نمی دونم چرا بعضی وقتها اینقدر دیر به فکر خودمون می افتیم. یک هفته بود که قرص های افسردگی را مصرف می کردم تا دیشب که قرص ها تمام شد و من امروز حالم خیلی بد بود. دلم می خواست زود عصر می شد تا من برم پیش دکتر. وقتی رفتم بیمارستان مجبور شدم حدود یک ساعت منتظر بشینم تا مریضی که توی اتاق دکتر بود بیاد بیرون و دیگه داشتم می مردم از فکر و خیال و سردرد. دکتر خوشحال بود از اینکه قرص ها تونسته کمکم کنه و کلی هم باهام حرف زد. با وجود اینکه الان دارم از سر درد و فشار پایین بیهوش می شم دیگه ولی قرصهام را که دکتر گفت گرفتم و خوردم و خوشحالم که فردا حالم بهتر می شه. اونقدر حالم بد بود که چند بار خواستم برگردم به اتاق دکتر و یه حرفای دیگه که به ذهنم می رسید را بگم ولی کمی می ایستادم و باز بر می گشتم که برم خونه. من باید این قرصها را سالها پیش می خوردم. اما خوب خوشحالم که خودم تونستم به خودم کمک کنم. خدایا شکرت.
مهربونم ممنونم که با مشکلی که پیش اومد برام به خوبی برخورد کردی و بهم امید و روحیه می دی. دوستت دارم و امیدوارم این دوری ها هر چه زودتر تمام بشه.