امروز بازم از اون روزای سخت بود. نمی دونم چه بلایی داره سرم می یاد. خسته ام. م یخوام دوام بیارم. می خوام منم زندگی کنم. قرص های افسردگی انگار دیگه تاثیر ندارن. دارم له می شم زیر این همه فکر و ترس و دلشوره و حرف. خدایا نمی تونم برم دکتر تا مدتی دیگه خودت که می دونی چرا. نه بذار بنویسم اینجا که اگه سالها بعد این وبلاگ بود بیام بخونم و یادم باشه باهام چی کار کردن. به خاطر اینکه ژول نمی دن بهم. خدایا تو شاهدی من دختر خوب یبودم همیشه. خدایا امشب بعد از ۳ یا شاید ۴ ماه رفتم باز مسجد. رفتم نشستم یه دل سیر با خانم فاطمه زهرا حرف زدم. امشب من گدای در خونه اش بودم. امشب من محتاج و گدا بودم و اون شاه و بخشنده و من چشم به بخشش اون دوختم. خدایا به حق این شب ها منو از این در بی مزد و دست خالی رد نکن. خدایا از همه جا مونده شدم. اونقدر بیچاره شدم که دستم ا همه جا کوتاهه و فقط تو می تونی کمکم کنی. خدایا یادته دفعه قبل از اعتکاف و از این مسجد بهم یه مرد خوب دادی که مواظبمه از راه دور. حالا امشب ازت خواستم کمکم کنی که به زودی بتونم برم .خدایا التماست می کنم. خدایا به حق آبروی حضرت محمد به حق آبروی خانم فاطمه زهرا به حق آبروی امام حسین کمکم کن..
نمی دونم چرا بعضی وقتها اینقدر دیر به فکر خودمون می افتیم. یک هفته بود که قرص های افسردگی را مصرف می کردم تا دیشب که قرص ها تمام شد و من امروز حالم خیلی بد بود. دلم می خواست زود عصر می شد تا من برم پیش دکتر. وقتی رفتم بیمارستان مجبور شدم حدود یک ساعت منتظر بشینم تا مریضی که توی اتاق دکتر بود بیاد بیرون و دیگه داشتم می مردم از فکر و خیال و سردرد. دکتر خوشحال بود از اینکه قرص ها تونسته کمکم کنه و کلی هم باهام حرف زد. با وجود اینکه الان دارم از سر درد و فشار پایین بیهوش می شم دیگه ولی قرصهام را که دکتر گفت گرفتم و خوردم و خوشحالم که فردا حالم بهتر می شه. اونقدر حالم بد بود که چند بار خواستم برگردم به اتاق دکتر و یه حرفای دیگه که به ذهنم می رسید را بگم ولی کمی می ایستادم و باز بر می گشتم که برم خونه. من باید این قرصها را سالها پیش می خوردم. اما خوب خوشحالم که خودم تونستم به خودم کمک کنم. خدایا شکرت.
مهربونم ممنونم که با مشکلی که پیش اومد برام به خوبی برخورد کردی و بهم امید و روحیه می دی. دوستت دارم و امیدوارم این دوری ها هر چه زودتر تمام بشه.
خسته ام امشب. خیلی خیلی خسته.
فکر بستری شدن توی بیمارستان تمام بدنم را لرزند. وقتی دکتر داشت برام توضیح می داد که نیازه حداقل یک هفته بستری بشی توی بیمارستان پاهام می لرزید. دستم را گذاشته بودم روی پاهام و محکم فشار می دادم که دکترمتوجه نشه. خوشبختانه دکتر خوبی بود. نمی دونستم چی باید بهش بگم درست. گفتم: راستش من نمی دونم چی باید بهتون بگم دقیقا. دکتر گفت: هر چی دوست داری و اصلا چی شد که تصمیم گرفتی بیایی امروز پیش من؟؟
گفتم: خسته ام. می ترسم. مدام گریه می کنم. مدام توی تختم می رم و خودمو زیر پتو و قایم می کنم. نمی خوام با کسی حرف بزنم. دوست دارم همه اش شب باشه که همه خوابن و من بیدار باشم. فکر مردن و خودکشی مدام توی ذهنمه. همه اش تا ناراحت می شم یه چیزی که تیز باشه فرو می کنم توی دستام یا بدنم که دردم بگیره. می رم یه عالمه فلفل می خورم که از سوزش گریه کنم. سر گیجه و حالت تهوع دارم. بیشتر از یک هفته است که سردردم خوب نشده و ......
