دستاتو باز کن دارم می یام. دیگه نمی نویسم اما می خوام بگم. بگم یه ستاره هنوز توی آسمونه و داره بهم چشمک می زنه. بذار خیال کنم همین روزا تمام می شه. من می ترسم از آینده. از بی خیلی چیزها بودن ها و از با تو بودن ها. من می ترسم از اینکه کم بیارم. آره عزیزکم می دونم تمام می شه این روزا اما جات خالیه توی تمام این لحظه هایی که مثل سایه کنارم دارمت. من هستم با یه مشت عکسی که موجش اونقدر قوی بود که حال بد این روزامو زیر و رو کرد. من نگات کردم و نفهمیدم چی بودی و چی شدی. تو چی بودی؟؟
وقتی از اتاق می رفتی توی مغازه آرزو داشتم سرت خلوت بشه و برگردی توی اتاقت پای کامی و دوباره بگی سلام . من سلام را هزار بار برای خودم تکرار کردم اما فقط با سلام تو چشمام می خندید. حرف دارم یه عالمه حرف که این روزا نمی یاد از دهنم بیرون. این روزا گم شدم توی هیجان ها و ترس ها و استرس ها. مریم بهم گفت: بخند عروس خانم. نگاش کردم و آه کشیدم. من راضی ام به دور بودن ها چون می دونم همین روزا خدا خودش دستامو می گیره و می بره به یه شهر دوری که تو توش منتظر اومدنمی. من تنها و تو تنهاتر از من و خیلی ها تنهاتر از ماها. نمی دونم چی می شه که همه چیز تغییر می کنه. کاش خدا دفتر زندگیمونو می داد دستمون می گفت حداقل از بر کنیم زندگی را که اگه هزار بار هم تکرار بشه توش در جا می زنیم. تو بخند من می خندم اما چشماتو ببند تا من گریه کنم. می می گم قربونت بشم. تو می گی عشق من اما در گوشاتو بگیر می خوام زار بزنم. تو هستی و من تنهام . من هستم و تو تنهایی. این دیگه چه مدل زندگیه که ما داریم؟؟؟ خیلی وقت ها کنار هم و توی بغل هم خوابیدیم ولی به یکی دیگه فکر می کنیم پس اگه تو با دور بودن به من فکر می کنی من همین جا یعنی این دوره دور می مونم. اما شب ها چشماتو که می بندی بگو خدا چشماتو به جای من بوس کنه تا خوابت ببره.
داشتم ناهار درست می کردم و کلی توی فکرم بودی که دستمو بریدم. دستمو بوس کردم و گفتم این بوس را یه فرشته مهربونی فرستاده که خودش باعث شد دستم ببره. شب ها دلم نمی خواد بخوابم چون تو به خوابم نمی یایی اما دوست دارم صبح تا شب را بخوابم چون بی تو هیچ چی نمی خوام. من یه دوست بودم و تو یه چیزی فراتر از یه دوست و یه همدم. من هستم . تو بودی . رفتی. اومدی که برای همیشه باشی.
اما تو همیشه بودی. توی سالن پلیس نشسته بودم کنار دیوار روی زمین و گریه می کردم و می گفتم: کجایی؟؟ دارم می شکنم. خدایا شکرت که منو برگردوندی وسط راه و یه هفته هم نگهم داشتند. آرزو داشتم بایی و منو ببریی . ترسیده بودم خیلی و تو کم بودی توی لحظه هام. آخیش چه روزای بدی بودی. با تو گریه کردم اون روزای پر از درد و مریضی. چه بازی هایی داره این زندگی که توی همون مسجدی که یه فرشته را بهش می بخشی درست همون جا و یه شبی مثل همون شب بهت فرشته ات را پس می ده. این روزا چقدر سست شدم توی راز و نیاز با کسی که بودنم از اونه. شکر کردن باید چه جوری باشه که بدونی شکرگذارتم برای داشتن همسر مهربونی که به داشتنش افتخار می کنم؟؟؟من دوستان خوبی داشتم. دوستان زیادی که به واسطه نوشتن این وبلاگ پیدا کردم اما کسی که باعث شد این وبلاگ را بسازم حالا خونه ای برام ساخته پر از آرزوهای قشنگ. امشب بذار باهات بیام خونه خودمون. نکنه چشم به راهم نباشی وقتی می یام. بذار چراغ ها خاموش باشه وقتی می رسم. بذار چشمام را ببندم و دستام را بکشم روی صورتت و حس کنم مهربونی چه جوریه.بذار بو کنم مهربونی را. بذار دست بکشم روی چشات که برای دیدنشون دارم هر ثانیه را با جون دادن می گذرونم که بازشون بکنی و بهم نگاه کنی. بذار دست بکشم روی موهات همون موهایی که غصه می خوردی که ریختن از بس کورتن زدی. من تو را دارم پس تا چراغا خاموشه محکم بغلم کن و بهم بگو: شر دیدی گفتم هر چیزی به وقتش و وقتی که وقتش برسه خدا خودش درستش می کنه. وای وای باز نکنی چشاتو. آخه بازم حرف دارم. می خوام دستاتو بذاری روی لبام و چونم. یادته بهم می گفتی: بازم آبغوره گرفتی؟؟؟ آره دستاتو بذار روی چونم و لبام که خیلی توی نبودن تو لرزیدن از گریه و درد. من هستم این وره دنیام اما چشم باز کنی می بینی کنارتم شونه به شونه. چقدر شب ها که تو آرووم و خسته بر می گردی خونه خوبه. چقدر دوست دارم ظهر ساعت بشه ۱:۳۰ و من بگم خوب اونجا ساعت ۱۰ صبحه پس برم زنگ بزنم و با هیجان و ذوق تلفن را قایمکی می برم توی اتاقم و شمارتو می گیرم و وقتی می رسه به ۲۵ اولین بوق آزاد را می زنه.
