعی می کنم کاری کنم که بهشون خوش بگذره. ولی خدایا تو هم به دل من یه نگاهی بکن. دلم می خواد از خوشحالی وقتی مشکلم حل شد جیغ بزنم و بگم خدایا شکرت. خدایا نجاتم بده از این روزای پر از ترس و تشویش و تنهایی. و خدایا پشت و پناه و نگهدارنده کسی باش که این روزا به فکرمنه. خدایا دوستت دارم ![]()
![]()
خدایا شکرت. به خاطر همه خوبی هات و ببخش اگه این بنده کوچیکت خیلی بهونه گیر شده این روزا. بازم طبق معمول اول از همه به وبلاگ دوستی سر زدم که همیشه برام عزیز بوده با همه درگیر های زندگی و مشکلات. مهربونم به من می گی گریه کن؟؟؟؟ کاش این روزا تو بودی که ببینی به خاطر اشک ریختنم دعوام می کنند. دلم برای پارسال تنگ شده. کجایی که بشینم یه دنیا برات درد و دل کنم؟؟؟ چرا منتظر نباشم؟؟؟؟ من توی زندگیم همیشه با امید زنده بودم. خودتم خوب می دونی. چه روزایی داشتیما. ببخش اگه زیاد یاد گذشته می کنم. نمی دونم چرا اصرار داری که بگی اونی که آرزوی دیدنش را دارم بی ارزشه و یا شاید اونقدری ارزش نداره که من فکر می کردم؟؟؟؟ نه مهربونم ! اشتباه نکن. من هنوزم همون حس گذشته را توی وجودم دارم. نمی دونم چرا ؟؟؟؟ بعد از اون شب ها که می نشستم ساعت ها اشک می ریختم هنوزم می خوام بدونی که من هنوزم که هنوزه دوست دارم برگردم به یک سال قبل درست همین روزها. بعضی اشتباهاتم را دوست دارم بارها و بارها تکرارش کنم. چقدر سخته وقتی یه روز از خواب بیدار بشی و ببینی اونی که شده امید زندگیت دیگه تلفنت را جواب نمی ده. چقدر سخته وقتی بی دلیل بذارنت و برن. آخه تو چی می فهمی از تنهایی یه دختر ؟؟؟؟ دلم خیلی تنگ شده برای اونی که یه روز فکر می کردم کوهه برای من ولی به خدا کاه بود و با یه نسیم کوچیک رفت از کنارم. نمی دونم چرا هی دارم گشدته را می کشم بیرون از زیر خروار ها بی مهری و سنگدلی؟؟؟؟ من دنبال چی می گردم؟؟ به خدا نمی دونم...
فقط می دونم می خوام برسم به همه اون چیزایی که یه روزی آدم ها ازم دریغ کردن. هر چیزی : از محبت گرفته تا آغوش گرمشون و هزار تا چیز دیگه ....
جالبه یه عکس دارم که یه عروسک خر را بغل کردم. می خواستم به یه نفر بگم من اینم که توی این عکسم. اون بنده خدا هم گفت : خوب تو کدومشون هستی؟؟؟ عقبی یا اون که اون جلو هست؟؟؟ جالبه بدونین عقبی من بودم و جلویی اون عروسک خره بود. یه دفعه ذهنم مشغول شد که واقعا این سالها من همین عروسک بودم و دیگران آدم های پشت عکس .....متاسفم برای خودم و برای شماهایی که تنهام گذاشتید .....
رفیق
یعنی ما حقمونه؟؟؟؟
دارم بزرگ می شم؟؟؟
نه من ۱۰۰ سالم هم بشه بازم کوچیکم. نه اینکه بگم دلم جوونه. نه از این نظر که مثل یه بچه زود گول می خورم. بازم منو روانی کردن با حرفا و کاراشون.
متنفرم از همتون. دلم می خواد یکی حمایتم کنه. خیلی بده وقتی خودت اقرار به تنهایی کنی. اقرار به اینکه نیاز به کسی داری. اقرار به اینکه از بودن بعضی ها ناراضی هستی
و از نبودن و رفتن بعضی های دیگه.
قاطی کردم از دست همه. این روزا خیلی ذهنم درگیره به اینکه چرا من اینجام . امروز به مامان می گفتم اگه قسمت و تقدیر درسته پس دست و پا زدن من چیه؟؟؟
چرا برگشتم باز سرخونه اول. اصلا مشکل من چیه؟؟ چی شد که یه دفعه به هر کاری دست می زنم همه چیز خراب می شه؟؟ چرا همه درها و راهها بسته می شه؟؟؟ باورکن عزیز راه دور دلم می خواد برم پیش یه فالگیر تا به من بگه چی می شه آینده. چه روزای مسخره و بی فایده ای را دارم طی می کنم. روزایی که هیچ پیشرفتی توش نیست.
روزایی که ازش متنفرم.
دلم می خواد یکی شادم کنه. دلم می خواد یکی خمایتم کنه. راستی انگار از مد افتاده دوست داشتن و محبت. نمی دونم هر چی که هست من کمک می خوام.....
نمی دونم چی بگم. آهای تویی که خبر از من نداری! تویی که حتی یه بار هم منو ندیدی! چرا این حرفا را به من می زنی؟ می خواهی محکم باشم؟؟ می خواهی مرد باشم؟؟ می خواهی وقتی دارم تا سر حد مرگ می ترسم بخندم و بگم آروومم؟؟ جالبه که پارسال توی این روزا من درگیر کسی بودم که رفت و حالا درگیر تو. بخت اگر بخت باشه و یار اگه یار باشه منم می تونم بخندم. پس اگه نمی خندم بدوون نه بخت به کامم بوده و نه یار به دلم. جالبه به من که می رسه همه عاقل می شن و حوصله قربون صدقه رفتن ندارن. جالبه که بدونی من خیلی بی عار شدم. اما یادم مونده که بهترین پسر که ادعاش می شد بودنش مثل کوه و رفیق راهه برام یه روز گذاشت و رفت. پس نخواه نترسم از جنس تو.