بازم همه جا تاریکه و من بیدارم. هستم چون تو هستی. شادم چون تو بهم لبخند می زنی. امروز عجب روز پر از درگیری های ذهنی بود. کلافه شدم حسابی. یه کوه نعناع بود که باید پاک می کردم که خشک کنم برای خودم که ببرم با خودم. شکور هم امتحان عربی داشت فردا. کارهای خونه هم که دیگه نور علی نور شده بود. جالبه حتی دلشون نمی یاد ظرف ها را کمک من بچینند توی ماشین ظرفشویی در صورتی که می بینن من کار دارم. واقعا ما آدم ها چقدر خودخواهیم. چقدر بد شده این روزها. با زور خودمو نگه م یدارم که دختر خوبی باشم و گریه نکنم ولی نمی شه. دیشب پای کامی گریه کردم و تو توی نت ندیدی و من خوشحالم که ندیدی. یعنی همه اش را مدیون انعکاس نور هستم که اون همه قطره اشکی که می اومد پایین را نمی دیدی. دلم گرفته بود. یعنی سر شب دیشب خوابیدم تا شب که تو از سر کار بر می گردی سرحال باشم. اما به جای ساعت ۲ ساعت ۳:۳۰ بیدار شدم و داشتم سکته می کردم. دویدم کامی را روشن کردم و نشستم سرش. خدا را صد هزار بار شکر کردم وقتی دیدم هستی. حرف زدیم با هم و من دیدمت. دلم هم آرووم بود چون هستی و هم بی قرار بودم. خسته بودی قربونت بشم. نمی دونم حرف از چی شد که گریه ام گرفت و همینطوری که اشکام می اومد خودم توجه کردم به وب دیدم اصلا اشکام روی صورتم پیدا نیست منم با خیال راحت گریه کردم. البته شاید اگه خوابت نمی اومد می فهمیدی ولی تو خیلی خسته بودی. روزای بدی داره می گذره. یعنی راستش یه لحظه م یگم روزای خوبیه ولی یه ثانیه دیگه م یگم چه روزای بدی داریم. من نباید اینجا باشم. من می خوام بیام. اما خوب مشکلاتی هست که به قول خودت همه ی کارهام را خدا خودش داره درست می کنه. آره عزیزم من می یام چون من می خوام و تو می خواهی و خدای بزرگی که حضورش بین من و تو خیلی عمیقه.
چقدر بی تو بودن سخته. چقدر وقتی عکسات را می بینم ذوق می کنم. می شینم و با عکسات حرف می زنم و دست می کشم روشون و بوست می کنم. مجبورم روزی چند بار مانیتور را تمیز کنم که جای لبام رویش نمونه.
بابا گیر داده بازم که چقدر داره طول می کشه. نمی دونم چی کار کنم؟؟ تو هنوز نرفتی برای آزمایش و اوضاع همه جا هم که به هم ریخته این روزا. نمی دونم چه جوری درست می شه البته اهمیتی هم نداره چون خدا خودش برای درست کردن کارهای من هزار ها هزار راه بلده و فقط من باید بشینم و نجات خدا را ببینم. ساعت ۲:۲۰ شب است و تو هنوز سر کار هستی. بهم می گی بخواب ولی راستش بدون شب بخیر گفتن به تو خواب به چشمام نمی یاد. بخوابم هم صبح لا بغض از خواب بیدار می شم و امکان نداره تا ظهر چندیدن بار گریه نکنم. دلم برات تنگه. ممنونم ازت که اینقدر مهربونی. ممنونم که مال من هستی. چقدر شیرینه روزی که به هم برسیم. چقدر دلم به تب و تاب می افته برای دیدنت. خدا را شکر که دارم می یام پیش تو. دورت بگردم دارم می یام که کلی شلوغ کنم خونه ات را و بشم یه پیشی از همون پیشی ها که می خواستی تا صبح روی پشت بوم ها دنبالم بدوی و همه را از خواب بیدار کنی از بس میو میو کنیم با هم. می یام که پیشی باشم و خودمو برات لوس کنم. می یام که یه عمر دوستت داشته باشم. می یام که بودنی چقدر داشتنت قشنگه. بهم می گی : خوشگل من همه چیز درست می شه . اما خبر نداری گریه ها فقط آروومم می کنن نه چیز دیگه. این روزا دلم دنبال بهونه نمی گرده. دیشب دم صبح خواب می دیدم دارم از زهرا خداحافظی می کنم برای همیشه. زهرا هم منو بغل کرده و ۲ تایی داریم توی بغل هم گریه می کنیم و پدر زهرا داره ازمون عکس می گیره. نمی دونم انگاری وقت سفره به سوی تو. هر چی هست دلم می گه داره تموم می شه همه ی تنهایی ها. دوست دارم زود تمام بشه.
مهربونم چشم به راهتم که برگردی خونه و بذاری قبل از خواب روی مثل ماهت را ببینم. می بوسم پیشونی ات را و چشماتو و محکم بغلت می کنم و می گم: خدا را شکر که هستی.