من تمام پول جهیزیه ام را دادم به کسی که گفت: بیا منتظرتم اما حالا بی من می یاد پای نت و بی من روزاشو می گذرونه. خدایا چرا نمی زنی توی سرمون وقتی یه چیزی را زور می خواهیم. نباید ماشین فروش می رفت ولی من خیلی نذر و نیاز کردم که فروش بره و با همون پول ۱ هفته رفتم توی ساختمان پلیس جون دادم و از پشت میله ها به خیابون کثیفی نگاه کردم که نمی تونستم برم تویش قدم بزنم.
مدام در تب و تابیم و بالا و پایین می ریم اما انگار زندگی همش همین هاست. امشب از چند تا دوست نوشتم که این چند سال خیلی حضورشون رنگ داشت. ممنونم از همتون. آه یادم رفت بگم من همسری دارم که دوستش دارم و به داشتنش افتخار می کنم. اگه اینجا از اون دوست ها نوشتم معذرت می خوام از همسری که تمام زندگیش داره صرف کارهای من می شه ولی خواستم توی این شادی من شریک باشند. می دونم اگه بدونن من دارم ازدواج می کنم خوشحال می شن. من کسی را دارم برای همیشه که مثل کوه شده برام و ازم می خواد براش کوه و تکیه گاه باشم. سرمو بالا می گیرم وقتی می دونم تو همسر من هستی. نمی دونم آخرین باری که اینقدر خدا را شکر کرده بودم چه زمانی بود؟؟ ولی می دونم تو و خوبی هات باعث شده بیشتر با خدا باشم. تو با خدا اومدی و با خدا موندی. من هستم اما دورم. شب ها باید دم درب خونه چشم به راه اومدنت باشم ولی نیستم و تنهایی توی تاریکی و سکوت می یایی خونه و خسته می خوابی بدون شام. اما قول می دم تلافی همه ی این روزا را بکنم و هر ثانیه هزار هزار بار باهات باشم.
درگیره کارهای اداری هستیم و بعدش هم آزمایش خون و ادرار
. بعدش هم که یه روز خوب که خدا خودش صبح بیدارم می کنه و چشمام را در نبود تو می بوسه. با مامان و بابا و بچه ها می ریم محضر و عقد می کنیم. روزی که می رسم بهم می گی ماهی قرمز هایی که برام خریده بودی و گذاشتی سر سفره هفت سین ( خونمون همون خونه ای که من ندیدمش )خونمون چه شکلی بودن؟؟؟ لباشون شاید بوس می خواسته . یادمه کوچولو که بودم وقتی می خواستم ماهی کوچولو بشم لبام را جمع می کردم توی دهنم و لبام که جمع می شد را تکون می دادم مثل ماهی ها. حیف که ماهی هام مردن و نشد ببینمشون اما یادت باشه سال دیگه برام ۲ تا ماهی ۳ دم بخری و ظرف ماهی ها را هم بذاریم کنار گل های تازه و خوشبوی توی سفره. نکنه ماهی هام دلشون بگیره. نکنه به من حسودی کنند که تو را دارم. نکنه یادت بره چقدر خوشبختیم که کنار هم هستیم. نکنه دلت بگیره و به من نگی.
هر چی که هست مهم اینه تو مال منی و من مال تو و خدا مال ما