اونقدر گفتم و گفتم که بهم گفت آرووم باش. با کی آمدی دکتر؟؟ بگو همراهت بیاد تو. گفتم: تنها اومدم و اصلا خبر ندارند من اومدم دکتر روانپزشک. بهم گفت: باید حداقل به مدت یک هفته بستری بشی و از خونه دور باشی. گفتم نمی شه. گفت: برگه بستری برایت م ینویسم با مهر خودم ببر به پدر و مادرت نشون بده که بیارن تو را بیمارستان برای بستری شدن. گفتم: نه نمی تونم چون مسخره ام می کنند و بهم می خندند. گفتم: بهم قرص بدین. گفت: قرص بهت نمی تونم زیاد بدم چون توی شرایطی که شما هستید قرص دادن مجاز نیست. خواهش کردم که یه چیزی بده من ذهنم کمی آرووم بشه. گفتم: خواب آور نباشه. گفت: فقط ۵ تا دونه قرص می دم و بعدش دوباره بیا پیشم. گفت: من منزلم همین جا پشت بیمارتان است. هر وقت خواستی و حس کردی به من نیاز داری که باهات حرف بزن بیا بیمارستان. من را می یاد صدا میزنند و نهایتش ۵ دقیقه بعد می تونم ببینمت. گفتم: باشه ولی خواهش می کنم بهم قرص بدین.......
درب اتاق دکتر را بستم و شروع کردم به راه رفتن ولی گیج بودم و بازم ترسیده از اینکه چه بلایی داره سرم می یاد؟؟؟؟؟؟؟ اونقدر ذهنم مشغول بود که یادم رفت باید آزمایش خون می دادم برای درد معده و دل دردی که این روزا دارم. رفتم به سمت داروخانه بیمارستان. قرصهایم را گرفتم. بعدش دیگه حواسم به آزمایش نبود. رفتم از بیمارستان بیرون. کمی راه رفتم تا تاکسی گیرم اومد و برگشتم خونه. توی راه اصلا گیج بودم. من نباید اینطوری می شدم. کی منو به این روز انداخت؟؟ خودم خوب می دونم بیشترش تقصیر کیه ولی چه کنم که تنها راه فرار ازش رفتنه.
اومدم خونه و بهت زنگ زدم. بهت گفتم دکتر چی گفته. نمی دونم چی شد که از حرفات ناراحت شدم و زدم زیر گریه. من حالم خوبه به خدا. ![]()
چند روزه می خوام بنویسم ولی حالم خوب نیست زیاد. دوباره اون استرس های کشنده اومده سراغم و مدام معده درد و سر درد دارم. نمی دونم بالاخره کی این دوری ها تمام می شه؟؟ دوست دارم بیام پیشت عزیزم. امشب مامان گفت: کاش زودتر بروی.
منم خسته ام اما بیشتر از شما که سالهاست ازتون فراری ام. عزیزم ممنونم که هستی و بهم امید میدی. نمی دونم چی باید بشه که من بتونم بیام. اصلا گیجم. تو می جنگی و می حواهی منو ببری. منم که اینجا گیر کردم و دستم از همه چیز کوتاهه. کاش حداقل می تونستم یه چیزی برایت بفرستم. دلم برات تنگ می شه. کاش صدایت را برایم ضبط می کردی. به صدات محتاجم عزیزم. دوستت دارم و می دونم همین روزها باید آماده سفر بشم که بیام پیشت.
خدایا توکل به تو