خسته ام امشب. خیلی خیلی خسته.
فکر بستری شدن توی بیمارستان تمام بدنم را لرزند. وقتی دکتر داشت برام توضیح می داد که نیازه حداقل یک هفته بستری بشی توی بیمارستان پاهام می لرزید. دستم را گذاشته بودم روی پاهام و محکم فشار می دادم که دکترمتوجه نشه. خوشبختانه دکتر خوبی بود. نمی دونستم چی باید بهش بگم درست. گفتم: راستش من نمی دونم چی باید بهتون بگم دقیقا. دکتر گفت: هر چی دوست داری و اصلا چی شد که تصمیم گرفتی بیایی امروز پیش من؟؟
گفتم: خسته ام. می ترسم. مدام گریه می کنم. مدام توی تختم می رم و خودمو زیر پتو و قایم می کنم. نمی خوام با کسی حرف بزنم. دوست دارم همه اش شب باشه که همه خوابن و من بیدار باشم. فکر مردن و خودکشی مدام توی ذهنمه. همه اش تا ناراحت می شم یه چیزی که تیز باشه فرو می کنم توی دستام یا بدنم که دردم بگیره. می رم یه عالمه فلفل می خورم که از سوزش گریه کنم. سر گیجه و حالت تهوع دارم. بیشتر از یک هفته است که سردردم خوب نشده و ......
اونقدر گفتم و گفتم که بهم گفت آرووم باش. با کی آمدی دکتر؟؟ بگو همراهت بیاد تو. گفتم: تنها اومدم و اصلا خبر ندارند من اومدم دکتر روانپزشک. بهم گفت: باید حداقل به مدت یک هفته بستری بشی و از خونه دور باشی. گفتم نمی شه. گفت: برگه بستری برایت م ینویسم با مهر خودم ببر به پدر و مادرت نشون بده که بیارن تو را بیمارستان برای بستری شدن. گفتم: نه نمی تونم چون مسخره ام می کنند و بهم می خندند. گفتم: بهم قرص بدین. گفت: قرص بهت نمی تونم زیاد بدم چون توی شرایطی که شما هستید قرص دادن مجاز نیست. خواهش کردم که یه چیزی بده من ذهنم کمی آرووم بشه. گفتم: خواب آور نباشه. گفت: فقط ۵ تا دونه قرص می دم و بعدش دوباره بیا پیشم. گفت: من منزلم همین جا پشت بیمارتان است. هر وقت خواستی و حس کردی به من نیاز داری که باهات حرف بزن بیا بیمارستان. من را می یاد صدا میزنند و نهایتش ۵ دقیقه بعد می تونم ببینمت. گفتم: باشه ولی خواهش می کنم بهم قرص بدین.......
درب اتاق دکتر را بستم و شروع کردم به راه رفتن ولی گیج بودم و بازم ترسیده از اینکه چه بلایی داره سرم می یاد؟؟؟؟؟؟؟ اونقدر ذهنم مشغول بود که یادم رفت باید آزمایش خون می دادم برای درد معده و دل دردی که این روزا دارم. رفتم به سمت داروخانه بیمارستان. قرصهایم را گرفتم. بعدش دیگه حواسم به آزمایش نبود. رفتم از بیمارستان بیرون. کمی راه رفتم تا تاکسی گیرم اومد و برگشتم خونه. توی راه اصلا گیج بودم. من نباید اینطوری می شدم. کی منو به این روز انداخت؟؟ خودم خوب می دونم بیشترش تقصیر کیه ولی چه کنم که تنها راه فرار ازش رفتنه.
اومدم خونه و بهت زنگ زدم. بهت گفتم دکتر چی گفته. نمی دونم چی شد که از حرفات ناراحت شدم و زدم زیر گریه. من حالم خوبه به خدا. ![]()