تا حالا شده به این فکر کنی که توی تخت افتادی و همه دورت جمع شدن ( البته اگه خوش شانس باشی و کسی دورت باشه) خلاصه دورت جمع شدن و تو داری نفس های آخر را می کشی؟؟ واقعا بشین فکر کن اگه بدونی داری می میری و هر لحظه ممکنه که دیگه توی این دنیا نباشی چه حالی خواهی داشت؟؟؟ راستش داشتم به این فکر می کردم که وقتی یه دفعه حس کنی نفس های آخر داره می یاد و الان دیگه بودنت تو یاین دنیا تموم می شه چه حالی به آدم دست می ده؟؟ تصورش بدنم را لرزوند. کاش اگه قراره مرگی هم باشه یه دفعه و در یه چشم به هم زدن باشه. من می ترسم. می خوام همین جا بمونم توی اتاقم. داشتم به این فکر می کردم که وقتی یکی از اطرافیانت داره زبونم لال می میره و تو درکنارش هستی چه حالی می شی؟؟ واقعا اون لحظه چی باید بهش گفت؟؟ وقتی می دونی داره از ترس سنگ کوب می کنه که الان که چشمایش را می بنده و اون لحظه ای که دیگه تو یاین دنیا نیست چه اتفاقی می افته؟؟ اونقدر توی فیلم ها و توی حرفا ما را م یترسونن که دیگه سعی م یکنی به مردن فکر نکنیم. یادمه یه نوار اون سالی که تازه دانشگاه قبول شده بودم بچه ها آوردند خوابگاه و شب که همه ی چراغ ها خاموش بود و بچه ها خواب بودند گذاشتیم و گوش دادیم. من که راستش ترسیده بودم. سیاحت غرب بود آره همین نوار بود. نمی دونم اون شب ترسیدم شاید از صداهایی که از توی اون نوار مسخره د رمی اومد و شاید از در و دیوارهای اون خوابگاه قدیمی که جزو آثار باستانی آباده بود و دانشگاه حق ترمیم اون را نداشت. یادمه ۲ تا خونه بود که با یه راهرو بارک و تنگ و کوتاه به هم وصل شده بود. یه حیاط بزرگ بود و حدود ۲۰ تا اتاق دورش و یه اتاق بزرگ که در قسمت بالای حیاط بود. ۲ تا اتاق کوچیک با پله های باریک و تیز دو طرف این اتاق بزرگ بود و مثلا شده بود کتابخونه. البته کسی جرات نداشت بره اون تو درس بخونه چون واقعا یاد نوار سیاحت غرب می افتادیم. این ۲ تا اتاق ۲ تا پنجره چوبی و قدیمی داشت که به سمت پشت بام باز می شد. یادمه همون هفته اول که رفتیم خوابگاه نیمه های شب توی تاریکی حیاط چند تا پسر از پنجره ای که به اتاقهای اون بالا( کتابخونه ) باز می شد اومده بودند توی حیاط و رفته بودند وایساده بودند پشت درب اتاق ها و دستاشون را گذاشته بودند به شیشه و توی اتاق را که بچه ها دراز کشیده بودند تا بخوابند را نگاه کرده بودند. یادمه خواب و بیدار بودم که صدای جیغ شنیدم. از اتاق پریدیم بیرون و رفتیم توی اون یه حیاط. یکی از بچه ها انگار جن دیده بود سفید شده بود و می لرزید. خلاصه زنگ زدن نیروی انتظامی و چند تا سرباز اومدن رفتن روی پشت بام ولی خوب کسی نبود دیگه. می گفتن پشت بام به یه خرابه راه داره که بیشتر وقت ها پسرهایی را اونجا گرفتن که در حال کشیدن مواد مخدر بودن. خلاصه ترس ما چندین برابر شده بود. خسته ام دلم نمی خواد به گذشته فکر کنم. می ترسم از آینده. دیروز بهم گفتی: شر یه وقتی یه ساعتی یه روزی یه جایی این فقط تویی که باید بیایی و نجاتم بدی. من ترسیدم. ازم نخواه توی همچین وضعیتی باشم. می خوام خدا دستاش همیشه پشت کمرم باشه. نم یخوام تنها بمونم. نمی دونم چرا اینقدر چند روزه باز غصه دارم. از ظهر که بچه ها م ییان خونه باید درس بپرسم و درس یاد بدم بهشون تا شب. اگه شب ها تو نبودی که دیگه می مردم. دیروز ظهر زنگ زدم اداره گذرنامه بهم گفتن ۵/۱۲/۸۷ بیا برای کمیسیون دوباره. حس کردم از توی وجودم یه چیزی داره آب می شه. گوشی را که گذاشتم توانایی نداشتم که وایسم. فقط گفتم: خدایا هیچ وقت دیر نمی کنی. آرووم دراز کشیدم روی تختم و با خودم گفتم: خدایا بنده های بدت چه جوری زندگی می کنن؟؟ گفتم : خدا کنارم باش.
خیلی حرفا دارم اما نایی برای گفتن ندارم. خدایا ببخشم و کمکم کن.....